¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
در همین زمان تاریخ نگارانی که تربیت یافته رژیم پهلوی بودند هنگام ارائه آثار دانشمندان اروپا به خوانندگان ایرانی در خصوص تاریخ ایران باستان و اقوام ساکن آن ، کاری انجام دادند که بر حسب نتیجه همان عمل اردشیر بابکان را تداعی می کرد . این به اصطلاح تاریخ نگاران ، حقایق تاریخی را بصورتی غیر واقعی ، غرض آلود و تحریف شده و بر اساس خواست اربابان و اقتضای تئوریهای شوونیستی به رشته تحریر در آوردند . آنان شروع به بدگویی و تهمت زدن به قهرمانان ، شخصیت های سلحشور و رهبران قیام های خلقی – رهبرانی که در آغوش اقوام این سرزمین پرورش یافته بودند – نمودند . شمار این قهرمانان و شخصیت های بزرگ در تاریخ همه اقوام ایرانی از دوران باستان تا دوران معاصر بسیار است . لیکن دریغا که اینان از سوی تاریخ نگاران مغرض مهر تهمت خورده و دستخوش نسیان گشته اند.
این تاریخ نگاران به سود هیات حاکمه پهلوی که مزدور و بازیچه و مطیع امپریالیزم بود قلم فرسایی کرده ، همه جانب های مثبت تاریخ ایران باستان را به حساب قوم فارس گذارده اند . اینان منکر وجود اقوام گوناگون در ایران کهن شده و اطلاعات تاریخی مربوط به این اقوام را پوشیده داشته و بدینسان مانع پدید آمدن مهم ترین عامل مورد نیاز در بیداری شعور ملی آنها شده اند . این مورخان به کتمان هویت قومی اقوامی پرداخته اند که پیش از ورود آریائیان ، در این منطقه تمدن باستان (ارتته) در ناحیه آذربایجان غربی کنونی ، تمدن (ایلام) در خوزستان ، تمدن (کاسی) در لرستان و تمدنهای (گوتی) و (لولوبی) در اطراف همدان و تمدن ماننا در آذربایجان بوجود آورده اند . تاریخ نگاران آریائیست بدون ذکر نام ، برآورندگان این تمدنها را به طور ضمنی اجداد آریائیان قلمداد کرده اند . اینان مادی ها را بالکل آریائی نژاد جلوه داده و برغم اکثر تاریخ نگاران اروپایی صراحتاً اشکانیان را آریائی می خوانند .
مضمون تمامی دهها جلد کتابی که در طول 70-60 سال اخیر در باره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر در آمده شبیه یکدیگر و تقریباً همانند است . اساساً به همین دلیل نیز هنوز تاریخ ایران باستان و بخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران ، یا اصلاً نوشته نشده و یا تحریف گشته و با واقعیت های تاریخی فاصله بسیار دارد . این شیوه نادرست تاریخ نگاری در ایران ، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی و رژیم پهلوی قرار داشت ، مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است .
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی و غرض ورزی است ، نه تنها مانعی بر سر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده و تاریخ واقعی اقوام گوناگون ایران را نهان داشته بلکه به همراه تبلیغات و ارائه اطلاعات نادرست و غرض آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات و اظهار نظرهای نادرست و غیر واقعی عده ای از محققان اروپایی در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است .
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیستی حاکم بر آن کشور ، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر و قدیم ایران مطرح کرده اند . یکی از اینها ، نظریه ای است که در صفحه 20 کتاب (تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز) به قلم شش مولف شوروی در این خصوص ارائه شده است . بدین قرار که گویا در ایران هخامنشیان تا اوایل حاکمیت ساسانیان نظام برده داری حاکم بوده است ، بحث در این مورد زیاد است اما در اینجا تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که در هیچ دوره ای از تاریخ ایران ، شرایط و زمینه های مساعد اقتصادی و جغرافیایی برای پدید آمدن نظام برده داری به شکلی که در رم باستان بوده ، وجود نداشته است.
]ادامه دارد[
ویل دورانت:
از آن زمان که تاریخ نوشته در دست است تاکنون ، لااقل شش هزار سال می گذرد ، و در نیمی از این زمان تا آنجا که بر ما معلوم است ، خاورمیانه مرکز امور و مسائل بشری بوده است ، و از این اصطلاح مبهم (خاورمیانه) منظور ما تمام جنوب باختری آسیاست که در جنوب روسیه و دریای سیاه و مغرب هندوستان و افغانستان قرار دارد ، و با مسامحه بیشتری این نام را شامل مصر نیز می دانیم ، چه این سرزمین از زمانهای بسیار دور با خاور پیوستگی داشته و با یکدیگر شبکه پیچ در پیچ فرهنگ و تمدن خاوری را ساخته اند . بر این صحنه ای که تحدید حدود آن مقدور نیست ، و بر روی آن مردم و فرهنگهای مختلف وجود داشته ، کشاورزی و بازرگانی ، اهلی کردن جانوران و ساختن ارابه ، سکه زدن و سند نوشتن ، پیشه ها و صناعات ، قانونگذاری و حکومت رانی ریاضیات و پزشکی ، استعمال مسهل و زهکشی زمین ، هندسه و نجوم ، و تقویم و ساعت و منطقه البرج ، الفبا و خط نویسی ، کاغذ و مرکب ، کتاب و کتابخانه و مدرسه ، ادبیات و موسیقی ، حجاری و معماری ، سفال لعابدار و اسبابهای تجملی ، یکتا پرستی و تک همسری ، اسباب آرایش و جواهرات ، نرد و شطرنج ، مالیات بر درآمد ، استفاده از دایه و شرابخواری و چیزهای فراوان دیگری برای نخستین بار پیدا شده و رشد کرده و فرهنگ اروپایی و آمریکایی ما در طی قرون از راه جزیره کرت و یونان و روم از فرهنگ همین خاورمیانه گرفته شده است . (آرین ها) خود واضع و مخترع تمدن نبوده اند بلکه آن را از بابل و مصر بعاریت گرفته اند ، و یونانیان نیز سازنده کاخ تمدن بشمار نمی روند ، زیرا آنچه از دیگران گرفته اند به مراتب بیش از آنست که از خود بر جای گذاشته اند . یونان در واقع همچون وارثی که ذخایر سه هزار ساله علم و هنر را که با غنائم جنگ و بازرگانی از خاور زمین به آن سرزمین رسیده بناحق تصاحب کرده است با مطالعه مطالب تاریخی مربوط به به خاور نزدیک و احترام گذاشتن به آن در حقیقت وامی را که نسبت به موسسان واقعی تمدن اروپا و آمریکا داریم ادا کرده ایم.
علم تاریخ
بر خلاف تمام ممالک جهان ، در کشور ایران علم تاریخ راهی ناهموار و فاجعه آمیز و غالباً دور از حقیقت پیموده است . این وضع اسف بار در تاریخ نگاری ایران با برآمدن هخامنشیان و بخصوص اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله ساسانی آغاز می شود.
اردشیر بابکان به قصد ستردن آثار سلسله های ترک از صفحات تاریخ ایران و زدودن یاد آنان از اذهان ، همه اسناد تاریخی تا زمان خویش را از میان برد و بوسیله تنسر موبد موبدان ، افسانه های ملی قوم فارس را جایگزین تاریخ حقیقی ایران ساخت ، بعد از اردشیر نیز دیگر شاهان ساسانی و موبدان زرتشتی با تداوم راهی که اردشیر و تنسر پیشاهنگان آن بودند ، تاریخ ایران باستان ، همین طور تاریخ برآمدن سلسله ساسانی را بصورت داستانهایی موهوم و بی معنا در آوردند و این اقدام آنها حتی مورخان واقع بین دوران اسلامی را نیز دچار اشتباه ساخته و مانع پی بردن آنان به حقایق تاریخ ایران باستان شده است.
همچنانکه ایران کنونی موطن اقوام گوناگون است ، ایران باستان نیز مسکن اقوام مختلف بود ، از این روی نابودی و تحریف تاریخ ایران باستان در حقیقت به معنی پوشیده و تاریک نگه داشتن تاریخ اقوام کنونی ایران است . بر اساس تاریخ تحریف شده ای که بر ساخته اردشیر است ، گویا تا عهد وی در ایران ، هرگز اقوام ترک حضور و حاکمیت نداشته و همواره تنها قوم فارس ساکن و حاکم بوده است . حال اینکه ایران در طول تاریخ ، معبر اقوام و طوایف مختلف و سکونت گاه بخشی از آنان بوده است که به عنوان مثال می توان به سرازیری صدها باره ترکان از جانب شرق ، آریائیان از شمال و اقوام سامی از جنوب غربی به این سرزمین اشاره نمود .
طبیعی است که بازماندگان این مهاجرت ها و یورش ها به صورت اقوام مختلف در این سرزمین ریشه انداخته ، تبدیل به ساکنان اصلی این سرزمین شده و تمدنهای گوناگونی را پی افکنده باشند . تاریخ واقعی این سرزمین نیز موید آنست که در طول تاریخ همواره چنین بوده و در نتیجه ترکیب قومی ساکنان کنونی ایران نیز متشکل از همین سه گروه قومی ترک ، آریایی و سامی است .
گر چه پادشاهان ساسانی و مغان زرتشتی مدارک مربوط به تاریخ باستان ایران را از میان بردند ، لیکن تاریخ آن دوران در آثار مورخان رومی و یونانی محفوظ ماند . ملل اروپایی از قرون وسطی به موازات گسستن زنجیر استعمار امپراتوریهای روم و غیره و کسب استقلال ملی خویش ، تاریخ باستان خود را تدوین کردند . هر یک از ملل اروپا به جستجوی و پژوهش تاریخ گذشته خویش در تواریخ روم و یونان پرداختند و در جریان این تفحص طبیعتاً با تاریخ ایران و خاور نزدیک نیز آشنا شده و در این باب آثاری بسیار پدید آوردند .
لیکن استعمارگران اروپایی تئوری نژاد برتر و قوم سرور را به نظریه سیاسی حاکم رضاخان های مزدور و هیات حاکمه وقت تبدیل کرده و در گستره وسیعی به تبلیغ نمودهای شوونیزم چون : (نژاد آریا ، رضاشاه کبیر ، کوروش کبیر ، و اینکه در ایران از دیرباز همواره فقط آریائیان وجود داشته اند و ترکان در قرون اخیر وارد ایران شده اند و ...) پرداختند و در پوشش این تبلیغات ، اقوام غیر فارس این سرزمین را از هرگونه حقوق ملی ، حتی از تحصیل به زبان مادری محروم ساختند و آثار فرهنگی و ادبی آنان به انحاء مختلف از میان برده شد .
*ادامه دارد*

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.
پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطلقاً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند.
به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود. (کذا)
مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه ی سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.
و به ناچار مردم عادی برای خواندن و فهمیدن روزنامه ها و آگهی های مجالس ترحیم بر در و دیوار شهرها، به مترجم احتیاج داشتند، بخصوص در سینماها، بی هیچ اغراقی در سینماهای تبریز قیل وقال و همهمه مترجمین غیرحرفه ای از صدای خود فیلم بلندتر بود و تنها زمان نمایش فیلم های صامت بود که همه روزه صُمت می گرفتند.
اما جنبش های مترقی قبل از 32، به صورت زیرزمینی مقدار زیادی روزنامه و نشریه و کتاب به زبان محلی منتشر می کرد که به دست جوانان و نوجوانان می رسید و این وسیله بزرگی بود در زنده نگهداشتن زبان اصلی مردم، چرا که در مقایسه زبان دهات با قصبه ها و قصبه ها با شهرهای کوچک و شهرهای کوچک با شهرهای بزرگ به رأی العین می دیدی که لغات و کلمات فارسی چگونه مثل چنگاری در حال خوردن و نابود کردن یک زبان زنده است. ادبیات مکتوب که هیچ، حتی زبان محاوره ای نیز به طور ِجدی درخطر نابودی بود. در محاوره بسیاری از "درس خوانده ها" جُز افعال و تعدادی لغات غیرقابل ترجمه، بیشتر، کلمات فارسی بود که به کار می رفت و بعضی ها شور قضیه را به آن جا رسانده بودند که خجالت می کشیدند در خانه خود و با زن و بچه خود هم به آذربایجانی حرف بزنند.
ولی ضربت کودتای 32 به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه ی پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ای؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟
این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت. کتاب او درباره ی "دستورزبان آدربایجانی" در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار .... من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود.
و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند.
با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است. و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود.
زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد.
بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها.
اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده.
یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".
ترجمه شعر شاملو، حادثه دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وررفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است. ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟
به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر!
تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته ی بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.
این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا...
ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن ها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد.
و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده ی معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟

این نوشته جهت آشنا شدن همه ملتهای ساکن غیر فارس زبان ساکن در ایران درج می شود ، چون که بنده اطمینان دارم که خیلی از مردم و شاید خیلی از دولت مردان ما نیز از چنین بندهایی که در قانون اساسی آمده است بی خبرند و شاید با خواندن این نوشته بیدار شوند و به دنبال این اصل های غیب شده قانون اساسی بگردند!
این اصل ها عبارتند از اصل ۱۵ ، ۱۹ ، ۲۱ که همه غیر فارسی زبانان ساکن در ایران در حسرت اجرای این اصول هستند که فعلاً دست نیافتنی می نماید...
----------------------------------------------------
جلسة بیست و دوم
بیست و هشتم شهریور ماه 1358 هجری شمسی
جلسه ساعت شانزده روز 28 شهریور ماه 1358 هجری شمسی برابر با بیست و هفتم شوال المكرم 1399 هجری قمری به ریاست آقای دكتر سید محمد حسینی بهشتی (نایب رئیس) تشكیل شد.
5- طرح و تصویب اصل 21 (اصل پانزدهم)
نایب رئیس (بهشتی) ـ اصل بیست ویك مطرح میشود.
اصل 21 ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی و متون و اسناد و مكاتبات رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ در این زمینه موافق و مخالفی هست؟ آقای ربانی مخالفید؟
ربانی ـ ما دو زبان داریم یك زبان فارسی و یك زبان دینی، زبان دینی ما زبان مكتب ما است كه قرآن ما است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای مشكینی بفرمائید.
مشكینی ـ شما میفرمائید اسناد و مكاتبات باید با این زبان باشد حالا یك قبالهای به زبان عربی نوشته شد چرا باید آن سندیت نداشته باشد؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ برای اینكه آن وقت در دادگاه باید یك مترجم رسمی عربی هم باشد تا بتواند آن قباله را ترجمه بكند و قضات بتوانند رویش كار بكنند. در كلانتری یا باید مأمور كلانتری عربی بداند یا یك مترجم بخواهد. آقای دكتر خالاتیان اگر مخالف هستید میتوانید صحبت بكنید.
خالاتیان ـ ارامنه كه جا و محل مشخص ندارند و در اینجا جائی برای زبان و خط اقلیتهای مذهبی مشخص نشده است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقا میگویند ارامنه محل مشخصی ندارند و حال آنكه زبانی دارند و میخواهند یك مجلهای را به زبان ارمنی منتشر كنند بنابراین اگر ما «قومی» را اضافه كنیم تكمیل میشود و چیزی هم كم نمیشود.
نمایندگان ـ اشكالی ندارد
خالاتیان ـ بجای عبارت «مطبوعات محلی» عبارت «مطبوعات خودشان» را بگذارید بهتر است، حالا كه كلمة «قومی» اضافه شده است.
(نایب رئیس (بهشتی ـ «مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» اینجا را میفرمائید؟
خالاتیان ـ بجای «محل»، «قوم» باشد
اشكالش اینست كه مطبوعات دارد ولی رسانههای گروهی ندارد.
«مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» بنده گمان میكنم بنویسیم كه «از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات هر گروه و رسانههای گروهی هر محل» زیرا وقتی میگوئیم «قومی» اصلا دیگر مشكلی ایجاد نمیكند.
عنایت بفرمائید این عبارت «هر محل» بطور كلی زاید است برای این كه ما در همین دستگاه رادیو و تلویزیون فعلی از فرستنده مركزی برنامة كردی داریم بنابراین نباید بگوئیم «هر محل» وقتی این عبارت را برداریم مشكل آقایان حل میشود.
آقای آیت بفرمائید.
دكتر آیت ـ توضحیح من اینست كه یك سوء تفاهمی ایجاد شده در حالی كه همة زبانها باید باشد.
مگر ما به زبان انگلیسی و به زبان فرانسه نمیتوانیم روزنامه منتشر كنیم؟ این مطلب كه در این اصل آمده بیشتر مربوط به تدریس و ادبیات است كه بتوانند تدریس كنند وگرنه خود بخود آزاد است.
بهشتی ـ جزو مدارس قومی است
- به هر حال این مطب باید روشن بشود.
بهشتی ـ دیگر جای بحث نیست
یكی از نمایندگان ـ بجای زبان فارسی بگذاریم برنامة فارسی ـ چون زبان اخص است
نایب رئیس (بهشتی) ـ خیر آقا زبان فارسی است یعنی از نظر فرهنگی زبان فارسی میگویند نه برنامة فارسی
خز علی ـ در این جا «خط رسمی و مشترك» نوشته شده در صورتی كه در پیش نویس قبلی «مشترك» بوده قید «رسمی» برای چیست؟
- جواب این مطلب گفته شد، آقا بحث در اینست كه زبان رسمی به آن زبانی میگویند كه در مؤسسات دولتی معمول است و احكام دولتی و امثال اینها باید با آن زبان باشد.
- وقتی گفتیم كه اینها باید به آن زبان باشد، میشود رسمی پس چرا بگذاریم رسمی.
خزعلی ـ همین رسمی كافی است
- این برای روح مطلب است این عبارت تحمیل یك چیزی بر آن گروهها است.
- ایران كه یك كشور است خود بخود زبان مشترك میخواهد این توضیح است و ضرری هم ندارد.
حائری ـ منظور از این متون چیست؟ مثلا یكنفر میخواهد مجله عربی منتشر كند یا یك كتاب عربی بنویسد
- حالا بنده توضیح میدهم، اجازه بدهید، منظور از این متون عبارت است از متن مقاوله نامهها و قراردادها مثل قانون اساسی، متن قوانین، بنابراین، این كلمة «رسمی» شامل همه میشود «متون و اسناد و مكاتبات رسمی».
منتظری ـ بنویسید متون و اسناد و مكاتبات رسمی پس «رسمی» را دنبال همه بیاوریم درست میشود بنویسیم «و اسناد و مكاتبات و متون رسمی».
- پس ملاحظه بفرمائید آقایان یادداشت كنید تبدیل شد به اینكه «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است»
- یكی از نمایندگان ـ رسمی یعنی چه؟
- زبان رسمی یعنی متون و احكام، یعنی كتابهای درسی كه به زبان فارسی است، احكامی را كه دولت صادر میكند، اسنادی را كه مبادله میكند، متون قوانین همه به زبان فارسی است.
اشراقی ـ فرمودید باید در ادارات دولتی و مكاتبات به آن زبان صحبت بشود؟
- صحبت خیر آقا، مكاتبات را عرض كردم یعنی دفاتر باید با آن تنظیم بشود «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد».
طاهری اصفهانی ـ یا ویرگول یا كاما در جای مناسب آن بگذارید
- اجازه بدهید هر رویهای كه برای بقیة اصول پیش گرفتیم در مورد این جمله هم اعمال میكنیم یك عدهای واوها را اول جمله میآورند و میگویند شیوة ما اینست و آن شیوهای را كه الان در زبانهای اروپائی معمول است نمیپذیرند و یك عدهای هم این را میپذیرند.
این را در آخر یك روال خواهیم كرد.
بشارت ـ سؤالی دارم «در كنار زبان فارسی» شامل همه است یا مال مدارس است؟ مثلا مربوط به مطبوعات و رسانههای گروهی است؟
- خیر آقا این مربوط به تدریس است. تدریس ادبیات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسی آزاد است.
بشارت ـ ممكن است اینها تمام برنامههای رسانه گروهی خودشان را به زبان خودشان منتشر بكنند
- سؤال ایشان اینست كه آیا این «در كنار» شامل رسانههای گروهی میشود؟ مثلا یك مجلهای را به زبان آذری نوشتند، آیا باید هر ورِ از این مجله یك طرفش فارسی باشد؟ آخر اینجا نوشتهایم مطبوعات
بشارت ـ رسانههای گروهی
- خوب چه عیبی دارد بنویسیم رسانههای گروهی آذربایجان فقط به زبان آذری باشد ولی رسانه گروهی تهران به زبان فارسی باشد این اشكالی ندارد؟
- بشارت ـ خطر ندارد كه مطالب دیگری را هم بیان كنند كه بعضی نفهمند؟ اگر دو تا هم باشد این خطر را دارد.
دكتر آیت ـ اگر مسائل گروهی را هم همگانی بنویسیم بهتر نیست؟
رحمانی ـ موضوع كتب درسی مدارس قدیمه و همچنین كتب درسی دانشگاهی، چه بسا این اصلا شامل همة كتب درسی میشود كه باید به زبان فارسی باشد این را توضیح بدهید تا روشن شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ سؤال آقای رحمانی سؤال واردی است و آن اینست كه وقتی میگوئید متون كتب درسی باید همه به زبان فارسی باشد این كلمة درسی شامل كتابهای دانشگاهی هم میشود در حالیكه ممكن است در دانشگاه كتاب درسی به زبان خارجی باشد و یا در حوزههای علوم اسلامی كتابها عموماً به زبان عربی است بنابراین باید یك تعبیری اینجا بیاید كه چنین معنائی را ندهد.
تهرانی ـ اگر شما این را به این شكل تصویب كنید در دبستانها هم باید در كناز زبان فارسی درس عربی بخوانند
- حالا ما هنوز به آن اصل نرسیدهایم ما در اینجا اینطور میتوانیم بگوئیم كه «متون كتب درسی تا پایان دورة دبیرستان»
- آقای حجتی بفرمائید.
حجتی كرمانی ـ زبان و خط مشترك مردم ایران فارسی است و متون و مكاتبات رسمی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مدارس و مطبوعات محلی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ چون در متن قبلی آن مسألهای كه باید متون كتابهای درسی به زبان فارسی باشد نیامده است بنابراین، این اشكال هم نیامده است.
- پس اشكال این اصل این است كه اگر اینطور تصویب شود ممكن است بعداً قانونی تنظیم كنند كه كتابهای درسی مدارس در مناطقی كه زبان محلی هست به زبان محلی باشد. شما این را تأیید میكنید؟
حجتی كرمانی ـ خیر در كنار فارسی میتوانیم بگذاریم
-ما میگوییم این عبارت اگر تكلیف كتابهای درسی را روشن نكند بر آن اساس میشود چنین تصمیمی گرفت یا قانونی تصویب كرد.
حجتی كرمانی ـ فقط «در كنار زبان فارسی» را میتوانید اضافه كنید
آقای مؤبد شهزادی بفرمائید.
مؤبد شهزادی ـ وقتی گفتیم زبان و خط رسمی مشترك مردم ایران فارسی است. یعنی بچههای مردم ایران باید فارسی درس بخوانند. بنابراین ذكر اینكه كتاب درسی هم باید با چه زبانی باشد دیگر لازم نیست.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای هاشمی نژاد بفرمائید.
هاشمی نژاد ـ این عبارت بسیار واضح نوشته شده است و هر چه به آن اضافه كنیم مغلقترش میكنیم. بنابراین اینكه كتب درسی باید با این زبان و خط باشد این معنایش این نیست كه اگر در دبیرستان یا در دانشگاه بخواهند یك برنامهای را بصورت انگلیسی تدریس كنند این جزو برنامه معمولی و كار آنها است و منافاتی با این اصل ندارد و هیچكس هم چنین منافاتی را نمیفهمد و ضرورتی هم ندارد كه چیزی بر این اصل اضافه شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ متشكرم عنایت كنید آقای رحمانی آن پاسخی كه داده میشود و بیان آقای هاشمی نژاد هم كمك میكند اینست كه وقتی میگویند كتب درسی باید به این زبان باشد معلوم میشود كتب درسی عمومی است چون بالا هم كلمه مشترك را با تعبیر آقای مؤبد داشت.
رحمانی ـ عمومی بنویسید یعنی بنویسیم «و كتب درسی عمومی»
- عدهای از نمایندگان ـ متن قبلی بهتر است و لزومی ندارد
- بنابراین بنظر عدهای از حاضرین متن اصلی مناسب است و آنرا به رأی میگذاریم. آقای ربانی بفرمائید.
ربانی شیرازی ـ كتب درسی را بردارید چون آنكه منحصراً باید به زبان فارسی باشد متون و اسناد دولتی است یعنی عربی آن عربی و انگلیسی آن انگلیسی و فارسی آنهم فارسی است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای ربانی شما چرا كم توجهی میكنید؟ یك وقتی در یك مدرسه كتاب انگلیسی تدریس میكنند معلوم است كه كتاب انگلیسی است. آیا كتاب ریاضیات یا جانورشناسی و یا گیاهشناسی را مقید میكنید كه همه جا به زبان فارسی باشد یا تجویز میكنید كه كتاب ریاضیات، جانورشناسی و یا گیاهشناسی و غیره به زبانهای مختلف باشد؟
- منتظری ـ یك وقت است كه كتاب ترجمه نشده است
- آن مورد عمومی است و اشكال ندارد.
- بنابراین بنظر اكثر دوستان عبارت كافی است آقای مكارم بفرمائید.
مكارم شیرازی ـ آقایان توجه بفرمائید كه یك حلقة اتصالی برای حفظ وحدت ملی در مملكت لازم داریم اگر بنا شود در هر منطقهای كتابهای درسی به زبان آن منطقه تنظیم بشود، از هم فاصله میگیریم.
بنابراین وحدت ملی متزلزل میشود و این جمله «كتب درسی» واجب است باشد.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای كیاوش بفرمائید.
كیاوش ـ اگر صلاح میدانید برای اینكه هیچگونه سوء استفادهای از متون كتابها نشود اضافه شود «و تدریس ادبیات آنها در مدارس طبق برنامه وزارت آموزش و پرورش در كنار زبان فارسی انجام شود».
نایب رئیس (بهشتی) ـ این كه معلوم است كه همه چیز طبق برنامة وزارت آموزش و پرورش خواهد بود. آقای مولوی عبدالعزیز بفرمائید.
مولوی عبدالعزیز ـ اگر كسی بخواهد عربی بخواند آیا دولت برای او معلم عربی میگیرد یا خیر؟ و یا اگر كسی بخواهد زبان بلوچی بخواند آیا دولت ملزم است كه برای او ملعم بلوچی بگیرد یا خیر؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ بلی دولت موظف است یعنی وقتی آنها حق داشتند این زبان را تدریس كنند دولت موظف است چیزی را كه آنها حق دارند برایشان تهیه كند.
مولوی عبدالعزیز ـ یعنی هم كتاب و هم معلم باید تهیه بكند؟
بلی، من متن را یكبار دیگر میخوانم تا نسبت به آن رأی گرفته شود: اصل 21 (اصل پانزدهم) ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است.
اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانههای گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
لطفاً گلدآنها را برای رأی ببرید.
در این هنگام رأیگیری و شمارش آرا بعمل آمده و نتیجه بشرح زیر اعلام شد:
نایب رئیس (بهشتی) ـ عده حاضر در جلسه شصت و هفت نفر كه البته آقای غفوری چند روزی است در مسافرت هستند یعنی فقط دو نفر غایب داریم. موافق شصت و دو نفر مخالف هیچ و ممتنع پنج نفر، بنابراین اصل 21 تصویب شد
.
تكبیر نمایندگان

به تازگي 287 نفر از روشنفکران آذربايجاني طي نامه سرگشاده اي تحت عنوان « فردا خيلي دير است » خطاب به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي از آنا ن خواسته اند که با توجه به خواست عمومي مردم آذربايجان براي رسميت يافتن زبان ترکي، نمايندگان مجلس با تصويب لايحه اي نسبت به« اجرائي کردن حقوق زباني » اقدام نمايند. قبل از اين نيز، صدها نامه و طومار از طرف دانشگاهيان، بازاريان، معلمان، اصناف و کارگران و سابر اقشار وطبقات براي اجراي اصول 15 و 19 قانون اساسي به سران جمهوري اسلامي نوشته شده است ولي اين بار نامه سرگشاده به نمايندگان مجلس در آستانه انتخابات دوره هشتم مجلس بمعني آن است که نمايندگان دوره هشتم بايد براي رسمي نمودن و آموزش زبان ترکي متعهد باشند.
در نامه تصريح شده است که زمان حل مساله بدست خودمان فرا رسيده است و گرنه فردا خيلي دير خواهد شد. اين جمله يبانگرانفجاري بودن شرايط ويک اعلان خطر جدي است ولي جمهوري اسلامي همچنان با زبان هاي غير فارسي در ايران برخود امنبتي دارد و رشد آگاهي ملي و تغيير شرايط منطقه اي و جهاني در وضعيت گلوباليزاسيون را در نظر نميگيرد و با توسل به زور حل مساله ملي از راههاي دموکراتيک را روز بروز مشکل تر ميسازد.
به غير از سران جمهوري اسلامي، بعضي ازروشنفکران ايراني نيز اهميت سياسي مساله زبانهاي غيرفارسي را درست درک نميکنند و بسياري از آنان مساله زبان را در ايران حل شده ميدانند و بحران زبان فارسي را قبول ندارند و از خود نميپرسند که چرا در نيم قرن اخير هيچ اثر ادبي فارسي که ارزش ترجمه شدن بزبانهاي ديگر را داشته باشد خلق نشده است ؟ و اگر« ترکان پارسي گو» نظیر رضا براهني، غلامحسين ساعدي و صمد بهرنگي نبودند، سرمايه زبان فارسي در دوران معاصر از اين هم که هست کمتر ميبود.
زبان و سياست بصورت جدانشدني بهم پيوند خوردهاند. نفي يا عدم درک اين رابطه ناگسستني توسط حکومت وبخش بزرگي از روشنفکران ايراني، يکي از عوامل تشديد بحران فرهنگي – سياسي در کشور و فاصله گيري فزاينده غيرفارسها از فارسي زبان هاست. در يک جامعه چند فرهنگي نظير ايران، تلاش براي جدا نشان دادن زبان از سياست، اگر از روي نا آگاهي نباشد، بمنظور سرپوش گذاشتن بر ستم فرهنگي موجود است.
در ظاهر امر بغير از پانایرانيست هاي افراطي، هيچکس نه در اوپوزيسيون و نه در حکومت مخالف آن نيست که اقليتهاي ملي بزبان مادري خود تحصيل بکنند ولي هيچکس هم حاضر نيست در عمل لا اقل مواد قانون اساسي فعلي را به اجرا بگذارد.
سياست گزاران فرهنگي کشور از بکار بردن اصطلاح « سياست زباني » خود داري ميکنند زيرا ميترسند که ستم فرهنگي عيان گردد و انحصارزباني از دستشان خارج شود. در حال حاضر سياست رسمي حکومت مرکزي اينست که هويت ايراني را با « زبان فارسي و مذهب شيعه » تعريف و تثبيت کند ( ايرانيت و اسلاميت ) و اين يعني نفي زبانها و اديان ديگر و در نتيجه نفي حقوق اوليه انساني و حقوق شهروندي اتباع کشور.
دولت و سياست فرهنگي آن نقش تعيين کننده در بالندگي و يا انحطاط فرهنگي کشور دارد. دستگاه دولت در دوران ما – در دوراني که آموزش و پرورش عمومي شده است – عظيم ترين نهاد فرهنگ ساز در کشور است. يک ارزيابي کارشناسانه از سياست فرهنگي – زباني تعدادي از کشور هاي جديد التاسيس نشان ميدهد که تنها با برنامه ريزي و سرمايه گذاري دولت بوده که زبان هاي، مجاري، فنلاندي، چک، استوني و هبروي اسرائيلي تجديد حيات يافته و مدرن شده اند. آخرين نمونه کردستان عراق است که طي ده سال اخير زبان کردي در آنجا به زبان دانشگاهي تبديل شده و هم اکنون کردي زبان تحصيل در دانشگاه صلاح الدين است.
سياست زباني براي زير ساختهاي دولتي، ساختار خود دولت و ارگانهاي فرا دولتي ضروري است. بدون يک سياست زباني روشن، کل نهاد هاي ياد شده ناقص و بحران زا خواهند بود.
کساني که ميخواهند اهميت زبان را تا حد يک وسيله مکالمه و ارتباط گيري ساده پائين بياورند نتايج تحقيقات روانشناسي و نوروبيولوژيک راکه در طول قرن بيستم در سراسر جهان انجام گرفته و هم اکنون نيز ادامه دارد، ناديده ميگيرند. زبان فقط چند هزار کلمه با تلفظ خاص نيست بلکه دنيائي است که موجود پيچيده اي بنام انسان در آن زندگي ميکند.
زبان هويت فرد و جامعه اي است که فرد در آن کار وزندگي ميکند، هويت جريحه دار و تحقير شده خشونت گراست، وقتي زباني از بين برده ميشود، تاريخ، فرهنگ و جامعه اي که حول آن زبان بوجود آمده بود از بين ميرود و بدينسان با از بين رفتن يک زبان، بخشي از ميراث فرهنگي تمام بشريت از بين ميرود.
زبان کارا ترين سلاح تسلط بر يک جامعه نيز ميباشد و اگر غير از اين بود ضرورت نداشت که هنگام صحبت کردن از زبان از اصطلاحات نظامي استفاده شود. يکي از سياست هاي مشخص جمهوري اسلامي از روز بقدرت رسيدن آن، مبارزه با « تهاجم فرهنگي» غرب بوده است ولي خود جمهوري اسلامي درعمل با تبعيض و سرکوب نسبت به فرهنگهاي غيرفارس در ايران، آشکار ترين نوع تهاجم فرهنگي را درداخل کشور پيش برده است.
تلاش براي ساختن يک زبان، يک ملت، يک دولت در ايران کثيرالملله با توسل بزور طي 83 سال گذشته ناموفق بوده است زيرا واقعيت تنوع زباني - فرهنگي ابران نا ديده گرفته شده است و اکنون نامه روشنفکران آذربايجاني بيانگر آنست که نفي و انکار و سرکوب نتوانسته زبان هاي غير فارسي را از بين ببرد و برعکس هرچه زمان ميگذرد حقانيت زبان مادري بيشتر ميشود و از تاريخي که به پيشنهاد بنگلادش، سازمان ملل متحد روز بيست يکم فوريه را روز زبان مادري اعلام کرده است، هر سال در چنين روزي مراسم باشکوهي در آذربايجان، کردستان، خوزستان و بلوچستان و ترکمن صحرا ترتيب داده ميشود و زبان شناسان و مورخين و جامعه شناسان سخنراني نموده و خواهان رسميت يافتن زبان مادري شان ميشوند.
ملت سازي و دولت سازي با زبان زور حتي اگر در کوتاه مدت عملي بنظر برسد در دراز مدت امکان ناپذير است. در دوره استعماري، اولين کار استعمارگران، نفي زبان و هويت مردم کشور مستعمره و ترويج زبان استعماري در ميان اهالي بومي بوده است. ملل مستعمرات را، اقوام و فرهنگ آنان را خرده فرهنگ ميناميدند. تعداد ميسيونر ها، سربازان و کارمندان مستعمرات نسبت به جمعيت بومي بسيار ناچيز بود ولي پايه هاي اداري و قضائي و آموزشي آن جوامع را با زبان استعمارگران ميگذاشتند و تسلط خود را تضمين ميکردند اما بعدا بمحض بيداري اين ملت ها، زبان ملي، کارا ترين سلاح مبارزه عليه استعمارگران ميشد.
بعنوان مثال زماني که الجزاير مستعمره فرانسه بود کتابهاي درسي بزبان فرانسه بود ودر اين کتابها مينوشتند که الجزايري ها فرانسويان مسلمان هستند و پدرانشان گلواها بوده اند و اين وارونه کردن تاريخ بود زيرا زماني که در قرون اولبه مسيحيت، جوامع کوچک و پراکنده گل ها در جنگل هاي فرانسه امروزي بصورت کاملا ابتدائي زندگي ميکردند، شمال آفريقا مرکز تمدن پيشرفته اي بود و دهها دانشمند بزرگ که افتخار يشريت هستند فقط از منطقه قبايلي الجزاير بر خاسته اند که سنت اگوستين بزرگترين فيلسوف مسيحيت يکي از آنهاست در قرون وسطي نيز ابن رشد ها و ابن خلدون ها از اين منطقه بر خاسته اند.
فرانسويها تاريخ شمال آفريقا را خوب ميدانستند ولي سياست استعماري ايجاب ميکرد که براي حفظ تسلط خودشان از مردم بومي هويت زدائي کنند. عين همين سياست را رضا شاه تحت عنوان مبارزه با خان خاني بزور سرنيزه در مورد ايرانيان غير فارس بکار بست و اکنون جمهوري اسلامي همان سياست را بويژه در مورد آذربايجان بکار ميبندد و از طريق کل سيستم آموزشي کشور ميخواهد بمردم بقبولاند که ترک نيستند و آذري آريائي هستند و اين در حالي است که صدها هزار نفر در شهر هاي آذربايجان به خيابان ها ميريزند و فرياد ميزنند "هاراي هاراي من تورکم "
بلحاظ منطقي، برسميت شناختن و تقويت زبان هاي غبر فارسي در ايران تنها را ه تقويت و نگهداري خود زبان فارسي در دراز مدت نيز ميباشد زيرا هر زباني براي بقاي خود احتياج به زبانهاي همنشين دارد تا با بده و بستان با آن زبان ها، خودرا نوسازي کند و گسترش يدهد. با لغت سازي هاي بي مورد نيز زبان تکامل نمييابد چنانکه ترجمه اصطلاحات و ابزار الکترونيکي بفارسي سره به غناي فارسي کمک نکرده و فقط توانسته است فاصله زبان فارسي را با زبانهاي همريشه اش در افغانستان و تاجيکستان بيشتر کند.
در حال حاضر در افغانستان بعلت عقب ماندگي ودر تاجيکستان بخاطرکمي جمعيت، خلاقيت فرهنگي جدي وجود ندارد تا کمکي بزبان فارسي باشد ولي زبان ترکي در کشور هاي ترک زبان و زبان عربي در کشور هاي عرب زبان در حال خلاقيت و مدرن شدن هستند وتيراژ کتابها به صد ها هزار ميرسد و نويسندگان آنان مانند اورهان پاموک در ترکيه و نجيب محفوظ در مصر جايزه ادبي نوبل ميگيرند. ترکان و اعراب ساکن ايران از اين پيشرفتها الهام ميگيرند و اگر زبان مادري شان در ايران رسميت داشته باشد و تدريس شود ميتوانند تاثيرات سازنده بر خود زبان فارسي داشته باشند چنانکه در گذشته داشته اند. کردي، بلوچي و ترکمني نيز تحت تاثير برادران همزبان خودشان در آنسوي مرزها قرار دارند و زبانشان تنها در فولکلور خلاصه نميشود بلکه علمي و مدرن ميگردد. حکومت هرگز نخواهد توانست با جمع آوري آنتن هاي ماهواره اي و فيلتر گذاشتن برارتباطات اينترنتي مانع تبادل فرهنگي غير فارس ها با همزبانان خودشان در کشورهاي همسايه گردد. انقلاب انفورماتيک و شاهراههاي ارتباطاتي مرز نميشناسند.
همه زبان هاي موجود در ايران، مهر ونشان خودرا برزبان فارسي زده اند اند زبان شناسان بيش از هشت هزار کلمه ترکي در زبان فارسي شناسائي کرده اند که بسياري از آنها کلمات کليدي زبان هستند و عربي نيز عليرغم داشتن ريشه مستقل، آنقدر با فارسي در آميخته است که فارسي را جزئي از خود کرده است چنانکه ايرج ميرزا خطاب به ادباي زبان فارسي گفته است :
آن کساني که خداي ادبند
ريزه خوار کلمات عربند
اما چرا زبان فارسي بعد از مشروطيت زبان رسمي شده و رو در روي ساير زبان هاي رايج در ايران قرار ميگيرد
و بنام زبان مشترک به زبان جانشين تبديل ميشود ؟
آشکار است که اين امر يک تصميم سياسي بوده و مطلقا به قوي و ضعيف بودن زبان ربطي نداشته است کما اينکه در آنزمان زبان ترکي در امپراطوري عثماني کاملا تکامل يافته و زبان اداري، علمي و فلسفي بود و تمام روشنفکران عصر مشروطيت بزبان ترکي مسلط بودند و شديدا تحت تاثيرجنبش مدرنيته در عثماني قرار داشتند ولي زبان فارسي در دوره سعدي و حافظ درجا زده بود. سرکوبي زبان هاي غبر فارسي با بقدرت رسيدن رضاشاه شروع شده است ولي زمينه هاي آن از دوره مشروطه فراهم شده بود، قبل از جنگ اول جهاني، ايران توسط سه امپراطوري محاصره شده بود و يکي از دلايلي که ايران مستعمره کامل نشده و ايرانيان زبان مستعمراتي نياموخته اند، رقابت قدرتهاي بزرگ با همديگر بر سر تصاحب کامل ايران بوده است. امپراطوري روس در شمال، امپراطوري عثماني در غرب و امپراطوري انگليس در جنوب و شرق قرار گرفته بودند ودولت ايران براي مصلحت سياسي زبان فرانسه را بعنوان زبان آموزش عالي انتخاب کرده بود ومعلمان فرانسوي در دارالفنون تدريس ميکردند. آموزش اين زبان در دبيرستانها و مدارس عالي تايعد از کودتاي 28 مرداد سال 1332نبز ادامه داشت چون اگر زبان يکي از قدرتهاي همسايه در برنامه آموزشي گذاشته ميشد همسايه ديگر سهم خود را طلب ميکرد، چنانکه روسها و انگليس ها با قرارداد وثوق الدوله در سال 1307 ايران را بين خود تقسيم کرده بودند.
زبان فرانسه با اينکه در دوره ناپلئون زبان دربارهاي اروپا و روسيه شد ولي شيوه آموزش اين زبان هم در خود فرانسه و هم در مستعمرات و هم در کشورهائي مانند ايران که فرانسه زبان دوم آموزشي بود، فاقد انعطاف بوده است وهر جا نفوذ پيدا کرده، با شعار روشنگري، زمينه از بين بردن زبان هاي بومي آنجا را فراهم کرده است و همين انحصار طلبي باعث عقب افتادگي تاريخي آن نسبت بزبان انگليسي شده است. زبان انگليسي از زمان آدام اسميت و ريکاردو زبان تجارت و بازار آزاد بوده و تا آنجاکه منافع تجاري ايجاب ميکرده نسبت بزبانهاي ديگرموضع خنثي داشته است و البته خوداين امرهم به سنت پلوراليسم آنگلوساکسون ها بر ميگردد در عوض ژاکوبنيسم فرانسوي در زبان تبلور يافته و قالبي براي دولت تمرکزگرا شده است و بر داشت من اينست که همراهي روشنفکران عصر مشروطه با برنامه هاي ديکتاتوري رضا شاه در رسمي کردن زبان فارسي و ممنوع نمودن زبان هاي غير فارسي بلحاظ تئوريک تحت تاثير شيوه آموزشي زبان فرانسه بوده است با اين تفاوت که اگر زبان فرانسه زبان علمي و بين المللي بود در عوض زبان فارسي، زبان شعر آنهم در محدوده معيني بوده است و آموزش اجباري آن نميتوانست براي مردم منافع علمي و اقتصادي داشته باشد. بي جهت نيست که بعضي از جامعه شناسان زبان فارسي را يکي از موانع مدرنيته در ايران ميدانند زيرا ساختار اين زبان اجازه نميدهد که به زبان علمي و فلسفي ارتقاء يابد.
بعد از انقلاب ضد سلطنتي سال 1357 با اينکه در قانون اساسي جمهوري اسلامي، آموزش زبانهاي غير قارسي پيش بيني شده است ولي طي سي سال گذشته سياست زبا ن انحصاري دوره پهلوي ها همچنان تکرار و دنبال شده است از طرف ديگر در دو دهه گذشته با رشد جنبش ملي آذربايجان و افزايش چشمگير هويت طلبان و مدافعين فرهنگ ملي آذربايجان، سياست آسيميلاسيون با مقاومت فرهنگي مواجه شده و به مانع جدي بنام زبان ترکي برخورد کرده است و هم اکنون در ميان مردم آذربايجان در رابطه با زبان فارسي قضاوت هاي متعدد وجود دارد و اين قضاوت ها در استراتژي گروههاي سياسي آذربايجاني نيز نمود پيدا ميکند.
اقشار بالاي جامعه آذربايجان و بورژوازي جديد( بازار تبريزبعلت مخالفت آن با ولايت فقيه استثناء است ) و کساني که از طرف حکومت مرکزي بخدمت گرفته شده اند عليرغم وابستگي به زبان مادري خود تسلط زبان فارسي را ميپذيرند و بتدريج آسيميله ميشوند اينان با شنيدن يک آهنگ فولکلوريک ترکي اشگ از چشمانشان جاري ميشود ولي در خانه خود با بچه ها فارسي حرف ميزنند تا بچه شان لهجه ترکي نداشته باشد براي اينکه نردبان ترقي در جامعه ايران زبان فارسي است. در تمام کشور هاي مستعمره نيز اين قشر ها متحد اشغالگران و استعمارگران بوده اند. از نظر سياسي اين قشر طرفداردولت متمرکز و حامي سياست آسيميلاسيون و ادغام فرهنگي و سياسي با فارس هاست. پان ايرانيست ها ازبعضي از خودباختگان اين قشر عليه ديگر اقشارجامعه آذربايجان سوء استفاده ميکنند. اينان تا چند سال پيش، از اينکه خود را ترک يا ترک زاده معرفي بکنند عار داشتند اما طي سال هاي اخير با رشد جنبش هويت طلبي و پبدايش خود آگاهي ملي در آذربايجان اقشار مرفه نيز نسبت بزبان ترکي علاقه نشان ميدهند.
اقشار متوسط و شهر نشين که اکثرا دو زبانه هستند و اغلب فارسي را بهتر از خود فارس ها مينويسند، چونکه فارسي را از راه نوشتن ياد گرفته اند و نه از راه شنيدن، خواهان دفاع از زبان و فرهنگ ملي بوده و نيروي اصلي جنبش ملي هويت طلبي را تشکيل ميدهند اينان ضمن احترام به زبان فارسي، ترکي را کامل تر از فارسي ميدانند و خواهان رسمي شدن زبان ترکي در سراسر ايران ميباشند. شکوفائي فرهنگي و هنري آذربايجان بعد از انقلاب مديون فرهنگ پروري و فرهنگ سازي اين قشر اجتماعي ميباشد. اين قشر يا طبقه متوسط که در سراسر جهان پايگاه اجتماعي دموکراسي نيز محسوب ميشود خواهان پايان دادن به ستم فرهنگي است و سهم برابر با فارسها را در فرهنگ و سياست طلب ميکند و از اينکه زبان و فرهنگشان تحقير ميشود رنج ميبرند.
جمهوري اسلامي با توجه به نقش روشنگر طبقه جوان وتحصيل کرده شهري، طبقه متوسط را بيشتر از همه تحت فشار گذاشته است و اغلب زندانيان سباسي و افراد شکنجه شده جنبش ملي از فعالين اين بخش از جامعه آذربايجان ميباشند
اقشار سنتي جامعه آذربايجان، روستائيان، کارگران و حاشيه نشين هاي شهرها و جوانان راديکال با زبان فارسي کلا مخالفت ميکنند و در مقابل سياست آسيميلاسيون و ستم فرهنگي عکس العمل هاي خشن از خود نشان ميدهند. بعضي از روشنفکران جوان که در رابطه مستقيم با طبقات محروم جامعه قرار دارند و ناظر روزمره مشکلات کارگران وروستائيان و افراد کم سواد يا بي سواد در رابطه با نهاد هاي حکومت مرکزي هستند راه چاره را بايکوت زبان فارسي میدانند وگاهي حتي از بکار بردن لغات مشترک ترکي – فارسي نيز اکراه دارند و ترجیح ميدهند بجاي آن لغات از لغات ترکي غيرمصطلح استفاده بکنند. رفتار اينان درست نقطه مقابل رفتار بورژوازي نوپاست.
در مجموع از خرداد ماه سال 1385 بدنبال خيزش عمومي در شهر هاي آذربايجان، جنبش ملي آذربايجان وارد فاز سياسي شده است ولي فعاليت فرهنگي متوقف نگشته و عليرغم اختناق سياسي و بسته بودن نشريات محلي خلاقيت ادبي از راههاي گوناگون بويژه از طريق اينترنت گسترش مييابد واگرحکومت مرکزي براي طولاني مدت از برسميت شناختن زبان هاي غير فارسي خودداري کند، کنترل فرهنگي کشور از دستش خارج خواهد شد. ده سال پيش ترکي نويسي فقط مخصوص شعر و فولکلور بود اما اکنون دهها سايت شناخته شده و تعداد بي شماري وبلاگ بزبان ترکي فعال هستند که بخشي از آنها به خط لاتين و بخشي ديگر با خط عربي تطبيق يافته با تلفظ ترکي روزانه خبر وتفسير منتشر ميکنند که مراجعه کنندگان به بعضي از اين سابت ها از ديدار گنندگان سايت هاي فارسي بيشتر ميباشد و نيز نوشتن رمان، نمايشنامه، خاطره، مقالات علمي و فلسفي و تحلبل سياسي بزبان ترکي روز بروز افزايش مييابد و ميدان خلاقيت ادبي را از زبان فارسي ميگيرد هرچند که تمام امکانات کشوري و بودجه دولتي در خدمت زبان فارسي است. در گذشته همه انرژي و خلاقيت غيرفارس ها در خدمت زبان فارسي بود، اکنون فاصله گيري آنان از زبان فارسي ميتواند يکي از علل افت زبان فارسي باشد.
ماشااله رزمي
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|