او در زندگی چیزی از مال و منال دنیا نداشت. نه خانه ای ، نه زنی , نه بچه ای ، علتش هم کاملاً روشن بود و می دانست که چرا آس و پاس و بی چیز است.
زیرا وجودش را دانسته و ندانسته وقف هنرش کرده بود. شاید تقصیر خودش بود. شاید هم بی تقصیر بود. چه می دانست. ولی آنچه مسلم بود این بود که از روز اول بدبخت و فقیر به دنیا نیامده بود. بلکه یک آدم اصل و نسب دار و از فامیل متمکن شهر تبریز بود.
وضع مالی پدرش از روز اول خوب بود و یک سروگردن از اطرافیانش بیشتر داشت.
پدرش تاجر معتبری بود و در سرای شیخ کاظم تبریز حجره داشت و با برادرش حاجی علی شریک بود.
آن روزها کمتر فامیلی می توانست فرزند خود را برای تحصیل به خارج بفرستد. ولی پدر او این کار را خیلی زود شروع کرد.
هنوز پسرش میرزا باقر بیست سالش تمام نشده بود که او را روانه خارجه اش کرد ، تا برود تحصیل کند و دکتر شود.
او می دید که فرزندش یکپارچه ذوق و استعداد و هنر است. از همین جا بود که زندگی حاجی زاده از مسیر عادی خود خارج شد و به بیراهه کشانده شد.
آن روزها هنوز رضاخان میرپنج بساط دیکتاتوری خود را در سراسر ایران پهن نکرده بود.
مرزهای شمالی باز بود و رفت و آمدهایی صورت می گرفت که میرزا باقر روانه تفلیس شد تا در دانشکده پزشکی آن شهر تحصیل کند.
با پیروزی انقلاب اکتبر و استقرار حاکمیت سوسیالیستی در روسیه ، نخستین کشور شوراها قدم به عرصه تاریخ گذاشته بود و انقلاب مواهب خود را در زندگی توده ها بسط می داد و یکی از مواهب عینی انقلاب این بود که هنرمندان در جامعه قرب و منزلتی پیدا کرده بودند و مردم برایشان سر و دست می شکستند.
او هم که استعداد عجیبی در هنر پیشگی و تقلید این و آن داشت تصمیم گرفت علی رغم نظر پدرش – به جای تحصیل در علم پزشکی – دنبال هنر پیشگی برود.
یکراست رفت در کنسرواتوار تفلیس اسم نوشت. می خواست هنرپیشه بشود. می خواست درس کارگردانی بخواند.
استادانش استعداد او را می ستودند. او هم خیلی زحمت کشید و چند سال از عمر و جوانی خود را روی این کار گذاشت و موفق به اخذ دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبای تفلیس شد.
بارها در سن باشکوه تئاتر دولتی شهر تفلیس ، هنرنمایی کرد. و با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد. دو سال نیز در دانشکده زبان تحصیل کرد. دیپلم زبان روسی گرفت و به استخدام دولت درآمد و معلم اونیورسیته گردید و با دختری بنام ماریا – که او هم معلم اونیورسیته بود – ازدواج کرد.
زندگی راحتی داشت. راضی بود. روزها تدریس می کرد. شبها روی سن میرفت. با همسرش توافق داشت. روزگار خوشی داشتند. تا اینکه روزی ناگهان نامه ای از پدرش دریافت کرد که او را سخت تکان داد.
پدرش به سختی بیمار بود. در نامه خود آرزو کرده بود قبل از اینکه از دنیا برود پسرش را ببیند.
گرفتن اجازه خروج ساده و آسان نبود – مخصوصاً که همسرش تبعه ایران نبود…
چند ماهی این در و آن در زد تا توانست مقدمات عزیمت خود را به ایران فراهم کند و اجازه خروج بگیرد. منتها فقط برای خودش.
همسرش مایل نبود از خانواده اش دور باشد و با او به ایران بیاید. تازه اخذ اجازه برای او خیلی مشکل بود.
ناچار از هم جدا شدند.
روزی که حاجی زاده با دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی به وطن خود بازگشت کله اش سوت کشید و قلبش گر گرفت. در اینجا ، در میهن اش نفس ها در سینه ها حبس بود. سایه شوم دیکتاتوری رضاخانی همه جا سنگینی می کرد.
در تماشاخانه ها قفل بود. گرد و خاک و تارهای عنکبوت ، سالن های تئاتر شهر تبریز مخصوصاً سالن زیبای تماشاخانه باغ ارک را فرا گرفته بود.
پدر و مادرش یکی پس از دیگری مرده بودند. او را تنها و بی یارو یاور گذاشته بودند. از فامیل هم جز یک عموی ناکس ، کسی را نداشت.
عمویش نیز از آن بازاریهای به ظاهر مقدس بود که همیشه جانماز آب می کشند. روزی که برادرزاده اش از سفر خارج بازگشت قدغن کرده بود که به هیچ وجه حق ورود به منزل یا حجره را ندارد. به قول خود ، او اساساً از جماعت آرتیست و دلقک بازی خوشش نمی آمد و این جور آدمها را مرتد و نجس می دانست.
حاجی زاده سراغ خانه و املاک و ثروت پدری اش را گرفت. ولی چیزی نیافت. عمویش همه را بالا کشیده بود و از هضم رابع گذرانده بود.
آن روزها ، زیاد هم از ثبت اسناد و دادگستری و این جور چیزها خبری نبود . اگر هم بود تازه سندسازی و تصاحب اموال دیگران برای بعضیها یک نوع حرفه به شمار میرفت.
مخصوصاً ، این جور کارها ، برای عموی او ، مثل آب خوردن بود. هم در بازار معروف به امانت و دیانت بود و هم پول زیادی داشت و می توانست سروصداها را – با پول هم شده – بخواباند. دیگر کسی در مقابل حرف یک جوان که از ان طرف مرز آمده ، و دین و ایمانش هم معلوم نبود – تره خورد نمی کرد.
چه کسی ادعاهای میرزا باقر یالقوز و بخت برگشته را باور می کرد؟ هیچ کس! حاجی زاده بیکار و ویلان و سرگردان ، توی شهر تبریز می گشت.
چه کار کند؟ کجا برود؟ نه تماشاخانه ای بود که برود روی سن ، و در آنجا هنرنمائی کند و نه تروپی بود که کارگردانی آنرا به عهده بگیرد.
هنرپیشه های انگشت شمار شهر هم ، هشتشان گروی نه بود ، همه شان به فلاکت و پیسی افتاده بودند ، توی قهوه خانه ها , میخانه ها ، شیره کش خانه ها می لولیدند.
ولی حاجی زاده هنوز ، جوان و تازه نفس بود. نمی خواست به این زودیها ناامید شود و از میدان بدر رود.
تئاتر و طنز و نمایش در خون او بود. باید کاری می کرد. مخصوصاً که سالن نمایش باشکوه و مجهزی در چند قدمی ارک علیشاه قرار داشت و زیر نظر جمعیت شیر و خورشید سرخ تبریز اداره می شد. و حیف بود درهایش بسته بماند و خاک بخورد.
مدتی تقلا کرد. بارها به مسئولین شیروخورشید سرخ تبریز مراجعه کرد و سماجت به خرج داد تا بلاخره توانست اجازه نمایش در سالن شیروخورشید را بگیرد. منتها به این شرط که اولاً نصف درآمد نمایش را به آن جمعیت بدهد. ثانیاً از حرفهای آنچنانی در نمایشنامه نباشد.
قرارداد نوشته شد و امضاء گردید. نوبت به تشکیل گروه نمایش و انتخاب هنرپیشه ها رسید. از گوشه این قهوه خانه و کنج آن میخانه ، چند نفر از هنرپیشه های قدیمی را دور خود جمع کرد و گروهی تشکیل داد. و خود کارگردانی و بازیگری گروه را به عهده گرفت.
گروه نمایش با شور و شوق تمرینات خود را آغاز کرد. حاجی زاده شب و روز کار می کرد سر از پا نمی شناخت. تا بالاخره تاریخ شروع نمایش اعلام شد. پلاکاردهای دست نویس آماده گردید. قرار شد هفته ای یکبار – آن هم عصر روزهای جمعه – نمایشنامه به معرض تماشای عموم گذاشته شود.
معمولاً روزهای وسط هفته ، مردم تبریز گرفتار کار و زندگی خود بودند و حوصله تئاتر رفتن و این جور کارها را نداشتند.
بلیت های نمایش ، برای روز جمعه پیش فروش شد. حاجی زاده با اولین موفقیت خود در تبریز یک قدم بیشتر فاصله نداشت. با خود می گفت : “بگذار روز جمعه روی صحنه بروم و هنرم را به نمایش بگذارم آنوقت مردم می فهمند معنی نمایش یعنی چه”
بعد اضافه می کرد:
“تبریز باید برای خودش یک تئاتر شهر دائمی داشته باشد.”
عصر روز پنجشنبه ، گروه نمایش به کارگردانی حاجی زاده ، آخرین تمرینات خود را انجام می دادند. تا بعد از دو ماه تمرین ، آماده نمایش شوند. تمرین صحنه های آخر نمایش در حال اجرا بود که دربان سالن ، وارد سن شد و در گوش حاجی زاده پچ پچ کرد.
حاجی زاده خطاب به هنرپیشه ها گفت :
-بچه ها مشغول باشید من بر می گردم.
حاجی زاده به سوی دفتر تماشاخانه رفت.
زمستان بود. برف می بارید. دانه های درشت برف – که از آسمان می آمد – از پنجره سرسرای سالن دیده می شد.
بخاری بزرگ هیزمی در گوشه اطاق دفتر می سوخت. سه نفر در صندلیهای نزدیک بخاری نشسته بودند و سر و وضع مرتبی داشتند. حاجی زاده در حالی که اوراق نمایشنامه در دستش بود وارد اطاق شد و پرسید:
-آقایان با من فرمایشی داشتند؟
مردی که ظاهراً مافوق دیگران بود گفت:
-من میرزا علی اکبر مالک هستم. رئیس پلیس سیاسی تبریز ، آمده ام نمایشنامه شما را قبل از از اجرا بازرسی کنم.
حاجی زاده با لبخند و خوشروئی جواب داد:
خیلی خوش آمدید. اتفاقاً من نمایشنامه را همراه خودم آوردم. بفرمائید هر طور که دلتان می خواهد بازرسی کنید. مطمئن باشید هیچ خلافی در آن نیست.
رئیس پلیس سیاسی تبریز ، نمایشنامه را گرفت و نگاهی به آن کرد. و دوباره به حاجی زاده پس داد و گفت :
-این نمایشنامه که فارسی نیست!
حاجی زاده تبسم کنان:
-البته که فارسی نیست.
رئیس پلیس سیاسی:
-پس نمیشه اجرا کرد.
حاجی زاده با تعجب:
-چرا نمیشه. جناب رئیس…؟
-گفتم نمیشه. ترکی حرف زدن قدغنه.
-چرا؟
-دستور دولته.
-آقای رئیس ، اکثر تماشاچیان ما فارسی بلد نیستند.
-به ما چه؟ می خواستند بلد باشند.
-اگر ما به زبان فارسی نمایش بدیم آن وقت کسی بدیدن آن نمیاد.
-نیاد! به ما چه؟
-آخه مردم می خواهند به زبان مادری خودشان تئاتر ببیننند.
-مردم بیخود می خواهند. مردم خیلی چیزها می خواهند. مگر میشه داد!؟ دستور شخص اعلیحضرته ، همه باید فارسی حرف بزنند. ترکی حرف زدن قدغنه. روشن شد؟
-جناب رئیس ، ما هنر پیشه ها ، خودمان هم فارسی حرف زدن خوب بلد نیستیم. ما داریم نمایشنامه درام بازی می کنیم. اگر بخواهیم آن را به فارسی بگوئیم کمدی خواهد شد مردم به ما خواهند خندید.
-بهتر ، بگذارید کمدی بشه. بگذارید مردم بخندند. کمدی بهتر از درام است.
-جناب رئیس ، ما دوماهه روی این نمایشنامه تمرین کرده ایم. اساساً این نمایشنامه به زبان آذربایجانی نوشته شده حداقل دو ماه طول می کشد که به زبان فارسی ترجمه بشه دو ماه هم می خواهد که تمرین کنیم.
-من این حرفها سرم نمیشه و این کارها هم به من مربوط نیست.
-جناب رئیس ،یک قسمت از این نمایشنامه اپراست. اگر به فارسی ترجمه بشه چیزی از آب در نمیاد.
من اپرا و این جور چیزها سرم نمیشه.
-آخه ما برای فردا عصر بلیت فروخته ایم.
-فروخته باشید به من چه مربوطه؟
-ما نمی توانیم به مردم بگوئیم بروید چهار ماه دیگه بیائید تا به زبان فارسی تئاتر ما را تماشا کنید.
-هر کاری می توانید بکنید ولی آنچه مسلمه نمایشنامه باید به زبان فارسی اجرا بشه.
-جناب رئیس ، این غیر ممکنه. ما بلیت فروخته ایم. اگر فردا نمایش ندیم ، مردم می ریزند اینجا.
-بریزند.
-جناب رئیس ، پدر ما را در می آورند.
-در بیاورند.
-بی آبروئی میشه.
-بشه.
-آن وقت ما چی کار کنیم؟
-این دیگر به خودتان مربوطه! همینه که هست…..گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را…
“ادامه دارد”
«یك بار دیگر دنده هاى رزى نانت _ اسب دن كیشوت _ را بر پاشنه هایم احساس مى كنم و سپر به دست راه مى افتم. من اعتقاد دارم نبرد تنها راه كسانى است كه براى آزادى خود مى جنگند، من به پیمان خود عمل مى كنم. بعدها ممكن است بسیارى از آدم ها مرا یك ماجراجو خطاب كنند. این دروغ نیست، من یك ماجراجو هستم اما از نوعى دیگر. از آنهایى كه براى اثبات ایمانشان زندگى را به بازى مى گیرند. ممكن است زندگى من در این مسیر به پایان برسد، من دنبال مرگ نمى گردم اما احتمال رویارویى با آن وجود دارد. پس شاید این آخرین خداحافظى من باشد. حالا یك تمایل شدید كه من آن را با شور و شوق یك هنرمند صیقل داده ام، پاهاى لرزان و ریه هاى خسته ام را استوار نگه مى دارد. من مى روم. گه گاه این فرمانده كوچك قرن بیستم را یاد كنید و از پسر یاغى خود بوسه اى را بپذیرید.»
آخرین نامه ارنستو چه گوارا به پدر و مادرش، پیش از خروج از كوبا كه بعدها منجر به كشته شدنش در بولیوى شد.
نمى خواهم چهره اش را به دستمالى فرو پوشند تا به مرگى كه در اوست خو كند. برو ایگناسیو! به هیا بانگ شورانگیز حسرت مخور! بخسب! پرواز كن! بیارام! دریا نیز مى میرد. مثل ایگناسیو _ دوست گاوباز فدریكو گارسیا لوركا، شاعر اسپانیایى _ كه ساعت ۵ آخر روز عمرش براى لوركا جاودانه شد، ارنستو چه گوارا هم تا ابد در ذهن هوادارانش اسطوره باقى مى ماند.۷۶ سال از روزى كه اسطوره در بوئنوس آیرس متولد شد و هنوز ارنستو گوارا بود، نه چه گوارا و ۳۷ سال از روزى كه در سانتاكروز با شلیك گلوله اى به قلب اش جان باخت، گذشته اما او هنوز زنده است!
امروز سالروز تولد اسطوره آمریكاى لاتین است، مردى كه انگار براى نماد بودن خلق شده بود. تعریف اسطوره مشخص است: شخصیت هایى كه توانایى انجام كارهاى مافوق طبیعى را دارند، اغلب متعلق به افسانه ها هستند. «چه» اما یك افسانه زنده بود. یك اسطوره.خیلى ها «چه» را بدون آنكه بشناسند، دوست دارند. این یك ویژگى بزرگ است كه همه انسان ها از آن برخوردار نیستند. چهره سینمایى ارنستو چه گوارا نسل امروز را به خود جلب مى كند _ این جذابیت خیلى زود باعث مى شود تا مردم به خواندن آثار ۱ و ۲ كتاب هایى كه در موردش چاپ شد، فیلم ها و... بپردازند. این چنین است كه عشق به «چه»، سینه به سینه و نسل به نسل منتقل مى شود. «ژان پل سارتر» نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسه در تحسین شخصیت برجسته ارنستو چه گوارا، نوشت:«مى دانى كه من چقدر چه گوارا را تحسین مى كردم. در حقیقت اعتقاد دارم این مرد نه تنها یك روشنفكر، بلكه به عنوان یك رزمنده و یك انسان و به عنوان نظریه پردازى كه مى توانست با كمك نظریه هایى كه از تجربیات شخصى اش در بند كسب كرده بود منطق انقلاب را پیش ببرد. او كامل ترین انسان دوران ما بود.»
زندگى انقلابى «چه» پیش از تولدش آغاز شد. آن زمانى كه «ارنستو گوارا لینچ» و «سلیا دولاسرنا» - پدر و مادر چه _ با هم آشنا شدند. پدر چه گوارا، ایرلندى بود و مادرش اسپانیایى. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش هاى شدید چپ و تمایلات آزادیخواهانه بودند.
خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتى» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا بودند. ارنستو گوارا دولاسرنا - نام كامل چه _ در چهاردهم ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتین متولد شد.
ارنستو چه گوارا در دوران كودكى هم یك بچه خاص بود. ارنستو یك بار محض شوخى مى خواست از طبقه سوم خانه كه با خانه مقابلش ۹۰ سانت فاصله داشت بپرد. او در آن دوران مدام در كتابخانه بزرگ پدرش پرسه مى زد. بسیارى از همسایه ها از اینكه ارنستو در چهارده سالگى آثار فروید را با اشتیاق مى خواند، متعجب بودند.چه در دوره دبیرستان با آلبرتو گرانادوس _ همان شخصى كه چه همراه با او سفر به دور آمریكاى لاتین را آغاز كرد _ آشنا شد. آلبرتو گرانادوس كه هنوز زنده است و آخرین بار در روز افتتاحیه فیلم سینمایى «یادداشت هاى موتورسیكلت» در برزیل هم حضور داشت، مى گوید:«او دوره دبیرستان را پشت سر مى گذاشت و من دانشجو بودم كه با یكدیگر آشنا شدیم. او از مسافرت هایى كه با هم به اطراف شهر داشتیم لذت مى برد. در این سفرها مطالب بسیارى آموخت كه بعدها در مسافرت دور قاره اى ما به وسیله موتورسیكلت مورد استفاده قرار گرفتند. سال ها بعد چه از آن آموخته ها وقتى كه چریك شد، استفاده كرد. ما تمام این چیزها را بدون اطلاع از وقایع آینده آموختیم.» پس از پایان دوره دبیرستان، ارنستو طبق قوانین آرژانتین در ۱۸ سالگى براى خدمت وظیفه ارتش نام نویسى كرد اما پزشك ارتش پس از معاینه اعلام كرد كه به علت ابتلا به بیمارى آسم از خدمت سربازى معاف است. به این ترتیب ارنستو وارد دانشكده پزشكى شد و به تحصیلاتش ادامه داد. او در دوران دانشجویى همچنان شیفته سفر و كشف نقاط اطراف بود. ارنستو به هم دوره هایش در دانشگاه مى گفت: «در حالى كه شما براى ۳ امتحان درس مى خوانید، من نقشه مسافرت به استان هاى مختلف را مى كشم و در مسیر مثل شما مطالعه مى كنم.»
بالاخره در دسامبر ۱۹۵۱ مهمترین سفر ارنستو آغاز شد. او همراه با آلبرتو گرانادوس رهسپار سفرى طولانى به وسیله موتورسیكلت به دور آمریكاى لاتین شد. آنها قصد داشتند از تمام كرانه دریاى آرام دیدن كنند.
آلبرتو گرانادوس مى گوید: «اگر موتورسیكلت خراب نمى شد، این مسافرت نمى توانست با ارزش و شایسته باشد. موتورسیكلت قراضه ما سالم نماند. كمى بعد از رسیدن به سایناگوى شیلى در حالى كه هنوز یك هشتم از برنامه سفرمان را انجام نداده بودیم، موتور از حركت بازایستاد و ما ناچار شدیم آن را در چادرى بپیچیم، در جایى دور از جاده بگذاریم و به راهمان ادامه بدهیم. این تغییر برنامه به ما فرصت داد تا مردم را بشناسیم. مجبور بودیم براى به دست آوردن پول كارهاى مختلفى انجام بدهیم. به عنوان راننده كامیون، حمال، پاسبان، دكتر و ظرفشو كار كردیم. در حالى كه یك سنت در جیب هایمان نداشتیم به دروازه هاى معدن «برادن كمپانى» در «چوكویى كاماتا» رسیدیم. یقیناً «برادن» و یارانش در اوایل سال ۱۹۵۲ هرگز به خواب هم نمى دیدند نگهبانى كه در جایگاه نگهبانى اش در حالى كه پاهایش در یك جفت پوتین ارتشى قرار دارد، به خواب رفته، كسى نیست جز مردى كه بعدها امپریالیسم آمریكاى شمالى را زیر پوتین هایش به لرزه مى اندازد، سرگرد ارنستو چه گوارا. ارنستو در این سفر دیدگاهى سیاسى پیدا كرد و به آرژانتین بازگشت. او در بوئنوس آیرس به تحصیلاتش در رشته پزشكى ادامه داد اما هرگز نتوانست بى عدالتى هایى را كه در سفر به دور آمریكاى لاتین دیده بود به فراموشى بسپارد.
«در سفر از نزدیك با فقر، گرسنگى و بیمارى آشنا شدم. فهمیدم به علت نداشتن وسیله نمى توانم كودكان مریض را معالجه كنم و تنزل سطح كار را مشاهده كردم. من دریافتم كه چیز دیگرى هم به اهمیت یك محقق مشهور یا یك پزشك بزرگ بودن وجود دارد و آن كمك به مردم فقیر بود.» ارنستو بعد از پایان تحصیلاتش به سفر ادامه داد و براى ملاقات گرانادوس راهى گوآتمالا شد، این آغازى بر افسانه ال چه بود. مردم آرژانتین كلمه «چه» را براى فاصله گذارى مكالماتشان به كار مى برند. اهالى آمریكاى مركزى هر كس را كه اهل آرژانتین بود، به این نام مى شناختند. حالا دیگر ارنستو گوارا، ارنستو چه گوارا بود. «براى من «چه» مهمترین بخش زندگى ام است. برایم خیلى معنى دارد. هر چیز كه قبل از آن بوده، یعنى نام خانوادگى و نام تعمیدى من، همه كوچك، شخصى و بى مقدارند.»
چه گوارا مدتى در گوآتمالا ماند، آنجا با چند عضو گروه هاى چپگرا آشنا شد، نام فیدل كاسترو را شنید، در مكزیك با رائول كاسترو _ برادر فیدل _ ملاقات كرد و او چه را به فیدل كاسترو رساند. آشنایى آنها درست در زمانى صورت گرفت كه فیدل نیروهایش را براى حمله به كوبا آماده مى كرد. در ماه نوامبر ۱۹۵۶ یك قایق كوچك به نام «گرنما» با سى و سه نفر سرنشین به سوى كوبا حركت كرد. هدف آنها خارج ساختن كوبا از دست نظام دیكتاتورى «فولچنسیو باتیستا» بود. این انقلاب در نهایت به سال ۱۹۵۹ پیروز شد و فیدل كاسترو و افرادش در كوبا به قدرت رسیدند. «چه» بابت فداكارى هایش در انقلاب كوبا به عنوان یك كوبایى عالى رتبه معرفى شد و بعدها چند پست مهم دولتى به دست آورد. اما «ال چه» با انقلاب كوبا به پایان راهش نرسید. او باید ادامه مى داد. عاقبت در سال ۱۹۶۵ نامه اى براى فیدل كاسترو نوشت و خداحافظى كرد:«سایر ملل جهان به كوشش هاى ناچیز ما نیازمندند.
من مى توانم كارهایى را كه تو به دلیل گرفتارى در كوبا قادر به انجامشان نیستى، انجام دهم. من از تمام مسئولیت هایم در كوبا صرف نظر نمى كنم و مى روم اما شما را هرگز از یاد نمى برم. حتى اگر آخرین ساعت عمر من زیر آسمان كشور دیگرى پیش آید، آخرین افكار من در مورد مردم كوبا و به خصوص تو است.» پس از خروج ال چه از كوبا شایعات فراوانى دهان به دهان پیچید. هر بار خبر مى آوردند كه او در یكى از نبردهایش جان باخته. این روزهاى پرهیجان براى خانواده چه كه در كوبا ماندگار شده بودند گذشت تا روز هشتم اكتبر ۱۹۶۷.در ناحیه سانتاكروز بولیوى گروهى از گارد ویژه این كشور با واحدى از چریك ها كه محاصره شده بودند، درگیر شد. در پایان این جنگ نابرابر گارد ویژه دولت بولیوى، رهبر زخمى چریك ها را دستگیر كرد. او را به دهكده اى به نام «هیگواراس» بردند و در مدرسه كوچكى زندانى كردند. تلاش براى بیرون كشیدن اسرار نظامى از او در بازجویى بى حاصل بود. بعدازظهر همان روز او را با شلیك تیرى به قلبش كشتند. جسدش به پایه هاى هلى كوپتر بسته و به شهر «والدگراند» برده شد. در این شهر مردم، روزنامه نگاران و عكاسان با حقیقت تكان دهنده اى مواجه شدند. چریك بولیویایى كه به نام «رامون» شناخته شده بود، در حقیقت همان «ارنستو چه گوارا» بود.
• چه هنوز زنده است
«مرگ هر جا ممكن است ما را غافلگیر كند. به او خوشامد بگوییم. با این فكر كه فریاد نبرد ما ممكن است به گوش شنونده خاص خود رسیده و دست دیگرى ممكن است تفنگ ما را خوب تر استفاده كرده و مردان دیگرى آهنگ عزاى تدفین ما را با موسیقى مقطع مسلسل و فریاد نبردهاى تازه جنگ و پیروزى بخوانند.» وحشت از رواج افسانه «ال چه» در جوامع دیگر درست از لحظه مرگ او آغاز شد. مسئولان دولت بولیوى كه دست نشانده آمریكا بودند، حتى از جسد «چه» هم وحشت داشتند. وقتى كه برادر چه براى تشخیص هویت جسد به بولیوى سفر كرد، به او گفتند جسد سوزانده شده و خاكسترش بر باد رفته. اما تلاش براى از بین بردن محبوبیت ال چه بى حاصل بود. تفكرات «چه»، رفتار منحصر به فردش، چهره انقلابى اش و مرگ شجاعانه اش در بولیوى، باعث شد ال چه تبدیل به اسطوره اى جهانى و نماد اعتراض شود. جالب است كه امروز مردم جهان درست مطابق خواسته چه عمل مى كنند. ارنستو همیشه مى گفت: «ما باید انسان تازه اى خلق كنیم كه نه از قرن نوزدهم به جا مانده باشد و نه محصولى از قرن فاسد و پست خودمان باشد.
این انسان قرن بیست و یكم است كه ما باید بسازیم.» ... و حالا ۳۷ سال پس از مرگ ارنستو چه گوارا، تصویر او را در هر تجمعى مى بینیم. در آفریقا، آسیا، اروپا و حتى آمریكایى كه تلاش مى كرد مردمش از چهره چه و تفكراتش متنفر باشند، چه حالا نه تنها متعلق به كوبا، نه تنها متعلق به آمریكاى لاتین، كه اسطوره اى جهانى است. این بود كه مسئولان كشور بولیوى عاقبت در سال ۱۹۹۶، نزدیك به ۳۰ سال پس از مرگ چه، اعتراف كردند كه جسد او در فرودگاه پنهان شده و حاضرند آن را به خانواده اش تحویل دهند.
اسطوره وقتى كه قدم در مسیر منتهى به مرگ مى گذاشت، براى والدینش نوشت كه تنها گاهى او را به یاد بیاورند. امروز در قرن بیست و یكم انسان هایى زندگى مى كنند كه چه را لحظه به لحظه، زنده در كنار خود مى بینند، مردمانى كه «چه» نمى فهمد آنها به چه زبانى مى گویند:«چه هنوز زنده است.» این چنین است كه یك شاعر با شنیدن افسانه ال چه به وجد مى آید و مى نویسد: پرندگان نیمه شب بال هاى خود را تكان مى دهند / بر شیشه برفى یك اتومبیل مى نویسم: «چه هنوز زنده است.»
• كارنامه
چه تنها ۱۶ سال داشت كه مطالعه آثار كارل ماركس، فردریش انگلس و لنین را آغاز كرد. او در این سن یك واژه نامه فلسفى تدوین و طى سال هاى تحصیلى در دانشگاه نوشته هاى دیگرى از قبیل «آنتى دورینگ» انگلس و «امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه دارى» و «دولت و انقلاب» لنین را مطالعه كرد. چه در سفرهاى خود به آمریكاى لاتین و مناطق كارائیب تا سال ۱۹۵۹ علاوه بر استفاده از دانش پزشكى خود، تاریخ و فرهنگ این كشورها را هم مطالعه كرد. او علاقه خاصى به باستان شناسى و فرهنگ هاى بومى و پیشرفته ترین نظریات مربوط به علوم اجتماعى داشت. دانسته هاى چه از واقعیت هاى قاره آمریكا، رهنمون او در فهم و تعمیق مطالعات ماركسیستى اش شد.
چه گوارا اهل آرژانتین بود و در اواسط دهه ۱۹۵۰ در مكزیك به جنبش ۲۶ جولاى كه توسط فیدل كاسترو رهبرى مى شد، به عنوان كادر ارتش شورشى پیوست. به هنگام پیروزى قیام علیه دیكتاتورى «باتیستا» دست نشانده آمریكا در كوبا در سال ۱۹۵۹، چه سى ساله بود و پس از پیروزى در همان سال وزیر صنایع، رئیس بانك ملى كوبا و مسئول انستیتوى ملى براى اصلاحات ارضى شد.در آوریل ۱۹۶۵، چه گوارا كوبا را براى كمك به ایجاد رهبرى مبارزات انقلابى در كشورهاى دیگر ترك كرد. براى بیش از ۶ ماه در كنگو (زئیر) طرفداران نخست وزیر مقتول، پاتریس لومومبا، در مبارزه علیه رژیم ارتجاعى دست نشانده امپریالیسم آمریكا و بلژیك را كمك رساند و در سال ۱۹۶۶ به بولیوى رفت. در آنجا او یك شاخه چریكى را كه سعى داشت مبارزه انقلابى علیه دیكتاتورى نظامى را سازماندهى كند، رهبرى كرد، مبارزه اى كه در حال رشد و جهت گیرى اعتلاى انقلابى در آرژانتین، شیلى و اروگوئه بود. در اكتبر ۱۹۶۷، او توسط نیروهاى نظامى بولیوى كه دولت آمریكا سازماندهى كرده بود، زخمى و دستگیر شد و سپس به قتل رسید. این مرگ باعث شد او تبدیل به اسطوره اى جهانى شود. در حال حاضر پسر و دختر چه هم حضورى فعال در عرصه سیاست و سنت هاى چپگرایانه جهان دارند.
جامعهء روحانيت و علماء و ملايان که در برابر انديشه های منطقی و مستند کسروی پاسخی نداشتند، همانگونه که شيوه کهن آنان است، چماق تکفير را بر داشتند و او را متهم کردند که به اسلام توهين می کند و قرآن می سوزاند و مهدورالدم است و از اين رو کمر به کشتن او بستند
از حشمت اهل جهل به کيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به کيوان نمی رسد...
خواجه حافظ شيرازی
در صدمين سالگرد مشروطيت ايران نميتوان يادی از نامدارترين مورخ و محقـق تاريخ مشروطهء ايران سيد احمد کسروی تبريزی نکرد که نامردانه به دستور ارتجاع و تروريستهای فدائيان اسلام در کاخ دادگستری تهران به قتل رسيد و نامش چنان با تاريخ مشروطيت ايران عجين شده است که هيچ مورخ ومحققی نيست که بدون استفاده ازآثار وی در باره تاريخ مشروطيت ايران فلم زده باشد.
احمد کسروی در هشتم مهرماه ۱۲۶۹ خورشيدی در محلهء همکاوار تبريز چشم به جهان گشود. پدرش مير قاسم فرزند ميراحمد ، به کار بازرگانی اشتغال داشت.
سيد احمد در شش سالگی به مکتب گذاشته شد و در يازده سالگی بر اثر مرگ پدر ناگزير مکتب را ترک گفت.
شانزده ساله بود که جنبش مشروطه در آذربايجان رونق گرفت.کسروی جوان به اين جنبش گرويد و با روحانيان ضد مشروطه در افتاد.
در سال ۱۲۹۶ که خيابانی حزب دموکرات را در آذربايجان بنياد نهاد ، کسروی به اين حزب پيوست. ليکن پس از چندی از خيابانی رنجيد و از حزب کناره گرفت و به تهران آمد.
کسروی در تهران ابتدا به خدمت وزارت معارف در آمد ، سپس به وزارت عدليه رفت و سالها عهده دار رياست عدليه در شهرهای دماوند ، زنجان وخوزستان گرديد. در اين هنگام شيخ خزعل که عملا" در خوزستان حکومت می کرد و با حکومت مرکزی مخالفت داشت، با کسروی نيز مخالفت ورزيد و حتی عدليه را محاصره کرد و فقط با مداخلهء نيروی دولتی ، کسروی وماًموران عدليهء محل نجات يافتند. پس از رهايی از چنگ شيخ خزعل به تهران بازگشت.
احمد کسروی پس از چند سمت ديگر در عدليه بالاخره در سال ۱۳۱۱ از ادامه خدمت در مشاغل قضائی دست کشيد و به وکالت پرداخت.
کسروی آثار فراوانی در زمينه های اجتماعی ، دينی ، تاريخی ، زبان و ادبيات دارد. او کوشش فرهنگی و دانشی خود را از زبانشناسی و تاريخ نويسی آغاز کرد و تا سال ۱۳۱۲ استعداد فوق العاده خود را بيشتر در اين دو رشته به کار انداخت. وی زبان عربی را خوب می دانست و در اين زبان ، چنان توانايی داشت که نوشته هايش در مطبوعات عربی چاپ می شد و فصحای عرب را به تحسين وا ميداشت. کسروی زبان پهلوی و ارمنی قديم و جديد را به خوبی فرا گرفت و با لهجه ها و نيمزبانهای فارسی نيز آشنا شد ، و با اين آمادگی در تواريخ ارمنستان و نوشته های پهلوی و در کتب مولفين عربی زبان غور و بررسی کرد و در شهرها و دهستانهای ايران به مسافرت پرداخت و به اسناد و مدارک تازه ای دست يافت و تاليفاتی پديد آورد که وی را نزد دانشمندان ايران و خاورشناسان جهان مقامی ارجمند بخشيد.
کسروی نخستين کسی بود که در زبان باستان آذربايجان به تحقيق پرداخت و زبان آذری را که تا آن روز ناشناخته نبود با اسناد و مدارک مهمی که به دست آورد ، در رسالهء آذری يا زبان باستان آذربايگان به نام يکی از لهجه های فارسی معرفی کرد.
دو دفتر بسيار گرانبهای نامهای شهرها و ديه های ايران اولين تحقيق عالمانه ای بود که از طرف خود ايرانيان در بارهء تاريخ و جغرافيا و لغت اين سرزمين انجام گرفت.
شهرياران گمنام که عبارت ازيک رشته تحقيقات عميق و مستند در باره چند سلسله از شهرياران گمنام و ناشناس ايرانی بود که بر آذربايجان و اران و نواحی مجاور فرمانروايی داشتند.
در تاريخچه شير و خورشيد که به پيشاهنگان ايران هديه کرده است از چگونگی پيدايش شير تنها و خورشيد تنها بر روی درفشها ، از سکه های ايران ، از بهم پيوستن آن دو ، و همچنين از اين بابت که شير و خورشيد از کی نشان رسمی دولت ايران شده است ، به استناد سنگ نبشته ها و سکه ها و کتابهای فارسی و عربی و اشعار شعرا بحث فاضلانه کرده و به نتايج سودمندی رسيده است.
تاريخ مشروطهء ايران از نوشته های برجستهء احمد کسروی است. اين اثر گرانقدر و مستند که دارای ارزش تحقيقی فراوانی است ، سهم قهرمانان اين جنبش را که از ميان تودهء مردم برخاسته بودند ، معين می کند و نماهايی از جنبش مشروطه را که با اهميت اساسی در سايه مانده بود ، آشکار می سازد. قضاوتهای نويسنده منصفانه ، دقيق و مستند است.
تحقيقات تاريخی کسروی که طی کتابها و رساله های متعدد از جمله تاريخ پانصد سالهء خوزستان ، تاريخ هجده سالهء آذربايجان و تاريخ مشروطهء ايران انتشار يافته ، از نظر اصالت و روح انتقادی و روش علمی حاکم بر آنها ، ممتاز است.
آشنايان با آثار کسروی می دانند که در بيش از هفتاد اثر او همه جا به ايران و سربلندی ايران پرداخته است.
احمد کسروی در پيرامون تاريخ مشروطه می نويسد :
" آنچه مرا به نوشتن اين کتاب واداشت اين بود که ديدم در سی سال کسی به نوشتن تاريخ مشروطه برنخاست و اگر کسانی چيزهايی نوشتند بسيار نارسا بود.
پاره ای نيز راستی را فدای خشنودی اين و آن کردند و کسانی را که در جنبش آزاديخواهی در رده ی دشمنان توده بودند به مشروطه خواهی ستودند و جانبازيهای مردان غيرتمند را گذارده به رويه کارهای اين و آن پرداختند. چاپلوسی و پستی نگذاشت تاريخ درستی از آب در آورند.
کسی که خويشتن آلوده پستی هاست در پستی های ديگران با نگاه ساده نگرد و آنها را عيب نشمارد. بلکه اگر کسی به آنها خرده گرفت او را تند رو بشناسد وتاريخنگاری که جزخوشی و آسايش خويش در بند چيز ديگری نيست و نيک و بد را جز در ترازوی خوشی های خود نمی سنجد. در زندگی بيش از اين نشناخته که سری توی سرها در آورد و با چاپلوسی و شيرين زبانی ها و نکته سنجی های ادبی راه به انجمن توانگران و زورمندان پيدا کند و تاريخ را نيز از بهر آن می نويسد که از اين توانا و از آن توانگر ستايشهای چاپلوسانه کند و هواداری ايشان را از برای خود ذخيره نمايد ؛ چنين کسی چگونه تواند پستی های ديگران را دريابد و در تاريخ خود بنگارد ؟!
روزی گفتگو از چاپلوسی ها و گزاف بافيها و دروغ نويسی های يک تاريخنگار زمان قاجار می داشتم ، شنوندگان همگی چنين پاسخ دادند : « بيچاره مجبور بوده ، اگر آنها را نمی نوشت از دربار بيرونش می کردند.» ديدم اينان همگی بر آنند که در راه روزی طلبيدن به هر پستی و زشتی توان بر خاست ، و آنگاه چاپلوسی از يک توانا و دروغ نويسی در تاريخ را چندان گناه بزرگی نمی شناسند.بلکه خود ايشان هر کدام به اين پستی ها آلوده اند و انها را يک گونه زيرکی و هنرمندی می شناسند.
سخن کوتاه می کنم ، من يقين دارم که اگر کتابهايی در تاريخ مشروطه نوشته شود بيش از همه ستايش توانگران و توانايان خواهد بود و از جانبازان دلير کمتر گفتگويی خواهد شد.
خاندانهايی در ايران با دارايی بزرگی به مشروطه خواهی برخاستند و در نتيجه کوششهای چندين ساله دارايی خود را از دست داده بينوا گرديدند. از اين سوی کسانی نيز با دست تهی به کار بر خاستند و در اندک زمانی دارايی بسيار اندوختند. هر دوی اينها چشم دارند نامشان در تاريخ بماند. ولی پيداست که آن يکی چگونه خواهد ماند.و اين يکی چگونه خواهد ماند.
دوباره می گوييم : ما به نوشتن اين تاريخ برخاستيم که اين نيکی ها و بدی ها را از هم جدا گردانيم و پيداست که اين گله ها را پيش بينی کرده بوديم و زيان آن را به خود هموار ساخته ايم."
کسروی در بارهء تاريخ هجده ساله می نويسد : " در آن روزها که من به اين کار برخاستم ، يک دسته بزرگی ، چون در آن جنبش پا در ميان نداشته و يا اگر داشته شايستگی از خود نشان نداده بودند ؛ از اين رو هميشه به کاستن از ارج آن می کوشيدند و همين که گفتگو به ميان می آمد ، چنين می گفتند : " چيزی بود و ديگران پيش آورده بودند و هم خودشان از ميان بردند..." روزی يکی می گفت " تبريز که يک سال ايستادگی در برابر دولت نمود ، پول از لندن برای ايشان فرستاده می شد. " يک سخنی را که هم دروغ آشکار و هم سراپا ننگ است. به اين دليری می گفت و روی آن پافشاری نشان می داد. يازده ماه ايستادگی تبريز را که سراپا مايه گردن فرازی از ايرانيان بوده ، زبان بريده بدين سان آلوده می گردانيد. آن ايستادگی تبريز از ستارخان و همراهانش آغاز يافت و اينان تا يک ماه بيشتر نيازی به پول نداشتند."
کسروی می نويسد : " جنبش مشروطه در تاريخ ايران کمتر مانند دارد. کسانی که در آن روز برخاستند و آن جانفشانی های گرانبها را کردند ، چه در آذربايجان و چه در گيلان و ديگر جاها ، مردان ارجداری هستند و بايد هميشه نامهای ايشان را به نيکی و ارجمندی ياد کرد.
اين خود بسيار نادانی بود که کسانی از ارج آنان کاستند و نام تاراجگر به روی آنان گذاردند و در ديده ها خوارشان ساختند. بسيار نادانی بود که دغلکارانی به ميدان ريختند و با روباه بازيهای خود آن مردان دلير را به گوشه و کنار انداختند ؛ از کشتگانشان يادی نکردند و بر زندگانشان زندگی را تنگ کردند. اين کارها همه به خواست دشمنان ايران بود و اين آوازها در نهان از گلوهای ايشان بيرون می آمد."
احمد کسروی در انتهای تاريخ هجده ساله را چرا نوشتم ؟ چنين سخن گفته است :
" در جنبش مشروطه بيش از همه درس ناخواندگان و کم دانشان کوشيدند و بيشتر آنان کشته شده و يا پراکنده افتادند و چون کسانی نبودند که در پی نام و آوازه باشند و به خودنمايی پردازند، بيشترشان شناخته نشدند و به جای ايشان دروغگويان و لافزنان به شناسانيدن خود برخاستند و چون کسی در برابر ايشان نبود و پاسخی به ايشان داده نمی شد دروغهاشان ريشه می دوانيد و در آينده کمتر کسی دروغ بودن آنها را خواستی شناخت.
گذشته از اينها در ايران آلودگيها فراوان گرديده ، از يک سو چاپلوسی و گراييدن به توانگران و زورمندان در دلها ريشه دوانيده ، از يک سو در سالهای آخر مايه ها بسيار کم شده و جوانان درس می خوانند و دانشهايی فرا می گيرندولی اين جربزه که يک کار گرانبهايی را انجام دهند بسيار کم ديده می شود. پس از همه اينها ، امروز کتاب نويسی يک پيشه ای شده و تنها برای پول درآوردن به آن برمی خيزند.
من می ديدم که اين تاريخ بماند و در آينده نزديک ، کسانی به آن برخيزند ، گذشته از آنکه از بسياری آگاهيها بی بهره خواهند ماند ، عيبهای ديگری در کار خواهد بود. زيرا از يک سوی خوی چاپلوسی آزادشان نگذارده ، ناگزيرشان خواهد گردانيد که از جانفشانيهای مردان گمنام و کم زور چشم پوشند و به ستايشهای بيجا از ديگران پردازند ، از يک سو کسی مايه نخواهد گذاشت چيز درستی از آب درآورند. پس از همه ، چون خواستشان پول درآوردن خواهد بود ، هيچ يکی اين نخواهد کرد که چند سالی رنج کشد وخود جستجوهايی کند و چنان که شيوه بيشتری از نويسندگان است خواهند کوشيد که کتابی را از اروپائيان در اين زمينه به دست آورند و نوشته های نادرست او را کتابی سازند. چنانکه در همه زمينه ها اين رفتار را کرده اند و جغرافی کشور خود را هم از زبانهای اروپايی ترجمه کرده و نامهای آباديها را چنان می نويسند که پيداست از يک زبان اروپايی برداشته شده!
گذشته از اينها ، سود تاريخ در داوری آن است. تاريخ برای اين سودمند است که نيک را از بد و درست را از نادرست جدا گرداند و بدين سان درسی به خوانندگان تاريخ دهد ، و اين داوری بسزاست که نيک را از بد بشناسد و جدايی ميانه درستکار و نادرستکار گذارد.
اين کسان که ما می شناسيم ، آشکار می بينيم به غيرت و گردن فرازی و جانفشانی و درستکاری ارج نمی گذارند و مردانی را که دارای ای خويها باشند خوار می شمارند و پيداست که چه داوری در تاريخ توانند کرد. من اگر بخواهم اندازه درماندگی اينان را در شناختن نيک و بد باز نمايم بايد از زمينه سخن خود بيرون روم ، اين است که به آن نمی پردازم. درماندگانی که دوست از دشمن باز نمی شناسند و هميشه به ترانه ديگران می رقصند و مردان جانفشان و بزرگی را که در تاريخ خود می دارند کنار نهاده و يک مشت ياوه بافان زمان مغول را با ننگين کاريهايی که از هر يک از آنان می شناسند به آسمان بر می دارند و تنها دستاويزشان گفته فلان شرقشناس و بهمان پروفسور می باشد. از چنين درماندگی چه چشم توان داشت که تاريخ مشروطه را چنانکه سزاست بنويسند و داوری در ميان جانفشانان و فريبکاران کنند ؟ ..."
" من در تاريخ مشروطه نشان داده ام که چند تنی از درباريان ، از ناصرالملک و مستوفی و مشيرالدوله و موتمن الملک و فرمانفرما و ديگران در زمان خرده خود کامگی ( استبداد صغير ) در باغشاه نزد محمد علی ميرزا می زيستند و در کابينه مشيرالسلطنه وزير بودند ، که در کشتن مشروطه خواهان و فرستادن بر سر تبريز و در گفتگو با روسيان و بستن پيمان به زيان کشور همدستی داشتند. ولی همينکه محمد علی ميرزا برافتاد ، به ميان مشروطه خواهان آمدند و از راهی که ما می دانيم چه بود ، جا برای خود باز کردند و ساليان دراز رشته کارهای دولت مشروطه را به دست گرفتند. من می ديدم که به اين کار آنان کسی ايراد نمی گرفت و بارها ديدم که چون گفتگو به ميان آمد و من ايراد گرفتم ، در زمان پاسخ داده گفتند : « مگر آنان نمی خواستند نان بخورند؟! » کسانی که در سستی خرد تا به اينجا رسيده اند که جدايی ميان نان خوردن و به کار توده پرداختن نمی گذارند چه توانستندی که در تاريخ داوری کنند و نيکان را از بدان جدا گردانند؟!..."
کسروی می گويد : " بزرگترين کانون شورش آزاديخواهی تبريز بود و در آن روزها که جنگ و شورش در آن شهر برپا بود ، من جوان هفده هجده ساله بودم و آن پيشامدها را از نزديک تماشا ميکردم و با چشم خود می ديدم که مردان غيرتمند و گردن فرازی با چه شوری می کوشيدند و جوانان دلير و جنگجوبا چه خون گرمی جانفشانی می نمودند. خود ايرانيان بمانند آن جانفشانی ها و مردانگی ها که از گرجيان و قفقازيان ديده ام ، فراموش شدنی نيست ، و اين اندوهی در دل من شده بود که اين کوششهای مردانه نوشته نشود و از ميان رود و يا بيمايگان سود جويی به نام تاريخنويس برخيزند و به يکبار پرده بر روی اين سرگذشتها و داستانها بکشند و يا اگر نکشند آنها را سبک و بی ارج نشان دهند ، و به جای همه چيز به ستايش از رويه کاران و ميوه چينان پردازند."
قتل فجيع احمد کسروی به دست فدائيان اسلام
" دنيا بايد بداند که خط انقلاب همان مسيری است که شهيد نواب صفوی دنبال کردو اکنون کسانی در صحنه انقلاب حاضرند که خط نواب را دنبال کنند"
رئيس جمهوری اسلامی دکتر محمود احمدی نژاد
جنبش مشروطه خواهی بگفته احمد کسروی با پاکدلی ها آغازيد ولی با ناپاکی ها به پايان رسيد و دستهايی از درون و بيرون به ميان آمد و آن را بهم زد و نا انجام گذاشت و کار به آشفتگی کشور و ناتوانی دولت و از هم گسيختن رشته ها انجاميد و مردم ندانستند ، آن چگونه آمد و چگونه رفت.
زنده ياد احمد کسروی از سال ۱۳۱۱ در باره ی خردگرائی و تجدد نوشت و پس از شهريور ۱۳۲۰ در مسير نقد اعتقادات مذهبی و تدوين آنچه او پاکدينی نام نهاد در " آئين " بيان کرد. او در اين زمينه کتاب ورجاوند بنياد را نوشت . در نخستين نوشنه های انتقادی به صوفيان و بهائيان پرداخت و سومين نوشته " شيعيگری " بود و مقاله ها و کتابهايی در نقد قشری گری دينی نوشت که خشم اهل تشيع را بر انگيخت.
جامعهء روحانيت و علماء و ملايان که در برابر انديشه های منطقی و مستند کسروی پاسخی نداشتند، همانگونه که شيوه کهن آنان است، چماق تکفير را بر داشتند و او را متهم کردند که به اسلام توهين می کند و قرآن می سوزاند و مهدورالدم است و از اين رو کمر به کشتن او بستند.
احمد کسروی در واپسين سالهای زندگی پر بارش سه اثر سياسی بر روی مسائل روز نوشت. او در نخستين اثر زير عنوان «از سازمان ملل متحد چه تواند بود؟» به اين امر پرداخت. سپس مسئله آذربايجان در شمال و شورش عشاير خوزستان در جنوب را با موقعيت آن روز ايران با اثر ديگر خود « سرنوشت ايران چه خواهد شد » نوشت و سرانجام با سومين کتاب زير عنوان « امروز چاره چيست » به يک رشته دردهای اجتماعی و راه چارهء آنها پرداخت.
کسروی در کتابی به نام " دادگاه " از " کمپانی خيانت " نام می برد و پيوند نامقدس گروههای گوناگون دشمنان خود را که دشمنان ايران بودند برملا ميکند. دشمنان کسروی تنها سازمانهای مذهبی ، مانند گروه فدائيان اسلام و ملايان و مراجع تقليد نبودند ، بلکه گروهی از سياست پيشگان و پژوهشگران ادبی نيز که از " نيش قلم او آسوده نبودند " با ملايان همراه و همگام بودند.
مجتبی مير لوحی معروف به نواب صفوی موًسس بعدی گروه فدائيا ن اسلام به تهران نزد احمد کسروی می رود و با وی در جلسات متعددی به مباحثه و مجادله می پردازد. مباحث ساده لوحانه نواب صفوی با دانشمندی چون کسروی نتيجه دلخواه را به بار نمی آورد و سيد مير لوحی با خشم ، کسروی را در حضور ديگران به مرگ تهديد می کند.
در تاريخ هشت ارديبهشت ماه ۱۳۲۴ احمد کسروی مورد سوء قصد نا فرجام نواب صفوی و احمد خورشيدی قرار می گيرد. نواب صفوی از پشت به کسروی تيراندازی کرده و بعد با چاقو به او حمل آورده و او را به شدت زخمی می کند.
در اطلاعات همان روز ۸ / ۲ /۱۳۲۴ شرح واقعه چنين آمده است. " ساعت ۹ صبح امروز هنگامی که آقای کسروی وکيل دادگستری و مدير روزنامهء پرچم از منزل به قصد اداره حرکت می کند سر چهار راه حشمت الدوله شخصی از پشت سر به او حمله نموده و دو تير با طپانچه به طرف او رها می کند...به طوری که می گويند رها کنندهء گلوله جوانی به نام نواب صفوی بوده..."
در خاطرات حاج مهدی عراقی از نخستين اعضاء فدائيان اسلام و از سران سازمان تروريستی « هيئت های موتلفه اسلامی » و دوست نزديک آقای خمينی آمده است که : « سيد مجتبی مير لوحی وقتی از زندان بيرون می آيد به فکر اين می افتد که يک محفلی ، يک سازمانی ، يک گروهی ، يک جمعيتی را به وجود بياورد برای مبارزه ، اين فکر به نظرش می آيد که از وجود افرادی بايد استفاده بکنم که تا الان اين افراد مخل آسايش محلات بوده اند ، مثل اوباش ها که توی محلات هستند ، گردن کلفت ها ، لات ها به حساب آنها که عربده کشی های محلات بوده اند... اين ها بودند دوستانی که به دور مرحوم نواب جمع شده بودند ، اکثر آنها مرحله اول از اينجور افراد بودند...»
روز ۲۰ اسفند ماه ۱۳۲۴ زمانی که بليغ ، بازپرس دادسرای تهران به شکايت عليه کسروی رسيدگی می کند ، گروهی از فدائيان اسلام به سرکردگی برادران سيد حسين و سيد علی امامی به دادسرا ريخته و احمد کسروی و منشی او سيد محمد تقی حداد پور را در کاخ دادگستری ترور می کنند.
نشريه « ايران ما »در تاريخ ۲۱ اسفند ۱۳۲۴ می نويسد : " ديروز بازپرس کسروی را برای استماع آخرين دفاع احضار کرده بود. کسروی دردايرهء بازپرسی حاضر می شود. قريب يک ساعت به ظهر موقعی که آقای بازپرس مشغول تحقيقات بودند چند نفر وارد اتاق می شوند. دو نفر از آنها افسر ارتش بودند و اين عده که بنا به اظهار آقای بليغ بازپرس شعبه ء هفت چها نفر و بنا به اظهار اشخاص ديگر بيشتر بودند به قصد قتل کسروی با کارد و هفت تير به او حمله می کنند. بازپرس و چند نفر ديگر که در آنجا ( دايرهء بازپرسی ) حاضر بودند ( آقای امين امينی وکيل دادگستری و بانو نورالهدی منگنه و يک نفر ديگر به نام نهاوندی ) فرار می کنند و آقای قرچرلومنشی استنطاق بيهوش می شود.
حمله کنندگان پس از آنکه دقايقی چند به عمل جنايت آميز خود ادامه می دهند ، از اتاق خارج شده و فرار می نمايند. افسران ارتش در دادگستری گم شدند ولی سه نفر غير نظامی که کارد خونين خود را به هوا بلند کرده و داد می زدند « يا علی يا محمد...»از کاخ و از مقابل افسران ارتش و شهربانی و سربازان محافظ زندانيان و چند نفر پاسبانان کاخ که در کريدورها بودند عبور کرده و بيرون رفتند.
در داخل اتاق و در سمت راست در ورودی نعش يکنفر جوان افتاده بود و جسد مرحوم کسروی در سمت مقابل و در فاصلهء بين ديوار و ميز بازپرسی که به پهلوی چپ غلتيده بود قرار داشت.
اين جنايت عظيم که نتيجه تحريکات يک عده مفتخوار و متظاهر به روحانيت است ، نبايد کوچک شمرده شود و در اين ميان مسئوليت دستگاههای شهربانی و دادگستری نيز نبايد پوشيده بماند. ، وقتی که برای اولين بار قصد جان کسروی را کردند و نواب صفوی ماجراجويانه به او حمله کرده و او را مجروح ساخت ، دستگاه دادگستری و شهربانی ما بر اثر تحريکات اين موضوع را با خونسردی تلقی کرد و بعد هم به جای اينکه آن جنايتکاران را مورد تعقيب و دادرسی قرار دهد ، پرونده مسخرهء و ننگين کتابهای کسروی را به جريان انداخت."
اين نخستين ترورسياسی دوران معاصربود که با شتاب و تردستی سروته قضيه را هم آوردند و قاتلين کسروی و حدادپور را از زندان آزاد کردند. يکی از آنان حسين امامی چندی بعد هژير را ترور کرد وبعد رزم آرا را ترور کردند. سپس دکتر حسين فاطمی معاون نخست وزير و وزير امور خارجه ی دکتر محمد مصدق مورد سوء قصد نافرجام محمد مهدی عبدخدايی دبير کل فعلی جمعيت فدائيان اسلام قرار گرفت.
فدائيان اسلام در کودتای آمريکايی ـ انگليسی ۲۸ مرداد ، طبق اسناد موجود ، همراه با سازمان جاسوسی سيا و خاندان پهلوی و ابوالفضل زاهدی ، دولت قانونی دکتر محمد مصدق ، پيشوای آزادی ملت ايران را ساقط کردند و ننگ تاريخ را برخود خريدند و بيست و پنج سال پس از آن ، خمينی و فدائيان اسلام توانستند انقلاب ملت ايران عليه ظلم و استبداد را منحرف کنند و اکنون نزديک به سه دهه است که فدائيان اسلام با استبداد دينی در ايران حکومت می کنند و ملت قهرمان ايران اسير و دربند است.
امروز آن دسته از " نويسندگان و ناقدين و پژوهشگران و محققينی" که در بارهء احمد کسروی قلم می زنند ولی يک کلمه از قتل فجيع او بدست فدائيان اسلام سخن نمی گويند ، خود فروختگانی هستند که نه تنها قلب واقعيتهای تاريخی را پيشه خود قرار داده اند و مهر سکوت بر لب زده اند و با ملت خود روراست نيستند و مردم را به مسخره و استهزاء گرفته اند بلکه فقط شهوت نويسندگی و خود شيفتگی و خود مطرح بودن در نشريات جمهوری اسلامی و سايت های برون مرزی را دارند و می خواهند همه جا نقش "آقا خوبه" را بازی کنند و چه خوب بود ، اقلا" به سايت نواب صفوی می رفتند و از آن نقل قول می کردند. اين افراد مطمئن باشند که روزی مشتشان بازخواهد شد و عرض خود می برند و زحمت ما ميدارند.
سايت نواب صفوی نحوه انجام "اعدام انقلابی" کسروی را چنين شرح می دهد :
" جلسات بازپرسی کسروی ، از طرف حکومت وقت به جهت توضيح ادعاهايش در مقابل اعتراضات مردم مسلمان ، بوسيله وزارت عدليه تشکيل شد. فدائيان در جلسه اضطراری آقايان سيد حسين امامی ، سيد علی محمد امامی ، مظفری ، قوام ، فدايی ، الماسيان ، گنج بخش ، صادقی و يک درجه دار ارتشی را برای اعدام انقلابی کسروی انتخاب کردند.
صبح روز بيستم اسفند ماه ۱۳۲۴ در حاليکه آقای بليغ مشغول بازپرسی بود ، کسروی و دوستانش مضطرب و نگران به اطراف نگاه می کردند. سربازان زيادی در کنار در ايستادند. ناگهان با مهارت عجيبی در اتاق باز شد و آقای مظفری قدم به درون اتاق گذاشت. قبل از اينکه ماموران بتوانند اقدامی عليه آنان انجام دهند ، سيد حسين امامی و سيد علی امامی وارد اتاق شدند.ماموران سرآسيمه به طرف آنها رفتند. در اين هنگام فرد ارتشی با عصبانيت به ماموران دستور داد هر چه زود تر از اتاق پراکنده شوند.
صدای شليک تيرها سربازان را به وحشت انداخت ، نفسهای همه در سينه حبس شد ، کارمندان عدليه از ترس از اتاق هايشان بيرون نيامدند. سکوت سنگينی در فضای دادگاه حاکم گشت. فدائيان اسلام کسروی را که در زير ميز پنهان شده بود ، به کيفر اعمالش رساندند.
چند لحظه بعد نوای دلنشين « الله اکبر » به نشانهء پيروزی برای اولين مرتبه در ساختمان دادگستری پيچيد. اعدام انقلابی کسروی به فاصلهء ۱۰ روز بعد از صدور اولين اعلاميه فدائيان اسلام انجام شد."
درسايت نواب صفوی همچنين درباره ترور نافرجام دکتر سيد حسين فاطمی وزير خارجه دکتر محمد مصدق آمده است :
" روز بيست و ششم بهمن ماه ( ۱۳۳۰ ) دکتر فاطمی برای انجام مراسم سالگرد محمد مسعود ( مدير روزنامه مرد امروز ) به قبرستان ظهيرالدوله رفت ، عبد خدايی نيز برای انجام مقاصدش وارد قبرستان شد و در بالای قبر محمد مسعود ايستاد و در ساعت سه بعد از ظهر به طرف دکتر فاطمی شليک نمود. عبد خدايی اسلحه را انداخت و فرياد زد « الله اکبر ، الله اکبر ......» اين اعدام انقلابی بدليل سن کم عبد خدايی و عدم تسلط او در استفاده از سلاح نافرجام ماند و وی روانه زندان گرديد. "
امروز محمد مهدی عبدخدايی ضارب دکتر فاطمی دبير کل جمعيت فدائيان اسلام و از دوستان و همکاران محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری اسلامی ايران است.
ماهنامه سخن در شماره فروردين ماه ۱۳۲۵ می نويسد: "يکی از فجيع ترين حوادثی که در ايام اخير اتفاق افتاد قتل مرحوم احمد کسروی در کاخ دادگستری است. شرح فاجغه را اکثر روزنامه ها نوشته اند و خلاصه آن اين است که مرحوم احمد کسروی را بامنشی او حدادپور در حالی که برای تحقيقات از طرف مستنطق احضار شده بود در کاخ دادگستری به وضعی مدهش به قتل رسانيدند و قاتلان او که در اثر زد و خورد مجروح شده بودند آزادانه و با فراغ خاطر از کاخ بيرون آمده فرار کردند و فقط وقتی که برای بستن زخم خود به بيمارستان رجوع کرده بودند دو تن از اينان دستگير شدند و يکی ديگر بعد دستگير شد.... قتل کسروی به آن وضع فجيع يکی از لکه های ننگی است که به دامان اجتماع ما افتاده است و ايرانيان را در نظر جهانيان بد نام می کند.."
از زمانی که فرمان مشروطه گرفته شد ، دو نهاد قديمی در ايران با آن شديدا" مخالف بودند. نهاد سلطنت و نهاد علما و رهبران مذهبی و هر يک از اين نهادها ، به نوعی با حاکميت مردم و آزادی و دموکراسی مخالف کردند.
اکنون تنها ملت قهرمان ايران است که می تواند با عزمی راسخ راه نجات خود را از اين تنگنای تاريخی بيابد و خود را بدون دخالت اجنبی ها از دست شيخ و شاه آزاد کند وبه آرزوی يکصد ساله اهداف مشروطيت نائل آيد. به اميد آن روز.
دکتر پرويز داورپناه
منابع و مآخذ
۱ ـ کسروی ، احمد ، زندگانی من ، چاپ جديد ۱۳۷۷ آلمان ، انتشارات مهر
۲ ـ کسروی ، احمد ، چند مقاله ، چاپ نخست ۱۳۷۴ آلمان ، انتشارات مهر
۳ ـ پاکدامن ، ناصر ، قتل کسروی ، چاپ سوم ۱۳۸۳ آلمان ، انتشارات فروغ
۴ ـ وبگاه احمد کسروی http://www.kasravi.info
۵ ـ وبگاه نواب صفوی http://www.navabsafavi.com
۶ ـ کسروی ، احمد ، درراه سياست ، چاپ سوم ، ۱۳۴۰ تهران
۷ ـ کسروی ، احمد ، تاريخ مشروطهء ايران چاپ يازدهم تهران ، انتشارات امير کبير
۸ ـ ذکاء ، يحيی ، زندگينامه کوتاهی از کسروی ۱۳۷۷ آلمان ، انتشارات مهر
۹ ـ کسروی ، احمد ، تاريخ هجده سالهء آذربايجان ۱۳۵۹ تهران ، انتشارات اميرکبير
۱۰ ـ گودرزی ، محمود ، ايران و سده بيستم روزنامه شهروند / شماره ۶۷۶ کانادا
در يازدهم آذرماه ١٣٠٢ در خانوادهای مذهبی-روحانی به دنيا آمد. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازهی درس خواندن در دبيرستان را نداد. اما او که همواره طالب و جويای حقيقت بود به اين سادگی تسليم خواست پدر نشد. «دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سيمکشی برق، بعد چرم فروشی و از اين قبيل ... و شبها درس. با در آمد يک سال کار مرتب، الباقی دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگداری سيمکشیهای متفرقه. بردست «جواد»؛ يکی ديگر از شوهر خواهرهام که اين کاره بود. همين جوریها دبيرستان تمام شد و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگهی وجودم ...»
در سالهای آخر دبيرستان است، که جلال با کلام کسروی و شريعت سنگلجی، آشنا میشود و همين مقدمهای میشود برای پيوستن وی به حزب توده. در سال ١٣٢٢ وارد دانشسرای عالی تهران میشود و در رشتهی ادبيات فارسی به تحصيل میپردازد. در سال ١٣٢٣ رسماً به حزب توده میپيوندد و ديری نمیپايد که در شمار اعضای فعال اين حزب در میآيد. « ...در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبی تهران رسيدم و نمايندگی کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم ...»
در اين سالها يادداشتهای وی در مجلاتی چون «بشر برای دانشجويان» و ماهنامهی «مردم» و «سخن» چاپ میشود. اولين کتاب او، «ديد و بازديد»، درواقع گردآوری وی از قصههای چاپشدهاش در اين مجلات است.
در سال ١٣٢٦ دومين کتاب خود به نام «از رنجی که میبريم» را چاپ میکند که حاوی قصههای شکست مبارزاتش در حزب توده است. انشعاب وی از حزب توده هم در همين سال اتفاق میافتد. پس از اين انشعاب است که برای مدتی به قول خودش ناچار میشود به سکوت که البته سکوت وی به معنای نپرداختن به سياست و بيشتر قلمزدن است.
جلال در اين ايام بيشتر به کار ترجمه روی میآورد. رمانهايی چون «قمارباز» از داستايوفسکی (١٣٢٧)، «بيگانه» از آلبر کامو (١٣٢٨) و «سوء تفاهم» از آلبرکامو (١٣٢٩) از ترجمههای ارزندهی جلال است. همچنين کتاب «سه تار» وی هم که آن را به خليل ملکی تقديم کرده، محصول همين دوران سکوتش است.
جلال در بهار ١٣٢٩، با سيمين دانشور –که او نيز دانشجوی دانشکدهی ادبيات بوده است– ازدواج میکند. « ...و زنم سيمين دانشور که میشناسيد؛ اهل کتاب و قلم و دانشيار رشتهی زيبايیشناسی و صاحب تأليفها و ترجمههای فراوان، و در حقيقت نوعی يار و ياور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگردر نيامده؟) از ١٣٢٩ به اينور هيچ کاری به اين قلم منتشر نشده که سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد ...»
|
پس از کودتای ٢٨ مرداد، که ضربهی سنگينی بر پيکر آزادیخواهان و مبارزين با استبداد بود، آل احمد نيز دچار افسردگی شديدی گرديد. در اين سالها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» که کنايه از شکست جبههی ملی و برد کمپانیهای نفتی است، به چاپ میرساند.
اين شکست سياسی، دوباره جلال را به يک دورهی سکوت میبرد و او به دور از تمام هياهوهای سياسی سعی به از نو شناختن خود میکند. « ... فرصتی بود برای به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوی علت آن شکستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش اورازان، تاتنشينهای بلوک زهرا و جزيرهی خارک ...» که البته «مدير مدرسه» هم مربوط به همين سالها است. يکی از دغدغههای اصلی ذهن جلال دراين سالها تضاد بنيادهای سنتی جامعه و همچنين مستعمره شدن و مصرفزده شدن فرهنگ ايرانی است، که همين تفکرات او را به سمت خلق شاهکاری چون «غربزدگی» میکشاند. خود او غربزدگی را نقطهی عطف کارهايش میداند.
جلال سالهای آخر عمرش به سفرهای متعددی میرود. حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامهای است، که سفرنامهی حج وی تحت عنوان «خسی در ميقات» چاپ شد. او در اين اثر درونيات خود و همراهانش را در برابر يک وجود برتر با بيانی بیپروا بيان میکند.
سر انجام جلال آل احمد که تمام عمر کوتاهش را وقف مبارزه و قلمزدن کرده بود، در سن چهل و شش سالگی دار فانی را وداع گفت و به ديار ابدی شتافت. روحش شاد.
در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان
هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
