تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
به بهانۀ شصتمین سالگرد نهضت آذربایجان

                              به بهانۀ شصتمین سالگرد نهضت آذربایجان  

 

اغنمی

سالگرد واقعۀ 21 آذر 1325 بهانه ای شد تا گوشه هایی ازحوادث آن سال های پرتنش مورد بررسی گیرد. یکی از اندیشمندان جهان گفته که "تاریخ را مردم میسازند و هرملتی را تاریخسازانی هست که گمنام اند." میر جعفر جوادزاده (پیشه وری)

 

اینکه تاریخ کشورما نیز مثل همه جای دنیا،  ساخته و پرداختۀ ارباب قدرت غالب بوده و هست نباید تردید کرد، اما درمقابل، آنچه در حافظۀ تاریخی ملت ها سینه به سینه ثبت شده و به آیندگان رسیده را نیزنباید فراموش کرد. همین انباشت وانتقال حافظه هاست که خمیرمایۀ برگ های تاریخ را شکل داده است. سیری در یادمانده

های گذشتۀ هردوره،  به مانند آثار اندیشمندان و فداکاریهای گمنامان  که چون گوهر گران بهائی، از اعماق سیاهی های گذشته برتارک تمدن جهانی نشسته، درعصرروشنگری، بالنده ترین میراث های بشری و هویت ملی کشورها را توضیح داده است.                                        

براین باورواعتقاد، هرتکان و جنبشی در هرکجای  جهان که علیرغم میل قدرت حاکم از دل مردم جوشیده، دوام آورده و درحافظۀ تاریخی مردم سینه به سینه به ارث رسیده است.

حادثۀ آذرماه 1324 آذربایجان، بین مردم آن منطقه از چنین سنت فکری و تاریخی برخورداراست. 

با اندوه باید یاد کنم هرزمان  بحثی ازوقایع آذربایجان پیش آمده، شاهد بودم که باعث تحریک اعصاب عده ای از هموطنان استبداد زده شده وکار به دلخوری و قهر ودعوا کشیده است . هستند هنوز جماعتی انبوه، از هموطنان که درپس آن همه تنش های ملی، ازاستقلال و آزادی فقط، پوستۀ تعاریف را گرفته با مفاهیم ریشه ای مانند حقوق فردی و وشهروندی اصلا و ابدا آشنا نیستند. من بارها بنا به تجربۀ شخصی هروقت از حقوق اقوام –  نمیگویم ملت های ایرانی که مبادا متعصبان دوآتشه خدای ناکرده کهیر بزنند -  حتا با برخی روشنفکران که به طرفداری ازحقوق بشر، ساعتها بحث وجدل میکنند، وقتی صحبت حقوق فرهنگی – سیاسی  اقوام ایرانی را به میان آورده ام با چماق تکفیر، متهم به تجزیه طلبی و بیگانه پرستی شده ام . 

واقعیت اینست که  دراثر هیاهوهای زمانه وطی سالها تبلیغات ناروای دولتی، تمامی دستاوردهای آن جنبش بزرگ را ساخته و پرداختۀ بیگانگان تلقی شده همچنانکه انقلاب مشروطه را گفتند کارانگلیسیهاست و سلطنت که به فقها رسید این دروغ را دامن زدند وبه نسل بعد ازانقلاب، کم و بیش قبولاندند که مشروطه، کار انگلیسی ها بوده است و لاغیر. تا برعدم شعوروفراست ایرانی تآکیدی دیگرداشته باشند درادامۀ آن سنت شوم یهودیت برای جا انداختن حدیث " چوپان و گوسفند" !

دخالت و حمایت شوروی از آن جنبش را نمیتوان منکرشد، ولی ریشه های تبعیض ها ونا رضایی ها که به  روایتی، از چند دهه پیش درمراحل فرهنگ کشی مردم آذربایجان پیش رفته بود، نه کار بیگانگان که بطور قطع کارخودیها  ودستور حکومت وقت بود. این دروغ شرم آور و ننگین را با هزار من سریش هم نمیتوان به دم بیگانه چسبانید.  تا به امروزهیچ سندی پیدا نشده که روس و انگلیس  به حکومت های ایران دستورداده باشند که زبان مردم بومی فلان منطقه را نابود کنید.  یا درسراسر ایران درمدارس بچه ها با فلان زبان ویژه صحبت کنند، بخوانند و بنویسند!  

امروزه در پس شصت سالی که از آن روزگاران پرتنش گذشته، جا دارد که دورازتعصبات وغرض ورزیهای خانمانسوز، مسائل را از دریچۀ انصاف زیر ذره بین برد و با درنظرگرفتن زمان ومکان، شرایط را بررسی کرد.

اینجاست که نباید دردام تعصبات  قشری گیرافتاد و با تحلیل و تفسیرهای ناروا برمشکلات تاریخی، اجتماعی و فرهنگی افزود. پاکی، صداقت و سلامت نفس و حرمت به خادمان کشور، ازفضیلت های اهل خرد و قلم است که در هرشرایط باید ملحوظ شود. تعصب شدید وکور، وجدان را آلوده میکند. مانع درک حقیقت میشود. شعار، جای شعورمینشیند. بسترگمراهی های اجتماعی و غلتیدن در سراشیبی های ظلمت و خشونت را هموار و سقوط جامعه را  فراهم میسازد.  

هرچه بود آن یک سال حکومت فرقه با زعامت سیدجعفر پیشه وری، با خاطرۀ خوش دراذهان اکثریت مردم آذربایجان حک شد و ماندگار ماند. یادمانده ای غرورآمیزازجنبش مردمی. اصلاحات تکان دهنده و ریشه ای در بیشتر زمینه ها. گشودن درهای آزادی زبان به روی آموزش و پرورش درمدارس. حق رآی زنان. تشکیل دانشگاه و لایحۀ  تقسیم اراضی بین دهقانان  و عمران و آبادی. وده ها اثر بنیادی . و اما دربارۀ شخصیت و رفتارو کردارهای پیشه وری، سخنان زیادی گفته و نوشته شده. موافق و مخالف حرفهایی زده اند. داوری آن با وجدان هایی ست که سره رااز ناسره تمیز میدهند. اما باور دارم که همو درد و رنج فقر و جور و ستم قدرتمندان ومالکان را از طفولیت چشیده بود، از روستای زاویه خلخال، جائی که در یک خانوادۀ روستائی چشم به جهان گشوده بود.  دردوران بچگی باانبوه کوچندگان ایرانی به روسیه دنبال نان و معاش با خانواده اش به آن دیار رفته و در سیستم کمونیستی شوروی رشد کرده بود. آمال و آرزویش رفاه تهیدستان وزحمتکشان بود. برسر این سودا نیزجان باخت. روانش شاد باد با انبوه قربانیان آن خیزش، که با هجوم ارتش ظفرنمون درفردای 21 آذرماه 1325 سراسرآذربایجان، با خون قربانیان گلکون شد.  

دراوایل حکومت فرقه که اصلاحات شهری را شروع کرده بودند این خاطره را به یاد دارم.  

پدرم سرشب که از مسجد برگشت گفت. امشب برای شام باید به خانۀ کیم کییّک بروم که ازعتباب برگشته. مادرم  پرسید من هم باید حاضربشم؟.  پدرم گفت مهمانی مردانه است. و رفت طرف گنجه ای که لباس های پلو خوری ش را آنجا ازچوب رختی آویزان میکرد برداشت وتنش کرد و بلافاصله راه افتاد. و من دنبالش. گفت تو کجا میایی؟ گفتم من با پسرش همکلاسم امروزتو مدرسه من وجلیل حلمی را دعوت کرد و گفت که شب همراه پدرتان بیایین خانۀ ما! تهیه شام بعهدۀ حاج حسین چلوپز است. امشب چلو کباب خواهد داد. 

ازمنزل ما زیاد دور نبود. با پای پیاده نیم ساعت فاصله داشت. ماه محرم بود و بالاسر بیشتر خانه ها پرچم سیاه عزاداری به چشم میخورد.  سرمای سوزناک زمستان بیداد میکرد.  صدای بیل و کلنگ و کامیون های کمپرسی  وموتورغلطک های سنگین به گوش میرسید. باد نجوای کارگران را که در آن سرما زیر نور چراغ های متحرک برقی کارمیکردند درفضا تاب میداد. رسیدیم به چهارراه منصور رو به ششکلان.  از دور، در میان ذرات نور چراغ ها انبوه کارگران دیده میشدند با سر و صداهای ماشین آلات و کامیونهایی که درآمد و رفت بودند. درآن لحظه،  مجموعه ای از اشباح خوفناک گورستان ویران، درشبی قیرگون، که حکمت خانم دخترهمسایۀ ثروتمندمان ازیک رمان روسی برایم خوانده بود،  مقابل چشمم قد کشید. سخت ترسیدم.

خانه بزرگی بود درکوچه قره باغیها. یادم نیست چه کسی از مکه یا کربلا برگشته بود. ومطابق عادت شام مفصلی تهیه دیده بودند. توی اتاق گرمی چندتا ازهمکلاسیهایم را دیدم. ممی قره  میرفت هر چند دقیقه یک بار از تنبی شیرینی میآورد  و تند تند میخورد. مردی که مسئول آبدارخانه بود و برای مهمانها چای قلیان و چپق  میداد، هر ازگاهی با یک سینی چای میآمد اتاقی که نشسته بودیم. سینی چایی را میگذاشت وسط و میرفت. ممی قره  که دوبار قندان را خالی کرد، آن مرد دیگر به سراغ ما نیامد. قند وشکرکمیاب بود و گران،  بیشتر خانواده های شهری با کشمش و خرما چای میخوردند.  

درحیاط خلوتی، زیر الاچیق بزرگی حاج حسین چلوپز کارگران خودرا مستقر کرده بود با چند دیگ بزرگ  و چند تا پاتیل و منقل های دراز کباب پزی. خودش بین مهمانها در تنبی بزرگ نشسته بود.  مسئولیت پخت و پز و توزیع را بعهدۀ  پسر برادرش آقا نقی گذاشته بود که ورزشکاری به نام و صدای دل انگیزی داشت با قیافۀ خندان .

شام تمام شد. آقایلن شهیدی ونجفی و مفیدآقا  با چند تا از علمای شهر با دعای خیرخانه راترک کردند. شب از نیمه گذشته بود که با پدرم و جماعتی باهمسایگان به راه افتادیم طرف محله مان. سرما بیداد میکرد.  ازکوچه قره باغیها تا برسم خیابان منصور لرزیدم. شروع کردم به دویدن طرف خانه رو به خیابان پهلوی. باد سوزناک سرو صدای خنده و مزاح گفتن مهمان ها را ازپشت سرم میآورد.  رسیده بودم به نزدیکی های چارراه منصور که درتاریکی، مردی جلوم سبز شد.  با لباس تیره و کلاه شاپو طوری که صورت کاملش دیده نمیشد. درست نبش  شرقی خیابان منصور و پهلوی .  ذرات نور ضعیف چراغ برق، براده های یخ  که از بخار دهان روی شالگردنی ش آویزان بود را نشان میداد.

وحشت زده شدم. ابستادم. پرسید:

«این موقع شب  کجا میری پسر!   آن هم تک و تنها؟ » 

خودم را گم کرده بودم  گیج و منگ. با لکنت زبان گفتم: «خانه!»  

مرد، طوری ایستاده بود که راه فرارنداشتم.  سروصدای پدرم و دوستانش را ازدور میشنیدم.  گفتم:

«آقا تنها نیستم.  با پدرم هستم و برادر بزرگم دارند میآیند  از پشت سر. تنها نیستم آقا.  سردم شده بود  گفتم بدوم زودتربرسم خانه .» 

گفت «خانه فلانکس بودید که از زیارت برگشته؟»

گفتم  «بلی آقا.» 

پدرم با دوستانش رسید.  با دیدن مرد  همگی به حالت احترام شق ورق ایستادند و سلام کردند.  

پس از احوالپرسی از یک یک آنان، گفت : «دونفر را فرستادم برای کارگرها شام بیارن نرسیده ان، نگرانم بچه ها گرسنه اند.»  

 پدرم با شنیدن این حرف، روکرد به برادرم گفت :« چند نفری برین خانۀ  ...   به حاج حسین بگو آن دیگ اضافی را با همۀ مخلفاتش فوری بیارن اینجا برای  کارگرا!» 

برادرم با چند نفر رفت و طولی نکشید آقا نقی درحالی که دیگ بزرگی را روی نردبانی با چهار نفر حمل میکرد  نزدیک شد.  با دیدن مرد تعظیم کرد.  و چیزی گفت که نشنیدم ولی مرد به گرمی با آقا نقی دست داد. معلوم بود که همدیگررا میشناسند. مرد با لبخندی مهربان گفت: «پهلوان  مزه اش هنوز زیر دندانمه. خب بریم پیش بچه ها. »  و همراه آنها رفت  طرف کارگرها و ماشین آلات که در آن نزدیکی ها سرگرم کار بودند.

پدرم میگفت : «اگر باچشم خودم ندیده بودم باورنمیکردم که این موقع شب دراین سوزو سرمای گزنده تک و تنها و بدون   قراول "منظور پدرمحافظ یا بادیگارد بود" این شخص سر کارگرها بایستد و در فکر شام آنها باشد.»

من قبلا بارها این مرد را دیده بودم. ولی درآن موقعیت اورا نشناختم. این شخص دلسوزومهربان سید جعفر پیشه وری بود . بعد از سال ها هروقت یاد آن شب میافتم، که جلوم را گرفت و تا مطمئن نشد نگذاشت تکان بخورم و باچشم  دیدم خدمت صادقانۀ او را  در آن سوز وسرما، ازاحساس مسئولیت و بزرگواری او به روانش درود میفرستم.   

سال ها بعد، دکتر بلوهر آصفی، شبی درلندن وقتی این خاطره را تعریف کردم گفت :

«آن موقع 18 سالم بود از طرف فرقه مآمورتدارکات بودم. ان شب که با نان و پنیرو خرما، با وانت برگشتم دیدم آقا نقی داره با دیک چلو وایستاده کباب ها را هم چیده روی منقل.  بهت زده شدم. پیشه وری هم بالاسر شان ایستاده و گفته بود آقانقی دست نگهداره تا نان برسد.  وقتی من رسیدم آنقی لای هرسنگکی مقداری پلو با نصفی کباب کارگرارا سیرکرد. بلوهربعد از اشاره به اینکه: آنقی درمیان سوزو سرما با آن دیگ و چند تا کباب به همه کارگران آنشب غدای گرم داد ؛  با تآسف شمه ای از خصائل نیک پیشه وری و رفتارهای او را برشمرد  و گفت: 

 «بیشتر شب ها برای سرکشی اسفالت خیابانها وکوچه ها تا نزدیکی های صبح درکارها نظارت میکرد.»

یاد همه شان گرامی باد.

 

2 نوشته شده در  86/10/14ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

آمان آیریلیق (داد از جدایی) در باره آهنگساز بزرگ شرق استاد سلیمی

 

آمان آیریلیق (داد از جدایی) در باره آهنگساز بزرگ شرق استاد سلیمی

آلفتة هجراني‌ 

 سلیمی

 

           پس از شكست قواي ايراني به فرماندهي عباس‌ميرزا ـ قهرمان ملي مجهول‌القدر ايران ـ در جنگ‌هاي ده‌سالة ايران و روس كه به انعقاد مقاولة غم‌انگيز تركمان‌چاي انجاميد، روس‌ها به‌منظور استخراج نفت باكو به اين ناحيه سرازير شدند. سرمايه‌داران از سراسر جهان مانند برادران نوبل و برادران زيمنس براي خريد ميدان نفتي به باكو مي‌آمدند و طبعاً كارگراني را نيز به اين ميدان كار جذب مي‌كردند. هجوم كارگران از سرزمين‌هاي دور و نزديك، باكو را به شهري كارگري چندمليتي تبديل كرد. يكي از تيره‌هاي كارگري مقيم باكو ايراني‌ها بودند. كارگران ايراني كه اغلب از شهرهاي مجاور مانند استان‌هاي گيلان و آذربايجان و خراسان و اكثراً از آذربايجان به آنجا رفته بودند به هم كه مي‌رسيدند يكديگر را «همشهري» خطاب مي‌كردند كه اين لفظ به عنوان لقب اين تودة مهاجر استفاده مي‌شد و ايرانيان مهاجر را «همشهري» مي‌گفتند و اين لفظ به شكل «گامشارا» به روسي نيز وارد شد. شهر انترناسيونال ـ پرولتار باكو ميدان مساعدي براي صاحبان انديشة جنگ بر سر مناسبات توليدي و ايجاد تحركات كارگري بود، چراكه تمام ملزمه‌هاي يك انقلاب كارگري مانند كارگران از اقوام مختلف و سرمايه‌دار در باكو فراهم بود. اين امر موجب شد كه انقلابگران حرفه‌اي نيز در باكو گرد آمدند. در اين ميان همشهري‌ها نيز به دليل كثرت نفوذ در دايرة توجه كمونيست‌ها قرار گرفتند كه در سال 1917 توسط جناح چپ حزب همت حزبي به نام «عدالت» ـ حزب ايرانيان مهاجر مقيم قفقاز تأسيس شد. سلطانزاده، حيدر عمي‌اوغلي، ميرجعفرجوادزادة پيشه‌وري، سلام‌الله مددزاده جاويد و ديگر كمونيست‌هاي قديمي از بنيانگذاران و مؤسسين حزب اجتماعيون ـ عاميون عدالت بودند كه هستة اولية حزب كمونيست ايران، حزب خلق ايران، حزب تودة ايران و فرقة دموكرات آذربايجان، دولت جمهوري سوسياليستي گيلان شوروي به رهبري ميرزا كوچك‌خان و دولت دموكرات آذربايجان به رهبري پيشه‌وري از تخم و تركه‌هاي اين حزب‌اند و از اين حزب زاد‌ه‌اند.[1]

بروز تحركات كمونيستي در ميان اين مهاجران و اعزام آنها به ايران براي اشاعة انديشه‌هاي سياسي و فكري جديد موجب مي‌شد كه تودة «مهاجر» در ايران به گرمي پذيرفته نشود. «مهاجر»ها حتي اگر كارگران كمونيست نيز نبودند نگاه ديگري در ايران بر روي آنها سنگيني مي‌كرد. مخصوصاً در تبريز تاجراني كه با شهرها و كشورهاي خارجي مناسبات بازرگاني داشتند به نام همان شهرها مشتهر بودند مانند خانواده‌هاي كلكته‌چي، مسكوچي، نمسه‌چي[2]. اين تسميه بعد از مشروطيت كه مجاهدان قفقازي به وفور ديده مي‌شدند و مردم تبريز با شك و نگراني به اينها مي‌نگريستند به آنسوئيان نيز متسري شد. اما ديگر لنكراني، سلياني، قفقازچي، شكوئي، بادكوبه‌اي، ايرواني، نخجواني، حاوي اصالت و هويت پيشين نبود. اين بار همة اين گروه را «مهاجر» مي‌خواندند. «مهاجر» بي‌حجاب بود، تار مي‌زد، ودكا مي‌خورد، لزگينكا مي‌رقصيد، محاسن مي‌تراشيد و شارب مي‌گذاشت، به جاي لباس‌هاي مرسوم سرداري، اوچ‌اتك، ارخالوق و ساليسبوري كت و شلوار به تن مي‌كرد، سحور ماه صيام را چراغ خانه‌هايشان روشن نمي‌شد، در ميخانه‌هاي ارامنه كار مي‌كرد، مانند ارمني‌ها مسيو لقب مي‌گرفت، روسي و فرانسه و آلماني بلغور  مي‌كرد، در قونسول‌خانه‌هاي مقيم تبريز و رشت و انزلي ميرزائي مي‌كرد و خلاصه جور ديگري بود.

«مهاجر»ها اول عين همين ايراني‌ها و خودي‌ها بودند و از پريشاني ايران پايان قاجاري براي نان درآوردن به بادكوبه رفتند. در قفقاز كه بودند شهروند درجه دو به حساب مي‌آمدند. به سخت‌ترين، خطرناك‌ترين، عمرساي‌ترين و طاقت‌سوزترين كارها گمارده مي‌شدند.كاش مانند من سطل‌هاي نفت‌كش را مي‌ديديد. كه پر از «نفط» از چاه با زنجير بيرون مي‌كشيدند و اكنون در موزة باكو گذاشته‌اند كه ديدنش آدم را مي‌آزارد. «مهاجر»ها اغلب يا نفتگر بودند يا حمال؛ به همديگر كه مي‌رسيدند تعارف‌شان اين بود: «همشري همشه يوك آتدا!»[3] آنجا هم پذيرفته نمي‌شدند و «مهاجر» بودند. 100 سال در باكو كار كردند و در سال 1939 توسط استالين رانده شدند. استالين همة اقوام شوروي را خوب مي‌شناخت و محل مصرف هر كدام را خوب مي‌دانست خود قفقازي بود و در باكو رهبري تحركات كارگري كرده بود و به حكومت هم كه رسيده بود كميسر مليت‌ها شده بود از اين رو پس از پيروزي در جنگ دوم كه سرمست ظفر بود، چچن‌ها را به بهانة كمك به آلمان‌ها، به سيبري راند و تبعيد قومي كرد چندانكه تاتارهاي كريمه را، چندانكه   … «همشهري»ها را هم از سال 1937 شروع به راندن كرد. گاهي به طرز فجيع استالين‌گونه‌اي؛ به اين معني كه ايراني‌ها را جمع مي‌كردند آنهائي را كه مي‌خواستند به ايران برگردند به ستوني و كساني را كه ماندن مي‌خواستند به ستوني ديگر جدا مي‌كردند و گاه بنابه تشخيصي يكي از اين دو دسته را مي‌كشتند و ديگري را به سيبري مي‌راندند و تازه دستة مائل به ماندن هم به دو گروه مي‌شد پذيرندگان تابعيت روسي و كساني كه خواهان ماندن در تابعيت ايراني با اقامت روسي و باز بر هر دو سرنوشتي جداگانه رقم مي‌خورد و خلاصه داستاني پيچيده‌تر از اينها كه گفتيم و شنيدي.

يكي از كساني كه در تلاش معاش به باكو رفته بود پدر تارزن و آهنگساز علي آلود «سليمي» بود.

پدرش «ظهراب» در روستاي «مهماندوست‌لو» از محاذات اردبيل به دنيا آمده بود. «سليم» پدر ظهراب در كوهپايه‌هاي سبلان به نگهداري كندوي عسل و دامداري روزگار مي‌گذرانيد و براي آنكه كندوهايش از غارت ايلات شاهسون در امان بماند بر روي كندوها قران گذاشته بود تا ياغي از خشيت صاحب سخن خداوندي بترسد و روزي فرزندان او را نبرد كه سحرگاهي سواران شاهسون مي‌آيند و دام و شهد كام آنها را به يكجا مي‌برند بي‌آنكه از خدا بترسند. سليم با ديدن بساط به يغما رفته‌اش سكته كرده همانجا پسرش «ظهراب» و دخترش« قيزتامام» را يتيم مي‌گذارد.مادرش «فندق» چندي در روستاهاي مجاور مهمان مانده، به تيمار يتيم مي‌گذراند كه روزي ظهراب 14 ساله با ديدن مهاجرت جوانان ده به بادكوبه ناگزير به ترك خواهر 9 ساله‌اش شده به قافلة آنها پيوسته و مي‌رود. اوائل در آسيابي آبي در شهر «قوبا» فعله مي‌شود و سپس به باكو مي‌آيد. در قصبة «پيرشاهي» باكو با دختري ازدواج مي‌كند كه از اين ازدواج «علي‌آقا» و برادرش «نادر» كه كمانچه مي‌كشيد و 2 سال از «علي» كوچكتر بود و خواهري به دنيا مي‌آيد. علي آلود در سال 1922ميلادي (1301 شمسي) در باكو متولد مي‌شود. پدرش در شركت «آذ نفت» نفتگر بود. در باكو خانة نمره 103 روبروي مسجد زنجاني‌ها منزل آنها بود و علي در مدرسة شمارة 50 جادة شماخي درس مي‌خواند. معلم ادبيات‌شان شاعر بزرگ آذربايجاني «ميكائيل مشفق» بود كه به نبرد سياست‌هاي استاليني قيام كرد و بر عليه اقدام استالين دائر بر ممنوعيت تار شعر «اوخو تار!» نوشت و عاقبت در قتل‌عام ميرجعفر باقروف كشته شد. سليمي مي‌گفت روزي «ميكائيل معلم» به كلاس آمد ديديم چشمهايش سرخ شده و باد كرده بود. از حالش كه پرسيديم زد زير گريه و گفت: «ستارة بزرگ آذربايجان خاموش شد». ديشب «جعفر جبارلي»  نويسنده و دراماتورگ بزرگ آذربايجان را كشته بودند. آن سال‌ها با مهارت روشنفكران در لابلاي خطوط درهم كتاب‌هاي درسي‌مان و يا در پشت درِ دوات‌هايمان زيركانه نوشته شده بود «نابود باد اتحاد جماهير شوروي».

در مدرسه بچه‌هايي كه ساز مي‌زدند مرا به موسيقي هوسناك كردند. از پدرم خواستم تا برايم تاري بخرد اما پدرم به شدت ديندار بود، پشت سرِ پيشنماز به جماعت نماز مي‌خواند و رجبي بود، يعني سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مي‌گرفت. مادرم هم خواهر كوچك‌ترم را پيش من مي‌گذاشت و براي درس قران به مكتب «ملا ليلا باجي» مي‌رفت بعدها هم كه پير و كور شده بود هر روز از حفظ قران مي‌خواند.

اما پدرش در مقابل شدت اشتياق علي مقاومت نكرد و براي آموختن تاري كه دختر خاله‌اش براي علي خريده بود او را به دست معلمي ارمني به نام گريشا ‌سپرد. سليمي مي‌گفت هر روز چند بار تارم را تميز مي‌كردم و آن را مانند دردانه‌اي نگه‌ميداشتم. سيم‌هاي زرد را كه نوازش مي‌كردم مست مي‌شدم تا امروز هم عاشق سيم‌هاي زرد تارم سيم‌هاي زرد تار با من آن مي‌كنند كه هيچ كس را هيچ چيز آن نمي‌كند.

                  مـن نه خـود مي‌روم او مرا مي‌كشد         كاه سـرگـشـته را كـهـربــا مي‌كشد

                 چون گريبان ز چنگش رها مي‌كنم           دامـنـم را بـه قـهـر از قـفـا مي‌كشد

                  دسـت و پـا مـي‌زنـم مي‌ربايد سرم           سر رها مي‌كنم دست و پا مي‌كشد

                 ………………………………………          

                  لـذت نـان شـدن زيـر دنـــــدان او           گــندم‌ام را ســــوي آسيـا مي‌كشد 

                  ســاية او شـدم چـون گـريــزم ازاو           در پـي‌اش مي‌روم تا كجا مي‌كشد[4]

 

مي‌گفت كه: «پيش مرد ارمني چندي ساز زدم. روزي كه در خانه به تنهائي مشق مي‌كردم ارمني از راه رسيد و صداي تار مرا شنيد و نشست و درس نداد. حسود بود و هرچه كردم درس نداد كه نداد. پدرم هم كه اصرار كرد، گفت او بهتر از من مي‌زند و من مطلب جديدي ندارم و ديگر نيامد. من وقتي را غمگين بودم،  پدرم دلسوزي كرد و با گروه موسيقي اداره‌اش صحبت كرد و مرا به كلوب لازوفسكي فرستاد. كلوب در روستاي ارمني‌نشين حاشية باكو بود و راهي دور داشت. با ترامواي رفتم. معلم ارمني مرا به شاگردي سپرد كه رپرتوار آن روز را به من بياموزد قطعه‌اي زدم آنها به ارمني با همديگر چيزهائي گفتند و رپرتوار را به من نياموختند. ماجراي جديد را باز به پدرم گفتم و پدرم مرا به مكتب تار احمد باكيخانوف[5] سپرد. باكيخانوف چپ دست بود و تار را در منتهاي ملاحت و حلاوت مي‌زد. مقام‌هاي آذربايجان را بيش از هركس ديگر مي‌دانست. او خويشاوندي لاينفك و بسيار نزديك موسيقي آذربايجان با موسيقي فارسي را مي‌دانست و به دنبال گوشه‌هاي مهجور از موسيقي آذربايجان بارها به ايران آمده بود. سليمي مي‌گفت روزي با ابوالحسن صبا و رضا محجوبي و چند تن ديگر سوار درشكه شديم و به باغات شميران رفتيم. من چهارمضرابي را در چهارگاه مي‌زدم كه از درآمدهاي معروف موسيقي رديفي آذربايجان بود، رضا محجوبي (رضا ديوانه) ـ نابغة موسيقي ـ گفت اين ضربي را من ساخته‌ام. اول باور نكردم و گفتم ادامه‌اش را بزن! زد و كامل‌تر از آنچه كه ما ميدانستيم زد و فهميدم كه احمد باكيخانوف از ايران به باكو برده است.

سليمي تا 17 سالگي رديف‌ها را در مكتب باكيخانوف فرا گرفت و در يكي از آنسامبل‌هاي باكيخانوف به نام «26كميسار باكو» تار زد. 

يك نيم‌شب‌ تيره و تار زمستان 1938 از كنسرتي كه به رهبري باكيخانوف در انستيتو پداگوژي باكو اجرا مي‌كردند به خانه بازمي‌گردد، مادرش را گريان و دادخواه و وضع خانه را برباد و به‌هم ريخته مي‌يابد. سالدات‌ها به خانه ريخته بودند كه پدرش را بگيرند. استالين ايراني‌ها را اخراج مي‌كرد. پدرش زنداني شده بود و مادرش پس از دو ماه او را در حال مرگ در انبار سيب‌زميني روستاي «كئشله» جسته بود. مي‌خواستند پدر ايراني را از مادر قفقازي جدا كنند. پدر از زنش خواسته بود كه به قونسولخانة ايران رفته خود را نيز ايراني معرفي و ثبت‌نام كند تا دست از خانه و كاشانه و ايل و تبار شويد و به همراه شوهرش راه غربت و مهاجرت پويد. روزي جمعي را به اسكلة بندر باكو جمع كرده و همه را به كشتي انباشتند. او فقط توانسته بود يكي از تارهايش را با خود بياورد و دومي را به همراه ديگر وسائل زندگي از آنها گرفته و با چمداني دربدرشان كرده بودند. بهمن‌ماه 1317 بامدادي در مقابل شهرباني انزلي ريختندشان. «علي» بر روي پشتة لحاف و لباس نشسته تار مي‌زد و مادر مي‌گريست. بعد به رشت و بعد به اردبيل و بعد به شاهي رفتند كه عائلة سرگردان خاله‌اش را هم به آنجا ريخته بودند. در مازندران قواي متفقين برادرش را كشتند و دربدرها اين بار در تهران اطراق ‌كردند. به آنها شناسنامه نمي‌دادند. اين معاودان سرنوشتي نظير معاودان عراقي نداشتند كه از عتبات نيايش‌سوي مردم شيعة ايران بازگشته بودند، بوي پيراهن يوسف مي‌دادند و در آغوش يعقوب خوش جا گرفتند و در دوره‌اي بعدتر به مصادري درآمدند. اينها مهاجراني بدطالع بودند كه مهاجرت‌شان مانند تفي ماسيده بر گونة آنها چسبيده بود. سيه‌بخت خانة پدري و خانة شوهري. در مهد دايگي ناپذيرفته، در موطن مامي حال‌آشفته. 

علي سليمي و «علي آلود» بعدها، در شب‌هاي اشغال ميهن دركافه‌هاي ارزان قيمت تهران به سالدات‌هاي قفقازي سيه‌مست شوروي و مهاجران سرگشته تار مي‌زد و نان خانوادة پريشان را درمي‌آورد. بيا و خالتور نكن!

متفقين كه كم‌كم كشور را ترك كردند، دور و بر شاه جوان از ملي‌گراهاي ماسون پر شد، آنانكه هم‌هميشه هم، نجات كيان جمشيدي و بهرامي و هوشنگي را در امحاء اقوام سائره مي‌دانند نسخة ممنوعيت دار و ندار تركي و آذربايجاني را به حكومت پيچيدند تا به خيال‌شان ورجاوند بنياد نهند چندانكه هم‌هميشه، به قيادت دولت كه اميد همراهي‌اش را در سر مي‌پختند نامه‌ها پراكندند و زمامداران را به قدغن و قيد و بند مقيد آوردند تا بدين نمط پاس مليت دارند.(لايجدده‌الله في زماننا‌هذا) سليمي به تارش پرده‌هاي سوري و كورون بست و ناگزير شد تا با تار قفقازي‌اش موسيقي فارسي زند. مي‌گفت من در تهران با تار تركي موسيقي فارسي مي‌زدم و بيگجه‌خاني در تبريز با تار فارسي موسيقي تركي مي‌زد. اين كار تجربة مسعودي را براي وي به بر داشت، چراكه با خوانندگان محبوبش اجراي كار مي‌كرد. گاه با الهة آواز و مرغ موسيقار همة اعصار ـ بانوي كريمه قمرالملوك وزيري ـ تار زد و گاه رجب رشتي را ـ خواننده‌اي كه شگفت‌انگيز و معجزي‌اش مي‌خواند و مي‌گفت يك پرده هم از تار بالاتر مي‌خواند ـ با تار مشايعت كرد. هم‌رازي با خوانندگان فحلي مانند بديع‌زاده و قمر و قمي و روح ‌انگيز و هم‌سازي با سازندگاني مانند ابوالحسن‌ صبا ـ كه از تباري تبريزي برآمده بود و به اسلاف‌اش وفاكارـ، مشيرهمايون شهردار، رضا و مرتضي محجوبي، كلنل وزيري، احمد عبادي، آموزه‌هاي ارجمندي را نصيب او كرده بود. يك دورة كامل فنون و علوم نظري آهنگسازي از هارموني و كنترپوان و كمپوزيسيون را در مكتب استاد مجهول‌القدر موسيقي ايران شادروان حسين ناصحي ديد كه اغلب عالمان موسيقي روزگار ما از پورتراب و دهلوي و باغچه‌بان و منصوري در همان صنف درس او فرا گرفتند آنچه براي بدايت كارشان مي‌بايست و البته همگي از حيث سير سنوي، از سليمي ديرتَرك آغاز كردند. در سال 1337 به راديو رفت. مشيرهمايون از او امتحان گرفت، روح‌الله خالقي سؤالات زيادي كرد، ملاح هم از هارموني و اركستراسيون چيزهائي پرسيد، گويا وزيري هم بود و نت‌خواني خواستند و خواستند كه «راست» بزنم، زدم و مدهوش شدند و گفتند گوشه‌هاي گمشده‌اي از ايراني را مي‌زني!» و گوشه‌ها گم نشده بود كه؛ در گوشة گمشده‌اي از ايران باقي بود. شوراي موسيقي او را حسابي تحويل گرفت و خالقي دستخطي به راديو نوشت كه «از ايشان استفاده كنيد. رهبر اركستر شود». از ادارة تبليغات و انتشارات اعني راديو و اعني اليوم ـ صدا ـ حكم و ابلاغ عملگي طرب و تغني گرفت. حكم دادند و نوازاندند اما پول ندادند و گاهي هم راه به راديو، كه آذري نواز بود. مي‌گفت: «مي‌رفتم كه مفتي بزنم اما آن مفت‌بران داو رياست و سياست مفتي هم نمي‌گذاشتند كه بزنم و دربان‌ها مي‌راندند كه: بازهم كه تو آمدي! برادر گفته‌اند هر وقت تار ايراني بزني بيا». گويا كه تار او ايراني نبود و يا خود، قفقاز انيراني.

باز كافه‌ها، مي‌گفت با خوانندگاني ساز مي‌زدم كه احساس مي‌كردم زير ابرويم را بر مي‌دارم يا وسمه و غازه مي‌كشم. آن موقع در تبريز و اردبيل فارسي مي‌خواندند بي‌آنكه معني‌اش را بفهمند كه بعدها معني اين كار را ما فهميديم.[6]

 عاقبت مجلس شورا! تصويب كرد كه در راديو موسيقي آذربايجاني مجاز شود و حقوق محكومين (كساني كه حكم گرفته‌اند) بازپرداخت شود. قبل از اذان ظهر، اوائل روزي 15 دقيقه و بعدها 30 دقيقه از راديو تار سليمي شنيده مي‌شد و بعدها اركستر آذربايجاني و تصنيف‌ها و ترانه‌ها و مقامات و آخرالامر صحبت‌هاي مصطفي پايان، چنانكه افتاد و داني.

از تارزن‌هاي آذربايجاني آن روزگار جز سليمي نام‌هاي دادستان پور، عادل آخوندزاده، صفرعلي جاويد، مش سيفي، جباروف، اسرائيل، آوانس، وارطان، واهان، ساشا تارخانوف قابل ذكر است.

از قاوال‌زن‌ها طاطاووس ـ كه خواننده هم بود ـ و دو برادر ارمني ديگر با نام‌هاي گريگور و پطرس، از نوازندگان قره‌ني آذربايجاني  عطا خرم، باقر ساوورائي از نوازندگان گارمون مشهدي حسن گيلاني (علي‌آقا واحد در غزل‌اش اسم او را برده است)، علي اكبر اردبيلي، آقابابا اردبيلي، مميش اردبيلي، و از كمانچه‌كش‌ها، هايكو، گريشا بابالوف، ميشا، آركاديا، اسماعيل چشم‌آذر، كاظم شيمناك، كابو (يهودي)، برادران آندرانيك و يرم از برجستگان بودند و مصطفي پايان (زنجاني الاصل باكوئي المنشأ و مقيم تهران)، يدالله زيوه، (از كله‌سر اردبيل)،  هدايت محمدزاده( گنجه‌اي مقيم تبريز)، علي قوام (اردبيلي)، صحاب شكروف (قره‌باغي)، خيرالله (زنجاني ـ باكوئي) جميل (قره‌باغي)، قلي‌خان قفقازي، ميرزا رحيم، ميربابايف (شوشائي، گويا استاد ترين خواننده بود)، عزت‌الله وثوق از زمرة نام‌آورترين خواننده‌ها بودند.

از اواخر دهة چهل تا اواخر دهة پنجاه او بيش از يك‌صد آهنگ ساخت. بر روي شعرها و تصنيف‌هاي شاعر شادروان ميرمهدي اعتماد ناطقي آهنگ مي‌ساخت و شاعراني جوان‌تر هم هوس تصنيف شدن در نغمه‌خانة سليمي را مي‌ورزيدند. روزي زنش شعري به او مي‌دهد كه جواني به نام ابراهيمي (فرهاد) به خياط‌خانه‌ام آورد كه خاطر دختري را مي‌خواسته و نصيب ديگري شده و حاصل دو شعر به نام (آيريليق) و (آغلاما). استاد تا شعر را مي‌خواند نغمه مي‌بارد:

 

فكــريندن گـــئجه‌لر ياتا بيلميره‌م                       هجريندن اوزون‌دور قارا گئجه‌لر

    بو فكري بـــاشيمدان آتا بيلميره‌م                       ووروب‌دور قـلبيـمه يـارا گئجه‌لر

    نئـيله‌يـــيم كي سنه چاتا بيلميره‌م                        بـيلميره‌م من گئديم هارا گئجه‌لر

    آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق                       آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق

   هر بير درد‌دن اولار يامان آيريليق                       هر بير درد‌دن اولار يامان آيريليق

سليمي در بيات شيراز ترانه‌اي بر اين شعر ساخته بود و همسرش خانم فاطمة قناديان (وارتوش) آن را به زيبائي و مهارت اجراء كرده بود. در سال‌هاي 50 خانة «وكس» انجمن فرهنگي ايران و شوروي «رشيد بهبودوف» را براي اجراي كنسرتي به ايران مي‌آورد. رشيد را تارزن دوران نوجواني سليمي و هم‌درس‌اش در مكتب باكيخانوف مشايعت مي‌كرد؛ احسن داداش‌اوف. از ديدن آنها پر درآورده بود. رشيد با اصرار و التماس «آيريليق» را از سليمي مي‌گيرد و مي‌خواند. آيريليق ديگر به سرعت جهاني مي‌شود. در چند كشور نسبت به خواص موسيقيائي آن كشور آرانژه و اجراء مي‌شود. كم‌كم مانعة پيشين از اجراي كنسرت‌هاي آذربايجاني رفع مي‌شود و سليمي آهنگي بر «حيدربابا»ي شهريار مي‌سازد. آن ترانه هم پر باز مي‌كند و هفت اقليم را مي‌پيمايد چه، جهاني شعر ترانه را نيك مي‌شناخت و به ده‌ها زبان ترجمه شده بود. اول آن را هوشنگ اوج (آذراوغلو) خوانده بود. ناگاه خبري در تهران مي‌پيچد كه شهريار پس از 20 سال اعراض از تهران دوباره به ملك ري سفر خواهد كرد. سليمي كنسرتي را براي خوش‌آمد شهريار تدارك مي‌بيند و به صرافت عرض «سلام»ي به پيشگاه آن سلطان آفاق سرود و سخن مي‌افتد. شعري از «واله» به نام «سيزه سوغات گتيرميشم» به دست‌اش مي‌رسد. براي اينكه آن شعر را به شعر «سلام» صمد وورغون در پيشگاه استالين نزديك‌اش كند، لفظ «سوغات» را به «سلام» نعم‌البدل مي‌كند.

شاه به تبريز رفته و طرح تأسيس ايستگاه راديوي برون‌مرزي «آذرابادگان»! را پذيرفته بود. بنا بود از آذربايجان ايران به آذربايجان شوروي برنامه توليد و پخش شود كه تا بجنبند و به موسيقي برنامه فكري بكنند سال 57 فرا رسيده بود. البته در تبريز تارزن جادوئي ديگري به نام «علي‌آقا دادستان‌پور» بود و  آساطور صفريان كه گروهي داشت. «زاون» ـ ويولون‌زن،  «آشوت بابايان» ـ قره‌ني‌زن، «آساطور صفريان» ـ تار زن و شف اركستر. اما سليمي چيز ديگري بود. او چند بار براي شركت در برنامة تلويزيوني «آذر شو» به تبريز آمده بود ولي كوچ دائم‌اش به تبريز در سال 1358 اتفاق افتاد و سرودي به نام جمهوري اسلامي و ترتيب گروه اركستر آذربايجاني و باز صدها سرود و ترانه و موسيقي فيلم و ...

اول خانه‌اي اجاره‌اي و سپس به دليل عدم تكافوي حقوق صدا و سيما به مخارج روزمره و كراية خانه و ناگزير خانه‌اي سازماني خُردي براي عائلة 5 نفري‌اش و چندين بار اخراج از آن خانه كه جائي براي مطرب در حريم مقدس پرسنل مركز نيست. وسائل زندگي او را كه در صندوق يك سواري يا اواخر در يك وانت كوچك مي‌گنجيد، بارها بر درگاه بيروني خانه تلنبار ديديم. تا پيرمرد با آمدن مديري جديد و رفتن و كاستن حوزة نفوذ بي‌نوايان رياپناه تهي‌مايه و ناگزير از تزويرگريزي، چند صباحي از ايام واپسين حيات را دستكم بي‌دغدغة خانه‌بردوشي طي كرد و اين بار هم فشارخون و استيلاي بيماري‌اي بر قلبي آنچنان. قلبي كه هر دانه‌دانه طپش‌اش و تكا‌تك نبض‌اش نتي جادوئي بود و مجموع آنهمه نغماتي تلاوت فريادها و ناله‌هاي زميني.

               و روزي آنهمه تنن تن، تنناها يا، تفاعل، ترنم و تغني؛     تفا تر تغ تن ت       .

               آرزو مي‌كردم كه كاش براي غوغا به‌پا كردن 3 اسطوره‌ساز تبريز ـ بيگجه‌خاني و فرنام و سليمي ـ عروسي‌اي مي‌داشتم. پيرمرد اين آرزو را فهميده بود و گوئي مي‌خواست گاه گداري برايم عروسي بگيرد. دوستان مشتركي را به بالاخانة ما گرد مي‌آورد و تا فردا ساز مي‌زد. پيرمرد كودكي كهنسال بود. هميشه لبخند مي‌زد، هميشه مي‌خنديد چندانكه اشك مي‌باريد. قهرش را نمي‌ديدي، عيد نوروز او به تو تلفن مي‌زد و مبارك مي‌گفت. همه را دوست مي‌داشت و دل كسي را كه دوست مي‌داشت نمي‌شكست يعني كه هر كه هر جا كه مي‌خواست مي‌بردش و هر وقت كه دلي را تنگ سازش مي‌ديد با گلريز نغمه‌هايش مي‌گشود. مي‌گفت در آلمان به شهري رسيديم كه دوستي در آن زندگي مي‌كرد، به خانه‌اش رفتيم ولي خانه‌خدا در خانه نبود پشت در نشستيم تا بيايد و نيامد شب ديرگاه از رفت و آمد همسايه‌اش فهميدم كه اسلاويان هستند پيراهن تار را درآوردم و نغمه‌هايي از همة ملت‌هاي بالكان زدم تا يكي بگيرد. رقص مجار مي‌زدم كه در باز شد و صاحبخانه مجار بود و ما را به خانه‌اش برد و نيم‌شب دوستاني را نيز فراخواند وبه مجارهاي مهاجر مجاور خانه كنسرتي دادم. تار را به مهارت و به نرمي مي‌زد. گوئي خدا او را ساخته و به زمين انداخته بود كه برو تار بزن و تار رمانتيك و نغمه‌هاي رمانس بزن. تارش سحرآميز و خليائي بود. نمي‌دانستي كجائي مي‌زند. يعني به زبان كدام ملت مي‌زند و لهجة كدام قبيلة پريشان و جاري از افق‌هاي دوردست تاريخ انساني را در زير زبانش دارد. موومان اول سمفوني 6 بتهوون را (پاستورال) يا رقص‌هاي دهقانان را با رنگ‌آميزي عجيبي، سليمي‌يانه‌ مي‌زد‌. پرده‌هاي ناآشنا بر تار مي‌پيچيد و در يك هشتم پرده‌ها چيزهايي مي‌زد كه گوئي شهناي بسم‌الله‌خان را گوش خوابانده‌اي. رقص‌هاي روسي، پاي‌بازي‌هاي لزگي و جيغ‌‌ها و رنج‌آواهاي چچن‌ها و  آواره‌هاي آوار را، گيتار كوليان اسپانيا را تصنيف‌هاي كوچه‌بازاري بيات تهراني را، استراداهاي غربي را، انحناهاي آوائي عثماني را، خدائي پچپچه‌هاي كليسائي را،   

خلاصه تارزني نبود كه فقط در گوشه‌هاي معتاد و مكرر پيچ و تاب خورد و با تبختري حالگير روايت جديدي ـ يعني قديمي ـ از گوشة شهاب چشم دريده (شهابي) بزند و كشف گوشة «نالة زنبور» را ابلاغ كند يا اگر معجزي سازد شورودشتي بزند. رزونانس‌هاي نوازشگر، فورته ـ پيانوها، اداي جملاتي بي‌مضراب و با گزيشمه و گردش انگشتان بر روي دستان‌‌ها، سيم‌هاي زرد را به اندازة همة تار دوست داشت تار را كه به آغوش مي‌برد دل مي‌كشيد. به فراخور آن ساعتش ضمادي سينائي بر ديبة ششتري و ابريشم خطائي ماليده بر جراحت شانه‌هاي بشر غريب و بي‌كس و كار مي‌بست بي‌آنكه با مضراب كوبي، زخمه به زخم خاطر زند. گاه در ميانة عشق‌بازي با تار، چناق را چنان عاشقانه به صورت مي‌فشرد و سرخ و گلاب‌‌ريز مي‌شد كه گوئي فرزندش را مي‌فشارد و ناز و نوازش مي‌كند. اين اواخر تار را كه مي‌زد درد وسيع و امان‌سوزي سينه‌اش را فرا مي‌گرفت و گفتندش كه تار نزند اما مگر مي‌شد؟ باز مي‌زد و كارش به مريضخانه مي‌كشيد. دوره‌اي داروي قلب‌اش كمياب بود قلب من هم آزرده و از سر جواني بي‌خيال‌اش. او دواي قلب‌اش را هم با تو ناعادلانه قسمت مي‌كرد يعني همه‌اش را به تو مي‌داد و خود مي‌ماند.

            روزي پس از 57 سال با همديگر به باكو رفتيم. تا ياد عهد قديم تازه كند. «آيريليق» او افسانه شده بود. بعضي فكر مي‌كردند كه ترانة فولكلوريكي مثل مرثية «سارا»ست. به گمان نمي‌گنجيد كه يكي از زندگان عصر نامردي سازندة آن باشد. نقل است كه كوراوغلي دريكي از جنگ‌هايش با تفنگ آشنا شده بود كه تازه درآمده بود با ديدن آن گفته بود نه، ديگر روزگار نامردي شروع شده كه از دور بي‌آنكه رو در رو باشي بزنندت. رئيس كنسرواتوار باكو، رئيس فلارمونيا، آهنگسازان همه آمدند كه بزرگداشتي براي او بگيرند. او از من مي‌خواست كه او را از اين معركه بدر آرم. مي‌گفت كار من نيست روي صحنه بنشينم و حرف بزنم. من ساز مي‌زنم. اما بالاخره بزرگداشتي برايش گرفتند.

رفتيم تا خانة پدري‌اش را، در واقع خانة مادري‌اش را ببيند. صحنه‌هاي تراژيك پديد آمده بود. خيابان را كه پسر خاله‌هايش نشان دادند خانه را خود يافت و زار گريست، طفلانه گريست، يتيمانه گريست.

           رفتم، كه به كوي پدر و مسكن مألوف            تســكين دهـم آلام دل جـان به‌سرم را

           گفتم به سـر راه همـان خـانه و مكـتب             تـكـرار كــنم درس سنــين صـغـرم را

           گر خود نـتوانـست زدودن غمم از دل             زان منــظـره بـاري بــنوازد نـظـــرم را

           كانون پدر جـويــم و گــهـوارة مـادر             كـــان گــهـرم يــابــم و مهد هنـرم را

           با ياد طـفوليـت و نــشخـوار جــوانـي              مـي‌رفـتـم و مشغول جويدن جگـرم را

           پيچيدم ازآن كوچة مأنوس كه در كام               باز آورد آن لـذت شـيـر و شكــرم را

           افسوس كه كانـون پدر نيز فرو كشت               از آتـش دل باقــي برق و شــــررم را

           چون بقعة اموات فضائي همه خاموش               اخطاركنان منزل خوف و خطـــرم را

           درها همه بسته‌است و به رخ گرد نشسته‌                  يعـني نـزنـي در كـه نـيـابــي اثــرم را

           در گرد و غبار سرِ آن كوي نخواندم                جـز سـرزنـش عـمـر هـبـا و هـدرم را

           مهدي كه نه پاس پدرم داشته زين پيش                  كي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را

           اي داد كه از آنهمه يار و سر و همسر                يك در نگــشايد كه بـپرسد خـبرم را

           يك بچة همسايه نديدم به سر كــوي                تاشرح دهـم قـصـة سـيـر و سـفـرم را

           اشكم به رخ از ديده روان بود وليكن                پـنـهـان كـه نـبيـند پسرم چشم ترم را

           مي‌خواستم اين شيب و شبابم بستنانند                طفليم دهـنـد و سـرِ پر شور و شرم را[7]

سراغ هر كس را كه گرفت خبر مرگش را دادند و كساني را هم كه ديد جز حسرتش نيافزود. مي‌گفت كاشكي آنها را نديده بودم كه چنين پريشان‌اند. فقط خود را به آغوش پيرمردي ريش سفيد افكند و «كمال» گفت و زار زد. كمال دوست كودكي‌اش بود كه از پشت كاميوني حامل اسيد آويخته بودند و بشكة اسيد تكان خورده، سرريز شده و صورت كمال را سوزانده بود و او با ديدن اثر همان سوختگي كمال را شناخت. شب را تا صبح در اطاق مهمانخانه به گوشه‌اي زل زد و نخوابيد. پسرخاله‌هايش مي‌خواستند خانه‌اش را كه آن روز گران مي‌ارزيد به او تسليم كنند، البته كه او نمي‌پذيرفت، گرچه خود تا بود خانه‌اي نداشت و اسباب خانه‌اي نيز جز تختخوابي و ميزي و چند صندلي لهستاني و ضبط‌صوتي‌ اسقاطي و خرت و پرتي چند.‌

           اولين سالگرد درگذشت شهريار را برگزار مي‌كرديم. مقرر بود كه دو سه شعري از استاد را بخوانم شعر فارسي را با همراهي پيانوي رضا رضوي ـ پيانيست اركستر سليمي و شاگرد نواساز او ـ و شعر تركي را با مشايعت تار استاد. «آيريليق» و «يالان دنيا»ي شهريار را با تار او دكلمه كردم. مردم مست آمده بودند. مي‌گريستند. سليمي شعر را مي‌شنيد و حالات متوج در شعر را موزيكال مي‌كرد در اواخر شعر ديگر گوئي نمي‌شنيد چون شعر تمام شده بود و او در كنار من ايستاده، نيم ساعتي بود كه چشم‌هايش را بربسته، مستانه نغمه مي‌باريد. از چناق تارش اشك‌هايش مي‌چكيد. ناگاه سيل صداي دست‌افشاني و هلهله مردم او را بيدار كرد و عذرخواه و شرمگين از اينكه مدهوش بود دزدانه از صحنه به لاي مردم سْر خورد و به كناري نشست. جاي آن بود كه مجلس را با همان حال اثيري مي‌بستيم مجلس نيم‌تمام نبود كه او تمام كرده بود. ديگر مگرش به خواب بينم.[8]

           بعد از خاموشي بي‌ سر و صدا و خاموش‌اش هم در عمارت يونسكو ـ در پاريس ـ هيكل‌اش را برافراختند و زيرش نوشتند: «آهنگساز بزرگ شرق».

--------------------------------------------------------------------------------

[1] اين حزب و عناصر پيراموني آن در ادارة نهضت‌هاي ايران نقش فعالي داشتند. اعزام مجاهدان قفقازي ترك و ارمني و گرجي مانند يپرم‌خان و سرگو اورجونيكيدزه و عباسقلي صفروف و حيدرخان برقي و ده‌ها قفقازي ديگر براي ادارة ساحه‌هاي مختلف انفلاب از جمله مديريت فكري و نظامي از جملة تحركات اين صنوف بود كه بعدها در نهضت جنگل نقش رهبري پنهان ايفا كردند و هريك وزيري در دولت ميرزا كوچك‌خان شدند.در ژوئن 1920 جمهوري سوسياليستي گيلان اعلام رسميت و موجوديت كرد. كوچك‌خان رييس كميسارياي عالي جمهوري و پيشه‌وري كميسارياي امورداخلي (وزارت كشور) را به عهده گرفت. در آن دوره كه يوسف ويساريويچ (استالين) نيز براي متشكل كردن كارگران در باكو به سر مي‌برد، به تأسيس حزب كارگري «همت» به عنوان شاخة شرقي حزب كمونيست كارگري روسيه همت گماشت حزب همت كه در سال 1904 اعلام موجوديت كرده بود، اعضاء خود را علاوه بر جبهه‌هاي تحركات و نهضت‌هاي ايراني، به مركز رسمي ايران نيز اعزام كرد كه محمد امين رسولزاده دوست و هم‌رزم استالين از آن جمله بود.

[2] نمسه‌چي يا لمسه‌چي، به كساني گفته مي‌شود كه با نمس (اطريش) ارتباط داشتند.

[3] همشهري! هميشه زير بار…!

[4] هوشنگ ابتهاج «سايه».

[5] احمد محمدرضا اوغلو باكيخانوف (5/9/1892ـ26/3/1973 باكو) از سال 1920 به تدريس و تعليم موسيقي پرداخت. در دهة 20 آنسامبل موسيقي آذربايجاني را تذسيس كرد. در سال 1941 گروه آلات موسيقي ملي آذربايجان را تأسيس كرد و تا پايان عمرش رهبر همين آنسامبل بود و بعد از وفات او همين گروه نام ا. باكيخانوف را گرفت. او در حفظ و اشاعة موسيقي مقامي آذربايجان خدمات ارزنده‌اي كرده و ضمن تنظيم برنامه‌هاي تدريس موسيقي در مدارس آذربايجان، كتاب‌هايي مانند رنگ‌هاي ملي آذربايجان(1964)، مقام‌هاي ريتميك آذربايجان(1968)، مقام ـ ترانه ـ رنگ (1975) از او منتشر شده است. باكيخانوف شاگردان زيادي در عرصة موسيقي مخصوصاً تار و آهنگسازي تربيت كرده كه احسن داداش‌اوف، حاجي محمدوف، حبيب بايراموف، علي‌آقا قلي‌يف و علي سليمي از مشاهير و معاريف شاگردان او در شمارند.

[6]  برخي از نظريه‌بازان آن روزگار با اراية طرح‌هايي خطرناك و دهشت‌انگيز دامان فتنه‌اي را گستردند كه مغول نكرد. آقاي يحيي ماهيار نوابي در رسالة خود به نام زبان كنوني آذربايجان براي قطع ريشة تركي  پيشنهاداتي عرضه كرده است كه حقا و انصافا  يك قتل نسل (ژنوسيد) فرهنگي تمام عيار است. او در اين پيشنهادات مخوف مي‌گويد: «تأسيس كودكستان‌هاي زياد اقلاً در شهرها (ي آذربايجان) و البته اين چنين كودكستان‌هايي بايد در تحت نظر بانواني اداره شود كه در اين كار يعني در تربيت كودك متخصص باشند و محيط كودكستان را بتوانند پر از نشاط شادي و بازي كنند و زبان فارسي را با لهجة مخصوص فارسي حرف بزنند. اين البته براي پر كردن خلأ عاطفي و رواني كودك از كمبود زبان مادري است كه بانوان مجرب آن را جبران كنند. پخش و ترويج آوازها و تصنيفهاي ساده و عاميانة فارسي به وسيلة صفحات گرامافون در قهوه‌خانه‌ها و كارگاه‌ها و كارخانه‌ها نيز گذشته از اينكه به نشاط كارگران در هنگام كار و استراحت كمك شاياني مي‌كند وسيلة خوبي است براي بيشتر آشنا ساختن آنان به زبان فارسي .راديو نيز وسيلة خوبي براي آموزش زبان خواهد بود اگر در ضمن پخش اخبار و سخنراني‌هاي تركي مشتركات و اصطلاحات عيناً به لهجة اصلي ادا شود گوش شنوندگان رفته رفته به آنها آشنا مي‌شود. آخرين و قطعي‌ترين و پرثمرترين راه ، ساختن شهرهايي براي كودكان است اينگونه شهرها را مي‌توان براي نخستين بار در جاهايي كه داراي ديه‌هاي فراوان و پراكنده و كم جمعيت است مانند نواحي اهر و ارسباران پي افكند. آغاز كار را ساختمان زايشگاهي بزرگ و چند كودكستان و دبستان بسنده است ولي رفته رفته به اقتضاي سن كودكان … بايد بدان‌ها افزود. به وجود آوردن اينگونه شهرها گذشته از تعميم و ترويج فارسي داراي فوائد بي‌شماري است .( زبان فارسي در آذربايجان ج2ص432).

[7] كليات ديوان شهريار؛ ج1،ص349.

[8] مصرعي از «هذيان دل» حضرت شهريار.

==============================

دانلود ترانه آیریلیق اثر جاودانی استاد سلیمی با صدای رشید بهبودف

==============================

استاد علی سلیمی

 

2 نوشته شده در  86/09/02ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

.::::: " كنكاش در شجره‌نامه خواننده مشهور جهان اسلام " :::::.

 سامی یوسف فرزند بابک رادمنش!Sami Yosouf

مجید رئوفی- این كه چرا «سامی یوسف» بر اصلیت ایرانی خود اصرار ندارد، بیشتر به این جهت است كه او قصد دارد ستاره موسیقی مذهبی جهان اسلام باشد. سامی متولد تهران است، نسب آذری دارد و عربی می‌خواند، كه معجونی تمام عیار برای محبوبیت او در كشورهای شیعه و سنی است. در ادامه، اطلاعات بیشتری درباره این خواننده می خوانید.

 

 سامی

«هیجان زده‌ام، انتظار چنین خوشامدگویی عظیمی را نداشتم. من 26 ساله‌ام و این اولین دیدارم از آذربایجان است. دو پدربزرگ من اهل باكو هستند. آن ها به تبریز مهاجرت كردند و البته من در سال 1980 در تهران متولد شدم. بعد اما به انگلستان مهاجرت كردیم و من آنجا بزرگ شدم...»

این چند جمله، بخشی از حرف‌های سامی یوسف ستاره این روزهای موسیقی اسلامی در جمع خبرنگاران باكویی است. این چندمین بار است كه سامی یوسف درباره تولدش در تهران صحبت می‌كند. از همان زمان كه آل