تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
چند فایل صوتی نوحه به زبان ترکی
 کربلا

مداح : محمد عاملی [دانلود...] خدا حافظ ای قریب مدینه...

مداح : موذن زاده [دانلود...] قارداش باشینین قانی زولفونده حنا زینب

مداح : ایمان نژاد [دانلود...] اؤلدؤلر نه قدر بختی قارالر واریدی

مداح : ایمان نژاد [دانلود...] زینبم عشقیمه خاطیر منی عالم تانیدی

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] زینبه خاطیر سس ور آی بابا

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] سنی چؤخ وؤروبلار یات آی ننه

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] لای لای دردی آناسین درده سالان

 

2 نوشته شده در  86/10/24ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

.:::::‏" دکترسروش: جریان مصباح یعنی فاشیسم ":::::.

 

اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفتهدکتر سروش مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.

 

آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟

من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.

 

ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.

به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.

 

او کارگزار چه کساني است؟

فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.

 

حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:

بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار

اي آسمان ببار پي آبروي خويش

 

گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...

نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.

 

ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟

فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.

 

فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.

 

فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.

 

از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.

 

فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.

 

يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.

 

خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.

 

اين تفکر به چه مسيري مي رود؟

اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.

 

شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.

بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.

 

آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...

بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.

 

دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.

بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.

 

لوي اشتراوس؟

بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.

 

و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟

بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.

 

و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...

اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.

 

حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟

اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟

 

اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟

باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.

 

پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...

دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.

نيکخواهان دهند پند وليک

نيک بختان بوند پند پذير

پند من گرچه نيک خواه توام

کي کند در تو سنگدل تاثير؟

حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.

 

بفرماييد

قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.

 

در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:

خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري

بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نورپايي که چنين با دگران فاصله داري

دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي

رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....

تا آنجا که:

به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد

که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری

 

ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

 

نقل از : ادوار نیوز

 

2 نوشته شده در  84/11/11ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

.:::::‏"مشروح مصاحبه خبرنگار هفته نامه نيوزويك ‏ ‏با آيت الله منتظري":::::.
آیت الله منتظری‏بسمه تعالي ‏


‏ ‏خبرنگار: با توجه به اينكه حضرتعالي يكي از بنيانگذاران حكومت‏ ‏جمهوري اسلامي هستيد آن حكومتي كه شما پيش خودتان در اوائل‏ ‏انقلاب فرض مي‎كرديد، اين حكومت كه الان هست همان است يا اگر‏ ‏نيست چه فرقي با آن دارد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم‏ ‏و به نستعين .
‏ ‏متأسفانه آن حكومتي كه آيت الله خميني در پاريس به مردم وعده مي‎داد ما‏ ‏هم در ايران براي آن تبليغ مي‎كرديم آن گونه كه مي‎خواستيم نشد. اگر يادتان‏ ‏باشد شعاري كه مردم مي‎دادند و خود آيت الله خميني هم به مردم‏ ‏مي‎گفتند: "استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي " بود. آزادي معنايش اين‏ ‏نيست كه فقط مسئولين آزاد باشند هر چه مي‎خواهند بگويند و انجام دهند،‏ ‏معنايش اين است كه مردم حرفشان را بتوانند بزنند. ما مي‎بينيم كه مولا‏ ‏اميرالمؤمنين (ع ) وقتي كه حكومت پيدا كردند با اينكه ايشان معصوم بودند‏ ‏فرمودند: "فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فاني لست في نفسي بفوق‏ ‏ان أخطيء و لا آمن ذلك من فعلي الا ان يكفي الله " (خطبه 216 نهج البلاغه ) باز‏ ‏نداريد خودتان را از گفتار حق و مشورت عادلانه ، زيرا من ذاتا بالاتر از خطا‏ ‏نيستم و از آن در كار خود ايمن نمي باشم مگر خدا مرا كفايت نمايد.
‏ ‏اگر كسي به عنوان نصيحت چيزي بگويد، آقايان با او خيلي تند برخورد‏ ‏مي‎كنند. اگر يادتان باشد اينجانب يك سخنراني به مناسبت سيزده رجب‏ ‏- سال 1376 - در اين حسينيه كردم و به عقيده خودم اين سخنراني دفاع از‏ ‏انقلاب و اسلام و آيت الله خميني بود، متجاوز از پنج سال مرا در همين خانه‏ ‏محصور كردند. و از آن روز تا حالا هشت سال است درب اين حسينيه را‏ ‏بسته اند. حسينيه اي كه داخلش درس فقه گفته مي‎شد، مراسم سوگواري‏ ‏ائمه (ع ) انجام مي‎شد. فقط عكس آيت الله خميني و آقاي خامنه اي را به‏ ‏ديوار اين حسينيه زده اند و در آن را بسته اند. خانه اي در اصفهان دفتر بنده‏ ‏بود و آنجا درس ، بحث ، مباحثه و مسائل ديني گفته مي‎شد، دادگاه ويژه‏ ‏روحانيت جلويش را گرفت ، يكي از قضات دادگاه ويژه حكم كرده كه خانه‏ ‏فروخته شود و به نفع آنها مصادره شود. خانه اي هم در مشهد دفتر من بود،‏ ‏آن را هم توقيف كرده اند. در حالي كه آنجا فقط درس و بحث و مباحثه بود.‏ ‏وقتي كه با بنده كه به قول شما خود از پايه گذاران نظام بوده ام اين گونه‏ ‏برخورد مي‎شود، واي به حال ديگران .
‏ ‏در زمان اميرالمؤمنين (ع ) افراد عليه خود حضرت شعار مي‎دادند. عبدالله‏ ‏بن كواء در نماز عليه خود ايشان شعار داد، اصحاب و حضرت نگفتند‏ ‏بگيريد و با آنها برخورد كنيد. حضرت امير مادامي كه خوارج قيام مسلحانه‏ ‏نكردند و دست به كشتن نزدند با آنان برخورد نكرد، ما اصلا جايي نداريم كه‏ ‏در زمان پيغمبر(ص ) يا اميرالمؤمنين (ع ) كسي را به عنوان مخالف سياسي‏ ‏بازداشت و محاكمه كرده باشند، بازداشت سياسي و محاكمه سياسي در‏ ‏صدر اسلام نداشتيم . در زمان ما آقاي گنجي حرف زده و مطلب نوشته‏ ‏است ، قيام مسلحانه كه نكرده ، اسلحه هم كه ندارد، چند سال او را در زندان‏ ‏به حال بد و گاه در انفرادي نگه داشته اند و حتي حقوق بشر و زنداني نسبت‏ ‏به او رعايت نشده است . اينجانب كه يكي از پايه گذاران انقلاب بودم‏ ‏سالهاست از حقوق سياسي محروم مي‎باشم و اموال مرا مصادره مي‎كنند و‏ ‏هيچ روزنامه اي جرأت ندارد يك كلمه از من بنويسد، آيا اين معناي آزادي‏ ‏است ؟! آن آزادي كه مي‎خواستيم اين بود؟!
‏ ‏شعار مردم "جمهوري اسلامي " بود. آيت الله خميني مي‎فرمودند:‏ ‏"جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد". و خود ايشان بارها‏ ‏مي‎فرمودند: "ميزان رأي ملت است ". جمهوري يعني حكومت مردمي .‏ ‏اسلامي هم يعني حكومت بر اساس موازين اسلام . اين خواسته همه بود.‏ ‏حالا مي‎گويند: آيت الله خميني (ره ) به جمهوريت نظر نداشته است .‏ ‏نمي دانند كه اين توهين به آيت الله خميني (ره ) است . معنايش اين است كه‏ ‏آيت الله خميني خداي ناكرده آدم دروغگويي بود، كه جمله اي را به مردم‏ ‏القا مي‎كرد ولي مقصود واقعي اش نبود; مي‎گفته "ميزان رأي ملت است " ولي‏ ‏با مردم صادق نبوده است . من يادم هست ايشان در پاريس گفتند: "حتي‏ ‏كمونيستها در اظهار نظر آزادند". يعني فقط كساني كه قيام مسلحانه بكنند‏ ‏بايد با آنها برخورد بشود. مردم بايد آزاد باشند و حرفشان را بزنند. حال آن‏ ‏كه من مسلمان يك صحبت كردم بيش از پنج سال محصور و اموال من هنوز‏ ‏هم در توقيف آقايان است . هنوز هم از حقوق شهروندي محرومم .
‏ ‏چند روز گذشته آقاي رئيس جمهور گفت : حقوق بشر در ايران رعايت‏ ‏مي‎شود. اين سخنان براي من وقتي مي‎شنوم به طنز شبيه تر است . وقتي‏ ‏مي‎بينم با حقوق امثال من اين گونه برخورد مي‎كنند و مرا از حقوق خودم‏ ‏محروم مي‎كنند چگونه باور كنم حقوق ديگران را تضييع نمي كنند. بالاخره‏ ‏به شعارهايي دلشان را خوش كرده اند، و الان هم به اسم آيت الله خميني هر‏ ‏كاري مي‎خواهند مي‎كنند. در صورتي كه بر خلاف نظر ايشان است . به اسم‏ ‏اسلام كارهايي را انجام مي‎دهند و در نتيجه نسل جوان از اسلام هم زده‏ ‏شده اند. اسلام دين رحمت و عطوفت است . قرآن 114 سوره دارد، 113‏ ‏سوره اولش (بسم الله الرحمن الرحيم ) است ، يعني به نام خداوند بخشنده‏ ‏مهربان . قرآن به پيغمبر(ص ) مي‎گويد: (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت‏ ‏فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم في‏ ‏الامر) در اثر رحمت خدا اي پيغمبر تو نرمخو هستي ، اگر غليظ و خشن‏ ‏بودي مردم از تو دور و پراكنده مي‎شدند، مردم را عفو كن ، طلب مغفرت‏ ‏برايشان بكن - لابد آدمهايي را كه كار خلاف كرده اند مي‎گويد ببخش - با اينها‏ ‏در امور هم مشورت كن . يعني مخالفين را ببخش و با آنها مشورت كن . اين‏ ‏دين اسلام است اما متأسفانه با مثل آقاي اكبر گنجي كه اظهارنظراتي كرده‏ ‏است اين گونه برخورد مي‎كنند، و همه دنيا اعتراض مي‎كنند و كسي هم گوش‏ ‏نمي دهد.
‏ ‏من براي خودم نمي گويم ، حقوق ديگران هم به بهانه هاي مختلف از دست‏ ‏مي‎رود. وكيل دادگستري را مي‎گيرند زندان مي‎كنند براي اينكه از محكومين‏ ‏سياسي دفاع كرده است . يك آدم دانشمندي را كه سالها خدمت كرده به‏ ‏بهانه هايي زندان مي‎كنند.
‏ ‏آن حكومتي كه ما مي‎خواستيم اين نبود. حالا اميدواريم ان شاءالله مسئولين‏ ‏كمي به فكر بيفتند تجديد نظر كنند و ببينند نسل جوان را دارند از دست‏ ‏مي‎دهند. يك جوري رفتار بكنند كه نسل جوان نسبت به اسلام بيشتر از اين‏ ‏بدبين نشوند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: آيا به نظر شما نشانه هايي از اين تجديدنظر و تفكر جديد بين‏ ‏مسئولين ديده مي‎شود؟
‏ ‏آيت الله منتظري : نه ظاهرا; من كه نديدم . اگر بود علامتي پيدا بود. در هر‏ ‏حال تا مادامي كه در كارها تجديدنظر نكنند وضع همين است و خطرناك هم‏ ‏هست . ان شاءالله خدا به دل مسئولين بيندازد كه در درونشان تغيير يابند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: سؤال ديگر اين است كه به نظر بسياري از صاحب نظرها بحران‏ ‏اصلي كه در حال حاضر گريبان گير جمهوري اسلامي هست بحران‏ ‏مشروعيت است ، آيا به نظر شما اين نظر درست است ؟ اگر درست است‏ ‏دليل آن چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : براي اينكه مشكل مشروعيت پيش نيايد حكومت بايد بر‏ ‏اساس خواست مردم باشد. خود پيغمبراكرم (ص ) با اينكه در قرآن كريم‏ ‏آمده است : (النبي أولي بالمؤمنين من انفسهم ) تا مادامي كه مردم با پيغمبر‏ ‏بيعت نكردند متصدي حاكميت نشد. اميرالمؤمنين علي (ع ) تا مادامي كه‏ ‏مردم بيعت نكردند متصدي حكومت نشد. امام حسن مجتبي (ع ) در نامه اي‏ ‏كه به معاويه مي‎نويسد مي‎گويد: وقتي كه اميرالمؤمنين از دنيا رفت "ولاني‏ ‏المسلمون الامر من بعده " مسلمانها بعد از پدرم مرا ولي قرار دادند. همه‏ ‏تكيه شان روي بيعت و روي خواست مردم بود با اينكه آنها معصوم بودند، با‏ ‏اينكه حكومت واقعا حق آنان بود، با اين حال بر بيعت اتكا مي‎كردند.‏ ‏آيت الله خميني بارها مي‎فرمود: "ميزان رأي مردم است ". بنابراين وقتي كه‏ ‏بنا باشد مردم يك حاكميتي را نخواهند با آن بيعت نمي كنند، و اينجاست كه‏ ‏بحران مشروعيت پيش مي‎آيد.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: خيلي از صاحب نظران خارجي مي‎گويند كه جمهوري اسلامي‏ ‏يك جمله متناقضي است . يعني هيچ حكومتي نمي تواند هم جمهوري‏ ‏باشد و دموكراتيك هم اينكه اسلامي باشد، نظر شما در مورد اينها‏ ‏چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : ببينيد مردم ايران اكثريت قاطعشان مسلمانند، اين را‏ ‏نمي شود منكر شد، چه شيعه و چه سني همه مسلمان هستند. دين مقدس‏ ‏اسلام بر حسب آنچه از كتاب و سنت به دست مي‎آيد ديني نيست كه فقط‏ ‏مسائل اخلاقي و عبادي را ذكر كند، بلكه تمام شئون مردم را اسلام زير نظر‏ ‏دارد، و حتي راجع به حاكميت از قرآن و سنت استفاده مي‎كنيم كه چه‏ ‏شرايطي براي حاكم هست ، اكثريت قاطع مسلمانند; بنابراين مردم رأي‏ ‏مي‎دهند كه حاكم بر اساس موازين اسلامي حكومت كند و اين خواست‏ ‏اكثريت مردم است . و اين دو با هم تناقضي ندارند. البته جمهوري اسلامي‏ ‏بايد به مردم بگويد اسلام حق است و از اسلام دفاع نمايد، اما چماقي نبايد‏ ‏باشد. خدا به پيغمبر در قرآن مي‎گويد: (فذكر انما انت مذكر لست عليهم‏ ‏بمصيطر) اي پيغمبر تو تذكر بده ، تو تذكر دهنده اي ، تو سيطره بر مردم‏ ‏نداري . نمي تواني چماقي برخورد كني . بنابراين دين و حكومت نبايد‏ ‏ديكتاتوري باشد. از باب اينكه اكثريت قاطع مردم مسلمان هستند و در‏ ‏رژيم هاي سابق موازين اسلامي رعايت نمي شد گفتند: جمهوري اسلامي ،‏ ‏يعني حكومت مردمي كه خواهان اسلامند; و چون خواهان اسلامند بر طبق‏ ‏موازين اسلام بايد باشد، تركيب اين دو از اين جهت بوده است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: البته ايراد اصلي كه اين صاحب نظرها دارند به ولايت فقيه‏ ‏برمي گردد. مي‎گويند اصل ولايت فقيه با جمهوريت و دموكراسي سازگار‏ ‏نيست ، مي‎گويند به هرحال حكومت مي‎تواند ولايت فقيه باشد ولي ديگر‏ ‏نمي تواند جمهوري و دموكراتيك باشد.
‏ ‏آيت الله منتظري : اين ايراد وقتي پيش آمد كه آقايان آمدند كلمه "مطلقه " را‏ ‏هنگام بازنگري و در بحبوحه فوت آيت الله خميني اضافه كردند. من با اينكه‏ ‏خود از بنيانگذاران تئوري ولايت فقيه در مجلس خبرگان اول بودم به‏ ‏"ولايت مطلقه " رأي ندادم ، براي اينكه قبول نداشتم .
‏ ‏ولايت فقيه در نوشته ها و كتابهايم هست ولي مطلقه نيست . ولايت از آن‏ ‏فقيه است چون وقتي كسي مي‎خواهد بر طبق موازين اسلام حاكميت داشته‏ ‏باشد بايد آگاه به موازين اسلام باشد يعني فقيه باشد. ما در مجلس خبرگان‏ ‏مثال مي‎زديم مي‎گفتيم در شوروي سابق چون مي‎خواستند كشور را بر‏ ‏اساس نظريه ماركسيسم اداره كنند آنكه ايدئولوگ ماركسيسم بود سر كار‏ ‏مي‎آوردند تا بداند موازين ماركسيسم را چطور پياده كند، حالا وقتي كه‏ ‏بناست جمهوري بر طبق موازين اسلام در كشور باشد بايد حاكم كسي باشد‏ ‏كه كارشناس موازين اسلام مي‎باشد، و از آن به كلمه "فقيه " تعبير مي‎گردد.‏ ‏قرآن كريم هم مي‎گويد: (هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون ) آيا عالم‏ ‏و غير عالم با هم مساويند؟ قرآن مي‎گويد: (افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع‏ ‏امن لا يهدي الا ان يهدي ) كسي كه به حق هدايت مي‎كند سزاوار است مورد‏ ‏پيروي قرار گيرد يا كسي كه خودش بايد هدايت شود. معناي ولايت فقيه‏ ‏همين حد است كه ولي فقيه بر طبق موازين اسلام حكومت كند. نه اينكه در‏ ‏همه كارها دخالت نمايد. سياست خارجي ، اقتصاد، فرهنگ و...هر يك‏ ‏خودش بايد متخصصيني داشته باشد تا طبق مصلحت اسلام كار كنند. اين‏ ‏درست نيست كه يك نفر همه كاره باشد. بنابراين منظور از ولايت فقيه اين‏ ‏بود كه يك فقيه كارشناس مسائل اسلامي در رأس باشد، چون بناست كشور‏ ‏بر اساس موازين اسلام اداره شود. آيت الله خميني به همين اعتقاد داشت و‏ ‏بيش از اين نمي گفت .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: به نظر شما دليل اين صحبتها كه در مورد حكومت اسلامي - به‏ ‏جاي جمهوري اسلامي - گفته مي‎شود و نظريه كشف شدن ولي فقيه‏ ‏چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اين حرفها بي اساس است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: اگر بي اساس هم باشد آيا به نظر شما چه هدفي دارند؟
‏ ‏آيت الله منتظري : لابد كساني مي‎خواهند حكومت از خودشان باشد. بعضي‏ ‏از آقايان گفتند كه ولايت فقيه نصب از طرف خداست و شخص خاص را ما‏ ‏كشف كرده ايم ، يعني خداوند يك فرد را نصب كرده است ; در صورتي كه اگر‏ ‏نصب درست باشد، نصب كننده به عنوان كلي "فقيه " را نصب كرده است .‏ ‏پس همه فقهاي عدول منصوب هستند نه يك شخص خاص . طرح‏ ‏حكومت اسلامي هم به جاي جمهوري اسلامي درست نيست چون‏ ‏پيغمبر(ص ) با اينكه پيغمبري اش از طرف مردم نبود اما حاكميتش را بر اثر‏ ‏بيعت با مردم به دست آورد. اميرالمؤمنين هم همين طور. پس بايد بيعت‏ ‏باشد، و ولايت مطلقه كه يك نفر همه كاره باشد و كاري به رأي و نظر مردم‏ ‏نداشته باشد را ما قبول نداريم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: با توجه به تمام اين صحبتهايي كه شد فكر مي‎كنيد كه در آينده‏ ‏نزديك يا آينده دور تغييري حاصل بشود، يعني آيا تغييري مثلا در‏ ‏حوزه ها به وجود مي‎آيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من علم غيب ندارم و از آينده خبر ندارم ، بستگي به اين‏ ‏دارد كه آقايان تجديدنظر كنند. و اگر تجديدنظر نشود مردم به اين شعارها و‏ ‏به اين چيزها قانع نمي شوند. آقايان وقتي كه مي‎روند يك جا و مردم مي‎آيند‏ ‏به استقبال ، خيال مي‎كنند اينها همه پيرو و مطيع آنان هستند. من خودم يك‏ ‏بار به آيت الله خميني گفتم : آقا! اين مردم كه اينجا آمده اند و براي شما شعار‏ ‏مي‎دهند خيال نكنيد اينها همه موافق اين روشهاي حكومتي هستند.‏ ‏بعضي ها از رفتار حاكميت دلشان خون است ، اما چون مسلمانند به شما‏ ‏اعتقاد دارند براي اينكه يك مرجع تقليد هستيد، اما مسائل را خوب‏ ‏مي‎فهمند. اشكالي كه بعضي به من مي‎گرفتند اين بود كه من دو سه ماه يك‏ ‏بار مي‎رفتم مسائل را به ايشان تذكر مي‎دادم ، در عوض يك عده اي ناراحت‏ ‏بودند و مي‎رفتند چيزهاي ديگري مي‎گفتند. من به ايشان گفتم : آقا! من‏ ‏مي‎خواهم تا پنجاه سال ديگر سوژه اي عليه شما نباشد و انتقاد نكنند، يك‏ ‏رفتارهايي در آينده عليه شما سوژه مي‎شود. من به عنوان خيرخواهي چون‏ ‏به ايشان علاقه داشتم مي‎رفتم تذكر مي‎دادم ، وظيفه ام بود. اين وظيفه‏ ‏همگاني است ، كساني كه ساكت مي‎شوند در اين مسائل گناه مي‎كنند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: بزرگترين اشتباهات آن دوره را در چه چيزي مي‎دانيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : به طور خلاصه كساني خودشان را مطلق مي‎گرفتند و‏ ‏مي‎رفتند به ايشان حرفهايي مي‎زدند ايشان هم معصوم كه نبودند خواهي‏ ‏نخواهي تحت تأثير قرار مي‎گرفتند. ما معيار را نبايد فقط شخص آيت الله‏ ‏خميني بدانيم ، ايشان هم خود را معصوم نمي دانستند. بايد ببينيم كتاب و‏ ‏سنت چه گفتند و ائمه (ع ) رفتارشان چگونه بوده ، آنها ملاك و معيار‏ ‏هستند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: من منظورم اشتباهات حكومت در زمان ايشان بود.
‏ ‏آيت الله منتظري : از اشتباهات حكومت همين بگير و ببندها كه آن روز هم‏ ‏بود، زندان كردن افراد، بسياري از اعدامها كه در زندانها اتفاق افتاد، اينها و‏ ‏امثال اينها كارهاي خلاف بود.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: بجز اعدامها ديگر چه ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : وعده هايي كه به مردم داده شد مثل آزادي و به آن عمل‏ ‏نشد. حقوق شهروندي افراد خيلي جاها تضييع مي‎شد. در اينجا باز هم من‏ ‏موعظه مي‎كنم اينهايي كه متصدي امور هستند تجديدنظر كنند و روش خود‏ ‏را اصلاح نمايند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: حضرت آيت الله ! آيا خود شما گاهي افسوس مي‎خوريد كه يك‏ ‏كاري را بايد مي‎كرديد كه اين كار انجام نشد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : بنده تا آن اندازه كه قدرت داشتم فعاليت مي‎كردم و خيلي‏ ‏كارهاي ديگر شايد آن وقت به ذهنم نيامد كه انجام دهم ، من هم معصوم‏ ‏نيستم . ولي همين مسأله زندانها را من به ايشان نامه نوشتم و تعقيب كردم .‏ ‏من يادم هست وقتي كه آقايان نامه از آيت الله خميني براي اعدام مجاهدين‏ ‏خلق گرفتند، بعد نامه دومي را براي اعدام كمونيست ها از ايشان گرفتند،‏ ‏آقاي خامنه اي - آن روز رئيس جمهور بود - داخل همين خانه به من گفت :‏ ‏"يك عده آمده اند به من گفته اند از امام يك نامه گرفته اند براي اعدام‏ ‏كمونيست ها، و خيلي كار بدي است ." گفتم : "آن روز كه نامه گرفتند‏ ‏مجاهدين خلق را كه بالاخره مسلمان بودند اعدام نمايند و دو هزار و‏ ‏هشتصد نفرشان را اقلا اعدام كردند چطور شما آن را هيچ نگفتي ؟" ايشان‏ ‏گفت : "مگر نامه ديگري نوشته اند؟" گفتم : "شما كه رئيس جمهور هستي‏ ‏وقتي از آن نامه خبر نداري چه رئيس جمهوري هستي ؟!" آن وقت نامه دوم‏ ‏را كه گرفته بودند براي كمونيست ها ايشان فهميده بود و عصباني بود.
آقاي‏ ‏خامنه اي مي‎گفت : ما وقتي مي‎آييم اينجا اخبار دو سه ماهه را از شما كسب‏ ‏مي‎كنيم و ما مي‎بينيم شما منبع اخبار كشور هستيد.
‏ ‏يادم هست نامه اول كه از آيت الله خميني گرفته بودند راجع به مجاهدين‏ ‏خلق ، دو روز بعد يكي از قضات آمد و نامه را نشان داده و گفت ما چه كنيم با‏ ‏اين نامه ؟ من آن روز اصلا خوابم نبرد. خيلي فكر كردم تا اينكه نامه اي براي‏ ‏آيت الله خميني نوشتم و يك نسخه اش را هم فرستادم براي شوراي عالي‏ ‏قضايي آن زمان تا از اين اعدامها جلوگيري شود. منظور اين است كه اين‏ ‏مسائل را آن اندازه كه از من برمي آمد تعقيب مي‎كردم ، اما خيلي از آنها را هم‏ ‏شايد آن وقت توجه نداشتم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: حالا ما بپردازيم به مسأله هسته اي ايران ، دولتهاي غربي‏ ‏همان طور كه مي‎دانيد دغدغه خاطري دارند در مورد برنامه هسته اي ايران ،‏ ‏آيا به نظر شما حق دارند كه اين دغدغه خاطر را داشته باشند؟
‏ ‏آيت الله منتظري : آن روزها مثلي مي‎گفتند خرما خورده نمي تواند به ديگري‏ ‏بگويد خرما نخور. آمريكايي ها در هيروشيما و ناكازاكي بمب اتمي انداختند‏ ‏و اين همه مردم را تلف كردند و الان هم سلاح هسته اي دارند. روسيه ، هند،‏ ‏پاكستان ، اسرائيل و فرانسه هم دارند. حالا چطور به ايران ايراد مي‎گيرند؟‏ ‏اينها نمي توانند به ايران بگويند شما از انرژي هسته اي حتي استفاده‏ ‏صلح آميز هم نكنيد. اينجا سازمان ملل مسئوليت دارد. سازمان ملل بايستي‏ ‏به آمريكا و اروپا بگويد خودتان كه سلاح هسته اي داريد بياييد اول اينها را‏ ‏نابود كنيد، ايران هم اگر داشته باشد بايد نابود كند. من نمي گويم ايران سلاح‏ ‏دارد يا ندارد اما ايران مدعي است من مي‎خواهم از انرژي هسته اي استفاده ‏ ‏صلح آميز كنم و اين يك حق مشروع است . سازمان ملل بايد عدالت را‏ ‏رعايت كند. آمريكا و كشورهاي ديگر را نگذارد سوء استفاده كنند، ايران را‏ ‏هم نگذارد سوءاستفاده كند. اما اينكه اصلا انرژي هسته اي نداشته باشد‏ ‏مطلب نادرستي است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: با توجه به اينكه آمريكا نمي خواهد كه ايران حتي فن آوري‏ ‏هسته اي داشته باشد و با توجه به اينكه آمريكا تنها ابرقدرت موجود در‏ ‏دنياست ، آيا شما نگران اين نيستيد آمريكا و يا اسرائيل با توجه به‏ ‏صحبتهايي كه الان مي‎شود، يعني عدم همكاري ايران ، حمله كنند به‏ ‏مناطق استراتژيك ايران ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : بايد مسئولين با زبان ديپلماسي اين مسأله را حل كنند و‏ ‏نگذارند كار به بحران و جنگ برسد. اينكه ما به طور كلي با آمريكا قطع رابطه‏ ‏كنيم درست نيست . بايد با زبان ديپلماسي كار كنند تا روابط دوستانه بشود،‏ ‏اين وظيفه مسئولين است . مسئولان نبايد تندي بكنند تا آنها لج كنند،‏ ‏سياستمداران در سياست نبايد به دنبال لجبازي و بحران آفريني باشند. من‏ ‏يادم هست آمريكايي ها وقتي كه در ويتنام جنگ مي‎كردند، در پاريس با‏ ‏ويتنامي ها نشستهاي دوستانه و ديپلماتيك داشتند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: آيا شما از آن دسته سياستمداراني هستيد كه مي‎گويند: ما تا‏ ‏رابطه مان را با آمريكا برقرار نكرده و مشكلاتمان را با آمريكا حل نكنيم‏ ‏رابطه ما كلا با دنياي خارج حل نمي شود؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اگر ما با آن كشور روابط نداشته باشيم هر دو ضرر مي‎كنيم .‏ ‏حتي اشغال سفارت آمريكا - با اينكه من خودم آن وقت تأييد مي‎كردم - كار‏ ‏اشتباهي بود. سفارت آمريكا را اشغال كردن يعني جزئي از كشور آمريكا را‏ ‏اشغال كردن ، و اين كار درستي نبود.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: پس برگرديم به آن سؤال قبل ; اگر افسوس مي‎خوريد كه شايد‏ ‏مي‎توانستيد يك كاري كنيد اين اشغال سفارت يكي از آنها بوده ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : درست است . در جو و تلقي آن روزها خيلي ها از جمله ما‏ ‏اين حركت را تأييد مي‎كرديم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: در مورد اين صحبتهاي جديد آقاي احمدي نژاد در مورد كشتار‏ ‏يهوديها و هلوكاست و اينها چي فكر مي‎كنيد، دليل اين صحبتها چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اين حرف را سابقا من در نوشته هايم داشتم كه فرض‏ ‏مي‎كنيم كه نازي ها و لهستاني ها و اتريشي ها شش ميليون يهودي را قتل عام‏ ‏كردند چرا غرامتش را فلسطيني ها بدهند؟ اسرائيل را بر همين اساس با زور‏ ‏درست كردند، از اين جهت ما مي‎گوييم مشروع نيست . شصت هفتاد سال‏ ‏پيش دولت اسرائيل وجود نداشت ، در حال حاضر بايد سازمان ملل فكر‏ ‏اساسي بكند و نگذارد حقوق فلسطيني ها كه آواره شده اند پايمال شود. به‏ ‏عقيده من يك انتخابات همگاني بايد بشود. يهود و مسلمانها و مسيحيان‏ ‏همه رأي بدهند و يك حاكميتي انتخاب نمايند، نه اينكه امكانات دست‏ ‏اسرائيل باشد و فلسطيني ها حق نداشته باشند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: يك سؤال آخر هم هست كه آيا در شرايط حاضر فكر مي‎كنيد اين‏ ‏صحبتها درست باشد در حالي كه همه دارند...
‏ ‏آيت الله منتظري : به نظرم بايد يك جور حرف زد كه با اصول ديپلماتيك‏ ‏مناسب باشد. به قول معروف : هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. اگر‏ ‏حرفي درست هم باشد انسان بايد جايش را بسنجد و به گونه اي مطرح نمايد‏ ‏كه كمتر ضرر داشته باشد.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: خيلي ممنون ، لطف كرديد.
‏ ‏آيت الله منتظري : موفق باشيد. هميشه وقايع را آن جوري كه هست انتقال‏ ‏دهيد، گزارش و اخبار غلط ندهيد و گزارش و اخبار غلط را هم ترتيب اثر‏ ‏ندهيد. چون حق بر همه چيز مقدم است . من وقتي به آيت الله خميني نامه‏ ‏مي‎نوشتم ، يك عده به من مي‎گفتند اينها ممكن است باعث شود قائم مقامي‏ ‏رهبري از شما گرفته شود، مي‎گفتم : گرفته شود، ما بايد چيزي كه حق است و‏ ‏وظيفه مان است انجام بدهيم حالا به هر جا مي‎خواهد منتهي بشود. من هيچ‏ ‏وقت طالب مقام نبودم ، همه ما از اول كه در انقلاب شركت كرديم به عنوان‏ ‏اين وارد صحنه مبارزه شديم كه يك حكومت ديني عاقلانه اي به وجود بيايد‏ ‏كه حقوق همه حتي حقوق اقليت ها و مخالفين محفوظ باشد.
‏ ‏ان شاءالله موفق باشيد.

نقل از :خبرنامه گویا

2 نوشته شده در  84/11/10ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

llllllllll... و اكنون تو ابراهيمي، اسماعيل تو كيست؟"llllllllll
... و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!!

اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف مي‌آيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آورده‌اي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستاده‌اي و روي در روي هم‌پيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجد‌الحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و مي‌بيني‌كه : نيست!

<< دکتر علی شریعتی >>

2 نوشته شده در  84/10/23ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

.:::::::::: " جلد دوم قرآن!!! " ::::::::::.
جلد دوم قرآن!!!
           قرآن آمریکایی «الفرقان الحق»، سوره «الفاتحه»
به‌تازگی نسخه‌ای تحريف شده از قرآن به نام«الفرقان الحق» (The True Furqan) در كويت توزيع شده كه به آن قرآن قرن بيست‌ويكم گفته می شود!
فرقان‌الحق به شخصی به نام الصفی الهام منسوب و توسط فردی به نام المهدی به انگليسی ترجمه شده است.
اين كتاب را اعراب مسيحی مقيم آمريكا با همکاری دو شركت انتشاراتی آمريكايی به نام Omega ۲۰۰۱ و wine press منتشر کرده اند.
این کتاب شامل ۷۷ سوره از جمله سوره‌هايی به نام الفاتحه، الجنه، الانجيل و الخاتمه است و بسياری از عقايد اسلامی در آن مردود شمرده شده يا وارونه جلوه داده شده‌اند.
اين به اصطلاح قرآن ۳۶۶ صفحه‌ای كه به زبان‌های انگليسی و عربی چاپ و منتشر شده‌است، در هر صفحه متن عربی و ترجمه انگليسی آن در مقابل هم قرار دارند.
نسخه های زیادی از این قرآن تحریف شده در مدارس خصوصی كويت بطور رایگان در دسترس دانش‌آموزان قرار گرفته است.
در اين كتاب به جای آیه «بسم الله الرحمن الرحيم» در ابتدای هر سوره، عبارت «بسم الآب الکلمه الروح» (به نام پدر، کلمه، روح) آمده که شامل عقايد مسيحيان در مورد تثليث است.
 
منبع:نتكده
 
2 نوشته شده در  84/09/08ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

\\\\\ "ياد مهربان طالقانی"\\\\\

خانه ای در دورها، دورهای خاطره با آلاچيقی که تابستان ها را در پناه خود خنکا دهد، چه می شود اگر تجديد بنا شود و آن آلاچيق به آشپزخانه ای بدل شود. چه می شود جز آن که هر گاه به آن جا گذر کنی دردی از خاطرات دور در وجود آدمی می پیچد و از عمق وجود به سطح می آيد. اين حال نسل ماست با روحانيت.

به دوران کودکی و جوانی ما کسی که عمامه ای به سر داشت و عبائی در بر، انبان قصه های مهربان و رفتار نازک و نرم بود. هر پنجشنبه می آمد و خانه را به روضه ای که می خواند رضوان می کرد. انگار خود سعدی بود آقا مير که وقتی می رسيد ما جوان ها چنان مشتاق دو زانو می نشستيم. و من چند ده بار در خانه ماندم برای شنيدن آوای خوش روضه او. گاه می آمد و خانه کسی نبود. روضه خود را که تبرک خانه بود می خواند و استکان چای را که اجرت وی در پيش دستی اش جا داشت در پاکتی مودب، می نوشيد و می رفت. در اين زمان می ديد پسرکی موفرفری را که روی پله ها نشسته بود و به او گوش می داد که هر آن چه مهر در تخيل شيعه ايرانی بود در مناسبت های مختلف به قامت امامان می دوخت. چنين بود که با اين مهر بزرگ می شديم. اگر آقا مير نبود و کسی بود مانند حاج ميرزا احمد کفائی خراسانی فرزند آقا ملاکاظم خراسانی صاحب الکفايه، سالی يک بار سفر زيارتی به مشهد و ديدار آقا برای ادای وظايف شرعيه خانواده. مردی مظهر کمال. انگار از انديشه ساخته شده و از مهربانی و درايت.

پس بی هوده نيست که می گويم اگر مرجع بزرگواری بود می شد آقای کفائی و اگر روضه می خواند به صدائی خوش، آقامير بود. اگر خلوصی بود در همان صفای زيارت شب های جمعه شاه ابوالعظيم بود و امامزاده حمزه که نه فقط کوزه ای ماست و بسته ای از سبزی خوردنی تازه خوش بو با ماشين دودی به خانه بر می گرداند بلکه سبکی روح می آورد و صفای درون. همه با هم مهربان می شدند. پس اگر اين ها نبود چطور که در آن نوروز، همه شهر، بگو همه کشور پياده و سواره با درشکه و ماشين دودی راهی تشييع جنازه حاج آقا حسين بروجردی شدند. يا همه جا صحبت از وعظ های صدر اصفهانی و کافی و صدر بلاغی بود. و اگر کسی خوب می دانست می گفتند ملاست. اگر دولتمرد سالمی بود می گفتند آقازاده است. خانواده های اشرافی و متعين همه دختری به امام جمعه خوئی و يا آقای امامی داده بودند. اگر نبود که شب های هيات همبستگی محله بيش تر می شد پس چرا اين همه شوق بود به برافراشتن آن پرچم مثلث سبز بر سر در خانه ها.

گرفتاری اگر بود در هر محله امامزاده بود مانند امامزاده يحيی که هنوز کاسه ای مسی نذر من با نامم بر سقاخانه آن زنجيری است. اگر نبود چرا در کوچه که به آقا می رسيديم سلامی و ادبی. دست شستن از بازی های کودکانه. چنين است که می گويم روحانيت چنان سايه گاه خنگ خانه بود. اما با گذر ايام اين نماند.

اين را دارم در سالگرد درگذشت آيت الله طالقانی می نويسم که بيست و پنج سال پيش همان موقع که آن حادثه نابهنگام رخ داد نوشتم لنگر تعادل جامعه ای بود که از هر سوی آن بی تعادلی و خشونت و تندی می باريد. در آن جنون انقلابی گری که به هر سری هوای خونخواهی و انتقام افتاده بود، پيرمرد با آن صدای خس خس و سيگارهای همای مشتوک دار همه از شورا و نرمی و تعادل می گفت و وقتی که با مهندس بازرگان و دکتر سحابی سر در هم می بردند آدمی می دانست که جز خيرخواهی در کلامشان نيست.

پس مردمی که انقلاب کردند تصويری از روحانيت داشتند که آقای طالقانی هم تکميلش می کرد. اما انگار ميليون نفری که موقع بدرقه او بر سر می زدند می دانستند که دارند کدام کس را از دست می دهند و ديگر کسی نيست که "پدر" صدايش کنی و در آن عرصات هم با صدای خسته ای دو دانگی بخواند و از شعر دست برندارد حتی در شبی که ياسرعرفات به تهران آمده بود..

با رفتن طالقانی انگار تعادل از جامعه ما رفت. کسانی نفس راحت کشيدند که با وجود وی امکان ترکتازی نداشتند. قصه او را با حسن نگهبانش در زندان کميته ضد خرابکاری در کتاب ۲۷۵ روز بازرگان نوشته ام . بعضی باورشان نيامده است که او در وسط انقلاب آن زندانبان را پناه داد و محرم دانست. همان کس که هر شب جا می انداخت و در درگاه اتاق او می خوابيد و با رفتنش يتيم شد و چندی بعد او هم به دنبال آقا رفت.

وقتی تصور می کردی که اين انقلابی و مبارز است – چنان که مهندس بازرگان و دکتر سحابی – با خود می گفتی خطری از اين انقلاب جان و مال و حيثيت کسی را تهديد نمی کند. تا او هست مجال نمی دهد که اين همه خشونت ورزی بر جامعه حاکم شود. کسی که همه گروه ها قبولشان داشتند وقتی که با عتاب و خطا خطابشان می کرد حتی. چنان که وقتی مجاهدين را با عصبانيت گفت غوره نشده مويز شده ايد. از زندان با خود احترامی آورده بود که همه زندانيان را شامل می شد نه فقط جناح مذهبی را. چنان که هم داريوش فروهر و هم شکرالله پاک نژاد از وی به خوبی ياد می کردند. کسی چه می دانست که بعد از مرگ طالقانی هم شکری اعدام می شود و هم داريوش خان – طالقانی چنين خطاب می کرد فروهر را – تکه تکه نامردمی. طالقانی آن بود که هويدا وقتی از زندان رها شد و شهر را چنان آشفته ديد به اميدش به او متوسل شد. به همان خانه که مامن اميد بود.

اما طالقانی نماند و شهر چنان نماند. روحانيت چنان نماند. حکومت با خود چنان نکبت آورد که دامان عبای همه را گرفت. تا بدين جا.

چه نادره ماندند بعد از طالقانی کسانی که چون او پاسدار خاطره های کودکی ما بودند. خاطره های مهربان دينداری. کسانی مانند آقای گلزاده و آقای شيخ محمد حسين بروجردی.

در اين سال های اخير، به باور من وقتی که دوم خرداد رسيد مردم در محمد خاتمی همان خاطره های خوش را ديدند. حتی نسل تازه که در خنکای آن آلاچيق ها نيارميده بود و آن قصه ها و روضه ها را نشنيده بود، انگار به تصويری جان آشنا بلند شد و رای شد. مگر نه که او فرزند حاج آقا روح الله اردکانی بود که همه يزد وی را به نرمی و مردمی به ياد داشتند.

من در اين سال های ربع قرنه که از مرگ طالقانی گذشته است آن تصوير مانوس را تنها در سيد محمود دعائی سراغ کرده ام و در سيد محمد خاتمی، در اين سخن اصلا هيچ نشانه ای از سياست ندارم. سياست مقوله ديگری است. حتی وقتی از سيد خاتمی و پدرش می گویم که ايشان را يک بار ديده بودم و از آن کسان بود که در آن اتاق کوچک و ساده اردکان انگار بهشت را به همان کوچکی ساخته بود و می خواست به ديگران هم برساند. دعائی و خاتمی به همان درايت و متانت و نرمی هستند، هر دو از خطه يزد و مرکز ايران . و تا از انصاف دور نشده باشم گاهی در چهره اين شيخ لر جوشی ، مهدی کروبی هم همان تصوير را ديده ام.

آری اين حکايت را انقلاب از ما گرفت و از يادمان برد و در مقابل خلخالی شد مظهر. تا آن که چنان قحط سالی شد اندر دمشق که ياران فراموش کردند عشق. آن همه شعر و قصه کجا شد تا حکايت به آقای مصباح رسد. که قرارست نسل تازه روحانيت را در هيات ايشان ببيند. نسل ما چيزی زياد داشت يا نسل تازه کم دارد.

مسعود بهنود

2 نوشته شده در  84/07/10ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

" "چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟" عبدالکريم سروش " "

سروش                                       بنام خدا

بـه کجـاي اين شب آويزم قبـاي ژنـد‌ه‌‌ام را/ آفتـابي، اختـري، ماهي نمي‌پرسد نشانم؟

از نگاه شور ديوان تلخم‌اي شيرين وزين پس/ جان خود را در پناه چشم‌هايت مي‌نشانم

برادر مشفق جناب آقاي بهمن‌پور

بيانات ناصحانه شما را ارج مي‌نهم و باز از سردرمانگري و روشن‌گري و پرسشگري نکته‌هاي ذيل را بر سخنان پيشين خود مي‌افزايم:

يکم. سخنان شما در خصوص پيشوايان مکّرم شيعه، و مراتب قرب معنوي و درجات ولايت باطني آنان و اخبار و مأثورات مربوط به آن (که البته نظائرآنها در همه اديان و در باب همة‌ پيشوايان به وفور يافت مي‌شود و از همه غليظ‌تر و شديدتر در زيارت جامعه کبيره که مرام‌نامه تشيّع غالي است) علاوه بر آنکه تکرار مدّعا بود، پيوندي با پرسش بنيادين اين مباحثه قلمي نداشت. آن پرسش بنيادين اين بود که: چگونه مي‌شود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنّت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجّيت سخنان پيامبر را پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتمّيت چه چيزي را نفي و منع مي‌کند و به حکم خاتميّت، وجود و وقوع چه امري ناممکن مي‌شود؟ و چنان خاتميّت رقيقي که همه شؤون نبوت را براي ديگران ميسور و ممکن مي‌سازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟

شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فرو بسته نمي‌گشايد چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بي‌سابقه است و در آنها ارجاعي به قرآن يا سنّت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آنها ديده نشده و ديده ناشدني است، مگر اينکه در معناي "شرح و تبيين" چنان توسعه و تصرّفي بعمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان، نه شرح شريعت، بل تداوم نبوّت گردد. اين همان راهي است که شيعيان غالي رفته‌اند و امامتي ناسازگار با خاتميت بنا کرده‌اند.

به بيان ديگر، آدميان دانش خود را يا بي واسطة اکتساب و اجتهاد بدست مي‌آورند يا به واسطة آن. و دانش پيامبران از قسم نخست است. و اين دانش، يا مقرون به عصمت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است و اين دانش بي واسطة مقرون به عصمت، يا براي ديگران حجّت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است. حال شيعيان غالي همة‌اين مراتب سه‌گانه را براي امامان خود قائل‌اند و غافل‌اند از اينکه چنين اعتقادي گويي با خاتميت نمي‌سازد. بر آن دانش بي‌واسطة اجتهاد و اکتساب، نام‌ وراثت نهادن، و عمل پيشوايان را تبيين ناميدن و خودشان را شارحان نه شارعان خواندن، مطلقاً ماهيت امر را عوض نمي‌کند و از خاتميت جز اسمي بي مسمّا باقي نمي‌گذارد. اين هم پذيرفته نيست که بگوييد "امامان هرچه دارند از پيامبر دارند"، چون پيامبر خاتم، نمي‌تواند منصبي را به ديگران اعطا و تفويض کند که ختميت او را نقض نمايد و نبوت او را تداوم بخشد. از اين‌که بگذريم، هر درجه‌يي از درجات قرب الهي براي سالکان، علي‌قدر مراتبهم، ميسور است.

پرسش بنياديني که درانداختيم، چنانکه تاريخ کلام شيعه نشان مي‌دهد، پرسشي امروزين نيست و متکلمان شيعي نيک مي‌دانسته‌اند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظي مبهم چون وراثت و "پاسداري از علم پيامبر" و شارح بودن امامان و... نمي‌توان ،گشود و عادات فکري و ظنون متراکم و تعلّقات ايمانيِ غير مدلّل ومأثورات فربه و نا منقّح را به حّل آن نمي‌توان گماشت.

رضي خوانساري (متوفّي به سال 1113 قمري و برادر جمال خوانساري و هر دو، فرزندان حسين خوانساري، "استاد الکّل في الکّل"، و هر سه از فقيهان و متکلّمان نامدار عصر صفوي) در کتاب "مائده سماويّه" که کتابي فقهي است، پس از ذکر احکامي چند (چون حکم خوردن تربت حسين (ع)) که نشاني از آنها در زمان پيامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاري نشده، به طرح اين پرسش مي‌پردازد که "تا اين جهان به نور وجود حضرت خيرالبشر منور بود، اين احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسيده بود و بعد از رحلت نبي و انقطاع وحي الهي، حکم شرعي متجّدد نمي‌تواند شد، پس قرار اين نوع احکام شرعيه به چه نحو مي‌تواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل مي‌شود" و آنگاه درجواب اين "اشکال" وجوهي را ذکر مي‌کند چون وراثت و تأويل قرآن و علم به جامعه و جفرو مصحف فاطمه و نيز بودن "روحي" با ايشان که با پيامبر هم بود و همه چيز را به او تعليم مي‌کرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات ديگر بر ايشان، و... و نهايتاً به اين جا مي‌رسد که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنين کنند: "و مکرّر حديث وارد شده که تفويضي که خداي عز وجل به رسول فرموده بود و اختياري که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختيار به ايشان داد و بنابراين ممکن است که بعضي از احکام که در زمان رسول‌الله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خداي عز وجّل اجازة‌ آن بفرمايد. والله‌ اعلم باحکامه"[1]. و البته همه اين وجوه را مستند به رواياتي از کتب "کافي" و "محاسن" و غيره مي‌کند.

پيداست که رضي خوانساري نيک دريافته بود تا همان اختيارات و امتيازات پيامبر را نهايةً براي امامان اثبات نکند، از بند آن اشکال رهايي نخواهد يافت. و حالا چنين اعتقادي با خاتميت پيامبر چگونه قابل جمع است، پرسشي است که پيگيرانه از تشيّع غالي بايد پرسيد و نوميدانه به انتظار پاسخ بايد نشست.

در اين پرسش پيگير که از صميم ايمان ديني و اعتقاد به ختميت مرتبت نبوي بر‌مي‌خيزد، نه ظلمي برآل محمد مي‌رود نه حسادتي بر فضايل آنان. و اگر جشني برپا مي‌شود جشن اعلاء خاتميت و برائت از غلّو است وگرنه با "مفوضّه" هم‌صدا شدن و مجلس سور و سرور بر پا کردن و اختيار ارزاق و آجال ساکنان کره زمين و وضع احکام دين را به پيشوايان شيعه دادن، و رشته خاتميت را به مقراض امامت بريدن راهي است که غاليان شيعه قرنها رفته‌اند و در آن فخري نيست.و چه فرق عظيمي است ميان شيعه‌يي كه علي را مي گيرد تا محمد را نبازد و شيعه‌يي كه از علي، محمد ديگري مي سازد .

همين اعتقاد بود که به آيت‌الله خميني جرأت مي‌داد تا اختيارات و امتيازات پيامبر و ائمّه را براي فقيهان هم ثابت و جاري بداند و دست نيابت از آستين امامت بدر آورد و نظريّه ولايت مطلقه فقيه را با قدرت سياسي درآميزد و تکيه برجاي امامان بزند و حکومتي اتو کراتيک و غيردموکراتيک بنا کند و از جايگاهي قدسي و الهي، به تشريع و تقنين بپردازد و مردم را ملزم به اطاعت از خود و گماشتگان خود بداند.

دوّم. در تعبيري هيجان‌آلود، بر من بانگ برداشته‌ايد که "جشن ختم دين را گرفته‌ايد نه ختم نبوت را". اين نسبت که نسبش به مطهّري مي‌رسد، خطايي است که به شهادت خطابة شما، هنوز سايه سنگينش را از اذهان و عقول برنگرفته است. من در کتاب "بسط تجربه نبوي" خطاي مطهري در فهم سخنان اقبال را به تفصيل باز نموده‌ام و اينک بر آن مي‌‌افزايم که شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثاري که بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت که براي خاتمّيت ذاتي رسول، تبيين خردپسندتري مي‌توان عرضه کرد تا براي غيبت عرضي و ناگهاني و نا منتظر امام منتظر.

"رهاسازي عقل انساني" و "به خود وانهادگي" آدميان را که از برکات خاتميت برشمرده بودم، مدلولش آن نيست (چنانکه شما پنداشته‌ايد) که عقل در اسارت ديانت است و انبياء دشمنان خرد ورزي‌اند و با پايان گرفتن دوره نبوت، ايام طربناک آزادي فرا مي‌رسد. بلکه معنايش اين است که پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهاد‌ه‌اند و ديگر هيچ دست آسماني آنان را پابه‌پا نمي‌برد تا شي