تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
 
¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤
 
 کربلا

مداح : محمد عاملی [دانلود...] خدا حافظ ای قریب مدینه...

مداح : موذن زاده [دانلود...] قارداش باشینین قانی زولفونده حنا زینب

مداح : ایمان نژاد [دانلود...] اؤلدؤلر نه قدر بختی قارالر واریدی

مداح : ایمان نژاد [دانلود...] زینبم عشقیمه خاطیر منی عالم تانیدی

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] زینبه خاطیر سس ور آی بابا

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] سنی چؤخ وؤروبلار یات آی ننه

مداح : ایرج محمدی [دانلود...] لای لای دردی آناسین درده سالان

 

  نوشته شده در  86/10/24ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

 

اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفتهدکتر سروش مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.

 

آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟

من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.

 

ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.

به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.

 

او کارگزار چه کساني است؟

فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.

 

حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:

بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار

اي آسمان ببار پي آبروي خويش

 

گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...

نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.

 

ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟

فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.

 

فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.

 

فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.

 

از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.

 

فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.

 

يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.

 

خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.

 

اين تفکر به چه مسيري مي رود؟

اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.

 

شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.

بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.

 

آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...

بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.

 

دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.

بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.

 

لوي اشتراوس؟

بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.

 

و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟

بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.

 

و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...

اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.

 

حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟

اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟

 

اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟

باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.

 

پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...

دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.

نيکخواهان دهند پند وليک

نيک بختان بوند پند پذير

پند من گرچه نيک خواه توام

کي کند در تو سنگدل تاثير؟

حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.

 

بفرماييد

قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.

 

در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:

خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري

بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نورپايي که چنين با دگران فاصله داري

دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي

رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....

تا آنجا که:

به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد

که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری

 

ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

 

نقل از : ادوار نیوز

 

  نوشته شده در  84/11/11ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
آیت الله منتظری‏بسمه تعالي ‏


‏ ‏خبرنگار: با توجه به اينكه حضرتعالي يكي از بنيانگذاران حكومت‏ ‏جمهوري اسلامي هستيد آن حكومتي كه شما پيش خودتان در اوائل‏ ‏انقلاب فرض مي‎كرديد، اين حكومت كه الان هست همان است يا اگر‏ ‏نيست چه فرقي با آن دارد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم‏ ‏و به نستعين .
‏ ‏متأسفانه آن حكومتي كه آيت الله خميني در پاريس به مردم وعده مي‎داد ما‏ ‏هم در ايران براي آن تبليغ مي‎كرديم آن گونه كه مي‎خواستيم نشد. اگر يادتان‏ ‏باشد شعاري كه مردم مي‎دادند و خود آيت الله خميني هم به مردم‏ ‏مي‎گفتند: "استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي " بود. آزادي معنايش اين‏ ‏نيست كه فقط مسئولين آزاد باشند هر چه مي‎خواهند بگويند و انجام دهند،‏ ‏معنايش اين است كه مردم حرفشان را بتوانند بزنند. ما مي‎بينيم كه مولا‏ ‏اميرالمؤمنين (ع ) وقتي كه حكومت پيدا كردند با اينكه ايشان معصوم بودند‏ ‏فرمودند: "فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فاني لست في نفسي بفوق‏ ‏ان أخطيء و لا آمن ذلك من فعلي الا ان يكفي الله " (خطبه 216 نهج البلاغه ) باز‏ ‏نداريد خودتان را از گفتار حق و مشورت عادلانه ، زيرا من ذاتا بالاتر از خطا‏ ‏نيستم و از آن در كار خود ايمن نمي باشم مگر خدا مرا كفايت نمايد.
‏ ‏اگر كسي به عنوان نصيحت چيزي بگويد، آقايان با او خيلي تند برخورد‏ ‏مي‎كنند. اگر يادتان باشد اينجانب يك سخنراني به مناسبت سيزده رجب‏ ‏- سال 1376 - در اين حسينيه كردم و به عقيده خودم اين سخنراني دفاع از‏ ‏انقلاب و اسلام و آيت الله خميني بود، متجاوز از پنج سال مرا در همين خانه‏ ‏محصور كردند. و از آن روز تا حالا هشت سال است درب اين حسينيه را‏ ‏بسته اند. حسينيه اي كه داخلش درس فقه گفته مي‎شد، مراسم سوگواري‏ ‏ائمه (ع ) انجام مي‎شد. فقط عكس آيت الله خميني و آقاي خامنه اي را به‏ ‏ديوار اين حسينيه زده اند و در آن را بسته اند. خانه اي در اصفهان دفتر بنده‏ ‏بود و آنجا درس ، بحث ، مباحثه و مسائل ديني گفته مي‎شد، دادگاه ويژه‏ ‏روحانيت جلويش را گرفت ، يكي از قضات دادگاه ويژه حكم كرده كه خانه‏ ‏فروخته شود و به نفع آنها مصادره شود. خانه اي هم در مشهد دفتر من بود،‏ ‏آن را هم توقيف كرده اند. در حالي كه آنجا فقط درس و بحث و مباحثه بود.‏ ‏وقتي كه با بنده كه به قول شما خود از پايه گذاران نظام بوده ام اين گونه‏ ‏برخورد مي‎شود، واي به حال ديگران .
‏ ‏در زمان اميرالمؤمنين (ع ) افراد عليه خود حضرت شعار مي‎دادند. عبدالله‏ ‏بن كواء در نماز عليه خود ايشان شعار داد، اصحاب و حضرت نگفتند‏ ‏بگيريد و با آنها برخورد كنيد. حضرت امير مادامي كه خوارج قيام مسلحانه‏ ‏نكردند و دست به كشتن نزدند با آنان برخورد نكرد، ما اصلا جايي نداريم كه‏ ‏در زمان پيغمبر(ص ) يا اميرالمؤمنين (ع ) كسي را به عنوان مخالف سياسي‏ ‏بازداشت و محاكمه كرده باشند، بازداشت سياسي و محاكمه سياسي در‏ ‏صدر اسلام نداشتيم . در زمان ما آقاي گنجي حرف زده و مطلب نوشته‏ ‏است ، قيام مسلحانه كه نكرده ، اسلحه هم كه ندارد، چند سال او را در زندان‏ ‏به حال بد و گاه در انفرادي نگه داشته اند و حتي حقوق بشر و زنداني نسبت‏ ‏به او رعايت نشده است . اينجانب كه يكي از پايه گذاران انقلاب بودم‏ ‏سالهاست از حقوق سياسي محروم مي‎باشم و اموال مرا مصادره مي‎كنند و‏ ‏هيچ روزنامه اي جرأت ندارد يك كلمه از من بنويسد، آيا اين معناي آزادي‏ ‏است ؟! آن آزادي كه مي‎خواستيم اين بود؟!
‏ ‏شعار مردم "جمهوري اسلامي " بود. آيت الله خميني مي‎فرمودند:‏ ‏"جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد". و خود ايشان بارها‏ ‏مي‎فرمودند: "ميزان رأي ملت است ". جمهوري يعني حكومت مردمي .‏ ‏اسلامي هم يعني حكومت بر اساس موازين اسلام . اين خواسته همه بود.‏ ‏حالا مي‎گويند: آيت الله خميني (ره ) به جمهوريت نظر نداشته است .‏ ‏نمي دانند كه اين توهين به آيت الله خميني (ره ) است . معنايش اين است كه‏ ‏آيت الله خميني خداي ناكرده آدم دروغگويي بود، كه جمله اي را به مردم‏ ‏القا مي‎كرد ولي مقصود واقعي اش نبود; مي‎گفته "ميزان رأي ملت است " ولي‏ ‏با مردم صادق نبوده است . من يادم هست ايشان در پاريس گفتند: "حتي‏ ‏كمونيستها در اظهار نظر آزادند". يعني فقط كساني كه قيام مسلحانه بكنند‏ ‏بايد با آنها برخورد بشود. مردم بايد آزاد باشند و حرفشان را بزنند. حال آن‏ ‏كه من مسلمان يك صحبت كردم بيش از پنج سال محصور و اموال من هنوز‏ ‏هم در توقيف آقايان است . هنوز هم از حقوق شهروندي محرومم .
‏ ‏چند روز گذشته آقاي رئيس جمهور گفت : حقوق بشر در ايران رعايت‏ ‏مي‎شود. اين سخنان براي من وقتي مي‎شنوم به طنز شبيه تر است . وقتي‏ ‏مي‎بينم با حقوق امثال من اين گونه برخورد مي‎كنند و مرا از حقوق خودم‏ ‏محروم مي‎كنند چگونه باور كنم حقوق ديگران را تضييع نمي كنند. بالاخره‏ ‏به شعارهايي دلشان را خوش كرده اند، و الان هم به اسم آيت الله خميني هر‏ ‏كاري مي‎خواهند مي‎كنند. در صورتي كه بر خلاف نظر ايشان است . به اسم‏ ‏اسلام كارهايي را انجام مي‎دهند و در نتيجه نسل جوان از اسلام هم زده‏ ‏شده اند. اسلام دين رحمت و عطوفت است . قرآن 114 سوره دارد، 113‏ ‏سوره اولش (بسم الله الرحمن الرحيم ) است ، يعني به نام خداوند بخشنده‏ ‏مهربان . قرآن به پيغمبر(ص ) مي‎گويد: (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت‏ ‏فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم في‏ ‏الامر) در اثر رحمت خدا اي پيغمبر تو نرمخو هستي ، اگر غليظ و خشن‏ ‏بودي مردم از تو دور و پراكنده مي‎شدند، مردم را عفو كن ، طلب مغفرت‏ ‏برايشان بكن - لابد آدمهايي را كه كار خلاف كرده اند مي‎گويد ببخش - با اينها‏ ‏در امور هم مشورت كن . يعني مخالفين را ببخش و با آنها مشورت كن . اين‏ ‏دين اسلام است اما متأسفانه با مثل آقاي اكبر گنجي كه اظهارنظراتي كرده‏ ‏است اين گونه برخورد مي‎كنند، و همه دنيا اعتراض مي‎كنند و كسي هم گوش‏ ‏نمي دهد.
‏ ‏من براي خودم نمي گويم ، حقوق ديگران هم به بهانه هاي مختلف از دست‏ ‏مي‎رود. وكيل دادگستري را مي‎گيرند زندان مي‎كنند براي اينكه از محكومين‏ ‏سياسي دفاع كرده است . يك آدم دانشمندي را كه سالها خدمت كرده به‏ ‏بهانه هايي زندان مي‎كنند.
‏ ‏آن حكومتي كه ما مي‎خواستيم اين نبود. حالا اميدواريم ان شاءالله مسئولين‏ ‏كمي به فكر بيفتند تجديد نظر كنند و ببينند نسل جوان را دارند از دست‏ ‏مي‎دهند. يك جوري رفتار بكنند كه نسل جوان نسبت به اسلام بيشتر از اين‏ ‏بدبين نشوند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: آيا به نظر شما نشانه هايي از اين تجديدنظر و تفكر جديد بين‏ ‏مسئولين ديده مي‎شود؟
‏ ‏آيت الله منتظري : نه ظاهرا; من كه نديدم . اگر بود علامتي پيدا بود. در هر‏ ‏حال تا مادامي كه در كارها تجديدنظر نكنند وضع همين است و خطرناك هم‏ ‏هست . ان شاءالله خدا به دل مسئولين بيندازد كه در درونشان تغيير يابند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: سؤال ديگر اين است كه به نظر بسياري از صاحب نظرها بحران‏ ‏اصلي كه در حال حاضر گريبان گير جمهوري اسلامي هست بحران‏ ‏مشروعيت است ، آيا به نظر شما اين نظر درست است ؟ اگر درست است‏ ‏دليل آن چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : براي اينكه مشكل مشروعيت پيش نيايد حكومت بايد بر‏ ‏اساس خواست مردم باشد. خود پيغمبراكرم (ص ) با اينكه در قرآن كريم‏ ‏آمده است : (النبي أولي بالمؤمنين من انفسهم ) تا مادامي كه مردم با پيغمبر‏ ‏بيعت نكردند متصدي حاكميت نشد. اميرالمؤمنين علي (ع ) تا مادامي كه‏ ‏مردم بيعت نكردند متصدي حكومت نشد. امام حسن مجتبي (ع ) در نامه اي‏ ‏كه به معاويه مي‎نويسد مي‎گويد: وقتي كه اميرالمؤمنين از دنيا رفت "ولاني‏ ‏المسلمون الامر من بعده " مسلمانها بعد از پدرم مرا ولي قرار دادند. همه‏ ‏تكيه شان روي بيعت و روي خواست مردم بود با اينكه آنها معصوم بودند، با‏ ‏اينكه حكومت واقعا حق آنان بود، با اين حال بر بيعت اتكا مي‎كردند.‏ ‏آيت الله خميني بارها مي‎فرمود: "ميزان رأي مردم است ". بنابراين وقتي كه‏ ‏بنا باشد مردم يك حاكميتي را نخواهند با آن بيعت نمي كنند، و اينجاست كه‏ ‏بحران مشروعيت پيش مي‎آيد.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: خيلي از صاحب نظران خارجي مي‎گويند كه جمهوري اسلامي‏ ‏يك جمله متناقضي است . يعني هيچ حكومتي نمي تواند هم جمهوري‏ ‏باشد و دموكراتيك هم اينكه اسلامي باشد، نظر شما در مورد اينها‏ ‏چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : ببينيد مردم ايران اكثريت قاطعشان مسلمانند، اين را‏ ‏نمي شود منكر شد، چه شيعه و چه سني همه مسلمان هستند. دين مقدس‏ ‏اسلام بر حسب آنچه از كتاب و سنت به دست مي‎آيد ديني نيست كه فقط‏ ‏مسائل اخلاقي و عبادي را ذكر كند، بلكه تمام شئون مردم را اسلام زير نظر‏ ‏دارد، و حتي راجع به حاكميت از قرآن و سنت استفاده مي‎كنيم كه چه‏ ‏شرايطي براي حاكم هست ، اكثريت قاطع مسلمانند; بنابراين مردم رأي‏ ‏مي‎دهند كه حاكم بر اساس موازين اسلامي حكومت كند و اين خواست‏ ‏اكثريت مردم است . و اين دو با هم تناقضي ندارند. البته جمهوري اسلامي‏ ‏بايد به مردم بگويد اسلام حق است و از اسلام دفاع نمايد، اما چماقي نبايد‏ ‏باشد. خدا به پيغمبر در قرآن مي‎گويد: (فذكر انما انت مذكر لست عليهم‏ ‏بمصيطر) اي پيغمبر تو تذكر بده ، تو تذكر دهنده اي ، تو سيطره بر مردم‏ ‏نداري . نمي تواني چماقي برخورد كني . بنابراين دين و حكومت نبايد‏ ‏ديكتاتوري باشد. از باب اينكه اكثريت قاطع مردم مسلمان هستند و در‏ ‏رژيم هاي سابق موازين اسلامي رعايت نمي شد گفتند: جمهوري اسلامي ،‏ ‏يعني حكومت مردمي كه خواهان اسلامند; و چون خواهان اسلامند بر طبق‏ ‏موازين اسلام بايد باشد، تركيب اين دو از اين جهت بوده است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: البته ايراد اصلي كه اين صاحب نظرها دارند به ولايت فقيه‏ ‏برمي گردد. مي‎گويند اصل ولايت فقيه با جمهوريت و دموكراسي سازگار‏ ‏نيست ، مي‎گويند به هرحال حكومت مي‎تواند ولايت فقيه باشد ولي ديگر‏ ‏نمي تواند جمهوري و دموكراتيك باشد.
‏ ‏آيت الله منتظري : اين ايراد وقتي پيش آمد كه آقايان آمدند كلمه "مطلقه " را‏ ‏هنگام بازنگري و در بحبوحه فوت آيت الله خميني اضافه كردند. من با اينكه‏ ‏خود از بنيانگذاران تئوري ولايت فقيه در مجلس خبرگان اول بودم به‏ ‏"ولايت مطلقه " رأي ندادم ، براي اينكه قبول نداشتم .
‏ ‏ولايت فقيه در نوشته ها و كتابهايم هست ولي مطلقه نيست . ولايت از آن‏ ‏فقيه است چون وقتي كسي مي‎خواهد بر طبق موازين اسلام حاكميت داشته‏ ‏باشد بايد آگاه به موازين اسلام باشد يعني فقيه باشد. ما در مجلس خبرگان‏ ‏مثال مي‎زديم مي‎گفتيم در شوروي سابق چون مي‎خواستند كشور را بر‏ ‏اساس نظريه ماركسيسم اداره كنند آنكه ايدئولوگ ماركسيسم بود سر كار‏ ‏مي‎آوردند تا بداند موازين ماركسيسم را چطور پياده كند، حالا وقتي كه‏ ‏بناست جمهوري بر طبق موازين اسلام در كشور باشد بايد حاكم كسي باشد‏ ‏كه كارشناس موازين اسلام مي‎باشد، و از آن به كلمه "فقيه " تعبير مي‎گردد.‏ ‏قرآن كريم هم مي‎گويد: (هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون ) آيا عالم‏ ‏و غير عالم با هم مساويند؟ قرآن مي‎گويد: (افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع‏ ‏امن لا يهدي الا ان يهدي ) كسي كه به حق هدايت مي‎كند سزاوار است مورد‏ ‏پيروي قرار گيرد يا كسي كه خودش بايد هدايت شود. معناي ولايت فقيه‏ ‏همين حد است كه ولي فقيه بر طبق موازين اسلام حكومت كند. نه اينكه در‏ ‏همه كارها دخالت نمايد. سياست خارجي ، اقتصاد، فرهنگ و...هر يك‏ ‏خودش بايد متخصصيني داشته باشد تا طبق مصلحت اسلام كار كنند. اين‏ ‏درست نيست كه يك نفر همه كاره باشد. بنابراين منظور از ولايت فقيه اين‏ ‏بود كه يك فقيه كارشناس مسائل اسلامي در رأس باشد، چون بناست كشور‏ ‏بر اساس موازين اسلام اداره شود. آيت الله خميني به همين اعتقاد داشت و‏ ‏بيش از اين نمي گفت .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: به نظر شما دليل اين صحبتها كه در مورد حكومت اسلامي - به‏ ‏جاي جمهوري اسلامي - گفته مي‎شود و نظريه كشف شدن ولي فقيه‏ ‏چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اين حرفها بي اساس است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: اگر بي اساس هم باشد آيا به نظر شما چه هدفي دارند؟
‏ ‏آيت الله منتظري : لابد كساني مي‎خواهند حكومت از خودشان باشد. بعضي‏ ‏از آقايان گفتند كه ولايت فقيه نصب از طرف خداست و شخص خاص را ما‏ ‏كشف كرده ايم ، يعني خداوند يك فرد را نصب كرده است ; در صورتي كه اگر‏ ‏نصب درست باشد، نصب كننده به عنوان كلي "فقيه " را نصب كرده است .‏ ‏پس همه فقهاي عدول منصوب هستند نه يك شخص خاص . طرح‏ ‏حكومت اسلامي هم به جاي جمهوري اسلامي درست نيست چون‏ ‏پيغمبر(ص ) با اينكه پيغمبري اش از طرف مردم نبود اما حاكميتش را بر اثر‏ ‏بيعت با مردم به دست آورد. اميرالمؤمنين هم همين طور. پس بايد بيعت‏ ‏باشد، و ولايت مطلقه كه يك نفر همه كاره باشد و كاري به رأي و نظر مردم‏ ‏نداشته باشد را ما قبول نداريم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: با توجه به تمام اين صحبتهايي كه شد فكر مي‎كنيد كه در آينده‏ ‏نزديك يا آينده دور تغييري حاصل بشود، يعني آيا تغييري مثلا در‏ ‏حوزه ها به وجود مي‎آيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : من علم غيب ندارم و از آينده خبر ندارم ، بستگي به اين‏ ‏دارد كه آقايان تجديدنظر كنند. و اگر تجديدنظر نشود مردم به اين شعارها و‏ ‏به اين چيزها قانع نمي شوند. آقايان وقتي كه مي‎روند يك جا و مردم مي‎آيند‏ ‏به استقبال ، خيال مي‎كنند اينها همه پيرو و مطيع آنان هستند. من خودم يك‏ ‏بار به آيت الله خميني گفتم : آقا! اين مردم كه اينجا آمده اند و براي شما شعار‏ ‏مي‎دهند خيال نكنيد اينها همه موافق اين روشهاي حكومتي هستند.‏ ‏بعضي ها از رفتار حاكميت دلشان خون است ، اما چون مسلمانند به شما‏ ‏اعتقاد دارند براي اينكه يك مرجع تقليد هستيد، اما مسائل را خوب‏ ‏مي‎فهمند. اشكالي كه بعضي به من مي‎گرفتند اين بود كه من دو سه ماه يك‏ ‏بار مي‎رفتم مسائل را به ايشان تذكر مي‎دادم ، در عوض يك عده اي ناراحت‏ ‏بودند و مي‎رفتند چيزهاي ديگري مي‎گفتند. من به ايشان گفتم : آقا! من‏ ‏مي‎خواهم تا پنجاه سال ديگر سوژه اي عليه شما نباشد و انتقاد نكنند، يك‏ ‏رفتارهايي در آينده عليه شما سوژه مي‎شود. من به عنوان خيرخواهي چون‏ ‏به ايشان علاقه داشتم مي‎رفتم تذكر مي‎دادم ، وظيفه ام بود. اين وظيفه‏ ‏همگاني است ، كساني كه ساكت مي‎شوند در اين مسائل گناه مي‎كنند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: بزرگترين اشتباهات آن دوره را در چه چيزي مي‎دانيد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : به طور خلاصه كساني خودشان را مطلق مي‎گرفتند و‏ ‏مي‎رفتند به ايشان حرفهايي مي‎زدند ايشان هم معصوم كه نبودند خواهي‏ ‏نخواهي تحت تأثير قرار مي‎گرفتند. ما معيار را نبايد فقط شخص آيت الله‏ ‏خميني بدانيم ، ايشان هم خود را معصوم نمي دانستند. بايد ببينيم كتاب و‏ ‏سنت چه گفتند و ائمه (ع ) رفتارشان چگونه بوده ، آنها ملاك و معيار‏ ‏هستند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: من منظورم اشتباهات حكومت در زمان ايشان بود.
‏ ‏آيت الله منتظري : از اشتباهات حكومت همين بگير و ببندها كه آن روز هم‏ ‏بود، زندان كردن افراد، بسياري از اعدامها كه در زندانها اتفاق افتاد، اينها و‏ ‏امثال اينها كارهاي خلاف بود.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: بجز اعدامها ديگر چه ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : وعده هايي كه به مردم داده شد مثل آزادي و به آن عمل‏ ‏نشد. حقوق شهروندي افراد خيلي جاها تضييع مي‎شد. در اينجا باز هم من‏ ‏موعظه مي‎كنم اينهايي كه متصدي امور هستند تجديدنظر كنند و روش خود‏ ‏را اصلاح نمايند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: حضرت آيت الله ! آيا خود شما گاهي افسوس مي‎خوريد كه يك‏ ‏كاري را بايد مي‎كرديد كه اين كار انجام نشد؟
‏ ‏آيت الله منتظري : بنده تا آن اندازه كه قدرت داشتم فعاليت مي‎كردم و خيلي‏ ‏كارهاي ديگر شايد آن وقت به ذهنم نيامد كه انجام دهم ، من هم معصوم‏ ‏نيستم . ولي همين مسأله زندانها را من به ايشان نامه نوشتم و تعقيب كردم .‏ ‏من يادم هست وقتي كه آقايان نامه از آيت الله خميني براي اعدام مجاهدين‏ ‏خلق گرفتند، بعد نامه دومي را براي اعدام كمونيست ها از ايشان گرفتند،‏ ‏آقاي خامنه اي - آن روز رئيس جمهور بود - داخل همين خانه به من گفت :‏ ‏"يك عده آمده اند به من گفته اند از امام يك نامه گرفته اند براي اعدام‏ ‏كمونيست ها، و خيلي كار بدي است ." گفتم : "آن روز كه نامه گرفتند‏ ‏مجاهدين خلق را كه بالاخره مسلمان بودند اعدام نمايند و دو هزار و‏ ‏هشتصد نفرشان را اقلا اعدام كردند چطور شما آن را هيچ نگفتي ؟" ايشان‏ ‏گفت : "مگر نامه ديگري نوشته اند؟" گفتم : "شما كه رئيس جمهور هستي‏ ‏وقتي از آن نامه خبر نداري چه رئيس جمهوري هستي ؟!" آن وقت نامه دوم‏ ‏را كه گرفته بودند براي كمونيست ها ايشان فهميده بود و عصباني بود.
آقاي‏ ‏خامنه اي مي‎گفت : ما وقتي مي‎آييم اينجا اخبار دو سه ماهه را از شما كسب‏ ‏مي‎كنيم و ما مي‎بينيم شما منبع اخبار كشور هستيد.
‏ ‏يادم هست نامه اول كه از آيت الله خميني گرفته بودند راجع به مجاهدين‏ ‏خلق ، دو روز بعد يكي از قضات آمد و نامه را نشان داده و گفت ما چه كنيم با‏ ‏اين نامه ؟ من آن روز اصلا خوابم نبرد. خيلي فكر كردم تا اينكه نامه اي براي‏ ‏آيت الله خميني نوشتم و يك نسخه اش را هم فرستادم براي شوراي عالي‏ ‏قضايي آن زمان تا از اين اعدامها جلوگيري شود. منظور اين است كه اين‏ ‏مسائل را آن اندازه كه از من برمي آمد تعقيب مي‎كردم ، اما خيلي از آنها را هم‏ ‏شايد آن وقت توجه نداشتم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: حالا ما بپردازيم به مسأله هسته اي ايران ، دولتهاي غربي‏ ‏همان طور كه مي‎دانيد دغدغه خاطري دارند در مورد برنامه هسته اي ايران ،‏ ‏آيا به نظر شما حق دارند كه اين دغدغه خاطر را داشته باشند؟
‏ ‏آيت الله منتظري : آن روزها مثلي مي‎گفتند خرما خورده نمي تواند به ديگري‏ ‏بگويد خرما نخور. آمريكايي ها در هيروشيما و ناكازاكي بمب اتمي انداختند‏ ‏و اين همه مردم را تلف كردند و الان هم سلاح هسته اي دارند. روسيه ، هند،‏ ‏پاكستان ، اسرائيل و فرانسه هم دارند. حالا چطور به ايران ايراد مي‎گيرند؟‏ ‏اينها نمي توانند به ايران بگويند شما از انرژي هسته اي حتي استفاده‏ ‏صلح آميز هم نكنيد. اينجا سازمان ملل مسئوليت دارد. سازمان ملل بايستي‏ ‏به آمريكا و اروپا بگويد خودتان كه سلاح هسته اي داريد بياييد اول اينها را‏ ‏نابود كنيد، ايران هم اگر داشته باشد بايد نابود كند. من نمي گويم ايران سلاح‏ ‏دارد يا ندارد اما ايران مدعي است من مي‎خواهم از انرژي هسته اي استفاده ‏ ‏صلح آميز كنم و اين يك حق مشروع است . سازمان ملل بايد عدالت را‏ ‏رعايت كند. آمريكا و كشورهاي ديگر را نگذارد سوء استفاده كنند، ايران را‏ ‏هم نگذارد سوءاستفاده كند. اما اينكه اصلا انرژي هسته اي نداشته باشد‏ ‏مطلب نادرستي است .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: با توجه به اينكه آمريكا نمي خواهد كه ايران حتي فن آوري‏ ‏هسته اي داشته باشد و با توجه به اينكه آمريكا تنها ابرقدرت موجود در‏ ‏دنياست ، آيا شما نگران اين نيستيد آمريكا و يا اسرائيل با توجه به‏ ‏صحبتهايي كه الان مي‎شود، يعني عدم همكاري ايران ، حمله كنند به‏ ‏مناطق استراتژيك ايران ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : بايد مسئولين با زبان ديپلماسي اين مسأله را حل كنند و‏ ‏نگذارند كار به بحران و جنگ برسد. اينكه ما به طور كلي با آمريكا قطع رابطه‏ ‏كنيم درست نيست . بايد با زبان ديپلماسي كار كنند تا روابط دوستانه بشود،‏ ‏اين وظيفه مسئولين است . مسئولان نبايد تندي بكنند تا آنها لج كنند،‏ ‏سياستمداران در سياست نبايد به دنبال لجبازي و بحران آفريني باشند. من‏ ‏يادم هست آمريكايي ها وقتي كه در ويتنام جنگ مي‎كردند، در پاريس با‏ ‏ويتنامي ها نشستهاي دوستانه و ديپلماتيك داشتند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: آيا شما از آن دسته سياستمداراني هستيد كه مي‎گويند: ما تا‏ ‏رابطه مان را با آمريكا برقرار نكرده و مشكلاتمان را با آمريكا حل نكنيم‏ ‏رابطه ما كلا با دنياي خارج حل نمي شود؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اگر ما با آن كشور روابط نداشته باشيم هر دو ضرر مي‎كنيم .‏ ‏حتي اشغال سفارت آمريكا - با اينكه من خودم آن وقت تأييد مي‎كردم - كار‏ ‏اشتباهي بود. سفارت آمريكا را اشغال كردن يعني جزئي از كشور آمريكا را‏ ‏اشغال كردن ، و اين كار درستي نبود.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: پس برگرديم به آن سؤال قبل ; اگر افسوس مي‎خوريد كه شايد‏ ‏مي‎توانستيد يك كاري كنيد اين اشغال سفارت يكي از آنها بوده ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : درست است . در جو و تلقي آن روزها خيلي ها از جمله ما‏ ‏اين حركت را تأييد مي‎كرديم .
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: در مورد اين صحبتهاي جديد آقاي احمدي نژاد در مورد كشتار‏ ‏يهوديها و هلوكاست و اينها چي فكر مي‎كنيد، دليل اين صحبتها چيست ؟
‏ ‏آيت الله منتظري : اين حرف را سابقا من در نوشته هايم داشتم كه فرض‏ ‏مي‎كنيم كه نازي ها و لهستاني ها و اتريشي ها شش ميليون يهودي را قتل عام‏ ‏كردند چرا غرامتش را فلسطيني ها بدهند؟ اسرائيل را بر همين اساس با زور‏ ‏درست كردند، از اين جهت ما مي‎گوييم مشروع نيست . شصت هفتاد سال‏ ‏پيش دولت اسرائيل وجود نداشت ، در حال حاضر بايد سازمان ملل فكر‏ ‏اساسي بكند و نگذارد حقوق فلسطيني ها كه آواره شده اند پايمال شود. به‏ ‏عقيده من يك انتخابات همگاني بايد بشود. يهود و مسلمانها و مسيحيان‏ ‏همه رأي بدهند و يك حاكميتي انتخاب نمايند، نه اينكه امكانات دست‏ ‏اسرائيل باشد و فلسطيني ها حق نداشته باشند.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: يك سؤال آخر هم هست كه آيا در شرايط حاضر فكر مي‎كنيد اين‏ ‏صحبتها درست باشد در حالي كه همه دارند...
‏ ‏آيت الله منتظري : به نظرم بايد يك جور حرف زد كه با اصول ديپلماتيك‏ ‏مناسب باشد. به قول معروف : هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. اگر‏ ‏حرفي درست هم باشد انسان بايد جايش را بسنجد و به گونه اي مطرح نمايد‏ ‏كه كمتر ضرر داشته باشد.
‏ ‏
‏ ‏خبرنگار: خيلي ممنون ، لطف كرديد.
‏ ‏آيت الله منتظري : موفق باشيد. هميشه وقايع را آن جوري كه هست انتقال‏ ‏دهيد، گزارش و اخبار غلط ندهيد و گزارش و اخبار غلط را هم ترتيب اثر‏ ‏ندهيد. چون حق بر همه چيز مقدم است . من وقتي به آيت الله خميني نامه‏ ‏مي‎نوشتم ، يك عده به من مي‎گفتند اينها ممكن است باعث شود قائم مقامي‏ ‏رهبري از شما گرفته شود، مي‎گفتم : گرفته شود، ما بايد چيزي كه حق است و‏ ‏وظيفه مان است انجام بدهيم حالا به هر جا مي‎خواهد منتهي بشود. من هيچ‏ ‏وقت طالب مقام نبودم ، همه ما از اول كه در انقلاب شركت كرديم به عنوان‏ ‏اين وارد صحنه مبارزه شديم كه يك حكومت ديني عاقلانه اي به وجود بيايد‏ ‏كه حقوق همه حتي حقوق اقليت ها و مخالفين محفوظ باشد.
‏ ‏ان شاءالله موفق باشيد.

نقل از :خبرنامه گویا

  نوشته شده در  84/11/10ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
... و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!!

اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف مي‌آيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آورده‌اي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستاده‌اي و روي در روي هم‌پيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجد‌الحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و مي‌بيني‌كه : نيست!

<< دکتر علی شریعتی >>

  نوشته شده در  84/10/23ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
جلد دوم قرآن!!!
           قرآن آمریکایی «الفرقان الحق»، سوره «الفاتحه»
به‌تازگی نسخه‌ای تحريف شده از قرآن به نام«الفرقان الحق» (The True Furqan) در كويت توزيع شده كه به آن قرآن قرن بيست‌ويكم گفته می شود!
فرقان‌الحق به شخصی به نام الصفی الهام منسوب و توسط فردی به نام المهدی به انگليسی ترجمه شده است.
اين كتاب را اعراب مسيحی مقيم آمريكا با همکاری دو شركت انتشاراتی آمريكايی به نام Omega ۲۰۰۱ و wine press منتشر کرده اند.
این کتاب شامل ۷۷ سوره از جمله سوره‌هايی به نام الفاتحه، الجنه، الانجيل و الخاتمه است و بسياری از عقايد اسلامی در آن مردود شمرده شده يا وارونه جلوه داده شده‌اند.
اين به اصطلاح قرآن ۳۶۶ صفحه‌ای كه به زبان‌های انگليسی و عربی چاپ و منتشر شده‌است، در هر صفحه متن عربی و ترجمه انگليسی آن در مقابل هم قرار دارند.
نسخه های زیادی از این قرآن تحریف شده در مدارس خصوصی كويت بطور رایگان در دسترس دانش‌آموزان قرار گرفته است.
در اين كتاب به جای آیه «بسم الله الرحمن الرحيم» در ابتدای هر سوره، عبارت «بسم الآب الکلمه الروح» (به نام پدر، کلمه، روح) آمده که شامل عقايد مسيحيان در مورد تثليث است.
 
منبع:نتكده
 
  نوشته شده در  84/09/08ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

خانه ای در دورها، دورهای خاطره با آلاچيقی که تابستان ها را در پناه خود خنکا دهد، چه می شود اگر تجديد بنا شود و آن آلاچيق به آشپزخانه ای بدل شود. چه می شود جز آن که هر گاه به آن جا گذر کنی دردی از خاطرات دور در وجود آدمی می پیچد و از عمق وجود به سطح می آيد. اين حال نسل ماست با روحانيت.

به دوران کودکی و جوانی ما کسی که عمامه ای به سر داشت و عبائی در بر، انبان قصه های مهربان و رفتار نازک و نرم بود. هر پنجشنبه می آمد و خانه را به روضه ای که می خواند رضوان می کرد. انگار خود سعدی بود آقا مير که وقتی می رسيد ما جوان ها چنان مشتاق دو زانو می نشستيم. و من چند ده بار در خانه ماندم برای شنيدن آوای خوش روضه او. گاه می آمد و خانه کسی نبود. روضه خود را که تبرک خانه بود می خواند و استکان چای را که اجرت وی در پيش دستی اش جا داشت در پاکتی مودب، می نوشيد و می رفت. در اين زمان می ديد پسرکی موفرفری را که روی پله ها نشسته بود و به او گوش می داد که هر آن چه مهر در تخيل شيعه ايرانی بود در مناسبت های مختلف به قامت امامان می دوخت. چنين بود که با اين مهر بزرگ می شديم. اگر آقا مير نبود و کسی بود مانند حاج ميرزا احمد کفائی خراسانی فرزند آقا ملاکاظم خراسانی صاحب الکفايه، سالی يک بار سفر زيارتی به مشهد و ديدار آقا برای ادای وظايف شرعيه خانواده. مردی مظهر کمال. انگار از انديشه ساخته شده و از مهربانی و درايت.

پس بی هوده نيست که می گويم اگر مرجع بزرگواری بود می شد آقای کفائی و اگر روضه می خواند به صدائی خوش، آقامير بود. اگر خلوصی بود در همان صفای زيارت شب های جمعه شاه ابوالعظيم بود و امامزاده حمزه که نه فقط کوزه ای ماست و بسته ای از سبزی خوردنی تازه خوش بو با ماشين دودی به خانه بر می گرداند بلکه سبکی روح می آورد و صفای درون. همه با هم مهربان می شدند. پس اگر اين ها نبود چطور که در آن نوروز، همه شهر، بگو همه کشور پياده و سواره با درشکه و ماشين دودی راهی تشييع جنازه حاج آقا حسين بروجردی شدند. يا همه جا صحبت از وعظ های صدر اصفهانی و کافی و صدر بلاغی بود. و اگر کسی خوب می دانست می گفتند ملاست. اگر دولتمرد سالمی بود می گفتند آقازاده است. خانواده های اشرافی و متعين همه دختری به امام جمعه خوئی و يا آقای امامی داده بودند. اگر نبود که شب های هيات همبستگی محله بيش تر می شد پس چرا اين همه شوق بود به برافراشتن آن پرچم مثلث سبز بر سر در خانه ها.

گرفتاری اگر بود در هر محله امامزاده بود مانند امامزاده يحيی که هنوز کاسه ای مسی نذر من با نامم بر سقاخانه آن زنجيری است. اگر نبود چرا در کوچه که به آقا می رسيديم سلامی و ادبی. دست شستن از بازی های کودکانه. چنين است که می گويم روحانيت چنان سايه گاه خنگ خانه بود. اما با گذر ايام اين نماند.

اين را دارم در سالگرد درگذشت آيت الله طالقانی می نويسم که بيست و پنج سال پيش همان موقع که آن حادثه نابهنگام رخ داد نوشتم لنگر تعادل جامعه ای بود که از هر سوی آن بی تعادلی و خشونت و تندی می باريد. در آن جنون انقلابی گری که به هر سری هوای خونخواهی و انتقام افتاده بود، پيرمرد با آن صدای خس خس و سيگارهای همای مشتوک دار همه از شورا و نرمی و تعادل می گفت و وقتی که با مهندس بازرگان و دکتر سحابی سر در هم می بردند آدمی می دانست که جز خيرخواهی در کلامشان نيست.

پس مردمی که انقلاب کردند تصويری از روحانيت داشتند که آقای طالقانی هم تکميلش می کرد. اما انگار ميليون نفری که موقع بدرقه او بر سر می زدند می دانستند که دارند کدام کس را از دست می دهند و ديگر کسی نيست که "پدر" صدايش کنی و در آن عرصات هم با صدای خسته ای دو دانگی بخواند و از شعر دست برندارد حتی در شبی که ياسرعرفات به تهران آمده بود..

با رفتن طالقانی انگار تعادل از جامعه ما رفت. کسانی نفس راحت کشيدند که با وجود وی امکان ترکتازی نداشتند. قصه او را با حسن نگهبانش در زندان کميته ضد خرابکاری در کتاب ۲۷۵ روز بازرگان نوشته ام . بعضی باورشان نيامده است که او در وسط انقلاب آن زندانبان را پناه داد و محرم دانست. همان کس که هر شب جا می انداخت و در درگاه اتاق او می خوابيد و با رفتنش يتيم شد و چندی بعد او هم به دنبال آقا رفت.

وقتی تصور می کردی که اين انقلابی و مبارز است – چنان که مهندس بازرگان و دکتر سحابی – با خود می گفتی خطری از اين انقلاب جان و مال و حيثيت کسی را تهديد نمی کند. تا او هست مجال نمی دهد که اين همه خشونت ورزی بر جامعه حاکم شود. کسی که همه گروه ها قبولشان داشتند وقتی که با عتاب و خطا خطابشان می کرد حتی. چنان که وقتی مجاهدين را با عصبانيت گفت غوره نشده مويز شده ايد. از زندان با خود احترامی آورده بود که همه زندانيان را شامل می شد نه فقط جناح مذهبی را. چنان که هم داريوش فروهر و هم شکرالله پاک نژاد از وی به خوبی ياد می کردند. کسی چه می دانست که بعد از مرگ طالقانی هم شکری اعدام می شود و هم داريوش خان – طالقانی چنين خطاب می کرد فروهر را – تکه تکه نامردمی. طالقانی آن بود که هويدا وقتی از زندان رها شد و شهر را چنان آشفته ديد به اميدش به او متوسل شد. به همان خانه که مامن اميد بود.

اما طالقانی نماند و شهر چنان نماند. روحانيت چنان نماند. حکومت با خود چنان نکبت آورد که دامان عبای همه را گرفت. تا بدين جا.

چه نادره ماندند بعد از طالقانی کسانی که چون او پاسدار خاطره های کودکی ما بودند. خاطره های مهربان دينداری. کسانی مانند آقای گلزاده و آقای شيخ محمد حسين بروجردی.

در اين سال های اخير، به باور من وقتی که دوم خرداد رسيد مردم در محمد خاتمی همان خاطره های خوش را ديدند. حتی نسل تازه که در خنکای آن آلاچيق ها نيارميده بود و آن قصه ها و روضه ها را نشنيده بود، انگار به تصويری جان آشنا بلند شد و رای شد. مگر نه که او فرزند حاج آقا روح الله اردکانی بود که همه يزد وی را به نرمی و مردمی به ياد داشتند.

من در اين سال های ربع قرنه که از مرگ طالقانی گذشته است آن تصوير مانوس را تنها در سيد محمود دعائی سراغ کرده ام و در سيد محمد خاتمی، در اين سخن اصلا هيچ نشانه ای از سياست ندارم. سياست مقوله ديگری است. حتی وقتی از سيد خاتمی و پدرش می گویم که ايشان را يک بار ديده بودم و از آن کسان بود که در آن اتاق کوچک و ساده اردکان انگار بهشت را به همان کوچکی ساخته بود و می خواست به ديگران هم برساند. دعائی و خاتمی به همان درايت و متانت و نرمی هستند، هر دو از خطه يزد و مرکز ايران . و تا از انصاف دور نشده باشم گاهی در چهره اين شيخ لر جوشی ، مهدی کروبی هم همان تصوير را ديده ام.

آری اين حکايت را انقلاب از ما گرفت و از يادمان برد و در مقابل خلخالی شد مظهر. تا آن که چنان قحط سالی شد اندر دمشق که ياران فراموش کردند عشق. آن همه شعر و قصه کجا شد تا حکايت به آقای مصباح رسد. که قرارست نسل تازه روحانيت را در هيات ايشان ببيند. نسل ما چيزی زياد داشت يا نسل تازه کم دارد.

مسعود بهنود

  نوشته شده در  84/07/10ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

سروش                                       بنام خدا

بـه کجـاي اين شب آويزم قبـاي ژنـد‌ه‌‌ام را/ آفتـابي، اختـري، ماهي نمي‌پرسد نشانم؟

از نگاه شور ديوان تلخم‌اي شيرين وزين پس/ جان خود را در پناه چشم‌هايت مي‌نشانم

برادر مشفق جناب آقاي بهمن‌پور

بيانات ناصحانه شما را ارج مي‌نهم و باز از سردرمانگري و روشن‌گري و پرسشگري نکته‌هاي ذيل را بر سخنان پيشين خود مي‌افزايم:

يکم. سخنان شما در خصوص پيشوايان مکّرم شيعه، و مراتب قرب معنوي و درجات ولايت باطني آنان و اخبار و مأثورات مربوط به آن (که البته نظائرآنها در همه اديان و در باب همة‌ پيشوايان به وفور يافت مي‌شود و از همه غليظ‌تر و شديدتر در زيارت جامعه کبيره که مرام‌نامه تشيّع غالي است) علاوه بر آنکه تکرار مدّعا بود، پيوندي با پرسش بنيادين اين مباحثه قلمي نداشت. آن پرسش بنيادين اين بود که: چگونه مي‌شود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنّت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجّيت سخنان پيامبر را پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتمّيت چه چيزي را نفي و منع مي‌کند و به حکم خاتميّت، وجود و وقوع چه امري ناممکن مي‌شود؟ و چنان خاتميّت رقيقي که همه شؤون نبوت را براي ديگران ميسور و ممکن مي‌سازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟

شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فرو بسته نمي‌گشايد چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بي‌سابقه است و در آنها ارجاعي به قرآن يا سنّت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آنها ديده نشده و ديده ناشدني است، مگر اينکه در معناي "شرح و تبيين" چنان توسعه و تصرّفي بعمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان، نه شرح شريعت، بل تداوم نبوّت گردد. اين همان راهي است که شيعيان غالي رفته‌اند و امامتي ناسازگار با خاتميت بنا کرده‌اند.

به بيان ديگر، آدميان دانش خود را يا بي واسطة اکتساب و اجتهاد بدست مي‌آورند يا به واسطة آن. و دانش پيامبران از قسم نخست است. و اين دانش، يا مقرون به عصمت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است و اين دانش بي واسطة مقرون به عصمت، يا براي ديگران حجّت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است. حال شيعيان غالي همة‌اين مراتب سه‌گانه را براي امامان خود قائل‌اند و غافل‌اند از اينکه چنين اعتقادي گويي با خاتميت نمي‌سازد. بر آن دانش بي‌واسطة اجتهاد و اکتساب، نام‌ وراثت نهادن، و عمل پيشوايان را تبيين ناميدن و خودشان را شارحان نه شارعان خواندن، مطلقاً ماهيت امر را عوض نمي‌کند و از خاتميت جز اسمي بي مسمّا باقي نمي‌گذارد. اين هم پذيرفته نيست که بگوييد "امامان هرچه دارند از پيامبر دارند"، چون پيامبر خاتم، نمي‌تواند منصبي را به ديگران اعطا و تفويض کند که ختميت او را نقض نمايد و نبوت او را تداوم بخشد. از اين‌که بگذريم، هر درجه‌يي از درجات قرب الهي براي سالکان، علي‌قدر مراتبهم، ميسور است.

پرسش بنياديني که درانداختيم، چنانکه تاريخ کلام شيعه نشان مي‌دهد، پرسشي امروزين نيست و متکلمان شيعي نيک مي‌دانسته‌اند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظي مبهم چون وراثت و "پاسداري از علم پيامبر" و شارح بودن امامان و... نمي‌توان ،گشود و عادات فکري و ظنون متراکم و تعلّقات ايمانيِ غير مدلّل ومأثورات فربه و نا منقّح را به حّل آن نمي‌توان گماشت.

رضي خوانساري (متوفّي به سال 1113 قمري و برادر جمال خوانساري و هر دو، فرزندان حسين خوانساري، "استاد الکّل في الکّل"، و هر سه از فقيهان و متکلّمان نامدار عصر صفوي) در کتاب "مائده سماويّه" که کتابي فقهي است، پس از ذکر احکامي چند (چون حکم خوردن تربت حسين (ع)) که نشاني از آنها در زمان پيامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاري نشده، به طرح اين پرسش مي‌پردازد که "تا اين جهان به نور وجود حضرت خيرالبشر منور بود، اين احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسيده بود و بعد از رحلت نبي و انقطاع وحي الهي، حکم شرعي متجّدد نمي‌تواند شد، پس قرار اين نوع احکام شرعيه به چه نحو مي‌تواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل مي‌شود" و آنگاه درجواب اين "اشکال" وجوهي را ذکر مي‌کند چون وراثت و تأويل قرآن و علم به جامعه و جفرو مصحف فاطمه و نيز بودن "روحي" با ايشان که با پيامبر هم بود و همه چيز را به او تعليم مي‌کرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات ديگر بر ايشان، و... و نهايتاً به اين جا مي‌رسد که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنين کنند: "و مکرّر حديث وارد شده که تفويضي که خداي عز وجل به رسول فرموده بود و اختياري که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختيار به ايشان داد و بنابراين ممکن است که بعضي از احکام که در زمان رسول‌الله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خداي عز وجّل اجازة‌ آن بفرمايد. والله‌ اعلم باحکامه"[1]. و البته همه اين وجوه را مستند به رواياتي از کتب "کافي" و "محاسن" و غيره مي‌کند.

پيداست که رضي خوانساري نيک دريافته بود تا همان اختيارات و امتيازات پيامبر را نهايةً براي امامان اثبات نکند، از بند آن اشکال رهايي نخواهد يافت. و حالا چنين اعتقادي با خاتميت پيامبر چگونه قابل جمع است، پرسشي است که پيگيرانه از تشيّع غالي بايد پرسيد و نوميدانه به انتظار پاسخ بايد نشست.

در اين پرسش پيگير که از صميم ايمان ديني و اعتقاد به ختميت مرتبت نبوي بر‌مي‌خيزد، نه ظلمي برآل محمد مي‌رود نه حسادتي بر فضايل آنان. و اگر جشني برپا مي‌شود جشن اعلاء خاتميت و برائت از غلّو است وگرنه با "مفوضّه" هم‌صدا شدن و مجلس سور و سرور بر پا کردن و اختيار ارزاق و آجال ساکنان کره زمين و وضع احکام دين را به پيشوايان شيعه دادن، و رشته خاتميت را به مقراض امامت بريدن راهي است که غاليان شيعه قرنها رفته‌اند و در آن فخري نيست.و چه فرق عظيمي است ميان شيعه‌يي كه علي را مي گيرد تا محمد را نبازد و شيعه‌يي كه از علي، محمد ديگري مي سازد .

همين اعتقاد بود که به آيت‌الله خميني جرأت مي‌داد تا اختيارات و امتيازات پيامبر و ائمّه را براي فقيهان هم ثابت و جاري بداند و دست نيابت از آستين امامت بدر آورد و نظريّه ولايت مطلقه فقيه را با قدرت سياسي درآميزد و تکيه برجاي امامان بزند و حکومتي اتو کراتيک و غيردموکراتيک بنا کند و از جايگاهي قدسي و الهي، به تشريع و تقنين بپردازد و مردم را ملزم به اطاعت از خود و گماشتگان خود بداند.

دوّم. در تعبيري هيجان‌آلود، بر من بانگ برداشته‌ايد که "جشن ختم دين را گرفته‌ايد نه ختم نبوت را". اين نسبت که نسبش به مطهّري مي‌رسد، خطايي است که به شهادت خطابة شما، هنوز سايه سنگينش را از اذهان و عقول برنگرفته است. من در کتاب "بسط تجربه نبوي" خطاي مطهري در فهم سخنان اقبال را به تفصيل باز نموده‌ام و اينک بر آن مي‌‌افزايم که شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثاري که بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت که براي خاتمّيت ذاتي رسول، تبيين خردپسندتري مي‌توان عرضه کرد تا براي غيبت عرضي و ناگهاني و نا منتظر امام منتظر.

"رهاسازي عقل انساني" و "به خود وانهادگي" آدميان را که از برکات خاتميت برشمرده بودم، مدلولش آن نيست (چنانکه شما پنداشته‌ايد) که عقل در اسارت ديانت است و انبياء دشمنان خرد ورزي‌اند و با پايان گرفتن دوره نبوت، ايام طربناک آزادي فرا مي‌رسد. بلکه معنايش اين است که پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهاد‌ه‌اند و ديگر هيچ دست آسماني آنان را پابه‌پا نمي‌برد تا شيوه راه رفتن بياموزند. و هيچ نداي آسماني تفسير "درست" و نهايي دين را در گوش آنان نمي‌خواند تا از بدفهمي مصون بمانند. راه دينداري از آن پس، چون راه زندگي، از ميان زد و خوردها مي‌گذرد و تکامل خود را نه از دخالت‌هاي گاه و بيگاه ماورائي، بل از تنازع و تعاون خردهاي وارسته زميني مي‌گيرد که در نقد و فهم و تحليل، بي‌پروا و از تقليد رسته‌اند. اين رهايي از دخالت مستقيم آسمان را شيعيان از دوران غيبت مهدي آغاز مي‌کنند و ديگر مسلمانان، به گفته اقبال، از هنگام رحلت محمّد(ص). پيداست که چنين سخني نه آدمي را "بي‌ اختيار به ياد جريان‌هاي روشنفکري قرون هجدهم و نوزدهم اروپايي مي‌اندازد" و نه بهانه‌يي براي خلط ختم نبوت و ختم ديانت بدست ‌مي‌دهد و نه سبب بر پاکردن "جشن" موهومي به ميمنت ختم دين مي‌شود.

من نيک مي‌دانم که ختم نبوت، مفهوم فاخر و فربهي است که کلام شيعي به دليل موانع دروني، تاکنون به درستي و انصاف با آن روبرو نشده است و حق آن را چنانکه بايد نگزارده است و بر حسنات و برکات آن آگاهي نيافته و گواهي نداده است و آن قدر در تحليل و توجيه (ناکام) غيبت، تکلّف و تفلسف ورزيده است که از تبيين کامياب و کمياب خاتميت فرومانده است، و "سنگ خاتميت به سينه زدن" را گويي سيّئه‌يي مي‌داند که بايد از آن استغفار کرد.

خدا شريعتي را رحمت کند. وي نيک دريافته بود که کثيري از مسلمانان تنها چيزي‌که از توحيد مي‌فهمند اين است که خدا يکي است و دو نيست. مو و ابرو را مي‌بينند و اشارت‌هاي ابرو و هزار نکته باريک تر از مو را نمي‌بينند. حالا حکايت خاتميت است، که گويي بيش ازين نمي‌گويد که محمد (ص) رفت و دين ديگري پس از اسلام نخواهد آمد. همين و بس.

سوّم. اين بحث بدون تکمله‌يي در باب عرضيّات و ذاتيّات دين تمام نيست. آن‌که کانوني و ذاتي دين است شخص پيامبر و تعليمات گوهري اوست، و باقي هر چه صبغه تاريخي و غير گوهري دارد، قشري و عَرَضي است، يعني حكمي يا واقعه‌يي‌ست "ممکن" که مي‌توانست به‌گونة ديگري باشد لذا در دائرة ايمانيات نمي‌گنجد. نزاع بر سر غيبتي که (به اعتقاد شيعيان) در شرايط تاريخي ديگر، مي‌توانست رخ ندهد و پيشوايي که مي‌توانست غيبت نکند و بماند و به اجل طبيعي درگذرد، و امام ديگري پس از او درآيد، حاصل چنداني براي دينداري ندارد و بر ضعف و قوت ايمان کسي نمي‌افزايد و مسلمان بودن يا نبودن کسي را رقم نمي‌زند. و چنانکه در "بسط تجربه نبوي" آورده‌ام " از هيچ امر عرضي به هيچ امر ذاتي نمي‌توان رسيد. اسلام عقيدتي عين ذاتيات و اسلام تاريخي عين عرضيات، و مسلماني درگرو اعتقاد و التزام به ذاتيات، و دين‌شناسي نظري به معني باز شناختن ذاتيات از عرضيات،‌ و اجتهاد فقهي مستلزم ترجمه فرهنگي عرضيات است". (ص82).

آفتي که موجب مخافت است، پيشي گرفتن عرضيات از ذاتيات يا نشستن پوسته بجاي هسته است که حکايت همة دين‌ورزي‌هاي قشري است. و از همه بالاتر قرباني شدن عدالت در پاي عرض پرستي‌هاي افراطي است.

"جرّ جرّار کلام" ـ به تعبير مولانا ـ قلم را به طرح پرسشي ديگر مي‌کشاند و آن سِمَت و صفت "پاسداران علم پيامبر و مستحفظان شريعت" است که شما به پيشوايان شيعه داده‌ايد و امامت را بدين سبب واجب شمرده‌ايد و امام غائب را نيز "مستحفظ معاصر" خوانده‌ايد و همين را حجّت حضور غائبانه او دانسته‌ايد. در جلالت‌‌ شأن آن بزرگواران سخني و نزاعي نيست، اماّ نگاه جستجوگر تاريخي ـ تجربي‌ـ پسيني صادقانه مي‌خواهد ببيند که جّد و جهد اين "حافظان" چه چيز را براي شيعيان محفوظ نگه داشته است که غير شيعيان از آن محروم‌ ماند‌ه‌اند؟

اگر بزرگترين مفسّران و عارفان و متکلّمان و مدافعان ديانت‌اند، از ميان غير شيعيان برخاسته‌اند، و حتي شيعيان دراين حوزه‌ها وامدار آنان بوده‌اند (به آيت‌الله خميني و خضوع او در مقابل محي‌الدين عربي بينديشيد، يا به حق عظيمي که تفسير مفاتيح‌الغيب فخرالدين رازي بر الميزان طباطبائي دارد و صد‌ها نمونه ديگر) و اگر هم اختلافي دارند (که دارند) به هيچ وجه چنان نيست که آراء شيعيان برتري بي‌چون و چرا بر ديگران يافته باشد. و اگر فقيهان‌اند، نه فقهي که غير شيعيان بنا کرده‌اند فروتر از فقه شيعيان است و نه تفاوت آراء فقهي شيعيان و غير شيعيان، از تفاوت آراء فقيهان شيعي (اصوليان و اخباريان)، بيشتر و عميق‌تر است. و نه چنين تفاوت‌هاي خرد يا درشت فقهي وقشري (که في‌المثل "در وضو" پا را بجاي مسح کردن، بشويند، يا در رضاع، چند جلسه شير بدهند...) مدخليّتي در گوهر ايمان که پارسايي است، دارد. عمده، عزم بر طاعت و عبوديّت است، که با هر نظام فقهي قابل جمع است.

"کار، خدمت دارد و خلق حسن".

عيني‌ترين گواه اين مدّعا، کتاب "المحجّه البيضاء في احياء الاحياء" است، که تحرير مجدّد کتاب احياء‌العلوم ابوحامد غزالي است بدست يک متکلم محّدت فقيه شيعي عصر صفوي، بنام محسن فيض کاشاني. حادثه‌يي که حقّاً در تمام تاريخ اسلام، نظير و نمونه دوم ندارد.

محسن فيض‌کاشاني، شيعه خالصي است که با انديشه غيرشيعي سرآشتي و مدارا ندارد و در ويرايش کتاب ابوحامد، و افزايش و پيرايش آن، ابداً مجامله و تعارف نمي‌کند، با اين همه به تقريب سه‌ربع کتاب ابوحامد بدست فيض‌کاشاني تطهير شيعي مي‌شود و دست‌نخورده برجاي ميماند و تنها در بخش فقهيّات و کلاميات است که آراء ابوحامد سترده مي‌شود و جاي خود را به اجتهادات فقهي و اعتقادات کلامي فيض کاشاني مي‌دهد. آن بخش فربه که فيض و ابوحامد را برادرانه بهم مي‌رساند و ما درانه تغذيه و ترضيع مي‌کند، همان اخلاقيات و عرفانيات است که به حقيقت گوهر دين، و مقصد واپسين حضرت سيد‌المرسلين است. چنين است هم وزني جواهر و کم وزني اعراض و هم طرزي و هم ترازي شيعيان و غير شيعيان در امور گوهري دين، و اين است سّر آن معنا که مولانا فرمود:

اختلاف خلق از نام اوفتاد/ چون به معنا رفت آرام اوفتاد

هم از اين روست رأي صاحب اين قلم که در شرعيّات و فقهيات (يعني همان قشرّيات و عرضيات، که مطلوب بالعرض شارع‌اند) پيروي از هر يک از فقيهان، خواه شيعي و خواه غير شيعي، مجاز و مجزي است.

باري مقام "شرح و تبيين و حفاظت و صيانت "امامان اگر به ظاهر شريعت راجع شود، در ميزان تاريخ و تجربه، وزن‌گراني نمي‌يابد و اگر به ولايت باطني راجع شود، آن حديث ديگري است که جز بسط تجربه نبوي مفاد و معنايي ندارد. و سالکان طريق قرب را، به تفاريق و تفاوت، از آن رزقي و نصيبي هست، وانّ ربّک يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر.

چهارم. حديث سوء استفاده از انديشه‌ها هم شنيدني است. شما مي‌گوئيد حساب انديشه را از تاريخ انديشه جدا کنيد. اگر تردامنان انديشه خدا، آزادي، مهدويت و ... را به سوء استخدام مي‌گيرند، سپاسگزار خود انديشه باشيد و بر آن دستان آلودة‌ ناسپاس لعنت بفرستيد که کفران نعمت مي‌کنند و آب زلالي را گل‌آلود مي‌خواهند و نيازمندان را تشنه کام مي‌گذارند.

اين البته آسان‌ترين راه براي رهايي جستن از عواقب نامطلوب يک تئوري است. لکن آسان‌ترين راه همواره درست‌ترين نيست.

من در "عقيده و آزمون"[2] بر اين شيوة تخلّص از تنگنا، خرده گرفته‌ام و باز نموده‌ام که تاريخ هر انديشه پاره‌يي از آن انديشه و ميدان آزمون آن است، و آسان نمي‌توان انديشه‌يي را فراتر از تاريخ و برتر از آزمون‌ نهاد و بيرون از امتحان، به آن نمرة قبولي داد. اگر تمّدني، تمّدن اسلامي است، آنگاه همة اين تمدن، نمايشگاه آن اسلامي است که به آن جان و نام داده است. نمي‌توان پاره‌هاي خوب را از آن اسلام و پاره‌هاي بد را محصول توطئه دشمنان اسلام دانست. همين‌طور است مکتب مارکسيسم. همين‌طورست مکتب ليبراليسم و همين‌طورند تئوري‌هاي اجتماعي و فلسفي. وبالاخص درباب دين آورده بودم که امروزه اديان تنها با دفاع کلامي بر سر پا نمي‌ايستند. دفاع تاريخي هم لازم دارند. آخر غنچة اديان قرنهاست که در گلستان تاريخ باز شده است و عطر و بوي خود را پراکنده است. ديگر نمي‌توان بر اين بسط تاريخي چشم بست و به ادّله پيشيني بسنده کرد و فارغ از آزمون پسيني ـ تاريخي ـ تجربي، همچنان دل خوش داشت که ما حرف راست زده‌ايم، گريبان کساني را بگيريد که آن را کژ فهميده‌اند. هم خدا مشمول اين داوري مي‌شود، هم نبّوت، هم خاتميت، هم مهدويت، هم ولايت فقيه و هم هر انديشة دوران ساز ديگري که زندگي آدميان را صورت و سيرت بخشيده است. کانت، متافيزيک را اين چنين نقد کرد و پس از وي نوبت نقد تاريخي اديان در رسيد.

اين‌که اديان فرقه فرقه مي‌شوند، اين‌که کفر و ايمان زاده مي‌‌شود و اينکه شيعه و سنّي پديد مي‌آيد و ... همه لازمة‌ بسط تاريخي اديان و عين فعليت يافتن قوّه آنهاست و گريزي از آن نيست. و نام سوء استفاده نهادن بر آنها، محض قلب حقيقت و مسخ طبيعت و آميختن دانش به ارزش در تبيين يک پديده طبيعي ـ تاريخي است. شيعيان تسنّن را شاخه‌يي انحرافي بر تنة درخت اسلام و محصول سوء فهم و سوء‌استفاده از آن مي‌دانند و اهل سنّت نيز تشيع را به چنين طعني مطعون مي‌دارند. يعني هر يک از رقيبان ديگري را به کژ فهمي و بدخواني و بدخواهي متهم مي‌کند ولي‌آن‌که از منظر تاريخي ـ پسيني نظر مي‌کند، واژه‌هاي سوء استفاده يا حسن استفاده را با احتياط بسيار به کار مي‌برد مبادا در دام ارزشداوري بيفتد و از دامان بي‌طرفي بيرون غلتد. گرفتم که به گمان شما صفويّت و بابيت و بهائيت، همه قرائت‌هاي غلط از مهدويت ‌باشند، آيا شما ولايت مطلقة فقيه را هم قرائت غلط و "سوء استفاده" از مهدويت مي‌دانيد؟ و اگر کسي دانست، دربارة او چه مي‌انديشيد؟ مي‌‌بينيد که مفرّ و مخلص آن نيست که با تيغ "سوء‌استفاده" هر چه را نمي‌پسنديم بتراشيم بلکه شرط صداقت آن است که تابع داوري تاريخ باشيم و اگر بسط تاريخي مارکسيسم را يا بسط تاريخي ليبراليزم را بهترين آيينه براي نظرکردن در آن دو آئين مي‌يابيم، اين آئينه آئين نما را نشکنيم و براي ديدن چهرة‌هاي (زشت يا زيباي) ديگر نگه داريم. مهدويت و تشيّع و تسنن را هم در همين آينه بنگريم و جمال و کمالشان را از همين منظر نظر کنيم. و بالاخّص تئوري ولايت فقيه را، که ديگر نمي‌توان آنرا به پشتوانة چند حديث و روايت برپا داشت. بايد تاريخچة سياسي آن و بسط تاريخي آن و خيل خادمان نادم و خواستاران خروج از حاکميت را هم به عين عبرت نظر کنيم و درس بگيريم.

پيشيني نگريستن، و نگاه پسيني را وانهادن از آفت‌هاي پر مخافت نگاه متافيزيکي ـ ديني است که جز با جهادي و اجتهادي اپيستمولوژيک نميتوان بر آن چيرگي جُست.

شما دموکراسي روشي را برگزيده‌ايد و دموکراسی ارزشي را فرونهاده‌ايد. لاجرم پاسخ اين پرسش را هم فراهم کرده‌ايد که ولايت فقيه و دموکراسي روشي مقبول شما، چه نسبتي دارند و چه گونه‌ باهم جمع مي‌آيند. گمان ندارم چنين جمع و تلفيقي آسان باشد و بهرحال مسلمانان و بخصوص شيعيان و بالاخص حاکمان، سنتز بديع شما را خوش آمد خواهند گفت.

مي‌ماند دو نکته ديگر. اول اينکه چگونه از مهدويت، هم بي‌عملي و هم عملگرايي، هم اعتراض و هم انقراض برون مي‌آيد. بر نکته مهمي انگشت پرسش و کاوش نهاده‌ايد. نخستين گواه امکان اين امر، وقوع آن است. مي‌بينيد که چنين شده است و چرا بايد به دنبال گواه ديگر گشت؟ روزگاري شيعيان، به‌دستور فقيهان خويش، و در انفعال کامل، خمس غنائم و معادن را در زمين دفن مي‌کردند به‌اميد آنکه امام غايب سالهاو بل قرنها بعد، درآيد و خود به علم امامت آنها را کشف کند و بردارد . و امروز آيت‌الله خميني نه تنها دفن خمس را حرام ميداند بلکه آن‌را بودجه حکومت اسلامي مي‌شمارد، حکومتي که فعّالانه مي‌خواهد مقدّمه‌يي براي ظهور مهدي باشد. تاريخ شيعه شاهد و واجد اين انفعال و آن فعل است، ولذا حجّتيّه امروز به‌هيچ رو حادثه‌يي بديع و بي‌سابقه نيست. اکا بر فقيهان پيشگامان آن بوده‌اند.

امّا گواه دوم تاريخ مارکسيسم است که آشکار مي‌کند هر جا وقوع حادثه‌يي درآينده (چون وقوع انقلاب پرولتري يا استقرار جامعه بي طبقه کمونيستي ...) بطور حتمي پيشگويي مي‌شود: مؤمنان به آن پيشگويي در عمل دو شاخه مي‌شوند: يا براي تحقق آن موعود همه کاري مي‌کنند، يا دل آسوده از تحقّق قطعي و نهائي آن، هيچ‌کاري نمي‌کنند. و نه تنها هيچ‌‌کاري نمي‌کنند، بل از ويراني و فروپاشي و فساد و تباهي احوال اجتماع، خشنود مي‌شوند و آنرا مقدمه‌يي لازم براي وقوع حادثه موعود مي‌شمارند.

کارل پوپر در "جامعه باز و دشمنانش"، فصل نوزدهم، به نيکي باز مي‌نمايد که پاره‌يي از قائلان و مؤمنان به انقلاب پرولتري، چگونه منفعل و بي‌عمل نشستند و حتّي به فاشيزم (که از نظر آنان قلّه فساد بورژوازي بود) خوشامد گفتند و با آن مبارزه نکردند چراکه آنرا آخرين پلّه نردبان صعود بر بام کمونيزم مي‌‌ديديد: "اعتقاد بر اين بود که فاشيسم ماهيّتهً آخرين سنگر بورژوازي است بنابراين وقتي فاشيست‌ها قدرت را به دست مي‌گرفتند کمونيست‌ها نجنگيدند... کمونيست‌ها مطمئن بودند که انقلاب پرولتاريا دير کرده است و اين ميان پرده فاشيستي بيش از چند ماه به درازا نخواهد کشيد و براي سرعت بخشيدن به انقلاب ضروري است. مطمئن بودند که نبايد دست بهيچ اقدامي بزنند و کاري به کار کسي داشته باشند. تسخير قدرت بدست فاشيست‌ها هرگز با چيزي به اسم "خطر کمونيسم" مواجه نشد. چنانکه آينشتاين يکبار به تأکيد گفت: از ميان همه گروههاي متشکل در جامعه، تنها کليسا ـ يا به عبارت بهتر بخشي از کليسا‌ـ مقاومت جدي نشان داد"[3]

اين را مقايسه کنيد با منطق شيعياني که به ازدياد گناه و فساد مي‌انديشند تا در ظهور وليّ عصر تعجيل شود. و نيز مقايسه کنيد با فعّال بودن يهوديان در قبال "وعده حتمي" تورات به بازگشت‌شان به سرزمين موعود.

اين دوگانگي در عمل چنان منطق آشکاري دارد که ترديد و تعجّبي در قوع آن پارادوکس تاريخي باقي نمي‌گذارد.

و اما نکته دوم يعني استنتاج "بايد" از "است". بر خبيران پوشيده نيست که آنکه محال است استناج "بايد"‌هاي هنجاري و اعتباري از "است"هاست. نه "بايد"هاي غير هنجاري. و اين نکته‌يي است که در "دانش و ارزش" هم بر آن تنبيه و تصريح رفته است. و استخراج بي‌‌عملي از جبرگرايي، از نوع دوم است نه اوّل. فراست مخاطب مرا از اطاله مخاطبت معاف مي‌‌دارد.

پنجم. گاهي بر حال بي‌سامان من خنديده‌ايد که سخنان پريشان (از "غربيان و مسيحيان") مي‌گويم و گاهي بر درد بي درمان من گرييده‌‌ايد که "بنام اصلاح دين عزم بر شکستن پر و بال دين" کرده‌ام. بر قلة‌ رفيع هدايت نشسته‌ايد و مرا در سياه‌چاله‌ي گمراهي نظاره و با اشک و آه بدرقه مي‌کنيد. من البته هيچ‌گاه خود را واصل به حقيقت ندانسته‌ام، امّا آن گونه سخن گفتن را هم (که لاجرم از سر شفقت است) شايسته شما و زيبندة اين بحث قلمي نمي‌‌دانم. آيا بهتر نيست چمن نورستة گفتگو را از جويبار حجّت و محبّت سبوسبو آبياري کنيم تا از آن سبد سبد گل حقيقت ببريم؟

باري بر احول اين "مفسّر خطبه متقين" دريغ خورده‌ايد و رقّت آورده‌ايد که

که اين کند که تو کردي به ضعف همّت وراي/ زگنـج خـانه شـده خيـمه بر خـراب زده؟

پاسخ من همان است که خواجه شيراز گفت:

که گفت حـافظ‌ از انـديـشـة تــو بــاز آمــد؟/ من اين نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت

من از انديشة آن گنج باز نيامده‌ام امّا شما نيز رنج بيهوده مي‌بريد که اين آشناي نهج‌البلاغه را "با قطرات اشک بدرقه" مي‌کنيد. مي‌پرسم چرا

اين خون که موج مي‌زند اندر جگر تو را/ در کار رنگ و بوي نگاري نمي‌کني؟

و اين اشک را که از چشمة‌ زلال جان مي‌جوشد چرا بر پيکر نيم‌جان نهج‌البلاغه فرو نمي‌باري؟ نمي‌دانم چرا وقتي نوبت به مفسّران و متکلمّان حکومتي مي‌رسد گل مي‌افشانيد و مي ‌در ساغر مي‌اندازيد و "وجود نازک" آنان را آزرده گزند نمي‌خواهيد، امّا بر مظلومان و مستضعفان، که ما باشيم، بانگ درشت مي‌زنيد و توسن تند مي‌تازيد و به سر تازيانه هم از همرهان ياد نمي‌کنيد.

زانجا که رسم و شيوة عاشق‌کشي توست/ با دشمنان قدح‌کش و با ما عتاب کن

آيا براستي صاحب اين قلم با نهج‌البلاغه جفا کرده است يا آنان که "باب سياست" آن حکمت‌نامه را پاک به آب انکار شسته‌اند و خوار بر تاق نسيان نهاده‌اند؟

امام علي مگر با رعاياي خود نمي‌گفت "از گفتن مقوله حقّي و دادن مشورت عدلي دريغ نورزيد که من برتر از خطا نيستم"؟ امّا اينک به نام ناميراي نهج‌البلاغه حکومتي در ايران برپاست که حكامش در بي اعتنايي مطلق به شيوة علي (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشسته‌اند و از رعايا جز انقياد و اطاعت نمي‌طلبند. امروز از نماز جمعه‌ها و از نشست خبره‌ها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سيما، بانگي برنمي‌خيزد مگر در تجليل پيشوا. و در مطبوعات رسمي، سطري و ستوني بهم نمي‌رسد مگر در مريدپروري و تأييد آموزه‌هاي رهبري. و دريغ از مقوله حقي يا مشورت عدلي. اينجا جاني تاوان انتقادي است، که نظام جز مريد مطيع نمي‌پسندد.

جامعه‌يي که پيامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علي(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر ميديدند و بر صدر مي‌نشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که اين نظم ناميمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوي فشردة‌ عالمان در جمهوري اسلامي ايران، و اسب رهوار مدّاحي و رياکاري و خرافه‌گستري و جولان جاهلان و سر در گليم کشيدن عاقلان را مي‌بينم، هم بر ناکامي پيامبر رحمت اندوه مي‌خورم و هم به رسالت پيامبرانه روشن‌فکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمن‌تر مي‌شوم.

مگر علي(ع) نگفت که بارها از پيامبر شنيده است که "پاکي جامعه در گرو آن است که ناتوانان حق خود را از قدرتمندان، بي‌لکنت زبان بگيرند"؟ امّا امروز هنر حکاّم ما اين است که مردم را به لکنت‌زبان دچار کنند مبادا مدّعي حقّي شوند. کارخانه‌هاي مقدس‌تراشي و تابوسازي شبانه‌روز در کارند تا قفل قوي‌تري بر زبان‌ها بزنند و ترس تازه‌يي در جانها بيفکنند و بنگاه بانگ و رنگ و جريده‌هاي درنده و دريده با تطاول تمام مهيا و مجهّز شده‌اند تا آبروي آبرومندان اين ديار را به آب فضيحت بشويند و آنان را "بي‌هويّت" کنند و ناموس عشق و رونق عشاق را ببرند و اينها همه در سايه حکومتي است که از عدل علوي دم ميزند امّا آن را ارزان به فقه صفوي مي‌فروشد.

بلي من هنوز هم نهج‌البلاغه تدريس مي‌کنم و با اين جواهر حکمت گوهر جانها را فربهي مي‌بخشم امّا عجب از شما (و كثيري از علما) که اين همه بي‌رسمي و ناراستي را که عين اِعراض ازنهج‌البلاغه است نمي‌بينيد يا مي‌بينيد و آنها را عرضي و عارضي اين نظام ميدانيد. و گنهکاران را فرو مي‌نهيد و باژگونه بي‌گناهي را متهّم مي‌کنيد. بر خلاف شما، من از روزي که اين عيوب و آفات را ذاتي و نهادي اين نظام ديدم، با آن‌که درها به روي من گشاده بود، از خانه قدرت بدرآمدم و پاي در دامن عزلت کشيدم و چشم از مکسب و منصب دوختم و دل از وسوسة رياست بپرداختم، و وضو از چشمة حقيقت ساختم و چارتکبير بر مصلحت‌ زدم و تن به رنج غربت دادم و گوش به نداي وجدان سپردم و دست به نشر معرفت بردم و زبان به انذار و نصيحت گشودم و نقد سنت و سياست را پيشه گرفتم و

مي‌شنيدم فحش و خر مي‌راندم/ ربّ يسّر زير لب مي‌خواندم

هر زمان مي‌گفتم از سوز درون/ اهد قومي انّهـم لايـعـلـمـون

"من و هم صحبتي اهل ريا؟ دورم باد". مروت و مردمي را بفروشم به "استخوان خوکي و عطسة بزي؟[4]

شما خود سالها در كانون قدرت ملازم خدمت بوده‌ايد و رفت و آمد ارباب خشونت و انصار شرارت را بدانجا ديده‌ايد و شنيده‌ايد که چگونه اکرام مي‌بينند و انعام مي‌گيرند و بازهم تجاهل العارف مي‌کنيد و "خرقه‌يي بر سر صد عيب‌ نهان مي‌پوشيد" و آن مرض‌هاي باقي را عَرَض هاي فاني مي‌خوانيد.

ازين ‌شگفت‌تر، جامه‌فراخ ناباندامي است که بر قامت نازک من پوشانده‌ايد و مرا از "همکاران مؤثر در پديد آمدن اين نظام" خوانده‌ايد. ننگي ندارد امّا مبالغت و مطايبت هم حّدي دارد. کبرت کلمة تخرج من افواههم. "چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟" من يک سرباز پياده فرهنگي‌ام با شناسنامه کوچک مقاومت و سابقه کوتاه مشاورت و آن افسر افتخار براي اين سر سودايي سخت سنگين است.

باور کنيد که نه من "سخت‌ترين استانداردهاي دموکراسي" را براي داوري دربارة اين نظام به کار گرفته‌ام و نه شما با اشاره به "نظامي نوپا ... که از هرطرف توسط دشمنان غدّار و قسم خورده احاطه شده است" دفاعي ظفرمند براي نظام و دوايي شفابخش براي آلام عرضه مي‌کنيد. زخم‌ها و زهرها کشنده‌تر از آنند که به آن مرهم کاذب فروکش کنند. آن‌گونه مدافعات را براي خطبه‌هاي خشک و خميازه خيز نمازهاي جمعه بگذاريد و دست کم شاقول شريعت را بدست گيريد. اگر نهي از منکر و امر به معروف تکليف قطعي همه مسلمانان است و اگر شهروندان حق (و بلکه تکليف) دارند که حاکمان را امر بمعروف و نهي از منکر کنند، مسؤول تعطيل اين فرائض کيست؟ و چرا سروران، کلاه‌کج‌ نهاده‌اند و تند نشسته‌اند و نهي و نقدي را تحمل نمي‌کنند؟ اگر هندسة "ناسازوبي اندام" اين بنا، پنجره‌ها را به روي تنفّس مي‌بندد و سقف را براي زندگي کوتاه مي‌کند و به آب صافي نقد، زنگارها را نمي‌شويد و به هواي تازه فرهنگ، ريه‌ها را نمي‌نوازد و اثاثه را در بيرون مي‌نهد و زباله را در کانون مي‌گذارد و اگر مارها و عقرب‌ها، از هر سو آزادانه مي‌‌خزند و مي‌گزند، و لکه‌ها و چکه‌ها از در و بام مي‌افتند و مي‌ريزند. گله از که بايد کرد؟ از رهگذران يا مهندسان؟ و عيب را در کجا بايد ديد، در اَعراض يا در جوهر؟ در کانون يا در پيرامون؟ در برون يا در درون؟ باور کنيد که براي اين ملک و ملّت دشمني غدّارتر و عقربي جّرارتر از شجرة خبيثه استبداد و اين ساختار جبّار جبون ‌پرور نيست. و حديث غدر بيگانگان و تورّم اين توهّم، خود پرده ديگري است از نمايشنامه استبداد.

تو با دشمن نفس هم خانه‌يي/ چه دربند پيکار بيگانه‌يي؟

ميدانم و ميدانيد که درين گفتگو، چه نسبت نامتقارني است ميان زبان بستة من ودست گشادة شما. من هرچه به اشارت و احتياط تمام در نقد ديانت و سياست رايج مي‌نويسم کيفر بيشتر مي‌بينم و شما ناقدان من هر چه به صراحت و سخاوت تمام در دفاع از سنت و سياست حاکم مي‌نويسيد پاداش بيشتر مي‌گيريد. و چه نسبت است ميان کيسة پاداش و کورة کيفر! آن يکي رئيس فرهنگستان شد و آن ديگري فقيه شوراي نگهبان. دميدن صبح دولت شما را نيز آرزو مي‌کنم. امّا آيا اين خود گواه ديگري بر کژ نهادي اين بنا و بنّا نيست؟

آقاي بهمن‌پور مي‌دانم که "قحط جود است آبروي خود نمي‌بايد فروخت" و در مشايخ شهر نشاني از کاسبي هست و از عاشقي نيست، و "چون نيک بنگري همه تزوير کنند" امّا

جامه‌يي گر چاک شد درعالم رندي چه باک دامنـي در نـيـکنـا مي‌ نيــز مي‌بـايد دريـد

اگر غرض از دين‌ورزي، جامه دريدن در عزاي بزرگي يا مديحه‌خواندن در ثناي خواجه‌يي يا وسواس ورزيدن بر سر حکمي يا نزاع کردن بر سر حادثه‌ و شخصيت تاريخي ممکني يا چانه زدن بر سر رياستي و خلافتي است، آن ارزاني ظاهرپرستان باد. امّا کجاست غزاليي که احياء علوم دين کند و اخلاق را برتر از فقه بنشاند و کجاست حافظ دليري که مجاملت و معاملت را به کناري نهد و بر مسند نقد جامعه ديني بنشيند و عزم ويراني کند و رخنه در مسلماني کند و کفر نهان در زير ظاهرپرستي را بر آفتاب افکند و پردة تزوير را بدرد و مدرسه مدارا و مروت بنا کند و کجاست مولانايي که درس عشق و آزادگي بياموزد و از جدائي‌ها شکايت کند و معني واحد در زير اختلاف صور را آشکار نمايد و ملت عشق را برتراز هفتاد دو ملّت بنشاند؟

بلي ، قيصريّه را نبايد آتش زد، قيصريّت را چطور؟ ناسپاسي است اگر فريادهاي عافيت سوز استبداد ستيزان اين ديار را همنوايي با "دشمنان غدّار " بشماريم و سکوت عافيت جويانه و پرهيزکاري خموشانه و کناره‌نشيني ستم پذيرانه و تماشاگري مصلحت‌انديشانه را شرط ديانت و پارسايي بدانيم و "گناهاني" خرد چون حجاب و شراب را چندان درشت کنيم که از اعظم معاصي يعني خودکامگي غافل بمانيم. امان ازين زمانه فرهادکُش و فريادکُش! نعمت وجود فريادگران را يعني خسروان و شيرين‌دهنان را قدر بدانيد. آنان چون رعد و برق بهاري، باران‌هاي شستشو‌گر فرو خواهند ريخت. از عبوسي خزان، از سردي استخوان سوز زمستان و از خفگي و کوتاهي سقف اين شبستان نمي‌هراسيد؟ به استقبال لطافت بهار و باران رحمت پروردگار برويد. فانطر الي آثار رحمه اله کيف يحيي الارض بعد موتها...

عبدالکريم سروش

سوم مهرماه 1384

  نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور
نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

دوّم. لُبّ کلام من در باب دموکراسي و اسلام (که گزيده نارساي دانشجويان آن را به‌خوبي منعکس نمي‌کند) اين بود که تمدن اسلامي تمدني فقه‌محور است و از فقه سالاري تا دموکراسي که قلبش قانون سالاري (نوموکراسي) است، فاصله چنداني نيست. مسلمانان به رعايت قانون و مقررات در حيات فردي و جمعي خود خوي گرفته‌اند و لذا با قانون‌سالاري ناآشنا نيستند. نارسايي نظام فقهي البته در اين است که تکليف‌انديش است نه حق‌انديش. و لذا داروي شفا بخش حق را بايد به اين اندام نيم مردة تکليف‌انديش، تزريق کرد تا تندرستي و چالاکي دموکراتيک پيدا کند و جامة عدالت امروزين (که بر مدار حقوق بشر مي‌گردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تکليف برقرار کند. و اين بسي فاصله دارد با آرمان خيال‌‌انديشانه کساني که خواهان استخراج دموکراسي از متن تعليمات اسلامي‌اند.

سوّم. نوشته‌ايد که "لاجرم مي‌خواهيد با اين استدلال بگوييد که ملت ايران براي استقرار دموکراسي يا هرچيزي نظير آن بايد دست از تشيع بردارد." قريباً خواهم گفت که من چه مي‌خواهم بگويم اما اي کاش شما شعله‌اي از آتش غيرت ديني خود را درخرقة متکلم رسمي حکومت ايران، محمدتقي مصباح يزدي، مي‌زديد که پانزده سال است به صد زبان و صدبرهان مي‌کوشد تا اثبات کند که دموکراسي و اسلام در تضاد‌ند و به او مي‌گفتيد که " شما مي‌گوئيد ملت ايران براي استقرار دموکراسي بايد دست از اسلام بردارند". و آنگاه بر او بانگ مي‌زديد که " نمي‌دانم بر سخنان شما بخنديم يا بگرييم و شما مي‌خواهيد به مردم ايران خدمت کنيد يا خيانت؟". آقاي مصباح که تشيع را عين اسلام حقيقي و حقيقت اسلام مي‌داند، مگر مفاد صريح سخنانش اين نيست که تشيع و دموکراسي ناسازگارند و به قول شما "ريشه‌اي‌ترين اعتقاد شيعيان غير قابل جمع با مردم سالاري" است؟ و مگر تشيع چيزي غير از تئوري نبوت و امامت و مهدويت است؟ و مگر تضاد اسلام (بخوانيد تشيع) با دموکراسي، منطقاً مدلولش اين نيست که نبوت و امامت و مهدويت با دموکراسي ناسازگارند و پيامبر و علي و مهدي مخالف دموکراسي‌اند؟
باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي مي‌گويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من مي‌گويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبهه‌ايد؟

چهارم. من در باب امامت و ولايت چيزي بيش از آنچه قبلاً در «بسط تجربه نبوي» و در «مسأله خاتميت» آورده‌ام، نگفته‌ام. شايسته است آن را دوباره بخوانيد. خاتميت، چنانکه من در مي‌يابم، مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيّت گفتار او را ندارد. حال سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخوردار از وحي باطني و معصوم و مفترض‌الطاعه دانستن (چنان که شيعيان مي‌دانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخن‌شان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟ آنان را شارح و مبيّن معصوم قرآن و کلام پيامبر دانستن نيز گرهي از کار فروبسته اين سؤال نمي‌گشايد. آيا امامان، براي پاسخ به هر سؤالي، به کلمات پيامبر رجوع مي‌‌کردند و آنها را مي‌خواندند (در کجا؟) و مي‌انديشيدند و آنگاه جواب مي‌گفتند يا جواب‌ها (چنانکه شيعيان مي‌گويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و إعمال رويـّت و پژوهش و تحليل نداشتند. و لذا سخني که مي‌گفتند بي‌چون و چرا وبي احتمال خطا و بر اثر الهام الهي، عين کلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دوّمي باشد، فرق پيامبر و امام در چيست؟ و آيا در اين صورت، جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟ شما طوري از نقش شارح بودن امامان شيعه سخن مي‌گوئيد که گويي «مجتهد معصوم»اند اما مگر مجتهد معصوم خود مفهومي تناقص‌آلود نيست؟ باري جواب اين سؤالات هر چه باشد، آيا امامان را در رتبه پيامبر ندانستن و بنيان خاتميت را استوار کردن و «سنگ خاتميت را بر سينه زدن» (به قول شما) جفا بر اسلام و کاستن از منزلت ولايت است؟.

گفته‌ايد که من ولايتي را که براي ملاّي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ مي‌کنم. دريغا که اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست، اما ناچار مي‌گويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم.
روايتي از امامان شيعه رسيده است که: «در مورد ما هر چه مي‌خواهيد بگوئيد، فقط ما را به مرتبه الوهيت نرسانيد» (نزّلوانا عن الرّبوبيّة و قولوا فينا ما شئتم). شما عالم علم‌الحديث هستيد و از اصالت اين روايت با خبرتريد. در اين روايت چنانکه مي‌بينيد فقط اجتناب از ربوبيّت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم اين روايت با آنکه ظاهري ضد غلو دارد، بايد پرداخته‌ غاليان شيعه باشد. دقيق‌تر آن است که آنان را نه به مرتبه خدايي بايد رساند نه به مرتبه پيامبري. هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالکان متصور است. و «ما کان عطاء ربّک محظوراً» . مي‌دانم که اين سخنان سليم در ايران امروز که تشيّع غالي و تفّقه اخباري بر آن سايه افکنده است، آبرو و امنيت و حيات گوينده را نشانه مي‌رود اما «عشق است و داو اول بر نقدجان توان زد». اصلاح ديني و سيالّ کردن کلام اسلامي و شيعي‌ راهي جز اين ندارد.

پنجم. آورده‌ايد که وجود امام مهدي «يک واقعيت است». از کجاي گفتار من برمي‌آيد که «غير واقعيت» است؟ قلم من در اين جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان، تن مي‌زند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده مي‌دوزد. من نيک مي‌ دانم که اکثريت شيعيان و غير شيعيان مقلدند نه محقق، و عقايدي دارند معلّل و غير مدلّل، که زاده جبر محيط و تلقين و تربيت است. و من ايمان تقليدي آنان را برنمي‌آشوبم. به‌علاوه نگاه درجه دوم و شيوه پلوراليستي من، اجازه نمي‌دهد که براحتي در باب ناجي و هالک بودن فرقه‌هاي گونه‌گون اسلامي حکميت کنم و گروهي را به بهشت و گروهي را به دوزخ بفرستم. اما قصه مهدويّت سياسي، يعني نقشي که اين انديشه در سياست ايفا مي‌کند البته منظور نظر و مطلوب خاطر من است. بگذاريد نسبت اين دو را در سياست معاصر بکاويم:
انجمن مهدويّه حجّتيه، نامبردارترين گروه قبل از انقلاب بود که با انديشه مهدويت نرد عشق مي‌باخت و اعضاي آن سلوک فردي و سياسي خود را بر آن استوار کرده بودند. اينان به گفته آيت‌الله خميني، معتقد بودند که تباهي و ستم بايد چندان فزوني گيرد که ظهور امام غائب را ايجاب و تسريع کند. پيداست که از اين انديشه، چه رويکردي به قدرت و سياست برخواهد خاست و باري هر چه از آن برآيد، قطعاًً سياستي دموکراتيک نخواهد بود. ناگفته نگذاريم که اعضاي انجمن حجّتيه، به شدت و نفرت، از آن اتهام بيزاري مي‌جويند و آن را دروغي برساخته دشمنان مي‌شمارند. شايد صحيح‌تر آن باشد که مهدويت‌گرايان حجّتيه را در امر سياست، مردمي بي‌عمل و کناره‌گير بشماريم که با همه حکومت‌ها مي‌سازندو به معاش خود مي‌پردازند تا پايان زمان در رسد و مهدي موعود نقاب از چهره براندازد. نيک روشن است که در شکم اين بي‌عملي سياسي هم طفل دموکراسي پرورده نخواهد شد.
در سوي مقابل، تئوري ولايت فقيه آيت‌الله خميني بود که حکومت را حق فقيهي مي‌دانست که به نيابت از امام غائب و با برخورداري از امتيازات و اختيارات او، سقف سياست را بر ستون شريعت بزند و دست قدرت از آستين مهدويت درآورد و با تصّرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمين، ناخداوار سفينه جامعه را با نسيم ولايت به ساحل هدايت برساند. اين آشکارترين و ناب‌ترين شيوه بناي سياست بر مهدويت بود و چنانکه همه مي‌دانيم نه آقاي خميني نظرية خود را دموکراتيک مي‌دانست و نه ديگران چنان صفتي را درخور آن مي‌ديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري، ساماني دموکراتيک به کشور داد. و چنانکه گذشت متکلمان رسمي اين حکومت هم به هيچ رو شرمنده نبوده و نيستند از اينکه ناسازگاري نظري و عملي دموکراسي را با ولايت فقيه به صد زبان و برهان، مدلّل و مسلّم سازند.

اما در جانب روشنفکران ديني، دکتر علي شريعتي دلير، در استخدام نظرّيه مهدويت براي اهداف سياسي از همه دليرتر بود. وي بي‌آنکه به مباني کلامي مهدويت بپردازد از «انتظار فرج» سلاحي براي «اعتراض» ساخت و به‌دست پيکار جويان مسلمان داد تا با حکومت وقت درآويزند و آن را براندازند. اين شيوة ماهرانة اسلحه‌سازي ايدئولوژيک، گرچه خاصّيتي انقلابي داشت و به کار پيکار مي‌آمد، امّا دريغا که با مردم‌سالاري و استقرار نظم دموکراتيک مهربان نبود و جز ناراضي تراشي بهره‌يي و ميوه‌يي نمي‌داد و البتّه خادم خالص نظريه «امّت و امامت» بود که نظريّه‌اي سخت ضددموکراتيک از کاردرآمد.
از ميان اين بزرگان، شايد مهدي بازرگان يک استثنا بود که در عين اعتقاد، با «مهدي»، بازرگاني نکرد و از آن بهره سياسي نجُست و همين، انفصال او را از يک نظام مهدويت مدار رقم زد.
از همروزگاران خود که بگذريم و به پشت سر نگاهي بيفکنيم و پيشگامان مهدويت سياسي را در تاريخ گذشته جستجو کنيم البتّه با صفويان ملاقات خواهيم کرد که از ملاقات شاه اسماعيل با «صاحب الامر مهدي» داستان‌ها ساخته بودند و آوازه درانداخته بودند که وي تاج و شمشير و خنجر و کمر و رخصت «خروج» را از مهدي گرفته است. و حتي شاهان صفوي را منصوبان امامان به سلطنت مي‌انگاشتند و دولتشان را «مخلّدو به ظهور قائم آل محمّد متّصل» باز مي‌نمودند1. اگر اين آواها امروزه آواهاي آشنايي است، براي آن است که سرچشمه‌يي يکسان دارند و از حلقومي واحد برمي‌خيزند و باري فصل مشترکشان اين است که بر سياست ورزي مهدي گرايانه‌يي استوارند که با نظم انسان نواز مردم سالار نسبتي و قرابتي ندارد.

آن «امام شهر که سجاده مي‌کشيد بدوش» و کارنامه مجلسيان را مقبول و مصّوب امام زمان در شب قدر مي‌دانست و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي، پيروزي دولت احمدي‌نژاد را محصول دعاي امام غائب مي‌شمرد (همچنانکه شاه اسماعيل و شاه تهماسب صفوي در رؤيا هاي خود امام علي و امام مهدي را ياور و پشتيبان خود مي‌ديدند) جز کاسبکاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاکم و ترويج «تشيع صفوي» کاري نمي‌کردند. و اگر حجة‌الاسلام بهمن‌پور از تضعيف اعتقادات شيعيان و نسبت عواميگري و عوامزدگي به روحانيان رنجيده‌اند، نگاهي به «تعصّبات سياسي» و مهدويت فروشي و گفتار و رفتار و سکوت و رضاي هم‌کسوتان و پيش‌کسوتان خود بيفکنند و آتش خشم و خروش خود را بر آنان ببارند. هم‌اکنون در جمکران، دوچاه نهاده‌اند يکي براي زنان و ديگري براي مردان، تا عريضه حاجات خود به امام غائب را جداگانه در آنها بيندازند و براي هر عريضه دويست تومان بپردازند. و اينها همه در زير گوش و چشم نوّاب امام زمان و «ملولان از علم بي‌عمل» صورت مي‌پذيرد که در قم نشسته‌اند و چشم بر اين «شرک تقوا نام» بسته‌اند. اينها را ببينيد و بگوئيد که حال جاي خنديدن است يا گرييدن.
باري نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحه‌سازي ايدئولوژيک مي‌انجامد که علي‌ايّ حال با دادگري دموکراتيک پاک بيگانه‌اند."وقت آن شيرين قلندر خوش که ..." گفت:
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد
اين‌ها همه بيان ربط منطقي انديشه‌ها و پيشه‌ها بود، از اين پس اختيار و گزينش باشماست که دموکراسي را بخواهيد يا ولايت مطلقه‌فقيه را يا بي‌عملي سياسي را يا ...

هفتم. دولت اسرائيل و سياست نومحافظه‌کاران آمريکا (که حجةالاسلام بهمن‌پور چنگ تمّسک به آنها زده است) نيز شاهد صادقي در آستين ماست. مگر صهيونيزم سياسي تئودور هرتزل تشکيل دولت اسرائيل را «آغاز فديه موعود و استخلاص بني‌اسرائيل» نمي‌دانست و مگر يهوديان اين «وعده توراتي ـ الهي» را مستمسک بازگشت خود و اشغال فلسطين قرار ندادند و مگر نو محافظه‌کاران آمريکا که منتظر بازگشت ملکوت مسيحند، برهمين پايه از دولت اسرائيل پشتيباني نمي‌کنند؟ پس قياس اين «وعده‌هاي الهي» و «موعودهاي منتظر» شيعيان و يهوديان و مسيحيان چه جاي شگفتي دارد؟ و اگر اسرائيل در چشم آمريکانشينان، حکومتي دموکراتيک مي‌نمايد (به قول شما)، درست به سبب آن است که ديگر آن موعودگرايي را جدّي نمي‌گيرد و براي آن تهيّه و تدارک نمي‌بيند و از حفظ و حمايت يک حکومت سکولار قدمي کوتاه نمي‌آيد. در ايران هم کم و بيش چنين است. يعني به اعتراف آقاي جوادي آملي، «ما همه سکولار زندگي مي‌کنيم». و اين نيست مگر به يُمن روشنگريهاي روشنفکران. اگر کار به دست حزب‌الله مي‌افتاد که به دنبال برپا کردن «جامعه مهدوي» است، آنگاه مي‌ديديد که چه مصالحي فداي چه مواعيدي مي‌شد.
هشتم. از سر طنز و طنازي نوشته‌ايد که اگر هم در جايي دموکراسي براي مسلمانان به ارمغان آمده، لاجرم «به يمن پيروي از ابوحنيفه و ابن خلدون و اقبال لاهوري بوده است»!. چنين سخن گفتن نه شايسته شما است و نه بيان وفادار مراد و مفاد سخن من. حساب اقبال لاهوري جداست ولي البته نسبت فقه حنفي و فقه جعفري با دموکراسي يکي است و هيچکدام براي طفل دموکراسي نه مادر خوبي هستند نه دايه مهرباني. سخن من همان است که در ابتدا آوردم: فقه سالاري تمدن‌ اسلامي و فقه‌خويي مسلمانان، زمينه مطلوبي است براي استقرار قانون‌سالاري دموکراتيک. ولي اين فقط شرط لازم است. آنچه اين شرط لازم را به شرط کافي بدل مي‌کند تزريق داروي شفاي‌بخش «حّق» به فقه تکليف‌انديش اسلامي است. و اين است معنا و نمونه تکيه بر سنت و فراتر رفتن از آن، با هم.

امّا آراء اقبال لاهوري درباب خاتميت شايسته توضيح بيشتر است:
وي در فصل پنجم و ششم کتاب پرمايه «بازسازي فکر ديني در اسلام»، روح اسلام را ضّد يوناني مي‌شمارد و افسوس مي‌خورد که مسلمانان يوناني مآب شدند و عقل استقرايي را فرو نهادند. به اعتقاد وي، در آمدن عقل استقرايي ـ تجربي، تکيه انحصاري بر غريزه (وحي) را متوقف کرد و خاک تاريخ از پروردن پيامبران عقيم شد و لذا ختم نبوت ايجاب و اعلام گرديد و از اين پس به انتظار وليّ آسماني ديگري نشستن که منبع تازه‌يي براي دانش باشد و اتوريتة نويني را بنا نهد خطاست. اعلام ختمّيت, آغاز رها سازي عقل انساني بود تا آدمي با انديشه خود‌گام بردارد و چراغ عقل خود را برافروزد چراکه دست کليم را "درين زمانه نهان اندر آستين کردند". بشريت, اينک به سه چيز نياز دارد: "تفسيري معنوي از جهان, رهايي معنوي خرد و اصول بنيادين عاّم براي جهت دادن به تکامل جامعه بر اساسي معنوي". نبودن و نيامدن پيامبران, به معني آزادي خرد است که ديگر سقفي براي تفکر ندارد و بخود وانهاده است و دين منبعي از منابع الهام اوست و لا غير. وي در انتها "دموکراسي معنوي را هدف غايي اسلام" مي‌شمارد و مهدويّتي را که رتبه نبوّت يا بالاتر از آن داشته باشد مانع اين دموکراسي معنوي مي‌يابد.
سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد و قدر دان نعمت خاتميت بايد بود که آدميان را بر مائدة زمين نشاند و از انتظار فرسايندة فتح‌ابواب آسمان رهايي بخشيد. انتظاري که به اعتقاد شريعتي "مذهب اعتراض" بود در نگاه اقبال به "مذهب انقراض" بدل مي‌شود: انقراض خرد و زوال دموکراسي معنوي. مسلمانان به حکم خاتميت, به هيچ "نداي آسماني" ديگر گوش نخواهند سپرد و بر سر راستين يا دروغين بودنش نزاع نخواهند کرد. سخن هيچ کس ديگر حجيت سخن پيامبر را ندارد و از آسمان فرو نمي‌ريزد که ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهاده‌اند. و البته اينها هيچکدام نافي ولايت باطني نيست که حديثي ديگرست.
نهم. حافظ گفت:
نـمي بينـم نشـاط عـيش در کـس نه درمان دلي نه درد ديني
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب چراغي برکند خلوت نشيني
من آن خلوت نشين غيب نيستم امّا آنچه نوشته‌ام و مي‌نويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است, خاصّه در اين زمانه که نشاط عيش را از همگان گرفته‌اند. و دراين راه پر خطر, نه چشم به منصبي دوخته‌ام نه مکسبي, بل همه آنها را درباخته‌ام. عشق به حقيقت جايي براي معشوق ديگري ننهاده است. و از کلام خشيت‌انگيز قرآن و خداي سبحان , اين يکي را بهتر از همه به ياد دارم که: تلک الدّار الآخرة نجعلها للّذين لايريدون علواً في‌الارض و لافساداً. والعاقبة للمتقّين1 و اگر مجال سخن فراخ‌تر بود و از منجنيق فلک سنگ فتنه نمي‌باريد و عقاب جور بال در همه شهر نگشوده بود و رهزنان گره بر زبان نبسته بودند, و اگر نبود عوامي عواميان و حرامي حراميان, "غير اين منطق لبي بگشادمي".
ليک از چشمِ بدِ زهر آب دم زخم‌هاي روح‌فرسا خورده‌ام

جناب آقاي بهمن‌پور
من همواره شما را به نيکخواهي و پارسايي شناخته و ستوده‌ام و نقدتان را گرچه منطقاً نمي‌پذيرم اخلاقاً ستايش مي‌کنم و اگر خال عيبي بر جمال تقواي شما مي‌بينم همانا همکاري شما با حکومتي است که ستمگريهايش دل عدالت را به درد آورده است و بر پيکر مشروعيتش زخمهاي عميق زده است. مگر از ذکر مبارک رفته است که "ولاتر کنوا الي الذّين ظلموا فتمسّکم النّار"2؟ از شما شنيده‌ام و مي‌دانم که شما اين حکومت را تنها حکومت شيعه جهان مي‌دانيد, و لذا حمايتش مي‌کنيد, امّا به گمان من, تنها معيار مشروعيت, عدالت است نه شيعيت و اسلاميت. و بهمين سبب اميدوارم در نقد دليرانه و پالايش طبيبانة سياست‌هاي عدالت آزار اين حکومت به مقتضاي ورع و اخلاق عمل فرمائيد و حال که صاحب اين قلم را به داشتن"تعصّبات سياسي" مذموم منسوب مي‌کنيد, خود از داشتن تعصّبات سياسي عدالت ورزانه پرهيز مکنيد.
والله ولي‌ّالتّوفيق

عبدالکريم سروش
  نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
دوست ارجمند جناب آقای دکتر سروش
از توضیحات کریمانه جنابعالی متشکرم. در زیر نکاتی را به عنوان تبیین و تکمیل عرایض گذشته و حاشیه‌ای پیرامون فرمایشات حضرتعالی تقدیم مي‌دارم.

1ـ چه خوش که در مجال این گفت‌وگو سخن به آل محمد(ص) رسید که مظلومان همیشه تاریخند، ودوستان به جهل و غلو بر آنان ستم روا داشته‌اند و دشمنان به کینه و حسد. ام یحسدون الناس علی ما اتیهم الله من فضله. و البته عجیب نیست، چرا که اصحاب نار و اصحاب جنت چگونه توانند منزلت کسانی را بشناسند که بر بلندای اعراف نشسته‌اند و «یعرفون کلا ً بسیماهم» (اعراف/46).

آنچه درباره غلو در جامعه امروز ایران فرموده‌اید زخمي ‌است بر سینه همه ما و انحرافی که بی‌شک علمای خاموش ما از آن باز خواست خواهند شد. اخیرا چنانکه دیدیم و شنیدیم برخی از بزرگان بر آن خروشیدند و بیاناتی فرمودند که امیدواریم تداوم یابد و فراگیر شود و کار به اصلاح گراید. اما واضح است که این نقیصه نباید موجب عکس‌العملی فزون از حد گردد و ما را به جفا در حق و منزلت راستین اهل بیت پیامبر وا دارد.

بدانچه فرموده‌اید بی کم و کاست معتقدم که امامان آل محمد علیهم السلام را «نه به مرتبه خدایی باید رساند و نه به مرتبه پیامبری. هر منزلت دیگری برای آنان» متصور است. البته اینکه دیگر سالکان را نیز در منزلت آنان شریک گردانیدید به دوراز‌اندیشه شیعه و شبیه به شریک کردن ائمه در پیامبری است که بعد از این در مورد آن سخن خواهم گفت. اما از قضا آنچه در منزلت ائمه از قلم مبارک جاری شده است عینا مضمون حدیثی است از امام صادق علیه السلام که هم شیخ حر عاملی و هم قطب الدین راوندی آن را در کتب خود آورده‌اند که «اجعلونا عبیدا مربوبین و قولوا فینا ما شئتم الا النبوه»، «ما را بندگانی بدانید مربوب پروردگار و پس از آن هر چه می‌خواهید در فضیلت ما بگویید جز نبوت». و البته اوهام کوته مرام ما کجا تواند که منزلت واقعی مقربان را دریابد وزبان الکن دنیاییان کجا رسد که فضلی را که پروردگار از رحمت خویش به قدسیان عطا کرده است توصیف نماید؟ به هر حال اگر در احادیثی نظیر آنچه جنابعالی نقل فرموده اید عبارت «الا النبوه» از قلم افتاده است چه بسا به جهت بداهت امر و وضوح مطلب بوده است.

امامان آل محمد علیهم السلام کراراً و با بیانهای مختلف توهم نسبت نبوت را از خویش دفع نموده‌اند و خود را معمولا به کسانی در قرآن تشبیه فرموده‌اند که پیامبر نبوده‌اند اما علم عظیم الهی داشته‌اند. همانند صاحب موسی که قرآن در شان او فرمود « آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما»، «از جانب خود او را رحمتی عطا کرده بودیم و از نزد خویش به او علمي آموخته بودیم» (کهف/65)، یا صاحب سلیمان که علمي از کتاب داشت، «عنده علم من الکتاب» و بواسطه آن معجزه‌ای عظیم پدید آورد (نمل/40).

این‌که فرموده‌اید امامان شیعه یا باید پیامبر باشند و یا مجتهد، به شهادت موارد بالا حصری نا سنجیده است. چنانکه می‌دانید قرآن حکیم مؤمنان را به دو دسته مقربین و اصحاب یمین تقسیم می‌کند که در علم و ایمان و مراتب معنوی و فهم امور دینی با هم تفاوت بسیار دارند. از مقربان نیز چهار گروه نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین در سوره نساء نام برده شده‌اند (آیه 69) که خداوند بر آنان نعمتی عظیم ارزانی داشته و آنان را علم و صفاتی ویژه عطا کرده است و ما هر روز و شب از خداوند مي‌خواهیم که ما را به راه آنان هدایت کند، «صراط الذین انعمت علیهم». نبیین همواره از میان صدیقین برگزیده مي‌شوند، اما تواند بود که صدیق پیامبر نباشد و همچنان امتیازات خاص خویش را داشته باشد. در قرآن از مریم به عنوان صدیقه نام برده شده است و با وجود آن‌که می‌دانیم ایشان پیامبر نبود، اما با ملائک سخن می‌گفت و با آسمان مرتبط بود. هر شأنی شما برای صدیقه بنی‌اسرائیل قائلید ما برای صدیقه اسلام، فاطمه اطهر، قائلیم و هر نامي‌ برارتباط او با عالم غیب می‌گذارید ما برارتباط صدیق امت محمد (ص)، علی بن ابی طالب و امامان صدیق از فرزندان ایشان با جهان ماوراء مي‌نهیم. صد البته همانگونه که نبیین در میان خود مراتب و درجاتی دارند، که «تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض» (بقره/253)، صدیقین نیزاینچنین‌اند، اما هیهات که اصحاب یمین را بر شناخت و فهم این مراتب راهی باشد یا آنکه بتوانند نبیی را از صدیقی، یا صدیقی را از شهیدی، یا شهیدی را از صالحی، باز شناسند، که این جزاز راه نص و تصریح الهی از هیچ راه دیگری معلوم کس نشود وآن سیمرغان لاهوتی هرگز شکار صیادان خام ناسوتی نگردند.

جناب دکتر! اساس‌اندیشه شیعه که بدون آن تشیع معنا و مفهوم خود را از دست می‌دهد، آن است که بعد از پیامبر اکرم امامانی منصوص از جانب پروردگار برای حفظ و صیانت از علم پیامبر در میان امت یکی پس از دیگری به حجیت قیام کردند. آن صدیقان حافظان علم پیامبر و مستحفظان شریعت بوده وهستند و بنا بر این عالم به تمام آنچه که بر پیامبر نازل شده بود مي‌باشند. نه علمي مکتسب از اجتهاد، که به قول جنابعالی اجتهاد معصوم از خطا تناقض است، بلکه علمي به فضل و الهام خداوند و به وراثت از پیامبر، چنانکه امام صادق (ع) فرمودند که «علم به میراث میرسد و عالمي ‌از دنیا نمي‌رود مگر آنکه کسی بعد از او مي‌ماند که علم او را مي‌داند» (اصول کافی/ج 1). «لئلا تبطل حجج الله و بیناته»، مبادا که دلائل الهی و نشانه‌های روشن او باطل گردد. و صد البته کسی که پاسداری از علم پیامبر به اوسپرده شده است باید به تمام آن علم وارد و واقف باشد و الا چگونه مي‌تواند آن را حفظ نماید؟ آن هم نه علمي ‌از سر اجتهاد و تفسیر بلکه نشأت گرفته ازحقیقت و یقین. و تنها از این طریق است که مي‌توانند حافظ و حیی باشند که از قواعد عرش بر قلب محمد فرود آمد وکژی‌هایی را که به دست مفسران به رأی و عالم نمایان بوالفضول پدید مي‌آید راست کنند. «هم موضع سره و لجأ امره و عیبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه»، «آنان جایگاه سر خدایند وملجأ امر او، ظرف علم پروردگارند و مرجع حکم او، پناه کتب الهی‌اند و کوههای استوار دین او. به واسطه آنان خمیدگی پشت دین را راست نمود و لرزش‌های ارکان آن را آرام کرد» (نهج البلاغه/خطبه 2).

این امر صد البته با خاتمیت پیامبر منافاتی ندارد، زیرا هر چه هست بواسطه پیامبر اکرم است، و ایشان حافظانند نه دریافت کنندگان و شارحانند نه شارعان. آنچه از علوم الهی نزد ائمه هدی موجود است همه از طریق پیامبر و آنچیزی است که بر حضرت ایشان نازل شده است و علم بیشتری پس از ایشان بر کسی نازل نخواهد شد. از این روی وقتی که آن عالم یهودی علم علی (ع) را بزرگ شمرد و سؤال کرد که آیا شما پیامبرید، فرمود: «ویلک انا عبد من عبید محمد»، «وای بر تو، من بنده ای از بندگان [علم] محمدم» (کافی/ج 1).

و اما انکار نمي‌کنم که نیل به درجات قرب الهی برای همگان ممکن و میسور است، اما چنانکه امیرالمؤمنین فرمودند: «لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا، هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفیء الغالی وبهم یلحق التالی، و لهم خصایص حق الولایه و فیهم الوصیة و الوراثه»، «کسی از این امت به آل محمد قیاس نشود و آنان که ریزه خوار نعمت ایشانند هرگز با آنان برابر نگردند. آنان اساس دینند و ستون یقین، زیاده روان باید به سوی آنان باز گردند و عقب افتادگان به ایشان ملحق شوند. و آنان را ویژگی حق ولایت است و وصیت و وراثت از آن ایشان (نهج البلاغه/خطبه 2). «افمن یهدی الی الحق احق ان یُتبع ام من لا یهدّی الا ان یُهدی فما لکم کیف تحکمون» (یونس/35).

تعریف امامت در شیعه چیزی جز آنچه در بالا عرض شد نیست، و اگر جنابعالی تعریف دیگری برای امامت یا تشیع سراغ دارید خوب است بیان بفرمایید. هیهات که این مقال مختصررا مجال بحث‌های دقیق کلامي‌و استشهادات عقلی و نقلی نیست ونمیدانم پشتوانه توهم جنابعالی درتعارض ولایت و مهدویت با خاتمیت چیست؛ اما پشتوانه عرایض این حقیر صدها حدیث معتبر و هزاران کتاب کلامي‌و حدیثی و تفسیری و فقهی است که از قرن دوم هجری تا این زمان توسط علمای شیعه نگاشته شده است.

گمان نمي‌کنم که از آن کتب بی اطلاع بوده یا نظیراین سخنان را قبلا نشنیده باشید، ویا این دلائل واضح در انبان ذهن وقاد شما ذخیره نشده باشد. اما نمی‌دانم بر سر سروش ما چه آمده است که همه این معارف را به دست فراموشی سپرده است. نمیدانم مفسر خطبه متقین ما در کتب کلام جدید مسیحیان و فلسفه غربیان چه خوانده است که اینک در پی قطع کردن رابطه زمین و آسمان برآمده است. نمي‌دانم اوکه برای اولین بار حدیث «انّ امرنا صعب مستصعب، لا یحمله الا عبد مؤمن امتحن الله قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الا صدور امینه واحلام رزینه» (نهج البلاغه) را در گوش ما خواند،اینک پر و بال‌اندیشه اش به کدام جهت گشوده شده است که به نام اصلاح دینی عزم بر شکستن پر و بال دین و مذهب و ایمانیان کرده است. نمیدانم، جز آنکه بغض در گلو بشکنم و حسرتی بر آنچه از دست رفته بخورم و آنچه را مي‌نویسم با قطرات اشک بدرقه نمایم... و دعایی از عمق جان برای دوستی عزیز و قدیمی.

2ـ مطالب بالا وقتی در زمان حاضرموضوع پیدا میکند که معتقد به وجود امام و مستحفظی معاصر باشیم که «مهدّی من عندالله» باشد، و اصل اصیل تشیع، یعنی امامت را تداوم بخشد. «و جعلها کلمة ً باقیة ً فی عقبه لعلهم یرجعون»، «و آن را کلامي‌باقی در نسل ابراهیم قرار داده باشد که [مردمان به سوی خدا] باز گردند» (زخرف/28).

چنانکه خوانده‌اید راویان بزرگوار اهل سنت در صحاح خود از پیامبر اکرم روایت فرموده‌اند که «لا یزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه»، «اسلام تا دوازده خلیفه در آن است، پیوسته عزیز است»، یا « لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعه و یکون علیهم اثنی عشر خلیفة کلهم من قریش»، «دین پیوسته تا قیامت بر پاخواهد بود و بر آنان دوازده خلیفه است که جملگی از قریش‌اند». وعبارات فراوان دیگری از این دست. هر چند در تفسیر این روایات بر طبق مذهب اهل سنت مشکلات فراوان وجود دارد، اما ابن کثیر در تفسیر خود «مهدی مبشر» را یکی از این دوازده خلیفه میداند. اعتقاد به مهدی علیه السلام اعتقادی است شایع و راسخ دربین اکثر قریب به اتفاق مسلمین و اتفاقا کسانی هم که احیانا آن را انکار کرده‌اند نه به علت ضعف روایات و کمبود دلائل و مدارک بوده است، چرا که از این حیث خللی بر آن وارد نمي‌توان کرد، بلکه معمولا علل سیاسی و اجتماعی داشته است، و این دقیقا همان رویکردی است که جنابعالی در این مسئله در پیش گرفته‌اید.

این‌که این حقیقت در طول تاریخ مورد سوء استفاده یا حسن استفاده سیاستمداران و‌اندیشمندان و نظریه پردازان قرار گرفته است، مسئله‌ای است تاریخی ـ اجتماعی و همانگونه که فرموده‌اید شایسته هر گونه تأمل و تحلیل. تا آنجا که معلومات تاریخی این حقیر یاری مي‌کند، اولین جریانی که به استفاده سیاسی از این اعتقاد پرداخت، جریان کیسانیه در قرن اول هجری بود، و پس از آن بنی عباس و زیدیون و فاطمیون، تا برسد به کسانی که درقرون نوزدهم و بیستم در آفریقا و آسیا و حتی اروپا به استفاده از این نام پرداختند، و در اواخر قرن بیستم نیز کسانی مسجد الحرام را به این نام اشغال کردند و امام آن را به قتل رساندند. و البته جنابعالی نیز تحلیلی را از زمان صفویه تا به امروز، در محدوده جامعه ایران در این خصوص ارائه فرموده اید. اما آیا استفاده وسیع جریانات سیاسی و اجتماعی از این مفهوم، از صدر اسلام تا به امروز، خود شاهد صدقی بر ریشه دار بودن و اصیل بودن آن نیست؟ و آیا اینکه هر کس داعیه ای در اسلام داشته است سعی کرده آن را به نام مهدی به مردم بباوراند خود دلیل بر آن نیست که این مفهوم یکی از اعتقادات اساسی و غیر قابل انکار در بین مسلمین بوده و هست؟

از سوی دیگر آیا یک اعتقاد دینی را می‌توان تنها بر اساس بازتاب‌های سیاسی و اجتماعی آن ارزش گذاری کرد؟ آن هم بازتاب‌هایی که بنا به علائق و سلائق مختلف الی ما شاءالله قابل تفسیر و تأویل است؟ چنانکه مي‌دانیم و مي‌دانید، کسانی پیش از این سعی کرده‌اند اصل دین را و حتی اصل اعتقاد به خدا را به همین شیوه که جنابعالی در مورد مهدی (ع) به کار برده‌اید، محکوم و منکوب کنند و ازطریق «بیان ربط منطقی بین‌اندیشه‌ها و پیشه‌ها» حق‌ترین حقیقت عالم یعنی پروردگار متعال را انکار نمایند. مگر مارکس همین روش را به کار نبرد و مگر جمله معروف و مشهور «دین افیون توده‌هاست» از همین قاعده بیرون نیامد؟ بخوانید «مهدی افیون توده‌هاست» و نام گوینده را عوض کنید و خود قضاوت بفرمایید، «کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا».

علاوه بر این اگر یک اعتقاد تا این حد ساکت و خاموش و بیطرف است که هم مي‌توان از دل آن «بی عملی سیاسی» درآورد، هم «ولایت مطلقه فقیه»، هم مي‌توان «مذهب اعتراض» از آن ساخت و هم «مذهب انقراض» آیا نمي‌توان از آن «دادگری دموکراتیک» بیرون آورد؟ آیا حضرتعالی ننوشته اید و تبلیغ نکرده اید و به همگان نیاموخته‌اید که بین «هست‌ها» و «بایدها» ربط منطقی وجود ندارد، و از یک حقیقت و واقعیت عینی ممکن است ده‌ها نتیجه ارزشی و اخلاقی و اجتماعی گرفت؟ آیا در این فکر خود تجدید نظر فرموده‌اید؟ اگر پاسخ منفی است آیا سزوار است بفرمایید که «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحه‌سازي ايدئولوژيک مي‌انجامد»؟ و بعد «آن نگين سليمان» را که نه گاه‌گاه بلکه همیشه «بر او دست اهرمن باشد» به هيچ نستانید؟

3ـ حضرتعالی چنان از تحلیل اقبال لاهوری از «نعمت خاتمیت» سخن می‌گویید که گویی جشن ختم دین را گرفته‌اید نه ختم نبوت را، و «اعلام ختمیت» را چنان به «آغاز رها سازی عقل انسانی» و «به خود وانهادگی» آن تفسیر فرموده‌اید که خواننده فرمایشات خود را بی اختیار به یاد جریان‌های روشنفکری قرن هیجدهم و نوزدهم اروپا مي‌اندازید. هیهات که «راه طی شده» مي‌روید و آزموده مي‌آزمایید، آن هم در موضوعی مع الفارق.

از کی تاکنون انبیا، ضد عقل شده‌اند که ختم نبوت مساوی است با آزاد سازی عقل؟ آیا توصیه‌هایی را که در قرآن و تورات و انجیل و دیگر کتب آسمانی به تعقل و تدبر و تفکر شده است در هیچ کتاب اخلاقی دیگری سراغ دارید؟ و آیا دین برای خرد و‌اندیشیدن و عقل استقرایی یا قیاسی سقفی معین کرده است؟ آیا «در آمدن عقل استقرایی ـ تجربی» مربوط به دوران بعد از اسلام است که از آن پس «تکیه انحصاری برغریزه (وحی) را متوقف کردند و خاک تاریخ از پروردن پیامبران عقیم شد»؟ پس آیا مصریان باستان که آن تمدن شگفت انگیز را بنا نهادند یا بابلیان قدیم که رصدهای نجومي‌شان مبنای علم ستاره شناسی گردید از عقل استقرایی بی خبر بودند.

عزیز محترم! با شناختی که از شما دارم باور دارم که آنچه مي‌گویید «از سر درد دین و برای درمان دلها است»، اما شما نیز باور کنید که آنچه مي‌گویید دل‌های مؤمنین را به شدت آزرده مي‌کند و گروهی را مجذوب شما مي‌کند که نه درد دین دارند و نه درد آخرت و تنها همشان همّ دنیاست و تنها فکرشان یافتن دستاویزی است برای کوبیدن دین. در اصلاح دینی همواره کسانی موفق بوده‌اند که با پای فشاری براصول بنیادین دین سعی در از بین بردن خرافات و پیرایه‌ها و زشتی‌هایی که معمولا با تمسک به دین توجيه مي‌شود داشته‌اند، و سعی کرده‌اند روحی جدید در کالبد دین بدمند. به نمونه این افراد در جهان تسنن مي‌توان به امام محمد غزالی و شاه ولی الله دهلوی و در مذهب اهل بیت به علامه حلی و امام خمینی اشاره کرد. البته به خوبی واقفم که به جهت مسائل سیاسی هنوز زود است در این باب در باره خمینی قضاوت نمود، اما از عمق جان معتقدم که هم در فضای سیاسی زده روشنفکری جامعه ما وهم درمحافل تحجر گرای دینی ما جفایی به این مصلح پیرعارف پیشه مي‌رود که مپرس.

جناب سروش! اگر قصد اصلاح دینی دارید، به عنوان برادری کوچک دستتان را به گرمي‌مي‌فشارم و در حد غلام و خدمت گزاری ناچیز در این مسیر با شما همراهم. اما اگر غرض چیز دیگری است ومنظور شما، آنچنانکه از محتوای سخنانتان مي‌فهمم، ترویج معنویت منهای دین است، به همه دوستان ایمانی توصیه مي‌کنم که به دنبال این شعار خوب صورت وخراب سیرت نروند، چرا که معنویت منهای دین خوابی واهی و خیالی باطل بیش نیست و آنان که در غرب آن را تجربه کردند، هم دین را ویران کردند و هم معنویت را. و انّ شیئا هذا آخره لحقیق ان یُزهد فی اوله.

4ـ در باب مردم‌سالاری بنده معتقد به «استخراج دموکراسی از متن تعلیمات اسلامی» نیستم، اما معتقدم که مي‌توان دموکراسی ای ساخت که با تعلیمات اسلامي‌ وافق افتد و لذا در این ماجرا با شما هم داستانم که «لازمه اخذ دموکراسی ترک مسلمانی نیست». اما نمي‌دانم که آیا در «جبهه» شما هستم یا نه، چرا که واژه دموکراسی نظیر واژه آزادی تا حد زیادی کش دار و سیال است و از این رو نمي‌دانم شما از کدام نوع آن سخن مي‌گویید.

بنده معتقد به دموکراسی روشی هستم نه دموکراسی ارزشی، و معتقدم که مردم‌سالاری را مي‌توان به عنوان یک روش برتر برای اداره امور کشور در چارچوب آموزه‌های اسلام به کار گرفت. واین همان چیزی است که در مقابل مردم‌سالاری لیبرالی بر آن نام مردم‌سالاری دینی نهاده‌اند.

در مردم‌سالاری ارزشی به مجموعه ای از اصول و ارزشها تکیه مي‌شود که عمیقا از سنت تفکر لیبرالی تأثیر پذیرفته است و همگام با تحولات تاریخی لیبرالیسم صیقل یافته است. امروزه اموری نظیر پلورالیسم اخلاقی و مذهبی، سکولاریزم و عدم دخالت دادن مذهب در سیاست،احترام به آزادیهای فردی حتی در امور غیر متعارف، و در نظر گرفتن آزادی و استقلال فردی به عنوان برترین فضیلت اجتماعی، مجموعه ارزشهای دموکراتیک را تشکیل مي‌دهد. مدافعین رویکرد ارزشی به دموکراسی فقط و فقط در صورتی که این ارزشها در جامعه محقق باشد، آن را مردم‌سالار مي‌دانند.

در مقابل، دموکراسی روشی به علت فقدان بار فلسفی و ارزشی خاص توان آن را دارد که در قالب‌های متنوعی ظا هر شود و با ایدئولوژی‌ها و فرهنگ‌های سیاسی گوناگون سازگار افتد. مردم‌سالاری دینی بر این اساس استوار است که دموکراسی به مثابه یک روش قابلیت آن را دارد که در چارچوب اصول و ارزش‌های اسلامي‌ مهار و کنترل شود. به تعبیر دیگر همچنان که لیبرال‌ها دموکراسی را در چارچوب مکتب لیبرالیسم و ارزش‌های خاص آن مهار کرده‌اند، جامعه اسلامي‌نیز حق دارد که از این روش برای سامان امور سیاسی و اجتماعی خویش سود جوید.

بنده معتقدم که آموزه‌های اسلام نه تنها مانعی بر سر راه استفاده از این روش ایجاد نمي‌کند بلکه اگر فرهنگ سیاسی اسلام به درستی درک و بازخوانی شود، مشتمل بر عناصری است که استفاده از این روش را تأیید و تأکید مي‌کند و بر مشارکت مردم در حیات اجتماعی و سیاسی و دخالت و نظارت آنان در امور کلان جامعه صحه مي‌گذارد.

اما کار دشوار و طاقت فرسا در اینجا تعریف دقیق آموزه‌های اسلام و نیز انتخاب روشی از دموکراسی است که با آن جفت و جور شود. و این البته پروسه ای است طولانی قرین با آزمون و خطاهای دشوار و فرساینده که نیازمند صبر و حوصله و حلم و بردباری است، و با قهر و غضب و عتاب و خطاب این کار به سرانجام و این بار به منزل نمي‌رسد.

می‌فرمایید که «لبّ کلام» جنابعالی در باب دموکراسی و اسلام آن است که «تمدن اسلامي‌ تمدنی فقه محور است و از فقه سالاری تا دموکراسی که قلبش قانون سالاری است، فاصله چندانی نیست»، و «نا رسایی نظام فقهی البته در این است که تکلیف‌اندیش است نه حق‌اندیش. و لذا داروی شفا بخش حق را باید به این‌اندام نیم مرده تکلیف‌اندیش تزریق کرد تا تندرستی و چالاکی دموکراتیک پیدا کند». اما جناب سروش ! مگر این‌اندام نیم مرده به تعبیر جنابعالی، با مشت و لگد و تحقیر زنده مي‌شود؟ گیرم که سخنان شما بی کم و کاست درست باشد، در نهایت چه کسانی باید این مریض را درمان کنند و کدام گروه باید به داروهای شفابخش آنان را مدد رسانند؟ آیا غیر از آن است که فقها باید قانع شوند تا بتوانند اصول فقه جدید بنویسند و‌اندیشمندان آنان را با ایده‌ها و‌اندیشه‌های نو یاری دهند؟ مطمئن باشید با تندی به فقها عتاب کردن و با تحقیر و تحکم در باب فقه سخن راندن این کار را به سامان نمي‌رساند.

5ـ و اما حدیث عدالت و حکومت و رکون به ظالمین.
قلم اینجا رسید، سر بشکست.
دوست نداشتم این گفت‌وگو به مسائل سیاسی آمیخته شود، نمي‌دانم چه باید بگویم و از کجا شروع کنم. چنانکه مي‌دانید بنده سال‌هاست که درانگلستان مشغول تربیت طلاب علوم دینی انگلیسی زبان و تدریس در دانشکده علوم اسلامي‌هستم واگر این امر اعانت به ظالمین است، پس لابد همه اساتید دانشگاه در ایران و همه مدرسین حوزه علمیه اعانت گر ظلمند. شاید اگر در یکی از دانشگاه‌های دولتی انگلیس تدریس مي‌کردم و حقوق از دولت فخیمه مي‌گرفتم، کارم نه تنها اعانت به ظلم نبود بلکه خدمت به علم وعدالت هم محسوب مي‌شد.

بنده از اموری که در ایران بر شما گذشته است، بی اطلاع نیستم و ازخشونت‌ها و سوء رفتارهای جاهلانه برخی گروه‌های افراطی با شما آگاهم و آن را به شدت محکوم کرده و مي‌کنم، و دوستان و دشمنان شما شاهدند که علی رغم مخالفت با برخی نظرات شما، در هر مجلس و محفلی ازجنابعالی و حسن نظرتان دفاع کرده ام و انزجار خود را از آن اعمال زشت ابراز نموده‌ام. اما جناب دکتر! آیا تا این حد هم انتظار ندارید برای اصلاح طلبی‌های حاد و جراحی گونه خود، که آن را هم مي‌خواهید بدون بی هوشی و با دردآور ترین شیوه انجام دهید، هزینه بپردازید و مي‌خواهید همه چیز را به گردن نظامي‌نو پا و در گیر هزار مشکل عملی و نظری بیندازید که از هر طرف توسط دشمنان غدار و قسم خورده احاطه شده است؟ دیگر اصلاح طلبان بیش از این‌ها بی مهری دیدند و بیش از این‌ها برد باری کردند و مهر ورزیدند.

ما مردم ایران عادت کرده ایم و به حکم عرق شیعی خود آموخته ایم که نزاهت و تقوا را دردوری جستن از حکومت ببینیم و آن را برای خود افتخار بدانیم. اما جناب دکتر! این نظام علاوه بر آنکه تبلور آرمانی بزرگ و دیرینه برای اکثریت مردم ایران است، تا آنجا که تاریخ به یاد دارد، مردمي‌ترین نظام ایران نیز هست، و اگر عیب و ایرادی هم دارد و بیماری و مرضی برآن عارض است، باید در مداوای آن کوشید، نه آنکه مداوا را در کشتن مریض دید. پس بیایید برای دستمالی قیصریه ای را به آتش نکشیم و برای چند فضله موش، انبار گندمي‌را ویران نکنیم، و به خاطر اینکه رنگ این بنا را دوست نداریم، بنیان آن را در نیاوریم. از این طفل نوپا نخواهیم که هنوز راه رفتن نیاموخته بدود، و هنوز پشتش قوی نشده بار گران بر دارد، آنگونه که غربیان مي‌کنند و به محض آنکه حکومتی مستقل و معارض با منافعشان شکل گرفت، هنوز در جای خود مستقر نشده و بر پای خود نایستاده، بالاترین معیارهای حقوق بشر و سخت ترین استانداردهای دموکراسی وشدیدترین هنجارهای سیاسی وقضایی واقتصادی و اجتماعی را به نام عدالت از آن طلب مي‌کنند. از یاد نبریم که غربیان هر نعمت و فضیلتی هم که دارند برای خود دارند، و برای ما جز دندان‌های تیز و چنگال‌های خونین چیز دیگری ندارند.

با شما موافقم که عدالت بالاترین معیار است و همه چيز را باید با عدالت محک زد. لذا به نام عدالت از شما مي‌خواهم که در باره این حکومت که خود در پدید آمدن آن همکاری مؤثر داشته اید و در استمرار آن مسئولیت‌های فرهنگی بزرگ بر عهده گرفته اید، عادلانه تر قضاوت نمایید. از ویران کردن این حکومت نه بهره ای نصیب مردم ایران مي‌شود، نه عدالت سود مي‌بیند و نه معنویت ارتقاء مي‌یابد. و آنان که از آن سود مي‌برند نه شما را قبول دارند و نه ایران را و نه اسلام و عدالت را. بنگر که را به قتل که دلشاد مي‌کنی.

وما اُبرّءُ نفسی انّ النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی.
محمد سعید بهمن‌پور
  نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

دکتر عبدالکریم سروش، روز دوشنبه 25 جولاي (3 مرداد) به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان پاریس در محل آمفی‌تئاتر دانشگاه سوربن به ایراد سخن پرداخت. در این جلسه که جمعی از ایرانیان و دانشجویان حضور داشتند دکتر سروش در ادامه سخنرانی چند ماه پیش خود در خصوص رابطه اسلام و دموکراسی به بیان نسبت میان تشیع و مردم‌سالاری پرداخت.

دکتر سروش در ابتدا گفت: اکنون در ایران حکومتی بر پا است که مبتنی بر تعلیمات شیعی حکومت می‌کند و فقیهان و شخص ولی فقیه و حاکم بالفعل تکیه بر نیابت امام زمان زده است و از جانب او حکومت را اداره می‌کند و از جانب او دستی از آستین قدرت بدر می‌آورد. قداستی برای حکومت و قدرت قائل است که برای سایر حكومت‌های غیر دینی قائل نیستند. سخن در سطح تئوریک رابطه میان تشیع و دموکراسی است. تشیع شاخه ای در مقابل اسلام نیست بلکه تشیع و تسنن دو تفسیر از اسلام هستند. بدون آنکه بخواهیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم تعدادی از صحابی پیامبر برداشتی از ایشان داشتند که اقلیتی به نام تشیع را پایه گذاشتند و بخش دیگری از صحابی برداشت دیگری داشتند که اهل سنت نام گرفت. هشتاد و پنج تا نود درصد مسلمانان سنی مذهب هستند وشیعیان اقلیت هستند.

دکتر سروش آنگاه با اشاره به مباحث طرح شده در سخنرانی قبلی خود در پاریس افزود: دو دوران را پشت سرگذاشتیم، یک دوران آنکه سخن از اسلام انقلابی می‌گفتند و متفکران ما وشاید روشنفکران ما و در صدر آنها مرحوم شریعتی بدنبال آشتی دادن اسلام و انقلاب بودند که الحق توفیق عملی پیدا کردند. ما اکنون این دوران را پشت سر گذاشتیم و دوره مبازات چپ و ضد کاپیتایستی انقلابها ظاهرا بسر آمده است و ارزش آکادمیک و مطالعاتی پیدا کرده و نقش پیشین خودش را در عرصه اجتماع ندارد.

یک دوره دیگری را نیز پشت سر گذاشتیم که در آن عده ای در کشورهای عموما اسلامی عربی و کمتر در کشور ما بدنبال استخراج دموکراسی از اسلام بودند یعنی می‌خواستند بگویند همان چیزی که در مکاتب لیبرال دموکراسی هست می‌توان از تعالیم اسلامی بیرون آورد و استخراج کرد. تعالیم ابولعلی موجودی و همچنین مرحوم بازرگان در میان ما بدنبال چنین مفهومی بودند بطور مثال آنگاه که قرآن از شورا سخن گفته ایشان از آن مجلس شورا و پارلمان برداشت می‌کردند و آنگاه که سخن از بیعت به میان می‌آمد حمل بر مفهوم انتخابات می‌کردند. می‌خواستند بگویند ما با داشتن مکتب اسلام به مکاتب دیگر نیازی نداریم. این همان نگاه ماکسیمالیتسی به دین است که در صدر اسلام می‌گفتند حسبنا کتاب الله. امروز این دوران را نیز پشت سر گذاشته ایم و من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده ایم که اجماع میمونی است که به ما می‌گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم. کوششها به جانب دیگری معطوف شده است. نسبت میان اسلام و مردم سالاری در سطوح بالاتری دنبال می‌شود، کار پیچیده تر شده است و بهتر می‌توانیم راه را ببنیم. اکنون باید به جاده اصلی برگردیم، جاده اصلی چیست؟ جاده اصلی تشخیص منفی است یعنی پاره اي از اندیشه‌ها را نباید دنبال کرد و اینکه برخی راهها بدنبال سراب است.


سروش در ادامه سخنرانی خود به تشریح ماهیت تمدن اسلامی پرداخت و افزود: تمدن اسلامی را باید تمدن فقه و حقوق بدانیم نه تمدن فلسفی. این فقیه پروری یک ذهنیت قانونگرا و قانون اندیش به تمام مسلمانان داده است که در واقع یک ذهن تکلیف اندیش به مسلمان داده شده است. مسلمانان در تمام زمینه‌ها باید به مقررات شریعت توجه نمایند، هنگام کار، استراحت، استحمام، خوردن و آشامیدن و سایر امور.

دکتر سروش در تبیین وجه فقه پروری تمدن اسلامی و اثرات آن گفت: فقه یک دانش تکلیف اندیش است اما سخنی از حقوق در آن به میان نیامده است. سن بلوغ، سن تکلیف هم گفته می‌شود اما هیچ سخن از سن حقوق به میان نمی آید. نمی گویم مفهوم حق از فقه غائب است اما کفه تکلیف بر حقوق در فقه میچربد. در حالی که جهان جدید آدمی را موجودی محق تعریف می‌کند. در واقع مقررات فقهی ما مقررات به معنی تکلیف بوده و هست و نه مقررات به معنی حقوق پس باید اینجا یک موازنه‌ای بین حق و تکلیف ایجاد شود. ما باید این توازن را برقرار کنیم.

این روشنفکر مسلمان در ادامه سخنرانی خود به ذکر وجوه متمایز شیعه و سنی پرداخت و گفت: تشیع مشترکات زیادی با اهل تسنن دارد اما در اینجا باید به اختصاصات آن توجه نمود. دو مفهوم کلیدی خصوصیتی به تشيع می‌دهد که با آن درجه از غلظت در جهان تسنن وجود ندارد. اول خصلت ولایت است یعنی آن خصوصیتی که در پیامبر بود ادامه پیدا می‌کند و با مرگ پیامبر پایان نمی پذیرد آنهم در افراد معین نه در همه افراد. در میان شیعیان این اولیاء الهی نام برده شده اند همانها که امامان شیعه نامیده می‌شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده شده تقریبا برابر با شخصیت پیامبر که می‌توانیم بگوئیم مفهوم خاتمیت پیامبر را دچار تزلزل کرده است. این نکته بسیار مهمی است که ما چه شیعه باشیم یا نباشیم باید تکلیفمان را با آن مشخص بکنیم. قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته ای است که نمی توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است.

سروش آنگاه به بیان منابع فقه نزد شیعه و سنی پرداخت و گفت: ابوحنیفه اعتقاد داشت که کل احادیث صحیح از پیامبر به بیست حدیث نمی رسد و یک دانش فقه به این عظمت بر اساس هفده حدیث از پیامبر و آیات قرآن که آنهم در زمینه‌های فقهی بسیار محدود هستند بنا نهادند در واقع منبع دیگری وجود نداشت قرآن به علاوه روایات موثق از پیامبر. به همین دلیل فقه اهمیت زیادی پیدا کرد.

اما وضع در شیعیان متفاوت بود و منابع نزد ایشان بسیار نامحدود و بی پایان بود یعنی وقتی از امام حسین، امام جعفر صادق و امام باقر روایتی را می‌شنیدند یعنی خود پیامبر گفته بود. از نظر شیعیان امام صادق و سایر ائمه فقها نیستند و رأی فقهی نمی دهند کلماتی می‌گویند که عین حکم الهی است و همان رفتار با آن می‌کنند که با کلمات پیامبر و قرآن می‌کنند، هیچ فرقی از این جهت وجود ندارد. البته شیعیان نمی گفتند که امامان شیعه مورد و محل وحی قرار می‌گیرند ولی تعبیری دیگر بکار می‌برند و می‌گویند اینها محدث و مفهم هستند یعنی یک جوری حقایق را به ایشان می‌فهمانند آن شکلش را نمی گفتند اما اسم وحی هم نمی آوردند، برای اینکه متمایز بشوند از پیامبر. اما شأن و مرتبتی که برای امامان شیعه قائل بودند دقیقا همان شأن پیامبر بود یعنی مقام عصمت قائل هستند درست مثل پیامبر و سخن ایشان همردیف کلام پیامبر و قرآن می‌باشد. بدلیل آنکه ایشانرا حاملان ولایت الهی می‌دانند. اهل سنت هر حرمتی هم برای ابوحنیفه قائل باشند، وی را معصوم نمی دانند و وی را حامل ولایت الهی نمی دانند و هرگز او را مصون از انتقاد و اعتراض نمی‌دانند. غزالی منتقد ابوحنیفه بود و سخن ماندگاری گفت که ما باید همیشه آنرا به یاد داشته باشیم. غزالی گفت: تا آنجائی که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده اما از پیامبر که پائین آمدید «هم رجال و نحن رجال» آنها برای خودشان کسی بودند و ما هم برای خودمان کسی هستیم آنها برای خودشان حرفی دارند و رأیی دارند و ما هم حرف و رأیی داریم آنها را به رخ ما نکشید که مثلا ابو حنیفه چنین گفته شما دهانت را ببند، چرا؟ او صاحب اجتهاد بود و ما هم به قدر خودمان فکر می‌کنیم و صاحب اجتهادیم وعقلا و منطقا از نظراتمان دفاع می‌کنیم.

این یک تفاوت اساسی بین شیعان و اهل سنت است در مسئله ولایت و تعارض آن با مفهوم خاتمیت. این درکی که شیعیان خصوصا الان در این شیعه غلو آمیزی که در ایران هست این درکی که از ولایت دارند واقعا نفی کننده خاتمیت است. در ایران ما یک شیعه غالی یعنی اهل غلو داریم همان که مرحوم شریعتی می‌گفت شیعه صفوی و یک تفکر اخباری که اسم اجتهاد برده می‌شود اما چیزی جز تقلید در حوزهای علمیه به چشم نمی خورد.

تفاوت دیگر مفهوم مهدویت است که دنباله همان امامت و ولایت است. شیعیان اعتقاد دارند یکی از امامانشان همچنان زنده است و به نحوی در کارها حضور دارد. عوام اعتقاد دارند مجتهدین زیر عنایت آن امام غائب هستند و توسط او هدایت می‌شوند و از خطا نگه داری می‌شوند حتی اگر کسی به مسند مرجعیت رسید حتما نظر امام غائب با مرجعیت وی بوده است. الان در نزدیکی شهر قم روستایی است به نام جمکران که بر اساس یک خوابی که کسی دیده و امام زمان گفته که من در آنجا گاهی حضور دارم، مسجدی بنا شده است. این مسجد سال‌هاست که محل زیارت شیعیان است. پس از انقلاب توجه بی‌سابقه‌ای به آن مسجد شد تا حدی که خود قم تحت‌الشعاع این مسجد قرار گرفته است. چاهی در این مسجد هست که مردم نامه‌ها و عریضه‌های خودشان را برای آن‌که بدست امام زمان برسد در آن چاه می‌اندازند، اخیرا شنیدم این چاه پر شده است، این کار عوام شیعه است. البته وقتی می‌گویم عوام شیعه، علمای شیعه را هم جزو همین عوام می‌شمارم. زیرا اینها هم پیروی عوام می‌کنند و هم عوام این کارها را از ایشان یاد می‌گیرند. شما فکر نکنید هرکسی معمم است و روحانی است جزء خواص است نه اینطور نیست. اینها جزو عوام هستند منتها عوامی که گاهی امر بر خودش مشتبه می‌شود و گمان می‌کند عوام نیست و در جهل مرکب است. مرحوم مطهری می‌گفت، روحانیت ما عوامزده است، بنده معتقدم اینطور نیست، روحانیت ما عوامزده نیست، عوام است. عوامزده یک لغت محترمی است یعنی کسی که خودش عوام نیست ولی گرفتار عوام است در حالی که عوام گرفتار اینها هستند.

در هرحال نزد شیعه دوران طلائی تمدن اسلامی وقتی خواهد بود که آن امام غائب ظهور بکند و یک حکومت جهانی ایجاد بکند. البته همانطور که به یاد دارید یکی از شعارهای جمهوری اسلامی از ابتدا این بود که این نظام برپا شده است تا مقدمات ظهور آن امام غائب را برپا بکند و این پرچم را به صاحب اصلی او بسپارد. فقهای شیعه هر حکومتی فارغ از آنکه عادلانه باشد یا نباشد را غاصب می‌دانند.

دکتر سروش سپس برای تبیین بحث خود به یکی از آثار اقبال لاهوری اندیشمند مسلمان اشاره نمود و گفت: اقبال لاهوری کتابی دارد به نام «احیای فکر دینی در اسلام» فصل پنجم این کتاب در مورد نبوت است که پیامبر چه می‌کند و خلاصه حرفش این است که ختم نبوت به دلیل ظهور عقل استقرائی بشر است. تا قبل از ظهور عقل استقرائی پیامبران ظهورشان لازم بود. اما همین که مردم عاقل و بالغ شدند از حضور پیامبران بی‌نیاز شدند. ختم نبوت یعنی اینکه دیگر کسی حامل وحی از سوی خدا نیست و دیگر کسی اتوریته کلام پیامبر را ندارد. اقبال در شعر معروفش می‌گوید:
چراغ خویش برافروختم که دست کلیم
در این زمانه نهان اندر آستین کردند

اقبال می‌گوید که در زمانه ما چراغ کلیم در آستین مانده است و دیگر بیرون نمی آید و ما از چراغ کلیم الله نور نمی گیریم بلکه چراغ خودمان را باید روشن کنیم. اقبال در آن کتاب خودش می‌گوید: ختم نبوت یعنی آنکه ما رها هستیم از الهام آسمان، یعنی دیگر کسی نیست که بیاید و بگوید من از جانب خداوند با شما سخن می‌گویم فلذا روی حرف من حرف نزنید عقل نقاد و عقل استقرائی وقتی آمد در وحی بسته شد. در ادامه این بحث اقبال به مهدویت اشاره می‌کند که البته این بخش از کتاب اقبال به فارسی ترجمه نشده است. در همین بخش پایانی فصل پنجم اقبال به مهدویت اشاره می‌کند. اقبال در این بخش از کتاب خودش از ابن خلدون تقدیر می‌کند که وی تمامی روایات مربوط به امام غائب را نقل و سپس رد کرده است و می‌گوید چنین چیزی نداریم. اقبال ، ابن خلدون را تحسین می‌کند و می‌افزاید: اگر قرار باشد یک مهدی بیاید که همان اتوریته پیامبر را داشته باشد ما از فوائد خاتمیت بی بهره می‌مانیم. زیرا فلسفه خاتمیت این است که با خاتمیت آدمیان به رهائی می‌رسند اما اگر شما بگوئید که یک پیامبر صفت دیگری در آخرالزمان خواهد آمد که همان اتوریته پیامبر را خواهد داشت آنگاه آن رهائی تحقق نخواهد یافت. فلذا این سؤال و پرابلم از شیعیان باقی است که مهدویت را چگونه با اندیشه رهائی و دموکراسی می‌توان جمع کرد؟

نزد شیعیان هر حکومتی حتی همین جمهوری اسلامی که خودش را حق می‌داند آب و جارو کننده آن حکومت جهانی است، مقدمه ای است برای آن ظهور نهائی و جنبه موقت دارد و بیش از آنکه رعایت مصلحت عامه را بکند زمینه ساز آن وعده نهائی است. خیلی شبیه آن چیزی که در اسرائیل می‌گذرد و از این جهت مشابهتهای زیادی دارد. اسرائیلی‌ها در واقع بنایشان را بر همین گذاشته اند که در آخرالزمان مسیح می‌آید و در آن موقع بیت المقدس باید آماده شده باشد برای آن دوران. و یهودی‌ها دارند زمینه سازی می‌کنند بازگشت مجدد مسیح را. حكومت‌ها دو نوع بیشتر نمی توانند باشد ، یا حکومتی هستند که مال مردم هستند و مصالح کنونی مردم را تأمین می‌کنند یا حكومت‌هایی که نهایتا برای تحقق یک موعودی در آخرالزمان عمل می‌کنند و رسالت اصلی شان را آن می‌دانند.

چنین است که بین اندیشه دموکراتیک با اندیشه مهدویت و رقیق کردن خاتمیت یک تعارضی آشکار می‌شود. من سرنوشت آقای بازرگان را مصداق این تعارض باطنی می‌دانم. بازرگان که اولین نخست وزیر ج ا ا بود کاملا کسی بود که در غالبهای سکولار به حکومت و قدرت می‌اندیشید، یعنی قدرت غیر مقدس و حکومتی که آمده تا کار مردم را راه بیاندازد راه بسازد ، پل بسازد ، سد بسازد ، کارخانه بسازد و... ایشان در کانتکسی نخست وزیر شد که آنها کارشان و خودشان را مقدس می‌دانستند و خودشان را زمینه ساز یک موعود نهائی آخرالزمان می‌دانستند و شعارش این بود که «تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار». یک دیدی که به مصلحت عامه می‌اندیشید و یک دیدی که به زمینه‌‌سازی برای یک موعود تاریخی می‌اندیشد خیلی با هم تفاوت داشتند و جمع آن دو ناممکن است.

دکتر سروش در پایان سخنرانی خود نتیجه گرفت که تکیه بر عنصر قانون سالاری در تمدن اسلامی راه ما را به دموکراسی بسیار نزدیک خواهد کرد و آنچه که کم داریم مفهوم حق است که آن را هم از طریق جهاد فرهنگی باید وارد این بدنه عظیم تمدنی بکنیم.
سروش در ادامه به سؤالات حضار پاسخ گفت.

منبع: سايت دبش، به نقل از انجمن اسلامي دانشجويان در پاريس

  نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM