¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (4)
" بحثی مختصر از یک کتاب مرکز نشر وزارت خارجه "
در اینجا لازم است به یک حرکت جهت دار دیگر از سوی مرکز انتشارات وزارت خارجه اشاره گردد تا فضای مسموم حاکم بر علیه زبان و فرهنگ قوم ترک تا حدی روشنتر گردد .
مرکز انتشارات وزارت خارجه نظام جمهوری اسلامی کتابی تحت عنوان «مطالعاتی در باره تاریخ و زبان و فرهنگ آذربایجان» در سال 1379 شمسی به قلم آقای (فیروز منصوری) چاپ و منتشر کرده است . «سراسر کتاب تحقیر و اهانت به مردم ترک است و نویسنده برای اینکه خود را از این مسئولیت مبری کند آنها را نقل قول کرده که فلانی نوشته.
نویسنده در صفحه 385 آورده است ، ترک یعنی دست و صورت نشسته – دیگری ترک را «بی نماز و عرق خورده» نامند. ان دیگری ترک را معادل وحشی گری و یاغی می داند . و ان دیگر ترک را دور از ادب و فرهنگ می داند . یکی می گوید که ترک آن است که در کره [خانه باغ] و دشت زندگی می کند . و از شهر گریزان است نویسنده در جایی می گوید ده ترک به یک تربچه ، حیف آن تربچه . آقای منصوری در یک جای همین کتاب منتشر شده به نقل از ادوارد براون (سفیر وقت انگلیس) ؛ آذربایجانیها را بد اخلاق ، عبوس ، کند ذهن و با چشمانی تیره ، و موذیانه و ... معرفی می کند . نامبرده در صفحه 392 کتاب می نویسد : که قبلاً شغال ها در شهر پاسبانی می کردند و سگ ها در بیابان ، تا اینکه سگ ها با ترفندی خود را جایگزین شغال ها کردند. در پاسخ به شغال ها که آیا قصد ندارید از شهر بیرون بروید؟ گفتند یوخ یوخ یعنی نه نه ؛ زیرا سگ ها در اصل از ترکستان آمده اند و به زبان ترکی صحبت می کنند . در یک صفحه بعد نیز از براون نقل می کند که خداوند وقتی الاغ را آفرید ، الاغ به درگاه خداوند شکایت کرد که قبل از من ترک را آفریدی دیگر مرا چرا آفریدی؟ از طرف خداوند این جواب برای الاغ صادر شد : به درستی که ما تو را آفریدیم تا هوش و فهم تو در قبال آنها برجسته جلوه کند .
منصوری در جای جای کتاب همراه با اظهار نظرهای شخصی ، نقل و قولهایی می آورد که زبان کنونی آذری زمخت ، ناخوشایند ، خشن ، نظامی ، مغشوش ، معیوب ، مصنوع ، عامیانه ، روستایی و ... است چرا که اینها در اصل فارس بودند و به زبان دیگر (ترکی) صحبت کردن به ایشان سخت است .
در ادامه این موارد ذکر شده ، دو رویکرد دیگر کاملاً متفاوت در قبال زبان و اقوام ایران (فارسی – ترکی) ارزش اشاره کردن دوباره را دارد . از یک طرف نمایندگان مجلس و حاکمیت پخش یک برنامه تجاری را که نام آن کالا ترکی باشد ، اجازه نمیدهند . فوراً واکنش نشان داده و قانون وضع می کنند . از طرف دیگر اکثر قریب به اتفاق ارگانهای آموزشی – فرهنگی با حملات ، سیاه نمائیها و تیره و تار کردن زبان و قوم ترک ، تا حدی که اقتضا, کند در لفافه آموزش و طنز که تماماً به زبان فارسی است ، از زبان و قوم ترک ، یک تصویر معیوب ارائه می دهند . نتایج این فضا چه می شود؟
«مقایسه چگونگی انعکاس حکومت ترک ها و فارس ها در کتاب تاریخ سال دوم مقطع راهنمائی»
در اینجا برای اثبات ادامه حیاتمندی این روحیه سطحی و بخشی نگری غیر واقع بینانه ناسیونالیسم و پان فارسیسم به جای مانده از زمان پهلوی ، اشاره های لازم در این رابطه را خواهیم کرد. که این امر عموماً در رسانه های جمعی (رادیو تلویزیون) و کتب درسی آموزش و پرورش ؛ به طور عریان و یا نیم عریان قابل توجه هستند . نقاط اشاره شده که متاسفانه زیاد هم می باشند به غیر از اینکه دو قوم فارس و ترک را در مقابل هم دیگر قرار دهند و القا اینکه ترکان فاقد تمدن ، بدون بهره از مدنیت ، غیر ایرانی و ضد ایرانی هستند ، نمی توان نتیجه ای دیگری داشته باشند .
لازم به توضیح است در این جا کتاب تاریخ سال دوم راهنمایی را به عنوان نمونه ، مورد نقد قرار می دهیم. ناگفته نماند رسانه ها به ویژه کتب تاریخی در شکل دهی و شناخت قومی در فرد نقش موثر دارد . (محمد زاده ، 1380 ، ص 46). لازم به اشاره کردن است که از لحاظ تعلیم و تربیت کودکان دوران راهنمائی یکی از منفعل ترین و پذیراترین دوران عمر خود را از لحاظ شکل دهی به هویت و شناخت خود و جامعه می گذرانند.
در کتاب یاد شده دروس 5 تا آخر درس 6 که به آموزش حوادث دولتهای محلی فارسی اختصاص یافته ، با این عنوان شروع شده است : «تشکیل دولتهای مستقل در ایران». ولی در مقایسه ، از اول درس 7 که به تشریح حوادث حکومتهای ترکها بر ایران پرداخته ؛ عنوان درس را «تشکیل دولتهای ترک نژاد در ایران» نام گذاری کرده است . یعنی به عبارت ساده تر عنوان فصل اولی مربوط به حکومت های مستقل ، ولی عنوان درس های فصل دوم مربوط به حکومت های ترک ها که حکومت های غیر مستقل و غاصب القا شده است . و اما اصل بحث اینجاست که در متن درس های این کتاب ، در درسهای راجع به حکومت فارس ها که با عنوان یاد شده شروع شده است ، پادشاهان و شخصیت های تاثیر گذار وقت را بدون استثنا با صفات پاک و خوب و دور از هر بدی و اشتباهی به تصویر کشیده است. ولی در درسهای راجع به حکومتهای ترک نژاد بر عکس . در تحلیل اول ، صفات نسبت داده شده به حاکمان و در قسمت بعدی اوضاع و احوال همان زمان را از همین کتاب در اینجا می آوریم . قابل توجه است که تحلیلهای اول این تحقیق مانند خود کتاب ابتدا فارس ها و بعد ترک ها خواهد بود.
" طاهریان "
اعمال : طاهر ایرانی بود – مامون یکی از معروفترین سرداران خود به نام طاهر را امیر خراسان کرد.
اوضاع جامعه در زمان مربوطه : طاهر قصد داشت حکومتی مستقل تشکیل دهد . او اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام را تشکیل داد. طاهریان نظم و امنیت را در درون قلمرو خود و نیز مرزها بر قرار کرد . آنها به عمران و آبادانی و حمایت از کشاورزان علاقه داشتند . در زمان طاهریان کشاورزان به آسودگی زندگی می کردند .
" صفاریان "
اعمال : یعقوب مردی دلیر ، زیرک ، بخشنده و جوان مرد بود. عیاران گروهی بودند که طرفدار جوان مردی ، بخشش و کمک به ضعیفان بودند.
اوضاع : یکی از دلاوران سیستان بنام یعقوب خوارج [ترکان] را شکست داد و قدرت و آوازه ای بدست آورد. در زمان حکومت عمرو لیث قلمرو صفاریان بسیار گسترده شد.
" سامانیان "
اعمال : امیر اسماعیل سامانی مردی دلیر و عادل بود . به عمران و آبادی کشور توجه بسیار داشت . سامانیان به فارسی علاقه داشتند.
اوضاع : پدران اسماعیل سامانی با مرزداری و جنگ با ترکان بت پرست قدرت گرفتند. اسماعیل قلمرو سامانیان را بسیار گسترش داد. در زمان او دولت سامانیان به قدرت و وسعت چشمگیری دست یافت. سامانیان از وجود وزیران بزرگ چون بلعمی و جیهانی بهره مند بودند. این وزیران با خردمندی تمام دولت سامانیان را اداره می کردند... آنها به زبان فارسی علاقه داشتند . از شاعران و نویسندگان و دانشمندان حمایت می کردند . دولت سامانیان با نظم اداره می شد. بعد از چندی دچار مشکلات درونی بسیار شدند. پس از چندی فرماندهان بزرگ در کار وزیران دخالت می کردند که بیشتر این فرماندهان در اصل اسیران ترک نژاد بودند که به این مقام رسیده اند . [عامل اصلی درونی انحطاط سامانیان فارسی و ایران دوست ترکان اسیر قلمداد شده اند.]
علاوه بر مشکلات داخلی از مشرق نیز دولت ترک نژاد آل افراسیاب به قلمرو انان حمله کردند.[عامل بیرونی سقوط سامانیان علاقه مند به زبان فارسی ترکان هستند.]
" دیلمیان آل زیار "
اعمال : مرد آویچ از سرداران دلیر دیلمی بود . آرزو داشت که حکومت مستقل تشکیل دهد .
اوضاع : مرد آویچ چون تصمیم داشت حکومتی مانند ساسانیان ایجاد کند دستور داد بسیاری از آداب و رسوم عصر ساسانیان را دوباره احیا کنند.
" دیلمیان آل بویه "
اعمال : آل بویه با سپاهیان خود بغداد را فتح کرد و خلیفه را به زندان افکند. مشهورترین فرمانروای دیلمی عضدالدوله بود . در زمان او آل بویه بسیار قدرتمند بودند و تقریباً سراسر ایران را تصرف داشتند . او بیمارستان عضدی در بغداد را تاسیس کرد . در زمان آل بویه کشاورزی رونق فراوان یافت . ابو علی سینا دانشمند نامدار ایرانی در اواخر عمر ، وزیر یکی از شاهزادگان آل بویه بود.
ولی همچنانکه در اول این بخش گفته شد مبحث حاکمان و امپراطورهای ترکان در ایران را در همین کتاب یاد شده با عنوان ؛ «تشکیل دولتهای ترک نژاد در ایران» نامگذاری کرده اند و در مقدمه آورده اند : ترکان مجموعه ای «قبایلی» بودند که در نواحی دور دست آسیای مرکزی زندگی می کردند. وجه مشترک این قبایل «زبان ترکی» و «زندگی دامداری» بود.
" غزنویان "
اعمال : سلطان مسعود از کاردانی و تدبیر پدرش بهره ای نداشت.
اوضاع : مشهورترین فرمانروای غزنوی سلطان محمود غزنوی بود. او قلمرو غزنویان را گسترش داد. یکی از کارهای سلطان محمود لشکر کشی به هندوستان و غارت بتخانه های هندوستان بود. به دستور مسعود یکی از وزیران معروف غزنوی بنام حسنک وزیر به اتهام مخالفت با حکومت مسعود به قتل رسید . [خفقان بودن فضا] او علاوه بر لشکر کشی های متعدد به نواحی مختلف ایران به کسب فتوحات در ایران مشغول شد .
" سلجوقیان "
اعمال : سلجوقیان در جست و جوی چراگاه برای دامهای خود به تدریج وارد خراسان شدند . سلجوقیان از قبایل صحرا گرد بودند .
اوضاع : در دوران سامانیان قبایل ترک به ایران حمله ور شدند ولی شکست خوردند... در نتیجه فتوحات آلب ارسلان قسمت های بزرگ از آسیای صغیر به تصرف «ترکان مسلمان» در آمد . کشور پهناور سلجوقیان را وزیران کاردان و خردمند «ایرانی» [فارسی] اداره می کردند . سلجوقیان که خود از قبایل صحرا گرد بودند ، به خوبی می دانستند که اداره یک سرزمین پهناور با جمعیت بسیار و تمدن و فرهنگ پیشرفته بدون آشنایی به امور کشورداری میسر نخواهد بود.
مشهورترین وزیر سلجوقی خواجه نظام الملک طوسی بود . تصرف سرزمینهای بسیار و تاسیس دولت بزرگ سلجوقیان با وجود وزیران لایق ایرانی [فارسی] در دولت میسر گردید .
" خوارزمشاهیان "
اعمال : سلطان محمد پادشاهی مغرور بود .
اوضاع : دولت خوارزمشاهیان تا زمان محمد شاه به موفقیت هایی دست یافته بود ، اما بنیان های محکم و استوار نداشت .
" تیموریان "
اعمال : وی فرماندهی دلیر و در عین حال بی رحم بود . برای رسیدن به قدرت و گسترش قلمرو خودش از هیچ جنایتی روی گردان نبود .
اوضاع : تیمور در لشکر کشی هایش عده زیادی را می کشت و حاکمان محلی را مطیع می ساخت . تیمور در مجموع سه بار به ایران حمله کرد . طی این شورشها سراسر ایران و کشورهای اطراف را به خاک و خون می کشید . بسیاری از آبادیها را ویران می کرد . هنگامی که تیمور مرد ، شاهرخ جانشین پدر بود . شاهرخ چون تحت تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانی [فارسی] قرار گرفته بود بر خلاف پدرش آرامش طلب و به عمران و آبادانی علاقه داشت . (تاریخ سال دوم راهنمایی 1382 : صص 52-21 ) ناگفته نماند که این مطالب در مقاطع تحصیلی ابتدایی و دبیرستان هم به دانش آموزان یاد داده می شود .
اگر به صفات نسبت داده شده و اوضاع و احوال تشریح شده در فصلهای نامبرده هم به طور جداگانه و هم در مقایسه با یکدیگر نگاه کنیم ، ملاحظه می کنیم که تمامی صفات منزه و مثبت آسمانی به سلسله پادشاهان و حکمرانان محلی فارس نسبت داده شده است . و در این فصول ما نمی توانیم حتی یک صفت نسبت داده شده با عنوان منفی و سیاه به حاکمان یاد شده این فصل ها و درس ها که «تشکیل دولت های مستقل در ایران» نام دارد پیدا کنیم . وضع اجتماعی اقتصادی جامعه همان دوره ، با اوصاف رفاه ، آبادانی ، رونق ، خوشبختی مردم ، دانشمندان ، فتوحات و ... القا می شود . ولی بر خلاف دروس 6 و 5 در دروس 7 و بعد که از اول با نام «تشکیل دولت های ترک نژاد در ایران» شروع شده حاکمان با خود اصلاً و ابداً صفاتی مثبت به همراه ندارند ، چنانچه صفتی نسبت داده شود بر خلاف صفات نسبت داده شده ی فصول قبل ؛ از نوع خونریز ، بی رحم ، غارت ، چادرنشین ، بیابانگرد و ... است . و ضمناً اگر استثاً حاکمان این دوره تا حدی منسوب به اخلاق خوب باشند آن هم به برکت تاثیر فرهنگ ایرانی [فارسی] بوده و بعد منزه به این اوصاف گشته است . و گر نه همه پادشاهان این دوره به طور مستقیم یا غیر مستقیم دارای خلق و خوی بدوی ، غارتگر ، ضد ایرانی ، بی خبر از تمدن و مدنیت توصیف شده اند . این در حالی است ؛ که به گواهی تاریخ ، بزرگترین امپراطوری ها را بعد از اسلام در ایران ترک ها بوجود آوردند و اوج شکوفایی تمدن اسلامی – ایرانی در زمان زمامداری آنها بوده است .
پایان
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (3)
«سیاست های زبانی پهلوی دوم در قبال زبان ترکی»
در این قسمت تحقیق مناسب است به ایده های بعضی از روشنفکران و سیاستهای زبانی دولتمردان پهلوی دوم پرداخته شود.
«با روی کار آمدن محمد رضا شاه ، سیاست های رضا شاه تدام یافت . هر چند که محمد رضا شاه در ابتدای حکومتش ضمن تظاهر به دمکراسی خواهی ، در صدد بود تا سیمای مطلوبی از خود به جا گذارد . در نقل قولی از او آمده است که ما هرگز به تبعیضات نژادی و یا مذهبی و تفاوت بین رنگ و پوست افراد اعتقاد نداشته ایم . اما بعد از مدتی به مانند پدرش ... سیاست های ناسیونالیستی فارسی کردن جمعیت ناهمگون ایرانی را تعقیب می کرد.
به زعم محمد رضا شاه گروهای قومی تهدیدی برای دولت مرکزی و مانعی بر سر راه توسعه تلقی می شدند. بنا براین ضمن انکار تنوع قومی سعی نمود همه اقوام را بر پایه ویزگی های قوم پارس سازمانی دوباره بدهد . به عبارت بهتر وی همبستگی فرهنگی را در نابودی زبان های غیر فارسی می دید برای این کار آموزش زبان فارسی را اجباری کرد و استفاده از سایر زبان های ایرانی را در آموزش و پرورش ممنوع کرد . در ادامه این سیاستها ، ایالات کشور و مرزهای طبیعی موجود آنها از نو تقسیم شد که برای مدت زمانی فقط با شماره های اسمش ازآنها یاد می شد... بعداً اسم های مناطق غیر فارسی را با نام های فارسی اسم گذاری کردند [ اورمیه به رضائیه ، قره داغ به ارسباران ، عربستان به خوزستان ، سلطانیه به اراک و ... تغییر نام فارسی یافتند]. هدف از این کار کاهش حدالامکان هویت به یک گروه قومی و زبانی [فارسی سازی]، خصوصاً یک دولت بود. وجود گروههای عرب زبان در جنوب غربی کشور تقریباً انکار شد . آذربایجانیها و دیگر گویشهای فارسی اجازه چاپ و نشر نیافتند و زبان کردی رسماً به عنوان یکی از لهجه های فارسی توصیف شد و آن نیز اجازه چاپ و نشر نیافت ؛ (کاتوزیان ، ص 72). به طور کلی شاه همچون پدرش با استقرار دولت نوین و بهره گیری از ایدئولوژی ناسیونالیستی شاهنشاهی فارسی ادعای وحدت و تمامیت ایران را داشت.
ایدئولوژی و خط مشی هویت بخشی که در قالب تمسخر و تحقیر زبان و لهجه های قومی غیر فارسی ، نا دیده گرفتن ارزشها و اعتقادات مذهبی و دینی و تغییر خشونت آمیز پوشاک محلی از سوی دولت مرکزی اجرا می شد... ، موجب مقاومت هویت اهالی غیر فارسی و شکل گیری احزابی مثل دمکرات کردستان و فرقه دمکرات آذربایجان و.... شد. حزب دمکرات کردستان و آذربایجان که در پی سیاستهای تحقیر آمیز دولت در خصوص ایلات کرد و ترک ایجاد شده بود ، خواهان خودمختاری در چارچوب ایران و استفاده از زبان مادری در نظام آموزش و خواهان آزادی داخلی و خودمختاری و تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی بودند. (نادرپور ، صص 147-144).
«محمد رضا شاه در کتاب خود بنام «ماموریت برای وطنم » می نویسد: پدرم بر خلاف پادشاهان قاجار که از نژاد ترک بودند از خانواده اصیل ایرانی (فارسی) بود». [1]
عباس اقبال آشتیانی از دیگر طراحان سیاست زبانی دولت پهلوی در رابطه با زبانهای قومی غیر فارسی چنین گفته بود: «آمدیم به سیاست زبانی که دولت باید در داخله ایران معمول و مجری دارد... در باب دو زبان عربی و ترکی... دولت بیش از همه باید در یک امر بسیار مواظب باشد و شدید العمل باشد... مخصوصاً مامورین او نباید بگذارند که هیچ کتابی و روزنامه و مجله ای به این زبانها در خارج از ایران منتشر شود یا در داخل کشور و در بین مردم بخصوص اطفال مدارس منتشر شود». [2]
نامبرده در روزنامه اطلاعات در مقاله ای تحت عنوان «زبان در آذربایجان» می نویسد : «چه کسی آثار غنی و جهانگیر فردوسی ، سعدی ، مولوی و حافظ را با وراجی مهجور و ناهنجار غارتگران ترک عوض می کند.» [3]
«آشتیانی در جای دیگر در مقایسه زبان ترکی با زبان فارسی می نویسد: زبان فارسی درّ و گوهر است و ترکی ، خر مهر و خرفی است . زبان ترکی زبان ناقص است که وسیله تکلم ترکمانان بدوی ، غارتگر و بیابان گرد بوده است . در زبان ترکی شعر و ادبیاتی وجود ندارد که دنیا بپسندد ، ترکی زبان شکسته بسته ترکمانان است که نمی توان با آن اظهار ذوق و عرض و هنر کرد ». [4]
در اینجا مناسب است گفته شود که از اولین فرهنگ لغتها فرهنگ لغت «دیوان الغات الترک محمود کاشغری» است که از قدیمی ترین فرهنگ لغت های مشرق زمین است که در قرن دهم میلادی نوشته شده است. و اشعار فضولی ، نسیمی ، نباتی و ... سرشار از غنای مفهومی و ادبی است. علاقمندان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر به دیوان محمود کاشغری و اشعار محمد فضولی ، نسیمی و نباتی ... مراجعه نمایند. بدتر از همه اینها اظهارات توهین آمیز رضا شاه به ترک ها بود. چه توهین و تحقیر شرم آورتر از اینکه شاه یک مملکت بگوید چه معامله خوبی می شد اگر انجام می یافت... (انسان شرمش می آید از باز گفتن و باز نوشتن بقیه مطلب ) (جامی ، ص 249).
دکتر جواد هیئت در کتاب «سیری در تاریخ زبان و لهجه ترکی» در رابطه با سیاست های پهلوی در مورد زبان و فرهنگ ترکی چنین نوشته است : «در دوره پهلوی تئاتر آذربایجان که با سابقه ترین و پیشرفته ترین تئاتر شرق و ملل مسلمان بود به بهانه فارسی نبودن تعطیل شد... و بعد از واقعه شهریور 1320 و استعفای اجباری رضا شاه به علت ضعف حکومت مرکزی خفقان سابق از بین رفت... در سال 1324 به دنبال قدرت گرفتن فرقه دمکرات در این دوران ، زبان ترکی به موازات زبان فارسی در آذربایجان رسمیت یافت و تدریس به زبان مادری آغاز شد. دوران حکومت فرقه دمکرات بیش از یکسال نپایید. بعد از سقوط حکومت فرقه دمکرات نمایندگان دولت مرکزی به دستور تهران ، به بهانه کمونیستی بودن مطالب و نوشته ها ، کتب درسی را جمع آوری کرده و به آتش کشیدند . از آن پس انتشارات ترکی قدغن و زبان رادیو و مدارس منحصراً فارسی شد».(هیئت ، ص 264).
در رابطه با مواضع علامه دهخدا در این موارد نامبرده در لغت نامه مشهور خود تحت ماده آذربایجان ، پس از درج اطلاعات فشرده ای راجع به موقعیت جغرافیایی ، آب و هوا و ... در باره انگور های آنجا مطلب می نویسد . ولی در خصوص زبان ان سرزمین صرفاً می نویسد : زبان مردم آن شاخه ای از زبان فارسی موسوم به آذری بوده است . یا دکتر ناطق خانلری استاد زبان فارسی دانشگاه تهران که مدتی وزیر کشور کابینه اعلم هم بوده در مقدمه کتاب «زبان شناسی و زبان فارسی» می گوید: «وطن من این سرحدات سیاسی و مصنوعی نیست ، هر جا که فارسی صحبت می کنند ، میهن من است . یعنی به جای آذربایجان ، کردستان ، خوزستان ، شمال افغانستان و تاجیکستان وطن نامبرده است ».[5]
یرواند مورخ و ایران شناس مشهور معاصر ایرانی الااصل استاد دانشگاه نیویورک آمریکا در صفحه 200 کتاب خود «ایران بین دو انقلاب » می نویسد:
«اقدامات رضا شاه برای ایجاد وحدت ملی و یکپارچگی ملی نارضایتی های زیادی در میان اقلیتها و قومیتهای زبانی و مذهبی پدید آورد . سیاست بستن مدارس و انتشاراتی ها برای ترک زبانها بسیار زیانبار بود . ترک زبانهایی که بیشتر شهر نشین بودند و روشنفکر بومی خود را داشتند . بنابراین هنگامی که مدارس ، روزنامه ها و انتشاراتی های فارسی زبان جای مدارس روزنامه ها و انتشاراتی های ترک زبان آذربایجانی و دیگر قومیتهای زبانی را گرفت نارضایتی فرهنگی افزایش یافت».
دیوید نیسمال (Nissmall) معتقد است که «ضد آذری بودن وجه غالب سیاست تمرکز گرایانه رضا شاه (و محمد رضا شاه) بوده و دستور تاسیس سازمان پرورش افکار جوانان در همین راستا بوده است » (یرواند ، ص 177).
لوئین فاوست ، پژوهشگر بر جسته روسی می نویسد : «برخی از تلاشهای رضا شاه و محمد رضا شاه برای فارسی کردن منطقه و ممانعت از کاربرد زبان ها و لهجه های محلی موجب نارضایتی قومیتهای غیر فارسی شده و بعلاوه فارسی زبانها با تحمیل مغول خواندن زبان ترکی ، سعی در تحقیر و تضعیف آن داشته اند».[6]
*ادامه دارد*
1- نوید آذربایجان مورخه 2/4/80 ، ص6
2- مجله یادگار ، آشتیانی ، سال 2 شماره 603 ، تاریخ 1324.
3- اطلاعات ، روزنامه ، 3/7/1324 .
4- مجله یادگار به نقل از نوید آذربایجان 4/12/78 ، ص 4 شماره 83 .
5- نوید آذربایجان ، هفته نامه 24/12/81 .
۶- ایران و جنگ سرد ، نوشته فاو ست،ترجمه کاوه ، به نقل از نوید آذربایجان،مورخه ۲۴/۷/۸۰ ،ص۷.
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (2)
علاوه بر مستوفی استاندار وقت،رؤسای فرهنگ آذربایجان نیز در ترویج زبان فارسی کوشا بودند. محسنی رئیس فرهنگ استان آذربایجان زمان رضا شاه می گفت هر کس ترکی حرف می زند افسار الاغ به سر او بزنید و او را به آخور ببندید. ذوقی که بعد از محسنی به آذربایجان آمد صندوق جریمه ترکی حرف زدن در دبستان ها گذاشت تا هر طفل دبستانی آذربایجانی که ترکی صحبت کند جریمه شود.
شاهد مورد اعتماد و شرافتمندی که خود از دبیران دوره ذوقی بود چنین نقل می کند:
روزی هنگامی که میرزا قنبر نامی سر کلاس اول ابتدایی طیق معمول به بچه ها می گفت «آب» یعنی «سو» و نان یعنی «چورک» «بابا نان آب داد» یعنی «ده ده سو وردی» ، ذوقی که به همراه بازرسی از تهران آمده بود ، با مدیر مدرسه وارد کلاس می شوند. ذوقی پس از شنیدن نحوه تدریس میرزا قنبر از مدیر می پرسد چرا آموزگار شما ترکی صحبت می کند؟
مدیر توضیح می دهد که بچه ها معنی کلمات را نمی فهمند او کلمات را به ترکی تفهیم می کند ، ذوقی می گوید این درست نیست برای تفهیم کلمات ، آنها را باید به بچه ها نشان داد. آموزگار برای فهماندن معنی کلمه نان یک تکه نانی به آنها نشان دهد و برای تفهیم صدای خروس باید صدای خروس در بیاورد تا بچه ها فارسی را به جای زبان های مادری یاد بگیرند " (همان،248)
محمد علی فروغی معلم دربار پهلوی ، وزیر سابق عدلیه ، از مؤسسان اولین لژ فراماسونری رسمی سال 1909 در تهران ، سه دوره نخست وزیری رضا شاه و چندین دوره وزیر دربار رضا شاه ، (یرواند،ص153 ) و هم نخست وزیر محمد رضا شاه (جامی ، ص115) در خصوص سیاست حکومت مرکزی در قبال قومیتهای غیر فارسی از جمله ترکها می گوید: «اول اینکه باید خرسند و خوشوقت باشیم از اینکه قبلا به تعهدات راجع به جامعه ملل با هیچ مقام دیگر از دولت ایران به این موضوع شکایت کنند... ارامنه ، یهودی ، نصرانی (آشوری) چون عدد اینها قلیل است کمتر محل ملاحظه اند ، لیکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نباید غافل بود. حاجت به تذکر نیست که شمال غربی ما بسیاری از سکنه اش ترک زبانند (که این) موجب نگرانی بلکه مخاطره است ، برای متحد الجنس کردن ایران ، بهترین کارها نشر معارف فارسی است ، اما ان هم نه به طوری که محسوس شود (که) می خواهند آنها را فارسی کنند. [4]
سندی دیگر که گزارش آموزش و پرورش استرآباد (گرگان) به وزارت داخله در اردیبهشت 1305 می باشد، دیدگاه و نظر مقامات آموزشی و فرهنگی نظام پهلوی نسبت به زبان ترکی را نشان می دهد : «قسمت دیگر در حکم تسخیر روح تراکمه است ، ترتیب بسط معرف در صحرا و لزوم تربیت اطفال تراکمه و تبدیل زبان ترکی انها به پارسی است. در صحرا اشاعت معرف و زبان پارسی علاوه بر محاسن دیگر در سیاست تاثیر مهمی دارد، ارامش ابدی یموت ، اگر خواسته باشیم یموتستان نشده و با ترکمنستان خطرناک تازه تشکیل یافته روح یک جهتی پیدا نکند ، تنها راه خاع سلاح بدون تغییر روح طغیان تراکمه نمی شود... واجب است با بودجه کافی چندین باب مدرسه مجانی در قمیش تپه ، خواجه نفس ، آق قلعه ، گنبد کاووس ، اومچای و بعد به ضرورت در نقاط دیگر تاسیس شود. و فعلا پانزده نفر معلم ایران پرست ، آشنا به رموز سیاست و غیر مانوس با زبان ترکی از مرکز برای مدارس فوق انتخاب شوند. و یکی از موارد مهم ، پروگرام مدارس این باشد که هیچ درسی به زبان ترکی تدریس نشود. چندانکه به بسط معرف و تبدیل زبان ترکی به پارسی در صحرا ابرام کردیم ، برای بسیاری از مناطق دیگر استرآباد مانند رامیان ، حاجیلو و کوهساران هم که ترک زبانند باید این مقصود عملی شود.(ترکمن صحراسی،اقمیرات گورگنلی 1925-1916)
این سند گزارش آموزش و پرورش استرآباد (گرگان به شماره 923/2/1305) به وزارت داخله در تهران می باشد 1925-1916
بر گرفته از کتاب ترکمن صحراسی نویسنده اقمیرات گورکنلی (منبع سازمان اسناد ملی ایران)
فروغی در پیامی در مورد گسترش زبان فارسی می گوید : حاجت به توضیح نیست که نشر معارف ایران و زبان ایرانی [زبان فارسی] در آذربایجان و دور کردن مردم آن استان از خصوصیات غیر ایرانی [ترکی] چقدر لازم است با اینکه معلم دانا بسیار کم داریم تدریس در آذربایجان می ترسم مشکل باشد....
در هر حال راه این است که در مدارس ابتدایی شروع به تدریس را از تعلیم خط و قرائت بکنند و معلم باید بیش از هر کار با شاگرد مشغول گفتگو به زبان فارسی باشد [5]
ناگفته نماند نخبگانی چون ملک الشعرا ی بهار ضمن حمایت از اقدامات و رویه های مستوفی در قبال ترکان ایران و امثال وی ، (جامی ، ص263) طی مقاله ای تحت عنوان «حزب دمکرات آذربایجان» می نویسد:
....آقای مستوفی از بهترین و پاکدامن ترین ماموران ایران بود.... ملک الشعرای بهار در ادامه همان مقاله در رابطه با زبان ترکی ادامه می دهد : ... آمدیم بر سر لهجه های محلی و تدریس زبان ترکی .... می گویند که در سه ساله ابتدایی ترکی باشد... ای کاش مردم آذربایجان لااقل زبان تات های قفقاز یا فارسی گویان خود آذربایجان را به عنوان زبان اصلی احیا می کردند و ما خود را راضی می کردیم که زبان آذری یک لهجه قدیمی است و دوباره بدست فرزندان خود احیا می شد. وی در ادامه مباحث خود در رابطه با زبان ترکی می گوید: به کدام دلخوشی می توانیم راضی شویم که آقایان زبان تحمیلی فاتحان تاتار [6] را بر زبان اجداد و نیاکان ما رجحان می دهند؟ حال آمدیم و گفتیم که زبان ترکی لهجه آذربایجان است [زبان ترکی آذربایجانی را متفکری همچون ملک الشعرای بهار لهجه می نامد نه زبان!] بسیار خوب کسی حرفی ندارد ، این زبان مادری را کسی نمی خواهد از شما بگیرد ، اما آیا فکر کرده اید که دامنه زبان وسیع دری با ان همه ادبیات عالمگیر و آن همه کتاب های مفید و آن همه مفاخر تاریخی که فعلا نیز هموطنان شما در همه ایران به آن تکلم می کنند و استعدادهای عجیب و غریبی در خود آذربایجان از این زبان بروز کرده و می کند ، چه عیب دارد که باید در پی احیا زبانی بر آئید که نه سابقه ادبیات جهانی دارد و نه بزرگانی در علم و ادب می پرورد . (جامی ، ص 263).
مجله یغما از مجلات پر نفوذ دوران پهلوی دوم بوده که مرحوم جلال آل احمد در نوشته هایش مندرجات آن مجله را مستند قرار داده ، در این مجله آقای ناطق از نویسندگان مشهور آن زمان نقدهایی به عملکرد مستوفی در آذربایجان نوشته که برای تنویر بحث می آوریم . آقای ناطق به زعم خود موضع مترقیانه و انسان مدارانه می گیرد و در نقد کتاب «مستوفی و آذربایجان» ضمن تقبیح رویه های مستوفی و حاکمیت زمان خود در قبال زبان و قومیت ترک می نویسد : در جهان امروزی لازمه همزیستس جمعی از مردم گوناگون در یک کشور کنار گذاشتن بعضی از خودخواهی ها و همرنگ شدن در مسائل اساسی است. می توان دوباره زبان فارسی را در آذربایجان گسترش داد و هیچ ایرانی و آذربایجانی پاک نهاد هم آرزویی جز اینکه این زبان دوباره در آن خطه زبان محاوره گردد ، ندارد ولی راه وصول به این هدف روش آقای مستوفی نیست که ترک زبان بودن مردم را دلیل نقص خلقت آنان دانسته ، حقوق ایرانگری کمتری برای آنان قائل شد. عقیده بنده بر این است که مردم آذربایجان هر تعصبی که هم دارند باید آن تعصب را به نفع زبان فارسی و برای حفظ و حراست آن به کار بیندازند. زبان محلی امروزی را رخت عاریه ای بدانند که باید به تدریج به صاحبش پس داد . تغییر زبان محاوره و پذیرفتن زبانی پیشرفته مانند زبان فارسی نه کاری محال است و نه منافی تعصب های محلی. [7]
آبراهامیان در کتاب خود «ایران بین دو انقلاب» در صفحه 156 می نویسد : احمد کسروی اغلب مقالات خود را در آینده منتشر می کرد. و در کتابهای بسیار خود به همان موضوع یعنی گسترش زبان فارسی و جایگزین شدن آن به جای دیگر زبانهای ایران تاکید داشت . وی پس از قیام خیابانی ، نخستین اثر عمده خود با عنوان «آذری یا زبان باستان آذربایجان» را نوشت تا ثابت کند که آذری ، زبان اصلی زادگاه او بوده است که مهاجمان ترک از بین برده اند و بنابراین لهجه ترکی اکنون باید جای خود را به زبان فارسی بدهد. (یرواند ، ص 156)
پی نوشتها:
4- مجله یغما ، طهران ، 1340 ، شماره 7 ، به نقل از مجله وارلیق ، شماره 3-130.
5- شمس تبریز ، هفته نامه ، علی رضا صرافی ، شماره 169 مورخه 13/2/79 ، ص28 .
6- تاتار نام یکی از اقوام مشهور ترک ها می باشد.
7- یغما ، مجله تهران مهرماه 1344 ، ص14.
« سرگذشت یورغون »

سال شصت و پنج است و یورغون رفته تا خدمت سربازی خودش را انجام دهد او میداند که جنگ است و شاید بازگشتی نداشته باشد اما در انجام وظیفه در حفظ کیان وطن لحظه ای تردید به خود راه نمی دهد در این راه پدر و مادرش هم همایتش می کنند و پدر وقتی بدرقه اش می کند می گوید پسرم خدا به همراهت مواظب خودت باش اما از یاد مبر که وطن ناموس ماست تو به خاطر حفظ ناموس ما به جنگ می روی لحظه ای به خود تردید راه مده و لحظه ای از انجام وظیفه کوتاهی نکن این وطن با خون ملت اش محافظت می شود …
بعد سه ماه گذراندن آموزش مقدماتی در پادگان سراب که از بخت بد افتاده بود به زمستان شبه قطبی سراب یورغون یعنی آرتیست این داستان به جبهه اعزام می شود و بعد یک ماه آموزش تخصصی که پدافند هوایی بود یاد می گیرد که چگونه هواپیماهای دشمن را با موشک سام سه (سهند) بزند آموزش که تمام شد بردند که تقسیم کنند بردند پشت جبهه تا نسبت به نیاز واحدها تقسیم شوند اما مثل همیشه که یورغون شانس نداشته این بار هم بخت با او بنای سازگاری ندارد اعلام می شود که هیچ کدام از واحدها نیازی به سرباز پدافند هوایی ندارند افسر مسئول می پرسد که چند کلاس سواد دارد و یورغون جواب می دهد که دیپلم دارد افسر به لیست نگاه می کند و به درجه دار می گوید از لهجه اش پیداست که این هم ترک است اینرا ببر به دسته شناسایی که هم هیکل اش خوب است هم اینکه می تواند در ماموریتهای شناسایی عراقیها به دردمان بخورد چون که بعضی سربازان عراقی ترک هستند یورغون از همه جا بی خبر می رود داخل دسته شناسایی و می بیند که همه سربازانی که انتخاب شده اند می لرزند! و متوجه می شود که در ارتش به سربازان دسته شناسایی سربازان یک بار مصرف می گویند! چونکه به ندرت سالم باز می گردند یا روی مین می روند و یا اسیر کمین دشمن می شوند و یا… یورغون که برای هدفی مقدس آمده توکل بر خدا می کند اما این پایان کار نیست در داخل دسته شناسایی سربازی اهل آبادان است که هی اصرار دارد که با پسر خاله اش که به دسته مخابرات تیپ افتاده با هم باشند و به مسئول تقسیم التماس می کند که ما را از هم جدا نکن و بلاخره سرگرد راضی می شود که پسر خاله اش از دسته مخابرات به دسته شناسایی منتقل شود و یورغون به جای او برود به دسته مخابرات تنها سربازی که ترک زبان بوده همین یورغون بوده و بی سیم می زنند که بیایید سربازتان را ببرید و راننده دسته مخابرات میاید و یورغون را می برد به خط مقدم جبهه صدای توپ و انفجارهای گوناگون را که فقط در فیلم ها دیده بود از نزدیک می بیند و چند بار که یا ابولفضل می گوید باعث خنده همراهانش می شود که طرف آشخور است و تازه کار، خلاصه به دسته مخابرات سالم می رسند و میرود داخل سنگر می بیند که در سنگر بیست سرباز هستند که همه شان فارس زبان هستند هیچ همشهری و هم زبانی ندارد دلیلش هم این بوده که در مخابرات از سرباز ترک زبان استفاده نمی کنند چونکه سرباز ترک زبان پشت بی سیم و دستگاه تلفن با لهجه که حرف می زند باعث خنده می شود و دلیل دیگر هم اینکه در جواب دادن به فارسی با مشکل مواجه می شوند سرتان را به درد نیاورم داخل سنگر که می شود یکیشان می پرسد سرکار اهل کجا هستی تا یورغون جواب می دهد که اهل تبریز است و ترک ، همه یک صدا شروع می کنند به عرعر کردن! و چفتک انداختن! نگو که قبلا تمرین کرده بودند تا این بازی را بکنند آنها قهقهه سر می دهند و یورغون هم چشمهایش پر اشک شده و همینطور هاج و واج خشک اش زده مانده که چه بگوید و چیکار کند….
یورغون دلشکسته و غمگین به گوشه ای خزید و یواشکی گریه کرد به این که مگر ترک بودن جرم است؟ مگر چه فرقیست بین انسانی که ترک است با انسانی که فارس است کم کم به فکر فرو رفت که چگونه این فرق را از میان بر دارد تا باز دوباره ماجرای شب اول تکرار نشود بهترین چاره این بود که اول شروع کند به این که یاد بگیرد که با لهجه سخن نگوید و بعد شروع کند به اینکه فارسی را به خوبی حرف بزند و به قول معروف به وقت حرف زدن تپق نزند! و دیگر اینکه به یک بهانه ای یکی از همسنگرانش را گوشمالی دهد که حساب کار دستشان بیاید که با کی طرف هستند!
این گوشمالی دادن از همه کارها سهل و آسان تر می نمود چونکه شنیده بود که فارسان در دعوا کردن و مسائلی که با قدرت جسمانی سروکار دارد زیاد حرفه ای نیستند! یعنی این که زبان فارسها بر زور بازویشان می چربد! خلاصه این که یورغون داستان ما به کمین می نشیند که طعمه ای در خور بیابد و چنین شکاری را راحت به دست می آورد شب دوم به وقت شام خوردن یورغون از دوستان همسنگریش درخواست می کند که جایی هم برای او باز کنند تا او هم بتواند سر سفره بنشیند و یکی از میان آنها بانک بر می آورد که ترک خر مگر نمی بینی که جا نیست بتمرک یه جای دیگه غذایت را بخور و این کافی بود که دعوا شروع بشود و یورغون تمامی دق و دلی خود و اجدادش را بر سر آن بچه تهرانی مغرور خالی کند! کم می زند اما جانانه و از ته دل می زند اما مسئله اینجاست که بر خلاف انتظار یورغون هیچ کدام از دوستان و هم زبانان آن شخص از او حمایت نمی کنند یورغون از این کار خیلی متعجب است او انتظار این را داشت که همه به طرفداری از هم زبان خود بر خیزند اما این کار صورت نمی گیرد یورغون به این نتیجه میرسد که فارسان در عین همزبانی و تقریبا هم نژادی تنهایند…
عرض کنم خدمتتان که بعد از کتک کاری که کار بر عکس شده بود و یورغون از کتک زدن خسته شده بود اما افسوس از کسی که میانجی گری کند و به این غائله خاتمه بدهد! که آخر یورغون خودش تصمیم می گیرد که خودش خودش را جدا کند! و به کتک کاری پایان دهد همسنگر تهرانی در آخر به یورغون می گوید که به مولا قسم به ناموس زهرا قسم به جان مادرم قسم که تا فردا نمی گذارم که زنده بمانی من تو را می کشم تا حالا کسی جرعت نکرده که دست به روی من دراز کند هنوز از مادر زاده نشده کسی مرا بزند و من او را زنده بگذارم! یورغون را ترس در بر می گیرد آخر می داند که وقتی کسی قسم به جان مادرش می خورد حتما آن کار را خواهد کرد چون که خودش هر زمان که عهدی کرده به آن عهد وفادار بوده یورغون به فکر چاره می افتد که چه خاکی بر سرش بریزد آیا فرار کند؟ و یا پیشدستی کند و او را بکشد؟ درمانده و بیچاره شده است به بیرون از سنگر می آید تا قدم بزند و راه چاره یی بیابد هنوز اسلحه به یورغون تحویل ندادند و مانده که چطوری از خودش دفاع کند یورغون مطمئن است که دشمنش اسلحه دارد در این تفکرات سهمگین غلطه ور است که همسنگری به بهانه رفتن به دستشویی بیرون آمده به نزدش میاید یورغون حالت دفاعی می گیرد اما می بیند که طرف با حالت دوستانه نزدش آمده به یورغون نزدیک می شود و می گوید دستت درد نکند خوب کاری کردی زدیش دلم خنک شد این پسره خیلی پرروست خوب ادبش کردی آن دستهایت را باید طلا گرفت! بعد می گوید که نگران نباش هیچ غلطی نمی تواند بکند اما برای احتیاط هم که شده وقت خواب نزد من بخواب اسلحه من پر است اسلحه ام را روی سرم می گذارم که نزدیک تو هم باشد و دستت بهش برسد هر وقت دیدی که به طرف ات آمد او را به رگبار ببند! و یورغون مات و مبهوت مانده که چگونه از این ناجی! و مسیح کُرد تشکر کند! یورغون از او تشکر می کند و از اینکه پشتیبانی برایش پیدا شده در پوست خود نمی گنجد، کُرد می گوید هیچ احتیاجی به تشکر نیست وظیفه است ! اینها باید آدم شوند ما سالهاست که با اینان در جنگیم اما این شما هستید که سستی می کنید! وقت خواب که می شود شاید تنها شبیست که یورغون اصلا دوست ندارد که بخوابد اما چاره ای نیست میرود که بخوابد می بیند که دوستش! طبق قراری که گذاشتند اسلحه اش را روی سرش گذاشته و یورغون پیش آن شخص پتویش را پهن می کند و دراز می کشد با هر صدای مشکوکی خودش را می اندازد بر روی اسلحه اما می بیند که خبری نیست تا صبح نمی خوابد اما خبری نمی شود و یورغون نتیجه می گیرد که خالی بند آدم خوبیست! و عاشق هر چی آدم دروغ گو و عهد شکن می شود! بدینگونه قضیه هر چند به طور موقت تمام می شود.
همسنگر تهرانی با آن که قسم خورده بود که یورغون را تا صبح به درک واصل کند اما نتوانست که به عهدش وفا کند و یورغون داستان ما زنده ماند تا ماجراهایش دوام و قوام داشته باشد!
صبح همه که بیدار شدند همه همسنگران یورغون برای سلام کردن و صبح به خیر گفتن به یورغون مسابقه گذاشته بودند!
جالب و عجیب آنکه حتی آن کسی که شب قبل از یورغون کتک خورده به یورغون سلام می کند! اما معلوم است که سلامیست که در آن ده ها فحش و غیره! نهفته است سلامی که هزاران پیام در آن انباشته اند!
سفره را که برای صبحانه پهن می کنند به اصرار یورغون را در صدر سفره می نشانند! و به جای یک نان لواش سهمیه ای چندین لواش و یک قالب درسته پنیر جلویش می گذارند! و بفرما نوش جان های مختلف و با لهجه های متفاوتیست که نثار یورغون می شود.
یورغون یاد پدر بزرگش می افتد که همیشه می گفت کتک نعمت بهشتیست! و باز به یاد حرف بابا بزرگش می افتد که نصیحت می کرد که حق را نمی دهند بلکه به زور می گیرند…
بعد اینکه یورغون صبحانه اش را می خورد سفره را جمع می کنند و چایی اش را هم صرف می کند میرود تا از اسلحه دار واحد مربوطه ، اسلحه اش را تحویل بگیرد به اسلحه خانه که می رسد اعلام می کند که سرباز جدید رسته مخابرات است و هنوز اسلحه ندارد و اسلحه دار اسلحه ای به یورغون تحویل می دهد که از نوع ژ3 بوده که صاحب قبلی اش شهید شده بوده! و یورغون از اسلجه دار خواهش می کند که اسلحه از نوع کلاشینکوف بدهد که اسلحه دار قبول نمی کند و می گوید که آن نوع اسلحه فقط مخصوص فرماندهان است خلاصه با اندکی مبلغ نقدی توافق حاصل می شود و یورغون اسلحه از نوع کلاشینکف تحویل می گیرد و با خوشحالی به جمع همسنگرانش بر می گردد، دوستانش! به او تبریک می گویند نه از آن جهت که صاحب اسلحه شده بلکه به خاطر این که اسلحه یورغون قنداق ندارد و از نوع تاشو است و یورغون مجبور نیست که در مراسم های رسمی اسلحه به همراه داشته باشد چون که نظم مراسم ها را به هم خواهد زد!
یورغون مشغول تمیز کردن اسلحه اش است که از مرکز فرماندهی بی سیم می زنند که ارتباط تلفنی با گردان 199 قطع شده و دستور می دهند که بروید تعمیرش کنید و نوبت کسی نیست جز همان آقای تهرانی! که با یورغون دعوا کرده ، او آماده می شود که برود برای انجام ماموریت و کسی هم باید مسلح همراه او باشد و از بخت نحس یورغون نوبت اوست که او را اسکورت کند!
یورغون مانده که چیکار کند اگر برود احتمال دعوا هست اگر نرود و امتنا کند دلیل بر ترسیدنش است!
بلاجبار یورغون آماده می شود که همراهی کند دشمنش را! و آنها راه می افتند تا ماموریت محوله را به انجام برسانند طرز کار بدین صورت بوده که از مرکز مخابرات سیمی که متعلق به گردان 199 بوده را پیدا می کردند و رد آن را می گرفتند و همین طور می رفتند به طرف آن گردان که در خط مقدم جبهه قرار داشته برسند تا علت قطعی سیم را بیابند که اکثرا در اثر انفجار توپ و یا خمپاره این اتفاقها می افتاد که یا سیمها قطع می شد و یا آتش می گرفت و وقتی دو سیم به هم می چسبیدند باعث اتصالی می شد و ارتباط آنان با مرکز قطع می شد.
سیم کشی تلفن در جبهه ها بدین گونه بود که در کنار جاده های خاکی که ارتش برای حمل و نقل و تدارکات واحدهایش میزد تیرک هایی از جنس چوب به ارتفاع یک و نیم متر و به فاصله پانزده متری در زمین فرو می کردند و سیمها را به آن تیرکها می بستند تا ارتباط تلفنی واحدها تامین شود.
خلاصه یورغون و همسنگر تهرانیش راه می افتند و در بین راه یورغون متوجه می شود که دشمن دوست نمایش! به بیراهه زده است! چون که دیگر جاده ای نیست و آنها به طرف تپه ها و کوه ها می روند! و یورغون خودش متوجه است که این راه که می روند به ترکستان است!
یورغون سوال می کند که مگر قرار نیست سیمها را تعمیر کنیم؟ همسنگر تهرانی جواب می دهد آری، یورغون می پرسد پس به کجا می رویم؟ همسنگرش جواب می دهد که اول یک کار واجب تر داریم آنرا انجام دهیم بعد هم می رویم سیم تلفن گردان را نعمیر می کنیم یورغون می پرسد این چه کار واجبیست که من نمی دانم؟ انهم در میان کوه ها و تپه ها؟ همسنگرش می گوید تو کاریت نباشه به من اعتماد کن! خلاصه به بالای کوه بلندی صعود می کنند! و در بالای کوه به غار کوچک و تاریکی میرسند همسنگر یورغون می گوید همین جا منتظرم باش تا من برگردم ! داخل می شود و بعد چند دقیقه با یک ظرف پلاستیکی عین همان ظرفهای خیار شور باز می گردد! و به یورغون می گوید که این را چند ماهیست که درست کردم شراب انگوراست! به هیچ کس نگفتم فقط خودم بعضی وقت ها به اینجا می آیم و غبار تن و روحم را با این شراب صیغل می دهم! و به یورغون می گوید بشین می خواهم که تو تنها کسی باشی که در جبهه با من همسفر می شوی به سرزمین های ناشناخته!
یورغون در عمرش لب به چنین چیزهایی نزده در خانواده اش نیز چنین کسی نبوده اصلا نمی داند که مزه اش چه طوری است اما به خوبی می داند که شراب انسان را مست و بی خود می کند و اگر زیاد بخورد اختیار خودش را ندارد و عقل اش را از دست می دهد!
یورغون مطمئن است که در زیر کاسه نیم کاسه ای است!
یورغون می گوید: دوست من! ممنون از اینهمه لطف و مرحمتی که به من داری اما بنده تا به حال لب به مشروب نزده ام و دوست ندارم که دنبال چنین مسائلی باشم اما اگر کسی هم مشروب بخورد بنده منع اش نمی کنم چونکه اعتقاد دارم که هر کسی آزاد است که آنطور که دوست دارد و دلش می کشد زندگی کند شما هم زودتر مشروبتان را بنوشید تا راه بیوفتیم که دیرمان می شود!
همسنگر تهرانی می گوید به خدا من به خاطر تو اینهمه راه را آمدم که با هم بخوریم من در حق تو بدی کردم و پشیمانم خواستم بدین طریق دوستیمان پا بگیرد و مستحکم شود دل مرا می شکنی اگر حرف و خواهش مرا بر زمین اندازی!
بیا جرعه ای بنوش و ببین که دنیا دست صدام ودیگران نیست! بیا دنیا را به دستمان بگیریم و پادشاهی کنیم!
خلاصه آنقدر خواهش و التماس می کند که یورغون از رو می رود و جرعه ای را با ترس و لرز می نوشد و انگاری آتش می گیرد! کم مانده که بالا بیاورد اما یورغون نیک می داند که هر لذتی و نشاطی عذابی هم دارد!! و باید تحمل کرد.
دوباره دوستش! پیاله دیگری تعارف می کند و یورغون می نوشد اما پیاله سوم را یورغون خودش میریزد! و می نوشد و پیاله های بعدی نیز خودش به خودش ساقیگری می کند…
یورغون به دوستش اعتراف می کند که تا به حال این تجربه را نداشته است و عمرش بر فنا بوده و دوستش اعتراف می کند که دلیل دشمنی اش با ترکان این بوده که در همسایگی آنها تعمیرکار دوچرخه ای بوده که ترک بوده و دوچرخه به بچه ها کرایه میداده و چون فقیر بوده اند و پول کرایه کردن دوچرخه نداشته این همسایه بی انصاف و نامرد دوچرخه مجانی به او کرایه داده بود و اذیتش کرده بود!!!
دوست يورغون از زندگي فلاکت بارش مي گويد و از اينکه از بس نداري کشيده بود از کلاس پنجم ابتدايي ترک تحصيل مي کند و پي کار مي رود تا لااقل پول تو جيبي داشته باشد و از دهها شغلي نام مي برد که در ان مشاغل کار کرده و هنوز هم نمي داند که آينده اش چه مي شود.
درد درد مي آورد و غم غم را ، يورغون هم درد دل مي کند و از اينکه عاشق دختري شده اما دختر بي وفايي کرده و زير قولش زده حرف مي زند و از اين که تمامي دختران از يک قماشند و همه شان بي وفا هستند هر کسي که خوشگل تر است را ترجيح مي دهند!(يورغون زشت است!)
دوست يورغون دم مي گيرد و با صداي خوش شروع مي کند به خواندن:
اشک من خودتو نگه دار
نيا پايين منو رسوا مي کني
آخه غم تو ميون جمعي
چرا تنها منو پيدا مي کني
مي شکني منو با نگاهي پيش مردم
آخه اي چشم سياه
خون قلب منو هر شب جاي باده
توي مينا مي کني….
و يورغون با او ناخواسته هم صدا مي شود دوستش که از خواندن ترانه فارغ مي شود يورغون شروع مي کند به خواندن:
گلميشم اوتاغينا اويادام سني
قارا گيله ؛ اويادام سني
نه گوزل خلق ائله ميش يارادان سني
قارا گيله ؛ يارادان سني
گوتوروب من قاچارام آرادان سني
قارا گيله ؛ آرادان سني
قيزيل گول اسدي
صبريمي کسدي
سيل گوزون ياشين ؛ قارا گيله
آغلاما بسدي…..
يورغون که مي خواند دوستش نيز با او زمزمه مي کند! يورغون مي پرسد مگر تو اين ترانه را شنيدي؟ دوستش مي گويد ما در محله جواديه ساکن هستيم اکثر اهالي آنجا ترک زبان هستند اين ترانه را نيز خيلي شنيدم و به گوشم آشناست حتي مادران ترک به جاي لالايي اين ترانه را زمزمه مي کنند به گوش بچه هايشان!
يورغون مي گويد دوست عزيزم به من خيلي خوش گذشت ، در اين بيابانهاي غربت داشتن رفيقي به مانند تو غنمتيست بس گرانقدر مرا مديون محبت و رفاقت خودت کردي انشا،الله من هم لياقت اش را داشته باشم و به حرمت امروز جبران کنم.
آنها بلند مي شوند و راه مي افتند براي انجام ماموريتي که داشتند در راه يورغون به اين مي انديشد که هر دو به نوعي قرباني هستند يکي قرباني فقر و نداري و خودش که قرباني تبعض و ستم فرهنگيست يورغون به اين نتيجه مي رسد که انسان بد نداريم بلکه اين ناداني و جهالت است که مانع دوستي و و نزديکي انسانهاست و اين وظيفه دولتهاست که انسانها را به هم نزديک کنند و ريشه جهل و ناداني را قطع کنند دادن مسير درست و هدايت مردم بر دوش دولتهاست اينان هر مسيري را که به صلاح بدانند همانا ملت نيز همان مسير را طي خواهد کرد….
يورغون با دوستش همين طور مي روند و جاده را پي مي گيرند تا به اتفاق در نزديکي خط مقدم جبهه علت قطعي سيم مخابرات را پيدا مي کنند از قرار معلوم به خاطر اينکه در آن منطقه علف زياد بوده و چون امکان اين بوده که دشمن در پناه آن علفها پنهان شود و نيروهاي ما نبينند نيروهاي خودي علفها را آتش مي زنند و آتش تا کنار جاده نفوذ مي کند و سيم گردان 199 آتش گرفته و باعث قطعي ارتباط تلفني مي شود .
در راه برگشتن دوست يورغون از يورغون مي خواهد که به او زبان ترکي را ياد دهد يورغون مي پرسد چرا مي خواهي زبان ترکي را ياد بگيري؟ دوست يورغون مي گويد که در همسايگي ما دختريست ترک زبان که من او را بسيار دوست دارم مي خواهم که وقتي رفتم مرخصي سوپرايزش کنم!
و ادامه مي دهد که اصلا آمدنش به خدمت سربازي به اميد وصلت با آن دختر است!
و يورغون قول مي دهد که در اين راه کمکش کند يورغون مي پرسد اول از کجا شروع کنيم؟ دوست يورغون مي گويد از فحش هايش!!
مي خواهم ياد بگيرم ، در محله ما چند تا بزن بهادر ترک داريم مي خواهم پيش آنها کم نيارم!
يورغون يه چند تا از فحش هاي ترکي يادش مي دهد دوست يورغون مي پرسد يورغون تو هنوز از من دلخوري؟ يورغون جواب مي دهد نه! اصلا! چطور؟ دوستش مي گويد آخر وقتي به ترکي فحش خواهر مادر مي دادي خيلي از ته دل و غليظ بود! يورغون توضيح مي دهد که اين از ساختارهاي زبان ترکيست و يورغون مقصر نيست در زبان ترکي جمله ها و کلمات مخصوصا فحش ها! غليظ و از ته دل و از درون بيرون مي آيد يعني فحش دهنده با خود فحش به سوي طرف مي رود!
دوست يورغون مي پرسد مثلا ليوان به ترکي چه مي شود؟ يورغون مي گويد ليوان! دوستش مي گويد بابا مرا گرفتي؟ ليوان به ترکي هم مگر ليوان است؟ يورغون توضيح مي دهد که به علت نزديکي و هم ميهني ترکها و فارسها خيلي از کلمات از فارسي به زبان ترکي وارد شده اند همانگونه که خيلي از کلمات هم از زبان ترکي وارد زبان فارسي شده اند که اين طبيعي است !
خلاصه يورغون و دوستش به خوشي و خرمي ماموريتشان را با موفقيت به انجام ميرسانند و به سنگرشان باز مي گردند به وقت خواب پيش هم مي خوابند و باز سفره دلشان را به هم باز مي کنند دوست يورغون روي يورغون پتوي اضافي که داشته مي کشد و مي گويد امشب اينجا سرد است مي ترسم که سرما بخوري يورغون تشکر مي کند و از اينکه دوست خوبي نصيبش گشته خيلي خوشحال است يورغون به خواب مي رود اما در اين ميان کسي هست که نمي تواند بخوابد او با نفرت به اين دوستي مي نگرد!
او کسي نيست به جز آن شخص که شب دوم اسلحه در اختيار يورغون گذاشت….
پايان
توضیح: این خاطره و یا داستان یورغون کنکاشی است در مسائل اقوام ساکن در ایران و از یک سرگذشت واقعی بر گرفته شده است.
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (1)
اتحاد مخفی و غیر مستقیم احمد شاه قاجار با ترکان عثمانی در جنگ جهانی اول و شکست دول متحد از جمله ترکان عثمانی و پیروزی متفقین در این نبرد ، موجب یکه تاز شدن انگلیس در خاورمیانه و ایران گردید ، عدم پیروی احود شاه قاجار از سیاست های دیکته شده انگلیس ، از جمله طفره رفتن از امضای قرارداد 1919 ،] 1[ باعث شد تا سیاست انگلیس مبنی بر از کار انداختن قاجارها و به قدرت رساندن رضاخان در ایران عملی شود .
از کودتای اسفند 1299 تا ظهور رضاخان در سال 1304 ، انگلیسی ها زمینه های داخلی تغییر قدرت را آرام آرام توسط عناصر متجدد غرب گرا آماده کردند [2] «به سلطنت رسیدن رضاخان در ایران... به یاری ائتلافی از چهار حزب سیاسی شکل گرفت... یکی از این چهار گروه ، حزب اصلاح طلبان تجدد بود. از افراد شاخص این حزب فروغی و ملک الشعرای بهار بودند... در برنامه این حزب گسترش زبان فارسی به جای زبان قومیتها در سراسر ایران یکی از خواسته ها نام برده شده بود » (یرواند : 150).
با ظهور رضاخان در سال 1304 شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم دچار تغییر و تحولات عمده ای شد . وی به منظور یکپارچه سازی و به نظم در آوردن دولت دست به تمرکز گرایی شدید زد و تحت لوای ایدئولوژی مدرنیسم ، به مبارزه علیه سنت و مذهب پرداخت و از طرفی با برجسته کردن هویت فارسی در صدد حذف و نابودی سایر هویت های قومی بر آمد، (یرواند:169) «سیاست های راجع به قبائل با آرزوی دیرینه تبدیل امپراتوری چند قومی به دولتی واحد با مردمی واحد و یک قوم ، یک زبان ، یک فرهنگ و یک قدرت سیاسی کاملاَ مرتبط بود » همزمان با گسترش مدارس عمومی و ارتباطات عمومی ، شمار باسوادان فارسی زبان نیز افزایش یافت. از سوی دیگر با تعطیل شدن اندک مدارس و انتشاراتی های متعلق به جمعیت غیر فارس به ویژه آذری ، عرب و ارمنی ، شمار باسوادان غیر فارسی کاهش یافت.
سه نشریه با نفوذ خواسته های طرفداران رضاخان را بیان می کردند .... مجله آینده یکی از این نشریات بود که توسط محمود افشار ] از تئوریسین های شاخص پان فارسیسم[ منتشر می شد.... یکی از موضوعات مطرح و تاکید شده این نشریات ، پیامدهای زیانبار حزب گرایی و قومیت بود. مطالب مجله آینده بیشتر بر لزوم ایجاد دولت مرکزی و هویت ملی واحد ] هویت فارسی واحد[ تاکید داشت . مطلب آغازین مجله ؛ مقاله سردبیر تحت عنوان «مطلوب ما وحدت ملی» اینچنین بود....منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد.... آنهایی که به زبان فارسی و ادبیات آن تعلق خاطر دارند... باید بدانند اگر رشته وحدت این مملکت از هم گسیخته شود هیچ باقی نخواهد ماند. پس باید همه یک دل و یک صدا بخواهیم و کوشش کنیم که زبان فارسی در تمام ایران عمومیت پیدا کند و به تدریج جای زبانهای بیگانه ] ترکی ، عربی ، کردی و ...[ را بگیرد ، باید مدارس ابتدایی برای آموزش زبان فارسی و تاریخ ایران تاسیس شود، باید هزاران کتاب و رساله دلنشین کم بها به زبان فارسی با هزارها تیراژ در تمام مملکت به خصوص آذربایجان و خوزستان منتشر شود. اسامی جغرافیایی غیر فارسی را باید تبدیل کرد.(همان ، صص 155-6 ).
افشار در مقالات بعدی می نویسد از وظایف ضروری دولت عبارت است از گسترش زبان فارسی در جوامع غیر فارسی و انتقال قبائل ترک و عرب از ایالات مرزی به نواحی داخلی .
محمود افشار در کتاب «فارسی زبان باستان آذربایجان» صراحتاَ گفته که بنده حتی با پنج دقیقه هم با تدریس زبان ترکی در مدارس و دانشگاهها موافق نیستم » (همان، ص 157).
افشار ضمن انتشار مجله آینده موسس انجمن ایران جوان هم بود که در یکی از مقالات دیگرش نوشته بود اگر مردم آذربایجان توانستند روزنامه های ترکی را به آسانی بخوانند و به ترکی چیزی بنویسند و شعر بگویند دیگر چه نیازی به فارسی خواهند داشت.
« وی گفته ترکی در ایران از ترکتازی بوجود آمده است. می خواهیم آموزش فارسی را اجباری ، عمومی ، و مجانی کنیم . برای من تردیدی نیست که بی هیچ زحمت و دردسری برای هیچ کس و مخالفتی از هیچ کجا به مقصود خواهیم رسید بی انکه آذربایجانیها احساس کنند.»[3]
علاوه بر موارد فوق بهتر است در اینجا یاد آوری شود که ؛ «کینه توزی رضاخان با مردم آذربایجان حد و مرزی نداشت ، وی تبهکارترین مامورین خود را به آذربایجان می فرستاد تا مردم زحمتکش و شریف آن دیار را تحقیر کنند و به زبان آنها توهین کنند، شهرهای آذربایجان را به ویرانه زاری مبدل سازند، و این کلام «مستوفی» استاندار انتسابی رضا شاه بود که گفت ؛ آذربایجانیها ترکند ، یونجه خوردند مشروطه گرفتند و حالا نیز کاه می خورند ایران را آباد می سازند. مستوفی که خود ساکن تبریز بود ، ضمن سر شماری که خود نیز محسوب گردیده بود ، سرشماری تبریز را «خر شماری» می نامید.
...مستوفی در ایجاد «وحدت ملی» و ترویج «زبان داریوش» آن چنان کوشا بود که اجازه نمی داد حتی پیر زنان و پیر مردان فرزند مرده و مادران داغ دیده که یک جمله فارسی نمی دانستند ، در ذکر دردها و مصائب خود و در سوگ عزیزانشان از زبان ترکی بهره گیرند.
وی خود به این جنایات اعتراف کرده و در رد مقاله سلطان زاده تبریزی می نویسد:... بلی من... هیچ وقت اجازه نمی دادم که روضه خوان در مجالس ختم ترکی بخواند و در سخنرانی های خود می گفتم ؛ شما که اولاد واقعی داریوش و کامبیز هستید ، چرا به زبان افراسیاب و چنگیز حرف می زنید؟ و ازاین بیانات هم جز ایجاد حس وحدت ملی و جلوگیری از ترک مآبی، کوتاه کردن موضوع اقلیت ترک زبان در نزد خارجی ها، که به عقیده من بزرگترین توهین به اهالی آذربایجان است و نویسنده اسم آن را «همدردی» گذاشته است ؛ قصد دیگری نداشتم . و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدریس و زبان رسمی و عمومی است ترویج کردم...
نا گفته نماند که در تابستان سال 1319 غله آذربایجان را که خرواری 350 الی 400 ریال در محل قیمت داشت ، آقای «مستوفی» (استاندار) بدون اینکه به احتیاجات مردم تبریز اعتنایی کرده باشد و یا به تذکر ات آنها دایر به تامین آذوقه شهر ترتیب دهد به زور سرنیزه از قرار خرواری 140 ریال را خریده و تماماَ به مرکز حمل کردند ، در فصل زمستان ، شهر تبریز به مجامع (گرسنگی) گرفتار و بی آذوقه می ماند. تا غله گندیده و از چند سال مانده گرگان را که تماماَ متعلق به املاک اختصاصی (رضا شاه) بود از راه آستارا به تبریز حمل و از قرار خرواری 600 ریال بخورد مردم بیچاره دادند و چون نان این گندم فاسد و غیر ماکول بوده و در عین حال گران و کمیاب و پیدا نمی شد هزاران فقیر ، بدبخت و مریض از گرسنگی قربانی اعتراض آقای مستوفی شدند. غله حمل شده از گرگان به قدری فاسد و غیر ماکول بود که قسمتی از جو آن را فرمانده ارتش تبریز نپذیرفته و شرحی به آقای استاندار نوشته بود (که): به علت فاسد شدن ، اسب های ارتش نیز نمی خورند.
آقای مستوفی در حضور جمعی با گستاخی چنین می گویند: باکی نیست حالا که اسب های ارتش نمی خورند می دهیم خرهای تبریز بخورند! (جامی ، ص 247)
پی نوشتها:
1-اعتماد،روزنامه 16/3/1383 ،خسرو معتضد، ص 16.
2-فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران،مجله شماره 29،بهار 1383،آیتی عطا،مقدمات خلع قاجاریه و تاجگذاری رضاخان
3-یگانگی ایرانیان و زبان فارسی،مجله آینده،افشار به نقل از مجله وارلیق شماره 7 .
« کج اندیشی حکومتی ها در انتخاب نام ها »
در بخش خصوصی و بر تابلوها ، نامهایی عجیب از قبیل آرایشگاه نوبل ، خیاطی انیشتین ، قهوه خانه ی حافظ شیرازی ، مصالح فروشی ساختمانی استاد شهریار و مواردی از این قبیل را می بینیم و غرق در شگفتی و سوگمندی می شویم که چگونه برخی افراد به خود اجازه می دهند شان و ارزش بزرگان عرصه های فرهنگ ، هنر و دانش را این گونه پایین بیاورند ؟! در بخش حکومتی نیز ، گوی مسجد را به صورت مسجد کبود مشاهده می کنیم و تعجب می کنیم از این که چرا افرادی مسئول نامگذاری ها می شوند که نمی دانند در این مورد گوی به معنای عظیم و بزرگ است و در ترکی باستان ، اصطلاح گوی تانری آمده که به معنی خداوند بزرگ و اکبر است و اصولا ربطی به رنگ کبود ندارد . در این بخش همچنین مشاهده می کنیم که سئیوان به سگبان !! ، ساری قایا یا ساری قیه به سارقیه !! ، گوجووار یا کوجووار ابتدا به کجاباد و بعد به کجوار !! ترجمه شده اند که توهینی مستقیم و بسیار زشت به ساکنان این محله ها می باشد . همچنین نامگذاریهایی از قبیل زعفرانیه ، میرداماد ، مرزداران ، ونک ، منظریه و امثال اینها را مشاهده می کنیم که تقلید صد در صد از نامهای خیابانهای محله های تهران هستند ، بدون اینکه توجه شود که این نامها در تهران اغلب قدیمی هستند و بنا به دلایل و مناسبتهای خاصی انتخاب شده اند که در تبریز موردی ندارند . اصولا در همه جای جهان ، به خصوص در جوامعی که فرهنگ غنی و پیشرفته ای دارند رسم بر این است که اسم های خاص را ترجمه یا تعویض نمی کنند و یونسکو نیز به این امر تاکید فراوان دارد . اما در شهر و استان ما ، شاهدیم که محله و بازارچه ی ده وه چی به شتربان ! ، روستای موتال لیق به متعلق !!! و …. ترجمه و تحریف می شوند . از ته دل باور داریم دلیل اصلی این وقایع این است که در گذشته و حال ، افرادی برای نامگذاری انتخاب و مامور شده اند که بهره ی زیادی از دانش ، آگاهی و معلومات کافی در موارد مختلف را نداشته اند و نظارت درستی نیز بر عملکرد آنان وجود نداشته است .
«روزنامه ی امین تبریز»
در سال 1265 هجری مطابق با مارس 1849 میلادی در شهر تبریز قصابی گاوی را برای کشتن به سلاخ خانه می برد . گاو زبان بسته که الهامی به او رسیده بود از دست مرد قصاب فرار می کند و به « دهلیز بقعه صاحب الامر » که در میدان « صاحب الزمان » در نزدیکی سلاخ خانه است ، به رسم بست نشستن « رفت و به خفت » . font>
font>مردم تبریز که معتقدند یکی از « بزرگان طریقت در خواب و اگر نه در بیداری آن حضرت [ صاحب الزمان ] را در آن مقام بگذاشتن نماز » دیده و مردم خرافاتی آن زمان با شنیدن این « قصه » آن محل را « میدان صاحب الزمان » نام کردند و جعفر قلی خان دنبلی ... در آنجا بقعه کرد و از کارداران دولت ایران خادم و متولی گماشته آمد » . font> font>
« میرزا علی اکبر » نامی که « به سفارت روس مترجم باشی بود » ، احتمالا به دستور روس ها که در تبریز بودند و برای آنکه در دل مردمان عامی و خرافاتی و ملایان تبریز جائی باز کنند ، آن بقعه را « با آئینه مزین کرد » ، مردم تبریز در گذشته « بیشتر در لیالی جمعه » به زیارت آن بقعه می رفتند و برای رفع حاجات خود شمعی روشن و گاه قربانی می کردند . و اما بقیه ماجرا : font> font>
« قصاب ریسمانی آنجا برد و به گردن گاو نهاد و بیرون کشید » اما با معجزه حضرت صاحب الزمان مرد قصاب « ناگاه از پای در افتاد و چند قطره خون از بینی او برفت و جان بداد » . font> font>
شاهزاده نادر میرزا که همان زمان در تبریز بوده مشاهدات خود را در « تاریخ و جفرافیای دارالسلطنه تبریز » چنین آورده است : font> font>
« به تبریز بودم به سال یکهزارو دویست و شصت و پنج از هجرت » روزی با « شاهزاده محمد رحیم میرزا » به عزم شکار « آهو » از شهر خارج شدیم در مراجعت « پاسی از شب گذشته بود که به پردرود رسیدیم ، از فراز پل روشنائی های بسیار از سوی شهر پدیدار شد و هیاهوئی بود . گفتیم شاید جائی آتش افتاده و آن روشنائی از آن است » و آن هیاهو به این سبب است « که به فرو نشاندن آتش گرد آمده اند . عنان سبک کردیم ، فراشی چند از شاهزاده برسیدند . تهنیت گفتند که حضرت صاحب الامر علیه السلام معجزی کرد . شهر و بازار چراغان کرده اند ... به بازار رسیدیم همه دکان ها پر چراغ و بانک صلوات بود و تهنیت ، همی گفتند که تبریز شهر صاحب الامر شد از مالیات و حکم حکام معاف است . پس از این حکم با [ گاو ] بزرگ مقام است . بدان سوی شدیم مسجد و مقام سراسر پر چراغ بود و لولیان [ روسپیان ] بر بام بودند ، کوس همی زدند ، آنجا سجده کردیم و به درگاه شدیم . font> font>
حکمران حشمت الدوله بنشسته بود کجا یارای دم زدن داشت ... مردم از هر سوئی گرد آمدند که جای ارزن [ انداختن ] نبود . آن گاو را آقا میر فتاح [ مجتهد تبریزی ] برده بود ، جلی از بافته کشمیر بر او انداخته ، فوج فوج [ دسته دسته ] همی رفتند و بر سم آن حیوان بوسه همی زدند ، وقیعه [ در این جا معنی مدفوع گاو می دهد ] آن [ گاو ] همی ربودند . بزرگان بدانجا چراغدان ها و پرده ها به نذر همی بردند نا به جائیکه سفیر انگلیس چهل چراغ بلور بفرستاد و بیاویختند . آنجا خدام و فراش ها بگماشتند . font> font> span>
مردم نواحی فوج فوج با چاوش به زیارت همی آمدند . همه روزه معجزه ای دیگر همی گفتند که فلان کور بینا شد و فلان گنگ به زبان آمد و فلان لنگ پای کوفت . برخی از بزرگان بدینکار بیشتر قوت همی دادند تا یک ماه کس را قدرت نبود سخنی در این کند . مردم غوغا هریک هر چه می خواست می کرد و می گفت و به تن آن گاو موی نمانده همه برکنده بودند . یک تن دیدم از بزرگ زادگان تبریز ضعفی در باصره داشت ، یک ماه به غرفه از آن غرف مسجد نشسته بود که شفا یابد تا از قضای ایزدی گاو بمرد و از دیوان اندک تبری کردند [ اما ] مردم غوغا اندکی از آن صولت نیافتادند تا دیر باز همی آمدند . خداوند روزی جمعی بدان جای حوالت فرموده بود که سخت بینوا بودند » . [ تاریخ و جغرافیای دارالسلطنه تبریز ، از شاهزاده نادر میرزا ، چاپ اقبال ، تهران 1323 قمری ، صفحه 109 و 110 ] font> font>
لسان الملک سپهر همین ماجرا را تائید می کند و می نویسد : font> font>
« مردمان از این حدیث شگفت ، بدان گرد آمدند و نقاره و کرنا که از بهر نوبت آن شهر بود بدان مقام حمل دادند [ در قدیم نقاره و کرنا فقط برای حکام و سلاطین می زدند و نشانه ای از قدرت و حکومت و دولت بود ] و روزی چند کرت همی بنواختند وتمامت بازار و حجرات آن شهر را به زینت کردند و چراغدان های بلور افروخته داشتند و بزرگان شهر از بذل دینار و درهم و قربانی گاو و غنم خود داری نکردند و از هر دیه و قصبه و بلدان دور و نزدیک از بهر زیارت آن مقام زن و مرد به انبوه برسیدند . چندان غوغا برخاست که عقلای بلد از ازدحام و اقتحام [ بی اندیشه در امری داخل شدن ] عوام در آن مقام در بیم شدند که مبادا از آن جنبش و شورش فتنه حدیث شود که اصلاح آن نتوان کرد » . font> font>
اخبار گاو مقدس به پایتخت رسید . امیر کبیر صدراعظم ناصرالدین شاه که اصولا با دخالت ملایان و فقها در کار سیاست و مملکت مخالف و حقیقت ماجرا را از مامورین خفیه خود شنیده بود ، بعد از کاوش ها به این نتیجه رسید که این بار دست کنسول دولت انگلیس در کار است و جناب مستر استیونس ، در ماجرای گاو مقدس دخالتی آشکار دارد . در نامه ای به خانم شیل همسر کنسول انگلیس در ایران از دخالت های بیجا و شیطنت آمیز کنسول انگلیس در تبریز گله می کند و می نویسد : font> font>
« بعد از آنکه مردم اجامره و اوباش تبریز به جهت شرارت های خودشان در امور ملکی و اتلاف مالیات دیوانی از برای خود مأمن و بستی قرار گذاشته و خود سری ها کنند عالیجاه مشارالیه [ جرج استیونس کنسول انگلیس ] به جهت تقویت آنها و استحکام خیالاتشان چهل چراغی به مسجد صاحب الزمان فرستاد و بر آنجا وقف کرده زیاد از حد باعث جرأت عوام و اشرار گشته پای جسارت را بیشتر گذارده اند تا از این خیالات عوام خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند ... » . [ امیر کبیر و ایران ، تألیف فریدون آدمیت ، صفحه 428 – 429 . همچنین رجوع کنید به جلد سوم ناسخ التواریخ ، تأالیف لسان الملک سپهر ، خانم شیل در خاطرات خود مفصلا از گاو صاحب الزمان و آشوب تبریز گزارش داده است ] font> font>
میر فتاح مجتهد تبریزی عامل اصلی « فتنه تبریز و غوغای عامه » بود و شورش بظاهر مذهبی ، که در بوسیدن « سم گاو مقدس » بر دیگران پیشی گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربایجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبریز مقدس و از مالیات دیوان و حکم معاف است . حتی چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسیم کردند و به زائرین بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه های خود شمایل گاو صاحب الزمان را آویختند . متولیان حضرت گاو از سر نادانی به جای کاه و یونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بیمار و بمرد . مردم با حزن و اندوه فراوان در حالیکه بر سینه خود می کوفتند تشییع جنازه مفصلی از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان برای اهل منبر معروف است . font> font>
آیا شباهتی میان چاه صاحب الزمان در مسجد جمکران و گاو صاحب الزمان در مسجد صاحب الزمان در تبریز دیده نمی شود ... ؟ font> font>
font>
پایان
در مدت زمان اندک، فهرست بلندی از دعانويس ها و جن گيرها در سطح شهر تهران، کرج و شهر ری پيدا کردم. در جستجوی يافتن سوژه با دختری آشنا شدم که طی چهار ماه جدايی از نامزدش پيش چندين دعانويس و جن گير رفته بود و با او راه افتادم به خانه چند تن از اين افراد. اين گزارش مجموعه ای از اين جستجو شد:
سيد مرتضی دعانويس
در انتهای يک صف بلند منتهی به خانه "سيد مرتضی دعانويس" مردم اجتماع کرده اند. رديفی از ماشين های پارک شده و مردم در انتظار ديده می شوند.
زن مسنی به نام اکرم در گوشه ای از صف ايستاده. چادر کلفت مشکی اش را به دور خودش می پيچد. می خواهد برای دخترش دعا بگيرد. اين دومين بار است که برای دختر دعای مهر و محبت می گيرد.
اکرم می گويد: دامادم زنی را صيغه کرده و زن و بچه اش را نمی بيند، شب ها به خانه نمی آيد، حال دخترم خوب نيست هر چه دامادم را دعوا و نصيحت کرديم افاقه نکرد. چيز خورش کرده اند. دعا را با پلو دم کرده با خورشت بادمجان گذاشتم جلوش، خورد و از اين رو به آن رو شد. دختر و نوه ام را به پيتزا فروشی برد و بعد از مدت ها دخترم به جای خون دل، پيتزا خورد. اما پسره (داماد) شر است، يک هفته نشده رفت سراغ آن زنيکه.
اکرم از زمانه شکايت می کند و می گويد: سه پسر دارم که آتش به جانم شده اند، پسر ۱۸ ساله ام افسردگی دارد. درس و زندگی را رها کرده، به ديوارها رنگ سياه زده هی سيگار می کشد و موسيقی گوش می دهد و با کسی هم معاشرت ندارد، بهش می گم مادر جان برو دنبال کار، مرد نبايد در خانه بماند، پسرم می گويد: که چی؟ اين "که چی؟" از دهنش نمی افتد. سيد دعا نويس، هميشه مشکلات خانواده ما را حل کرده پدرش هم وقتی من دختر بودم زندگی ام را سر و سامان داد من هم سال ها است بچه هايم را پيش سيد می آورم، او مشکل اين پسرها را حل می کند.
در گوشه ديگر صف، مرد ۶۰ ساله ای که کراوات زده، با دو زن و يک پسر جوان ساکت ايستاده اند. پسر ۳۰ ساله و شاکی است، درگير مسئله پيچيده ای شده و به اصرار به اينجا آمده، پدرش ادعا می کند وقتی خيلی جوان بوده مشکلش توسط همين دعا نويس ها حل شده.
بهروز، مرد ديگری در صف، راننده سرويس دانشگاه است هفته گذشته بچه يکساله اش را نزد سيد آورده . بهروز می گويد: بچه بی تابی می کرد و قفسه سينه اش کبود شده بود. زنم نامادری دختر ۱۱ ماهه است، چيزی به جلد بچه رفته بود، نزد چند دعا نويس نشانش دادم و دعای مهر مادری گرفتم، دخترم نامادری اش را مامان صدا می کند، دخترم را سه شنبه نزد سيد آوردم، همزاد دخترم را گرفت و او الان حالش خوب است، اما هنوز بايد دعا بگيرم.
سيد مرتضی دعانويس مرد ۴۸ ساله ای است که پدرش هم دعانويس بوده، اما سيد فرصت فراگيری از او را در سن دو سالگی به خاطر فوت پدرش از دست می دهد. سيد سه سال به محضر"حاج خليل دعا نويس" در همدان رفته، و علوم غريبه را می آموزد.
او عاشق سينما است و در دوران تحصيل از هر فرصتی برای رفتن به کارگاه های فيلمسازی استفاده می کرده. سيد می گويد: آن سال ها عاشق سينما بودم و تمام وقتم را صرف مطالعه و فراگيری فيلمبرداری و مونتاژ در سينما کردم. اين تلاش ها به ساخت چند فيلم و شرکت در توليد چند برنامه تلويزيونی انجاميد و من به عرصه توليد وارد شدم و تا امروز يک لحظه اين حرفه و دغدغه ام را کنار نگذاشتم . سال ها پيش مسئله ای مرا به خودکشی کشاند، آشفته به نزد حاج خليل رفتم و سه سال نزد او ماندم.
سيد مرتضی خانه ساده و محقری دارد اما هر بار که به خانه اش می روم پر است از مهمان و دوست و آشنا. زنش را هميشه سرحال و خندان ديده ام. شوهر و بچه هايش را دوست دارد. زن فربه و شيک پوشش خود را خوشبخت می داند، از او می پرسم چطور زن يک دعا نويس شدی؟ با خنده می گويد: او که از اول دعا نويس نبود. مرتضی تصوير بردار است سر صحنه يک فيلم با هم آشنا شديم .
اين خانواده در زير زمينی ۴۰ متری زندگی می کنند و سيد در اتاق ۲۰ متری گوشه حياط مراجعانش را می پذيرد. کنار ميز دعا نويسی اش کيف دوربينش قرار دارد.
سيد مرتضی دعا نويس می گويد: خيلی ها دعا نويسی می کنند اما اين کار بسيار خطرناکی است بايد آموزش کاملی ديده باشی. جن و همزاد و موکل وجود دارد اينها غالبا به آدم کاری ندارند مگر بر حسب اتفاق با کسی برخورد کنند و يا اينکه استخدام شوند.
سيد از ۵ تا ۳۰ هزار تومان بابت جن گيری پول دريافت می کند.
درباره طلسم ها می گويد: دعانويس هايی هستند که به راه شر رفته و تعدادشان هم زياد است و مردم به آنها رجوع کرده و از آنها می خواهند مثلا بخت فلان فرد را ببندند يا برای آنها رسوايی به بار بياورند يا کسی را تيره روز کنند؛ طلسم نازايی حتی طلسم مرگ و مير!
جن گير ع.
جن گير بعدی يک مرد ۵۰ ساله است، سرشناس بين کسبه و مغازه دارهای محل است.
سولماز، ۳۰ ساله و ليسانس ادبيات دارد او به جن گير ع. و حاج کاظم برای رفع مشکلش رجوع کرده است. از سال ۱۳۷۳ که دبيرستانش را تمام کرده و از خانه برای هميشه بيرون می زند و در خانه دوست پسرهايش زندگی می کند. اين اواخر نامزدی اش با امير شهرام بهم خورده است.
سولماز می گويد: با جن گير ع. تماس گرفتم و ساعت هفت شب قرار گذاشتم. بابت برگرداندن امير شهرام ۱۵۰ هزار تومان طی کرديم که من اون روز ۱۲۰ تومان بيشتر نتوانستم جور کنم. حاجی گرفت و چيزی نگفت. رفتم خونه اش. يه اتاق ۲۰ متری گوشه حياط و طرف ديگر يک آپارتمان سه طبقه بود. يه مبل کوچيک آبی در اتاق بود که روی ان پارچه سفيد انداخته بود يه تخت و يه حمام کوچک سر اتاق بود با يک يخچال. تسبيح و مهره های رنگی و يه عکس از آناتومی بدن انسان. ديگر چيز قابل توجهی آنجا نبود. مدام شعر می خواند و از قدرت های معنوی و ارواح شيطانی و منفی حرف می زد که چه طور روح آدمی را تسخير می کنند. از نور لايزال الهی که شفا دهنده است، از تابش الطاف می گفت.
ادعا می کرد فلان مرد به زن دلخواهش از طريق او رسيده و چندين زن را هم نام برد که به عشقشان به واسطه او رسيده اند. من فقط می خواستم امير شهرام برگرده .
سولماز ادامه داد: به کوچه جن گير وارد شدم و حس کردم مردی مرا تعقيب می کند حاجی سر کوچه ايستاده بود. می دونست تنها زندگی می کنم و خونه مجردی دارم گفتم کسی پشت سرم می ياد. گفت مشکلی نيست پسر عمومه. او پشت سر ما وارد خانه شد و درها را قفل کرد اين را زمانی که از خانه خارج می شدم فهميدم.
سولماز ادامه داد: وارد اتاق جن گير که شدم از من خواست لخت شوم و در برابر عکسی که به ديوار چسبانده بود خيره بايستم (عکس آناتومی بدن). بايد لباس هايم را کامل در می آوردم. بعد دستش را روی پستان هايم گذاشت و ماساژ داد. چشمانش قرمز و به صورتش خون دويده بود. ازم خواست دراز بکشم. گفتم يعنی چی! حاضر نيستم. گفت فکر می کنی من به اينجايی که رسيدم، تو را جسم و زن می بينم! برای من، تو روحی هستی که نياز به کمک داری. من با بيرون کشيدن آن جن منفی که در کالبدت فرو رفته تو را نجات می دهم.
سولماز در ادامه گفت: دراز کشيدم. پاهايش را گذاشت دو طرف بدنم و آلتش که به بدنم خورد بلند شدم. جن گير گفت: تو من را تحقير کردی. تو نياز به کمک داری. می دونی خارج کردن اين جن که به خاطر همبستری با امير شهرام وارد رحم تو شده چه کار سختی است؟ گفتم: شما می خواهيد با من بخوابيد؟ گفت: اگر تو بخواهی. تو زن زيبايی هستی. من آرزوم است، تا به امروز با هيچ زنی نبوده ام. تو در ناحيه سينه سرطان داری.
او سپس دستش را دوباره روی سينه ام گذاشت و گفت: سرطان رفت. بعد شروع کرد به درآوردن باقی مانده لباس هايش. گفتم چرا داريد لباس هايتان را در می آوريد، من بايد بروم. خواهرم آدرس اينجا را دارد و الان می آيد. به سرعت لباس هايش را پوشيد و هنگام خارج شدن بهم گفت: با من بد نکن من مرد دنيا نيستم.
سولماز می گويد: امير شهرام برگشت اما ديگر دوستش نداشتم اون فقط منو برای سکس می خواست گفت سولماز من نمی تونم با تو باشم چون من به اندازه تو خوب نيستم. 
حاج کاظم جن گير
حاج کاظم حداقل روزی ۴۰ نفر مراجعه کننده دارد که از اين ميان ۳۹ نفرشان "جن" داشته که در وقت تعيين شده "جنشان گرفته می شود".
يک ساعتی که پشت در اتاق حاج کاظم منتظر ايستاده ايم. سولماز، زنی به نام مليحه، يک خواننده موسيقی پاپ، يک مادر و دختر، چهار مرد ديگر که هر حرکت دست يا پا حتی گفت و گوهايشان برايم مشکوک است و سه زن ديگر که در چهره شان ترس می خوانم در انتظار هستند. اين سه زن خارج از صف به اتاق حاج کاظمی جن گير رفته و پس از نيم ساعت با لبخند و خدا خيرش دهد، خارج می شوند.
حاج کاظم عرب نجف است، پدرش به جهت کثرت جن گيری بازنشسته و عليل شده و خانه را حاج کاظم جنگير ۲۲ ساله می گرداند. او کل علوم غيبی را از پدر و پدر بزرگهايش در نجف به ارث برده. زن جوانش شش ماهه حامله است و تمام حواسش را در ساعات روز معطوف رفت و آمد مشتری های زن می کند. سفيد است و سرخ و گاه کبود می شود. مدام حرصش بالا می زند و به زن های آراسته ای که برابر حاجی نشسته اند و گشايش اموراتشان را می طلبند زل می زند و با حاجی به عربی حرف می زند: "خسته شدی، شام درست کرده ام. اين بچه هم کفرم رو درآورده، شام کی می خوريم؟ فکر کنم سرديم کرده شايد هم... هوس اتاق بالا را کردم " و حاج کاظم جن گير با چشم های تنگ جوابش می دهد: "من مشتری دارم خانوم، مشتری هام رو جواب بدم، ميام اتاق بالا، چشم، شما برو شام بخور برای بچه خوب نيس بعد من می يام اتاق بالا".
سولماز به دستور حاج کاظم به چله نشسته تا پس از پايان اين دوره ها و انجام فرايضی که حاج کاظمی گفته رابطه اش با امير شهرام بهبود يابد. سولماز حاج کاظم را مايه اميدواری خود در روزهايی می داند که امير شهرام ناگهان از زندگی اش بيرون رفته و او را بی دليل مشخص ترک کرده است. با دعاهايی که دعا نويس های حاج کاظم جن گير نوشته اند امير شهرام بر می گرده .
سولماز - که برای حل مشکلش قبلا به جن گير ديگری هم مراجعه کرده بود - درباره مراسم جن گيری گفت: وسط سفره سفيدی که حاج کاظم انداخته بود نشستم. يه مجمع بزرگ برابرم گذاشت. توی مجمع خاک خونه ای رو که در آن زندگی می کردم ريختم و نمک و پنج شمع را در پنج قسمت مجمع روشن کردم. کله قند و مهرنماز رو هم اضافه کرد. حاج کاظم جن گير گفت سطل خالی را از آب حياط پر کن و سبحان الله زمزمه کن. شمشير حاج کاظم ازهر سمتی روی سرم خراب می شد و وردهای عربی و پاکستانی اش توی هوا می پيچيد. انگشت سبابه ام را به آب می زدم و شمع ها را خاموش می کردم و نمک توی آب می ريختم و بعد چاقو را توی آب بهم زدم وقتی شمع پنجم خاموش شد حاج کاظم گفت الحمدالله و دور من شروع کرد به چرخيدن. مجمع را روی سطل گذاشتم اما سينی روی سطل نمی ماند و بالا می آمد و از سطل فاصله می گرفت و توی هوا معلق بود با اشاره حاج کاظم دستم را روی مجمع فشار می دادم اما سينی با فشار مضاعفی به بالا می آمد. چيزی دور گردنم افتاده بود و تحمل سنگينی اش را نداشتم.
سولماز ادامه می دهد: سينی را از روی سطل برداشتم و با چاقو سطل را بهم می زدم به نظرم رسيد که آب داخل سطل به جوشيدن درآمده بود و قل قل می کرد بی آنکه شعله ای زيرش روشن باشد. سيد کاظم جن گير از من خواست دستم را داخل سطل ببرم. اول ترسيدم آب سطل داغ باشد بعد اما او دستم را برد داخل سطل. اصلا داغ نبود. ته سطل چند جسم فلزی مکعبی شکل بيرون کشيدم که رويش دعا حکاکی شده بود. تمام شد جنم را گرفت.
مليحه زن ۴۰ ساله ای است که منتظر است. برای خواهر زاده اش آمده. می گويد خواهر زاده اش از سن ازدواجش گذشته، با اين وجود شوهر نمی کند و کمی هم چاق شده. می گويد: او دعاهايی مختلفی از حاج کاظم گرفته ولی مسئله اين است که او طلسم شده است.
خواننده پاپ هم به خاطر دوست دخترش اينجاست. دختر او را ترک کرده و مرد می خواهد دوباره دوست دخترش را داشته باشد.
سولماز به حاج کاظم برای جن گيری ۶۰ هزار تومان پول داده. اگر امير شهرام برگرده برای ماندنش مدام بايد به دعا نويس ها پول بدهد، البته به واسطه حاج کاظم.
سولماز می گويد: امير شهرام برگشت، اما ديگر دوستش نداشتم. او فقط مرا برای سکس می خواست. بهم گفت سولماز من نمی تونم با تو باشم چون به اندازه تو خوب نيستم...
منبع : بی بی سی

طی چند ساله اخير، صف های طولانی ديگری هم به صف های موجود اضافه شده يا دست کم بيشتر به چشم می خورد: مردم از تمامی اقشار جامعه برای گشايش و نجات در مشکلات و گرفتاری های امورات و بدبختی های زندگی اجتماعی و اقتصاديشان، پشت در خانه فالگيرها، دعانويس ها و جن گيرها، صف های طولانی تشکيل می دهند.
با وجود اينکه ادعاهای فالگيرها، پيشگوها و جن گيرها توجيه علمی ندارد، ولی بسياری از مردم هنوز برای رفع مشکلات خود به آنها رجوع می کنند.
در زمانی اندک برای تهيه گزارشم، بيش از ۵۰ فال گير، دعانويس و جن گير در سطح شهر تهران و کرج پيدا کردم. غالب اين افراد در شرق و جنوب تهران و حاشيه شهر کرج ساکن هستند.
فالگيران، دعانويسان و جن گيران بسيار معروفی که شجره نامه های طولانی داشتند. زنان و مردانی که می گويند به شکلی موروثی و يا پس از طی طريقت نزد فالگيری در شهرستان های کرمان، بجنورد، يزد و حتی در خارج از خاک ايران درنجف و دهلی و بغداد، آموزش ديده و به گفته خودشان به حل امورات و مشکلات مردم مشغول شده اند.
بيشترشان خود را بی نياز از مسائل مالی و خدمتگزار مردم می دانند، گرچه پولی که آنها از مردم مطالبه می کنند، رقم بالايی است. مردم زيادی از تمامی اقشار جامعه شهری روزانه و حتی در ساعات شب در منزل و کوچه، با وجود گرفتن وقت قبلی، صف بسته اند. بسياری از اين افراد خود را مغلوب شرايط اجتماعی و اقتصادی دانسته و خواهان نجات هستند. در مراجعه به اين مکان ها با زنان و مردانی متفاوت برخورد کردم. از زن خانه دار تا کارگر، پسر و دختر دبيرستانی گرفته تا بازاری، مکانيک، کارگردان سريال طنز تلويزيون، فلان خواننده پاپ، هنرمند، معلم، نويسنده، کارمند، دانشجوی فوق ليسانس، پيک موتوری، روزنامه نگار و زن خيابانی در اين صف ها می ايستند.
چشم هايشان پر از اميد است و اصلا از پولی که بابت فال، دعا و يا جن گيری می دهند ناراحت نيستند . فقط می خواهند نجات پيدا کنند. آنچه برايم عجيب بود شنيدن اين جمله بود: "نمی دانم چرا اين بلا به سرم آمده؟"
از اين جهت است که فکر می کنم ما سال ها است توی صف ايستاده ايم تا بالاخره يک روز بختمان باز شود.
آمنه، فالگير قرآن
سوم فروردين با زنی به نام آمنه، فالگير قرآن، تماس می گيرم و غروب همان روز در خانه اش در غرب تهران او را می بينيم. می گويم توی تعطيلات عيد هم کار می کنی؟ می گويد: در خانه ات را که نمی تونی روی مردم ببندی. وظيفه دارم به خواهران و برادرانم کمک کنم. عيد و غير عيد ندارد. مردم مشکل دارند. کاش مشکلات هم عيد داشتند و حداقل توی اين دوران سراغ آدم نمی آمدند...
بيشتر از ۳۷ سال سن ندارد و قبل از حاملگی ششمين دخترش هم زن چاقی بوده. دختر بزرگش سال اول دبيرستان است. شوهرش کارگر و آمنه حدودا هفت سالی است که "فال قرآن " می گيرد. خانه اش بيشتر شبيه توليدی است: چهار چرخ خياطی گوشه اتاق و جالباسی با لباس های آويخته به آن و پلاستيک های محتوی پارچه. هفته ای حداقل ۴۰ تا ۵۰ مشتری دارد. پا در ماه هشتم گذاشته است. از اينکه دخترش در سال سگ به دنيا بيايد شاکی است و می گويد:"اين يکی پاچه گير می شود. استغفرالله.. هرچه خودش بخواهد راضيم به رضای خودش."
شهره دختری که همزمان با من به همراه خواهرش وارد خانه آمنه شده است. دانشجوی سال آخر رشته مهندسی کامپيوتر است. گويا با فردی به نام "امير" ارتباطش قطع شده و به سراغ آمنه آمده است. هر دو خواهر فال می خواهند: آن يکی نامزد دارد و قرار است از ايران بروند اما کارهايشان به مشکل برخورده است.
آمنه فال دو خواهر را با هم نمی گيرد، می گويد: دو خواهر با هم قرآن تصديق نمی کند خواهر دوم بايد يک ماه بعد بيايد تا قرآن جواب دهد.
آمنه قرآن را با خواندن يک حمد و قل هوالله باز کرد و از شهره خواست نيت کند. قرآن را می گشايد، " سوره نحل" آمد. بابت اين فال سه هزار تومان پول دريافت کرده است.
آمنه به سوره نحل، چشم دوخته و خطاب به شهره می گويد: "يه مرد دو تا سه وعده ديگه در مجلسی به هم معرفی می شويد و خواهان هم. قد بلندی داره، پوستش سبزه روشن، فرم صورتش يه حالت بيضی شکل داره، زير چانه عريض تر، حالت چانه قوی و خوش فرم. پيشانی بلند و چارگوش. در مرکز ميانه تو رفتگی و برجستگی داره، موی سرش قهوه ای حالت دار و ابروهاش هلالی باز يا کمانی، تاج ابرو تو خالی، به روی بينی شيب داره و پيوند دو ابرو داره، حالت چشم هاش پف آلود و رنگش عسلی است. اندام قشنگی داره حالت چهره اش خيلی زيباست، چشماش برق دارد، فرم بينی اش مخروطی شکل نوک بينی کمی خوابيده، پره های بينی باز است. حالت لبش مانند گوگوش است، خوش فرم. از نظر دانايی خوبه، آدم خوش اخلاقيه، آدم متفکره با شعوره. پدر و مادرش تحصيلات دارن. عضو آخر خانواده اش چهار تا هشت سال از تو بزرگتره، قدش از تو يه هوا بزرگتر. دو تا شغل داره در رابطه با دولت کار می کنه و کار آزاد هم داره از نظر فرهنگی و مالی غنيه."
آمنه ادامه می دهد: "... نسبت به امير حالت ترديدی خواهی داشت. او دارای محاسنی است اما قسمتت نيست. کاملا متظاهره. ستارتون برابر هم نيست. ازدواج با او پايدار نيست...توکلت به خدا آرام آرام حرکت کن. از قسمت سر، سردرد و معده درد داری در خوراکت دقت کن تا سه سال ديگه ازدواج می کنی. خواهرت سه نوبت ديگه صحبتی درباره ازدواج داره که موفق ميشه. بين شما دو خواهر فراق افتاده. روی عاطفه تصميم نگير. سياست داشته باش شهره! ستاره ات توی غربت نيست، روزيت تو در تهرانه. خارج از کشور ضرره . صاحب سه فرزند می شوی... فرزند دوم باهوشه، سومی در محور شيطان حرکت می کنه. دو تا فرزند اول دختر و سومی پسر يا بلعکس."
آمنه کتاب را می بندد و دعايی را روی کاغذ می نويسد و به شهره می دهد.
متن دعا اين است: "جهت هدايت امير اين دعا را روزی يک بار بخوان: بسم الله ذی الشان العظيم البرهان الشديد السلطان کل يوم هو فی کل شان ما شا الله کان لا حول ولا قوه الا بالله ." همچنين می گويد: "برای گشايش کارهات اين دعايی که نوشتم را می ريزی توی غذات: ياخالق الخلق يا هادی الصالحا".
از شهره درباره مشکلش می پرسم می گويد: با امير حسين شش ماه ارتباط خوبی داشتيم، منو درک می کرد، خوش می گذشت، بحث و دعوا نبود، اما در يک ماه آخر همه چی بهم ريخت. بهم گفت تو رابطه با من با يک دختر ديگه هم رابطه داشته و اون دختر حامله است. من آتش گرفتم. هنوز تو اينترنت برام آف لاين می زاره. می خوام بدونم اگر برگرده و رابطه دوباره برقرار بشه ارتباطمون معموليه يا مثل اون وقت ها حال می کنيم؟
در فاصله رفتن شهره و خواهرش، آمنه از اتاق بيرون می رود.
"فتانه" زن ۵۰ ساله ای است که نيم ساعت پيش آمد و از آمنه تعريف می کند که مومن است و با خدا. چند سالی است که نزد او می آيد. اين بار مشکلش خيلی جدی است: کل مدارک اعم از کارت ماشين و بيمه و شناسنامه و چندين فقره چک و سند و گواهی نامه موتور پسرش همه در کت شوهرش بوده که شب عيد مشغول مسافرکشی بوده؛ آخرين مسافرش زن و پسر بچه ای بودند... زن هنگام پياده شدن می گويد: آقا حلال کن کرايه نداريم. مرد از آنها کرايه نمی گيرد اما کمی پايين تر از سرقت کتش توسط آن زن مطلع می شود. وقتی به کلانتری مراجعه می کند، نيروی انتظامی آن زن و بچه را می شناسد و می گويد اين دو روششان اين است. فتانه پيش آمنه آمده تا بتواند راه حلی پيدا کند.
آمنه او را به اتاق ديگری می برد گويا اين مشتری هميشگی زياد مايل نيست ديگران از فالش با خبرشوند.
پايين پله ها هنگام خارج شدن مرد جوانی را می بينم. مرد از اصفهان آمده تا آمنه گره از مشکلش باز کند. به خاطر زنش آمده. می گويد زنش حالت های عجيبی دارد. احساس می کند "چيز خورش" کرده اند. مدتی پيش هم اين مشکل در روابطشان به وجود آمد و مرد نزد آمنه آمده و او با باز کردن قرآن، حرفهايی به او زده و تکه ای نبات به او داده است. قرار بوده مرد نبات را در چای زنش بريزد تا علاقه زنش به او بيشتر شود. به گفته او، زنش "مشکل جنسی" دارد.
چند روز با آمنه تماس می گيرم و از او درباره نحوه گرفتن فال قرآن می پرسم و از وردها و ذکرهايی که برای مشتری هايش می نويسد.
آمنه می گويد: هر کسی صلاحيت گرفتن فال قرآن را ندارد. بعضی ها از اين راه با شيطان ارتباط برقرار می کنند. بايد مومن باشی و خدا ترس. من هيچ وقت بدی کسی را نخواستم. خيلی ها می آيند اينجا و دعاها و وردهايی می خواهند برای عذاب دادن ديگران. اما من سعی می کنم در دعايی که می نويسم فرد را هدايت کنم، اما بعضی اوقات دلم می سوزد و نفرين می کنم و اون فرد نتيجه اش را می گيرد.
می پرسم: يعنی برخی از فالگيران قرآن با شيطان ارتباط برقرار می کنند تا بتوانند برای فلان کس عذاب بفرستند؟
می گويد: نعوذوبالله! بعضی در اين راه، نا خلف هستند. آنها قدرت زيادی دارند و قدرت دعاهايشان آنقدر زياد است که نمی توان جلوی آن را گرفت. اين فالگيران برای آنکه کسی را عذاب دهند نياز دارند با شيطان ارتباط برقرار کنند.
برای روشن شدن ديدگاه اسلام درباره دعانويسی، به آيت الله سيدحسين کاظمينی بروجردی مراجعه کردم تا درباره صحت فال قرآن و پيشگويی بپرسم. او می گويد که از قرآن فال نمی شود گرفت، ولی "تفال از قرآن داريم".
به گفته او پايه تفال بر می گردد به ائمه و در ذکر می گوييم که "من تفال می زنم به کتاب تو ای خدا، به من نشان بده آنچه پنهان شده در حاکميت تو بر جهان، آنچه اسرار هستی را در آن قرار دادی."
آقای بروجردی می گويد شخصی که می خواهد تفال بزند مهم است: "کسی که می خواهد از رموز قرآن بهره بگيرد بايد پاکدامن، پرهيزکار و متقی باشد و مراحل خودسازی و رياضت نفس را طی کرده باشد و در ازای کاری که انجام می دهد پول مطالبه نکند. کسی که دکان باز کرده و از قرآن پول در می آورد و امرار معاش می کند تضاد دارد با شرطی که گذاشته شده."
آقای بروجردی درباره دعاها و ذکرها گفت: دعا درست است و در کتاب بزرگانی چون شيخ بهايی و خواجه نصير الدين طوسی آمده است. اگر فرد تفعل گيرنده و کسی که ذکر را به متقاضی می دهد دارای باطن و درون متقی باشد اين تاثير دارد اما چون غالبا فردتفال کننده صلاحيت ندارد فردی که ذکر و دعايی را دريافت می کند بايد دعا را خوانده اما مريد فرد تفال زننده نشود.
"سوسن جون"، پيشگو
به سراغ "سوسن جون" زن ۵۰ ساله ای می روم که می گويند پيشگويی می کند.
او می گويد: خدا آينده را برايم آشکار کرده و به من انرژی درک آن را داده است. حرفهايی که می زنم حرف من نيست و در جهان دو نفر بيشتر نيستيم که اين قدرت را داريم يکی در هند و من.
روی صندلی می نشيند و در خلصه فرو می رود. در خانه اش يک کشکول است که از مشتری هايش می خواهد نذر کشکول کنند. قيمت از ۱۱ هزار تومان شروع می شود.
سوسن جون می گويد: اگر نذرتان با ارزش است بالای ۵۰ هزار تومان نذر کنيد و ادعا می کند اين پول ها را نذر ايتام و موسسه های خيريه می کند.
سوسن دررابطه با تعداد مراجعات روزانه اش چيزی نمی گويد بابت هر پيش گويی ۱۱ هزار تومان و بابت فال "تاروت" انداختن ۸ هزار تومان می گيرد.
پانيز، دختری است که می گويد سوسن از مرگ پدر بيمارش خبر داده و با چشم های گريان از اتاق بيرون می آيد نذر کشکول کرده و می گويد: سوسن زن باخدايی است، وقتی حرف می زد حالم بد شد؛ انگار دورسرش هاله داشت.
در برابر سوسن جون می نشينم. سرش را پايين می اندازد پشت گوشش را می خاراند. مکث می کند. اسمم را می پرسد. آنجا صندلی قديمی وجود دارد که تعريف آن را از زنان منتظر شنيده بودم سوسن جون روی صندلی خاصش می نشيند. من در اين بعد از ظهر پنجمين نفری هستم که در فاصله زمانی يک ساعت و نيم، پذيرفته. فکر می کنم در اين فاصله اين زن چند بار در اين وضعيت رفته و ديگر انرژی ندارد.
سوسن بعد از لحظاتی از اين حالت در می آيد، بلند می شود و روی مبل روبروی من می نشيند و می گويد: طلسم داری. به نقطه ای خير می ماند و ادامه می دهد: "طلسم باز شد. حضرت پشتت هست می بينم يه جايی هستی و اولين نفری هستی که آفتاب رو می بينی، صدای ساحل و شن ها رو می شنوم، تو توی يه خونه هستی، خيلی راحتی و يه لباس آزاد صورتی پوشيدی، صاحب خونه و زمين می شوی، برات کسی رو می فرستم، از گذشته هيچی بهش نگو، اگر می خوای نگهش داری. يه افشين نامی رو خيلی دوست داری يه سری مشکلات براتون هست می خواد باهات همخوابه ( در اينجا به مفهوم ازدواج) شود، ولی خيلی مشکلات سر راهتون است ، حسود دور و برت زياد داری، مادرت دعات می کنه، روی شانسی، خبر خوش داره مياد، تا سه زمان ديگه .. کار می کنی؟ احتمالا اين کار و می ذاری کنار، حميد کيه؟ يا محمد؟ صحبت داری باهاش..."
می پرسم : با حميد يا محمد؟
ادامه می دهد : .. شخصيت خوبی داره ...
می پرسم: کدومشون.
سوسن جون می گويد: عزيزم ندو وسط! هول هستی؟ ماشالله! حميد يا محمد فرقش چيه؟ مهم اينه که بختت داره باز می شه! از يه مهدی نامی خبر می گيری، تولد حضرت مهدی نذر کن، مسافرت می ری، سعيد خيلی تعصبيه، ۱۵۰ هزار تومان يا ۱۵ هزار تومان پول بدستت می رسه، چشم نظر داری، تلفن خوشحال کننده داری. حسين رو می شناسی؟
می گويم: نه.
سوسن جون ادامه می دهد: حسن؟
می گويم: نه.
سوسن ادامه می دهد: ولی حسين و حسن داری. خوشحالی داری از طرفشون....
اين فال هم مثل فال ها و سرکتاب های ديگری که در طول تهيه اين گزارش برايم گرفتند، واقعيت نداشت.
آرزو، فالگير ورق و قهوه
آرزو، زن ۲۷ ساله که فال ورق و قهوه می گيرد. مکان مشخصی ندارد، وقتی ده تا مشتری جمع شوند، به خانه يکی از آنها می رود و فال می گيرد. همراه ده مشتری ديگر در خانه ای در حاشيه بلوار کشاورز نزد او می رويم . آرزو، مشتری مرد نمی پذيرد. مگر اينکه آشنا باشد يا کسی مطمئن او را معرفی کند. هر ده نفر را ظرف دو ساعت فال می گيرد.
هر کس را تنها و جداگانه در اتاق می پذيرد. لابه لای فال گرفتن موبايلش را هم جواب می دهد. شيک پوش است. هفته ای يک بار "سولاريوم" می رود. از شوهر اولش يک پسر دارد. فال هايی که برای مشتری هايش می گيرد از حوصله اين متن خارج است. شراب خوبی هم می اندازد (هر شيشه ۳۰ هزار تومان) از من خوشش می آيد. از گزارشی که دارم تهيه می کنم بيشتر. با هم به سمت آرايشگاهش می رويم . ماساژور است و می گويد که در آلمان دوره ديده.
برايم قهوه می آورد و در آن ميان فال يک مشتری هميشگی را می گيرد ، دختر داشنجوی فوق ليسانس مهندسی کامپيوتر است. آرزو به دختر می گويد: خيلی ناراحتی. از طرف يه مرد خبر می گيری. رفتارت طوريه است که مادرت رو نگران کرده. مواظبش باش به طور ناگهانی پول دستت می رسد. جابه جايی داری در محيط کار کسی ازت خوشش اومده. با عشقت ديدار می کنی. محمد نامی بهت فکر می کنه. از رضا نامی خبر خوش می گيری از تلفنی که تو شماره هاش پنج و هفت و يک است خبرخوش داری. محسن نامی بهت فکر ميکنه. عجله نکن پسره خودش مياد. کسرا بهت فکر می کنه. می خواد دوباره باهات باشه. پسره صد رصد برمی گرده...
آرزو در کرج زندگی می کند. سرحال است جوک های بامزه ای تعريف می کند. از پاييز و از لذت پياده روی در ماه آذر حرف می زند. از بعضی آوازهای قديمی که اشک به چشم می آورد، از بدی مهمون بازی، از پدرش که در يک تصادف مرده و رفيق بازی که چنگی به دلش نمی زند.
وقتی خداحافظی می کنم می گويد: ببينمت. حال کرديم. بهم بزنگ بريم يه طرفی، بی خيال مردها...
وقتی از در خارج می شم مردی در يک پرايد منتظرش نشسته. مرد سلام می کند و مودب می گويد: نيومد؟ شما داريد می ريد برسونيمتون.
منبع : بی بی سی
به نام خداي حسابگر ، حسابساز، حسابرس
و حسابدارِِِ زمين و آسمان و هر آنچه در اوست. هم او که افتتاحيه و اختتاميه همه حسابها و کتابهاست. ترازش هميشه موزون است و موجوديهايش هميشه در فزون. مطالبات مشکوک الوصولي ندارد چه اينکه کسي از قدرت لايزال او نميتواند بگريزد و استهلاک انباشته محاسبه نميکند گويا که در حوزه حسابداري او چيزي بي ارزش نميشود. به کسي ماليات نميدهد و از کسي به ناحق چيزي نميگيرد. نه سهامي است و نه تضامني. هيچ شراکتي با کسي ندارد تک مالکي است و بي رقيب. هيچ تلفيق و ادغام و ترکيبي در حوزه شخصيتش تعريف شدني نيست. حسابداري تورمي ندارد چه در نظرش ارزشها تغيير ناپذيرند. حسابداريش آنقدر خالص است که دوره مالي در آن تعريف نا شدني و واحد پولي در آن بي معناست. شخصيتش حوزه محدودي ندارد و ازل و ابد را در بر ميگيرد. تداومش يک فرضيه نيست يک فرض و حقيقتي محض است. مديريتش حسابداري است و حسابداري اش مديريت که بر مدار عدالت است و به مثقال و ذره هم ميرسد و چيزي در آن از قلم نمي افتد. فضل و بخشش اوست که بر مدار اهميت مي چرخد و سرمايه بندگان اميدواري به اوست. و همان است که رهايي بخش آنان از حساب و کتابش خواهد بود، آنجا که مستجاب مي گرداند دعاي برترين انسانها را در حق همه عالم که
الهي عاملنا به فضلک و لا تعاملنا به عدلک
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|