¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
آیا ما را روز بیداری فرا خواهد رسید؟
قرن پانزدهم میلادی است، مردمانی در غرب اروپا آرام آرام ازخواب قرون و اعصار بر خاسته اند. کتابی را که تکیه گاه کلیسا است و قرنها در گوش ایشان لالایی “اساطیر الاولین” را زمزمه کرده و آنها را در خواب و نخوت طولانی قرنهای تاریک فروبرده است به کناری می نهند و گوش به فریاد رسای حقیقت می سپارند که “می اندیشم پس هستم”، پس روزی که نیاندیشم، نخواهم بود. بجای باد در غبغب انداختن و سخنان گزاف بافتن، باد را در بادبان کشتی هایشان به اسارت در می آورند و سینه دریاها را می شکافند و در فراسوی اقیانوسها، در سرزمینهای دور و ناشناخته، سنگلاخ ها را به اراده فولادین می کوبند و راه خویش را به سوی آینده ای که ازان ایشان است تسطیح می کنند. گاهی بیماریهای ناشناخته آنها را از پای می اندازد، گاهی در دل آبی بیکران آبها ره به ناکجا می برند اما چون پیش از به پا خواستن بیدار شده اند هرگز از پای نمی نشینند و امپراطوری را به پا میکنند که “خورشید در آن غروب نمی کند”. امپراطوری البسه خوش بافت از منچستر تا یورکشایر، سرزمین اندیشه متعالی، از کمبریج تا آکسفورد، از توماس هابز تا آدام اسمیت، از نیوتن تا راسل، سرزمین مردمان اندیشه، مردمان کار، که “دست هر کودک شهر شاخه معرفتی است”.
در گوشه ای دیگر، معماران و مجسمه سازان، انسان را برهنه تصویر و تجسم می کنند، “برهنه از آنگونه که عشق را نماز میبرد”، و اومانیسم آغاز میشود، اندیشه ای که تلبیس انسان را بر نمی تابد و ذهن انسان را عاری از اساطیر می جوید. اندیشمندی دیگر در دیار نقاشان و پیکرتراشان، لباس زهد و اخلاق از تن سیاست بدر می آورد و سیاست را عریان می نمایاند، آنگونه که هست و باید باشد، پس نام ماکیاولی در تاریخ اندیشه و بر جریده عقل ثبت می شود که نام عقلا که “پای استدلالشان چوبین بود” در جریده عشق ثبت نمی شود.
سرزمینی دیگر، در قلب اروپا، سرزمین شکوفایی موسیقی در میان مردمان آلمانی زبان، از درسدن تا وین، سرزمین فلسفه، از ینا تا بازل، سرزمین غولهای اندیشه، از کانت تا مارکس، از هگل تا نیچه، در پاییز سال هزار و نهصد و چهارده در جنگی خانمان سوز وارد می شود که بعدا جنگ عالم گیر اول نامیده می شود، و در اواخر سال هزار و نهصد و هجده، جز خاکستر و ویرانی از آن بجا نمانده است اما اندیشه را ویرانی متصور نیست. این مردمان بجای خزیدن در دیر و خلوت گزیدن در صومعه و سخن به گزاف گفتن، بر پای می ایستند و کمر راست می کنند. در کمتر از دو دهه کشورشان را چنان قدرتمند می سازند که چند سال رو در روی همه جهان می ایستد و پشت خم نمی کند. دوباره شکست می خورند و سرزمینشان زیر پوتین سربازانی از ملیتهای دیگر می رود وستونهای دروازه براندنبیرگ میشکند اما آنها مرثیه ساز نمی کنند و نقوش ستون شکسته بر قالی و گلیم نقش نمی کنند و زنان و دخترانشان بر هر ستون نیم ساخته و یا فروشکسته به نشانه نیاز پارچه ای نمی بندد که ملل بیدار نیاز خود را از اندیشه متعالی و دستان آفریننده خویش می جویند که اگر دست آفریننده به نزد چوب و سنگ و خرسنگ دراز کنی، “کفران نعمت می شود و تباهی آغاز می یابد”.
در گوشه دیگر از جهان اما، مردمانی میزیند که خفتگان ایستاده اند، خفتگان خواب چند هزار ساله که در خواب غفلت میزیند، جهد برای زنده مانی می کنند و نه زندگانی که زندگانی خفتگان را متصور نیست و می میرند بدون آنکه بیدار شوند و “غم این خفته چند، اشک در چشم تر” معدود بیداران این قوم می شکند. در درخشانترین دوره تاریخ خود، که بدان بسیار می بالند، یکبار در سرزمین یونانیان مغلوب ایشان شده اند و یک بار در خانه شکست از یونانیان را به جان خریده اند. در دوره پادشاه دادگسترشان، به روایتی که صحت و سقم آن بر ما معلوم نیست، پادشاه عادل دست نیاز به پیش چرمینه دوزی دراز می کند و وی شرط امداد به سلطان را رخست دانش آموختن برای پسر قرار می دهد، اما سلطان عدل پرور را دانش آموختن رعیت گران می آید و سر بر این شرط فرود نمی آورد. همین پادشاه دادگر هزار هزار مزدکی و مانوی را به جرم دگراندیشی و دگرباشی از دم تیغ دادگستر خود می گزراند. سپس مغلوب اعراب می شوند و جالب اینگه شاهنشه فراریشان به دست آسیابانی از هم میهنان خود و از رعایای خود به قتل می رسد و نه به دست سرداران دشمن در هنگامه نبرد اما خیال پردازی را که مرزی نیست، “دوقرن سکوت” می کنند وآنگاه پیری از میانشان درعالم خیال سلسله در سلسله از پاکان می آفریند که شکست را در صفوف ایشان راهی نیست. “فره ایزدی” به آنها می بخشد و اسب خیال را تا بیکران می راند. ترک و تازی را دشنام می دهد تا خیال دل آرام کند از حول حقیقت. قهرمانی می آراید از سیستان که او را هرگز پشت بر زمین نیامده است و او را ملبس می کند به تن پوشی که هیچ چیزی نمی تواند در آن خلل ایجاد کند. آهسته آهسته این لالایی در گوش مردمانش خوانده می شود و آنها باور می کنند که پیروزمندانند هرچند شاهان ترک و تازی در خراسان نگین سلطانی بر انگشت دارند.
بعدها این ملت از مغول شکست می خورند، بعد از تیمور، بعدها پرتغال و …. البته خفتگان را حرجی نیست. این ملت به گوشه دیر مغان می خزند، در عصری که جهانیان فلسفه بر محور چشم و عقل بنیان می گذارند، اینان چشم عقل می بندند و چشم دل می گشایند که شهود جز با چشمان بسته و در عالم خیال متصور نیست و می سرایند
“جمله اصحاب جنت ابله اند که ز شر فیلسوفی می رهند”
و در رثای سروی که فرو افتاد به زیبایی قلم می فرسایند اما میان “چه گفتن” و “چگونه گفتن” فاصله بسیار است. و مادران و خواهرانشان دست نیاز به پیش درختی دراز می کنند و سمبل حاجات به چوبی می بندند. اشکم به “سنگ شکم درد” می سایند و در این اواخر راه رهایی از چاهی می جویند. زهی اوهام و خیال باطل! و هرکه را که از عالم بیداران سخن می گوید مرغی غیر از جنس سیمرغ می شمرند و پیامبری دروغین که سامری پیش عصا و ید موسی میکند.
آیا ما را روز بیداری فرا خواهد رسید؟
«بولود»
چندی پیش سفر کوتاهی به یکی از کشور های عربی داشتم. راننده تاکسی جوان پر شوری بود. تا فهمید از ایرانم شروع کرد از مواضع ضد صهیونیستی آقای احمدی نژاد تعریف کردن. قصد بدی نداشتم گفتم که آقای فلانی رئیس کشور شما هم می تواند چنین مواضعی داشته باشد. گفت نه. ما کشورمان تازه دارد از نظر اقتصادی پیشرفت می کند. اگر رئیس کشور ما از این حرفها بزند آسیب می بینیم. به همین دلیل به خوبی می توان فهمید که جوانان مسلمان عرب و بعضی نقاط جهان اسلام که از نزدیک شاهد جنایات اسرائیل بوده اند و شاهد آوارگی مردم مظلوم فلسطین بوده اند از هر سخن ضد اسرائیلی استقبال می کنند. اما به شرط آنکه رهبران کشورهای دیگر بگویند و به روند رشد اقتصادی و سیاسی کشور های آنان آسیب وارد نشود. البنه رهبران عرب هم همیشه دنبال کشوری هستند که حرفهای تند علیه اسرائیل بزند تا آنان با علم کردن آن سخنان امکان گرفتن امتیاز بیشتری برای کشورشان داشته باشند.
تنها به این دلیل است که سخنانی که از ایران امروز در دنیا علیه اسرائیل شنیده می شود مورد استقبال جوانان و رهبران دنیای اسلام و خصوصا عربها قرار می گیرد!!! واقعا چه ایثاری در ایران در حال شکل گرفتن است! حالا این که مردم ایران در اثر این مواضع چه مشکلاتی پیدا می کنند و اساسا چرا باید چنین مشکلاتی روبرو شود، من نوفهمم!
من به محمد ابراهيم همت میگويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يكباره گذاشت پای اين كه زبالهای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نمنم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.
هنگامي كه عباس ميرزاي شكست خورده، خسته و وامانده از نبرد، در آغوش استاد ميگريد و هشدارها و تلاشهاي آن پير سياست را براي متقاعد ساختن شاهزاده قاجار جهت ممانعت از شعلهور شدن مجدد جنگ بين ايران و روسيه را از ذهن ميگذراند و به ياد ميآورد كه چگونه در پاسخ به قائم مقام كه در مخالفت با آغاز جنگ استدلال آورده بود كه چه تفاوتي بين ايران و روسيه امروز با ايران و روس يك دهه پيش به وجود آمده ؟ ... و آيا قشون ما چند برابر شده و يا قشون آنها رو به نقصان گذاشته؟ ... و يا تجهيزات حرب ما ترقي يافته و يا تجهيزات آنها رو به قهقرا گذاشته است؟ كه چنين به آغاز مجدد جنگ شوق نشان ميدهيد؟ ...
... او مغرورانه رو به استاد كرده و گفته بود جناب استاد بسيار محتاط شده اند و بيگمان اين فقره از عوارض پيري است... امروز همه ايرانيان از معاهده گلستان خونشان به جوش آمده است، از عوام گرفته تا علما و از خردسالان گرفته تا كهنسالان و ... قائم مقام با نوميدي رو به شاهزاده جوان ميكند و ميپرسد براي غلبه در حرب آتي اين جوش و خروش كافيست؟
... و نبرد آغاز مي گردد ... جنگي كه هدف آن ملغي كردن معاهده گلستان بود به امضاي معاهدهاي بس حقارتبارتر موسوم به تركمانچاي منتهي شد و سرانجام آن همه رشادتها و تلفات سپاهيان ايران نه تنها به آزادي مناطق تحت اشغال منجر نشد كه مرزهاي ايران را به ساحل جنوبي رود ارس عقب راند و بخشهايي ديگر از خاك ايران را پيشكش ارتش تزار نمود ....
... قائم مقام نيز مغموم از اين شكست شانههاي شاهزاده نگون بخت را ميفشارد و افسوس آن همه مرارت براي تدريس ادبيات و تاريخ به شاگرد تنبل را ميخورد و شايد در دل ميگويد: پس كي اينها به كار ملكداري ايران ميآيد؟ مگر براي شاهزاده نگفته بودم كه پس از جنگ چالدران و شكست شاه اسماعيل از قشون عثماني و پس از سالها بلاتكليفي بين جانشينان سرسلسله صفوي بر سر چگونگي حل معضل عثماني اختلاف عميقي درگرفت. برخي معتقد بودند كه براي پاك كردن لكه ننگ چالدران بايد تا آخرين قطره خون جنگيد و قهرمانانه مرد و گروهي ديگر بر اين باور بودند كه براي حفظ كيان ايران بايد مانع از تحريك طرف مقابل شد پس از كشمكشهاي فراوان نظريه دوم مورد قبول شاه طهماسب و جانشين وي شاه عباس قرار گرفت. چنين شد كه ايران براي آرام كردن فضاي متشنج آن روز حتي بخشهاي ديگري از خاك خود را نيز در اختيار طرف مقابل قرار داد ... و از طرفي به تقويت قشون خود همت گماشت و از سوي ديگر مترصد غفلت دشمن شد و توانست پس از چند سال همه حقوق از دست رفته خود را باز ستاند و لشكريان عثماني را به عقب براند ...
... در چند سال اخير پرونده انرژي هستهاي ايران به يكي از چالشهاي عمده سياست خارجي ما تبديل شده است. نگارنده نيز معتقد است كه نه تنها مردم ايران كه همه مردم جهان حق دارند كه از همه تكنولوژيهاي موجود استفاده كنند و نبايد هيچ تفاوتي در محدوده بهرهوري از فناوري بين كشورهاي جهان وجود داشته باشد و همانقدر كه كشوري مانند فرانسه حق استفاده از فناوريهاي نوين را دارد، گينه بيسائو نيز بايد بتواند از اين فناوريها بهرهمند شود...
اما بايد اين مسئله را نيز مدنظر داشت كه سياست عرصه بايد و نبايدها نيست، بلكه آوردگاه هستها و نيستها است و طرفي در اين بازي كاميابتر خواهد بود كه بتواند مجموع جبري پارامترهاي اين عرصه را به نفع خود تغيير دهد و براي رسيدن به اين مطلوب شايد در برخي موارد عقبنشينيهايي نيز لازم و يا حتي حياتي باشد.
امروز بايد اين پرسش را مطرح كرد كه آيا پافشاري بر مواضع فعلي در انرژي هستهاي، ارزش ارسال پرونده ايران را به شوراي امنيت دارد؟ و يا رسيدن به تكنولوژي چرخه سوخت، ارزش تحريمهاي اقتصادي و يا هزينههاي بالاتر را دارد؟ آيا اين احتمال وجود ندارد كه با پافشاري بيمورد در اين باره از كليت فناوري انرژي هستهاي براي مدت زماني بس طولاني محروم شويم؟ ...
در تاريخ كشورها و ملتها بزنگاههاي بسيار حساس و تأثيرگذاري وجود دارند كه چگونگي عبور از آنها ميتواند سرنوشت ملتها را به صورت كامل دگرگون كند...و اين آيندگان هستند كه فارغ از حب و بغضها و احساسات زودگذر اين تصميمگيريها را به قضاوت مينشينند ...... به نظر شما امروز شكست خوردگان جسور و دلير لشكر قاجار كه معاهده تركمانچاي را امضا كردند مورد احترامند يا امتياز دهندگان دستگاه ديپلماسي شاهان صفوي ... ؟
نمی دانم چرا این عکس مرا شدیداً به یاد جناب صدام حسین عفلقی می اندازد. انگار یک معنای مشترک در این دو وجود دارد که هر چه سعی می کنم ، قیچی نمی شود|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|