¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (4)
" بحثی مختصر از یک کتاب مرکز نشر وزارت خارجه "
در اینجا لازم است به یک حرکت جهت دار دیگر از سوی مرکز انتشارات وزارت خارجه اشاره گردد تا فضای مسموم حاکم بر علیه زبان و فرهنگ قوم ترک تا حدی روشنتر گردد .
مرکز انتشارات وزارت خارجه نظام جمهوری اسلامی کتابی تحت عنوان «مطالعاتی در باره تاریخ و زبان و فرهنگ آذربایجان» در سال 1379 شمسی به قلم آقای (فیروز منصوری) چاپ و منتشر کرده است . «سراسر کتاب تحقیر و اهانت به مردم ترک است و نویسنده برای اینکه خود را از این مسئولیت مبری کند آنها را نقل قول کرده که فلانی نوشته.
نویسنده در صفحه 385 آورده است ، ترک یعنی دست و صورت نشسته – دیگری ترک را «بی نماز و عرق خورده» نامند. ان دیگری ترک را معادل وحشی گری و یاغی می داند . و ان دیگر ترک را دور از ادب و فرهنگ می داند . یکی می گوید که ترک آن است که در کره [خانه باغ] و دشت زندگی می کند . و از شهر گریزان است نویسنده در جایی می گوید ده ترک به یک تربچه ، حیف آن تربچه . آقای منصوری در یک جای همین کتاب منتشر شده به نقل از ادوارد براون (سفیر وقت انگلیس) ؛ آذربایجانیها را بد اخلاق ، عبوس ، کند ذهن و با چشمانی تیره ، و موذیانه و ... معرفی می کند . نامبرده در صفحه 392 کتاب می نویسد : که قبلاً شغال ها در شهر پاسبانی می کردند و سگ ها در بیابان ، تا اینکه سگ ها با ترفندی خود را جایگزین شغال ها کردند. در پاسخ به شغال ها که آیا قصد ندارید از شهر بیرون بروید؟ گفتند یوخ یوخ یعنی نه نه ؛ زیرا سگ ها در اصل از ترکستان آمده اند و به زبان ترکی صحبت می کنند . در یک صفحه بعد نیز از براون نقل می کند که خداوند وقتی الاغ را آفرید ، الاغ به درگاه خداوند شکایت کرد که قبل از من ترک را آفریدی دیگر مرا چرا آفریدی؟ از طرف خداوند این جواب برای الاغ صادر شد : به درستی که ما تو را آفریدیم تا هوش و فهم تو در قبال آنها برجسته جلوه کند .
منصوری در جای جای کتاب همراه با اظهار نظرهای شخصی ، نقل و قولهایی می آورد که زبان کنونی آذری زمخت ، ناخوشایند ، خشن ، نظامی ، مغشوش ، معیوب ، مصنوع ، عامیانه ، روستایی و ... است چرا که اینها در اصل فارس بودند و به زبان دیگر (ترکی) صحبت کردن به ایشان سخت است .
در ادامه این موارد ذکر شده ، دو رویکرد دیگر کاملاً متفاوت در قبال زبان و اقوام ایران (فارسی – ترکی) ارزش اشاره کردن دوباره را دارد . از یک طرف نمایندگان مجلس و حاکمیت پخش یک برنامه تجاری را که نام آن کالا ترکی باشد ، اجازه نمیدهند . فوراً واکنش نشان داده و قانون وضع می کنند . از طرف دیگر اکثر قریب به اتفاق ارگانهای آموزشی – فرهنگی با حملات ، سیاه نمائیها و تیره و تار کردن زبان و قوم ترک ، تا حدی که اقتضا, کند در لفافه آموزش و طنز که تماماً به زبان فارسی است ، از زبان و قوم ترک ، یک تصویر معیوب ارائه می دهند . نتایج این فضا چه می شود؟
«مقایسه چگونگی انعکاس حکومت ترک ها و فارس ها در کتاب تاریخ سال دوم مقطع راهنمائی»
در اینجا برای اثبات ادامه حیاتمندی این روحیه سطحی و بخشی نگری غیر واقع بینانه ناسیونالیسم و پان فارسیسم به جای مانده از زمان پهلوی ، اشاره های لازم در این رابطه را خواهیم کرد. که این امر عموماً در رسانه های جمعی (رادیو تلویزیون) و کتب درسی آموزش و پرورش ؛ به طور عریان و یا نیم عریان قابل توجه هستند . نقاط اشاره شده که متاسفانه زیاد هم می باشند به غیر از اینکه دو قوم فارس و ترک را در مقابل هم دیگر قرار دهند و القا اینکه ترکان فاقد تمدن ، بدون بهره از مدنیت ، غیر ایرانی و ضد ایرانی هستند ، نمی توان نتیجه ای دیگری داشته باشند .
لازم به توضیح است در این جا کتاب تاریخ سال دوم راهنمایی را به عنوان نمونه ، مورد نقد قرار می دهیم. ناگفته نماند رسانه ها به ویژه کتب تاریخی در شکل دهی و شناخت قومی در فرد نقش موثر دارد . (محمد زاده ، 1380 ، ص 46). لازم به اشاره کردن است که از لحاظ تعلیم و تربیت کودکان دوران راهنمائی یکی از منفعل ترین و پذیراترین دوران عمر خود را از لحاظ شکل دهی به هویت و شناخت خود و جامعه می گذرانند.
در کتاب یاد شده دروس 5 تا آخر درس 6 که به آموزش حوادث دولتهای محلی فارسی اختصاص یافته ، با این عنوان شروع شده است : «تشکیل دولتهای مستقل در ایران». ولی در مقایسه ، از اول درس 7 که به تشریح حوادث حکومتهای ترکها بر ایران پرداخته ؛ عنوان درس را «تشکیل دولتهای ترک نژاد در ایران» نام گذاری کرده است . یعنی به عبارت ساده تر عنوان فصل اولی مربوط به حکومت های مستقل ، ولی عنوان درس های فصل دوم مربوط به حکومت های ترک ها که حکومت های غیر مستقل و غاصب القا شده است . و اما اصل بحث اینجاست که در متن درس های این کتاب ، در درسهای راجع به حکومت فارس ها که با عنوان یاد شده شروع شده است ، پادشاهان و شخصیت های تاثیر گذار وقت را بدون استثنا با صفات پاک و خوب و دور از هر بدی و اشتباهی به تصویر کشیده است. ولی در درسهای راجع به حکومتهای ترک نژاد بر عکس . در تحلیل اول ، صفات نسبت داده شده به حاکمان و در قسمت بعدی اوضاع و احوال همان زمان را از همین کتاب در اینجا می آوریم . قابل توجه است که تحلیلهای اول این تحقیق مانند خود کتاب ابتدا فارس ها و بعد ترک ها خواهد بود.
" طاهریان "
اعمال : طاهر ایرانی بود – مامون یکی از معروفترین سرداران خود به نام طاهر را امیر خراسان کرد.
اوضاع جامعه در زمان مربوطه : طاهر قصد داشت حکومتی مستقل تشکیل دهد . او اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام را تشکیل داد. طاهریان نظم و امنیت را در درون قلمرو خود و نیز مرزها بر قرار کرد . آنها به عمران و آبادانی و حمایت از کشاورزان علاقه داشتند . در زمان طاهریان کشاورزان به آسودگی زندگی می کردند .
" صفاریان "
اعمال : یعقوب مردی دلیر ، زیرک ، بخشنده و جوان مرد بود. عیاران گروهی بودند که طرفدار جوان مردی ، بخشش و کمک به ضعیفان بودند.
اوضاع : یکی از دلاوران سیستان بنام یعقوب خوارج [ترکان] را شکست داد و قدرت و آوازه ای بدست آورد. در زمان حکومت عمرو لیث قلمرو صفاریان بسیار گسترده شد.
" سامانیان "
اعمال : امیر اسماعیل سامانی مردی دلیر و عادل بود . به عمران و آبادی کشور توجه بسیار داشت . سامانیان به فارسی علاقه داشتند.
اوضاع : پدران اسماعیل سامانی با مرزداری و جنگ با ترکان بت پرست قدرت گرفتند. اسماعیل قلمرو سامانیان را بسیار گسترش داد. در زمان او دولت سامانیان به قدرت و وسعت چشمگیری دست یافت. سامانیان از وجود وزیران بزرگ چون بلعمی و جیهانی بهره مند بودند. این وزیران با خردمندی تمام دولت سامانیان را اداره می کردند... آنها به زبان فارسی علاقه داشتند . از شاعران و نویسندگان و دانشمندان حمایت می کردند . دولت سامانیان با نظم اداره می شد. بعد از چندی دچار مشکلات درونی بسیار شدند. پس از چندی فرماندهان بزرگ در کار وزیران دخالت می کردند که بیشتر این فرماندهان در اصل اسیران ترک نژاد بودند که به این مقام رسیده اند . [عامل اصلی درونی انحطاط سامانیان فارسی و ایران دوست ترکان اسیر قلمداد شده اند.]
علاوه بر مشکلات داخلی از مشرق نیز دولت ترک نژاد آل افراسیاب به قلمرو انان حمله کردند.[عامل بیرونی سقوط سامانیان علاقه مند به زبان فارسی ترکان هستند.]
" دیلمیان آل زیار "
اعمال : مرد آویچ از سرداران دلیر دیلمی بود . آرزو داشت که حکومت مستقل تشکیل دهد .
اوضاع : مرد آویچ چون تصمیم داشت حکومتی مانند ساسانیان ایجاد کند دستور داد بسیاری از آداب و رسوم عصر ساسانیان را دوباره احیا کنند.
" دیلمیان آل بویه "
اعمال : آل بویه با سپاهیان خود بغداد را فتح کرد و خلیفه را به زندان افکند. مشهورترین فرمانروای دیلمی عضدالدوله بود . در زمان او آل بویه بسیار قدرتمند بودند و تقریباً سراسر ایران را تصرف داشتند . او بیمارستان عضدی در بغداد را تاسیس کرد . در زمان آل بویه کشاورزی رونق فراوان یافت . ابو علی سینا دانشمند نامدار ایرانی در اواخر عمر ، وزیر یکی از شاهزادگان آل بویه بود.
ولی همچنانکه در اول این بخش گفته شد مبحث حاکمان و امپراطورهای ترکان در ایران را در همین کتاب یاد شده با عنوان ؛ «تشکیل دولتهای ترک نژاد در ایران» نامگذاری کرده اند و در مقدمه آورده اند : ترکان مجموعه ای «قبایلی» بودند که در نواحی دور دست آسیای مرکزی زندگی می کردند. وجه مشترک این قبایل «زبان ترکی» و «زندگی دامداری» بود.
" غزنویان "
اعمال : سلطان مسعود از کاردانی و تدبیر پدرش بهره ای نداشت.
اوضاع : مشهورترین فرمانروای غزنوی سلطان محمود غزنوی بود. او قلمرو غزنویان را گسترش داد. یکی از کارهای سلطان محمود لشکر کشی به هندوستان و غارت بتخانه های هندوستان بود. به دستور مسعود یکی از وزیران معروف غزنوی بنام حسنک وزیر به اتهام مخالفت با حکومت مسعود به قتل رسید . [خفقان بودن فضا] او علاوه بر لشکر کشی های متعدد به نواحی مختلف ایران به کسب فتوحات در ایران مشغول شد .
" سلجوقیان "
اعمال : سلجوقیان در جست و جوی چراگاه برای دامهای خود به تدریج وارد خراسان شدند . سلجوقیان از قبایل صحرا گرد بودند .
اوضاع : در دوران سامانیان قبایل ترک به ایران حمله ور شدند ولی شکست خوردند... در نتیجه فتوحات آلب ارسلان قسمت های بزرگ از آسیای صغیر به تصرف «ترکان مسلمان» در آمد . کشور پهناور سلجوقیان را وزیران کاردان و خردمند «ایرانی» [فارسی] اداره می کردند . سلجوقیان که خود از قبایل صحرا گرد بودند ، به خوبی می دانستند که اداره یک سرزمین پهناور با جمعیت بسیار و تمدن و فرهنگ پیشرفته بدون آشنایی به امور کشورداری میسر نخواهد بود.
مشهورترین وزیر سلجوقی خواجه نظام الملک طوسی بود . تصرف سرزمینهای بسیار و تاسیس دولت بزرگ سلجوقیان با وجود وزیران لایق ایرانی [فارسی] در دولت میسر گردید .
" خوارزمشاهیان "
اعمال : سلطان محمد پادشاهی مغرور بود .
اوضاع : دولت خوارزمشاهیان تا زمان محمد شاه به موفقیت هایی دست یافته بود ، اما بنیان های محکم و استوار نداشت .
" تیموریان "
اعمال : وی فرماندهی دلیر و در عین حال بی رحم بود . برای رسیدن به قدرت و گسترش قلمرو خودش از هیچ جنایتی روی گردان نبود .
اوضاع : تیمور در لشکر کشی هایش عده زیادی را می کشت و حاکمان محلی را مطیع می ساخت . تیمور در مجموع سه بار به ایران حمله کرد . طی این شورشها سراسر ایران و کشورهای اطراف را به خاک و خون می کشید . بسیاری از آبادیها را ویران می کرد . هنگامی که تیمور مرد ، شاهرخ جانشین پدر بود . شاهرخ چون تحت تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانی [فارسی] قرار گرفته بود بر خلاف پدرش آرامش طلب و به عمران و آبادانی علاقه داشت . (تاریخ سال دوم راهنمایی 1382 : صص 52-21 ) ناگفته نماند که این مطالب در مقاطع تحصیلی ابتدایی و دبیرستان هم به دانش آموزان یاد داده می شود .
اگر به صفات نسبت داده شده و اوضاع و احوال تشریح شده در فصلهای نامبرده هم به طور جداگانه و هم در مقایسه با یکدیگر نگاه کنیم ، ملاحظه می کنیم که تمامی صفات منزه و مثبت آسمانی به سلسله پادشاهان و حکمرانان محلی فارس نسبت داده شده است . و در این فصول ما نمی توانیم حتی یک صفت نسبت داده شده با عنوان منفی و سیاه به حاکمان یاد شده این فصل ها و درس ها که «تشکیل دولت های مستقل در ایران» نام دارد پیدا کنیم . وضع اجتماعی اقتصادی جامعه همان دوره ، با اوصاف رفاه ، آبادانی ، رونق ، خوشبختی مردم ، دانشمندان ، فتوحات و ... القا می شود . ولی بر خلاف دروس 6 و 5 در دروس 7 و بعد که از اول با نام «تشکیل دولت های ترک نژاد در ایران» شروع شده حاکمان با خود اصلاً و ابداً صفاتی مثبت به همراه ندارند ، چنانچه صفتی نسبت داده شود بر خلاف صفات نسبت داده شده ی فصول قبل ؛ از نوع خونریز ، بی رحم ، غارت ، چادرنشین ، بیابانگرد و ... است . و ضمناً اگر استثاً حاکمان این دوره تا حدی منسوب به اخلاق خوب باشند آن هم به برکت تاثیر فرهنگ ایرانی [فارسی] بوده و بعد منزه به این اوصاف گشته است . و گر نه همه پادشاهان این دوره به طور مستقیم یا غیر مستقیم دارای خلق و خوی بدوی ، غارتگر ، ضد ایرانی ، بی خبر از تمدن و مدنیت توصیف شده اند . این در حالی است ؛ که به گواهی تاریخ ، بزرگترین امپراطوری ها را بعد از اسلام در ایران ترک ها بوجود آوردند و اوج شکوفایی تمدن اسلامی – ایرانی در زمان زمامداری آنها بوده است .
پایان
«تورك مدرسه سی/ مدرسه ترک»
مدرسه ده موعلليم / در مدرسه معلم
يئنه دؤيدو اليمدن / باز هم کتکم زد
باجارماديم فارسيني / فارسی را بلد نبودم
ايراد توتدو ديليمدن / از زبانم ایراد گرفت
دئديم : آغا موعلليم / گفتم اقا معلم
وورما ، گؤينه دي اليم / نزن دستهایم درد گرفت
نه دير آخي گوناهيم / گناه من مگر چیست؟
توركودور منيم ديليم / زبان من ترکی است
ياپيشدي قولاغيمدان / گوشم را گرفت
دئدي : بوراخ توركونو / گفت ول کن ترکی را
او قالدي ائوينيزده / ترکی را در خانه گذار
اونوت گئتسين كؤكونو / اصل و نسبت را فراموش کن
اؤيره نمه سن آب – بابا / آب بابا را یاد نگیری
آچاجاقسان اليني / تنبیه می شوی
كؤتك يئيه ندن سونرا / بعد این که کتک خوردی
اونودارسان ديليني / زبانت را فراموش می کنی
سنين هاران توركدور؟ / کجای تو ترک است؟
آذريسن ، آذري / آذری هستی تو آذری
كيم اؤيره ديبدير سنه / کی یادت داده تو را
بئله يانليش سؤزلری / این حرفهای غلط را
آخدي گؤزومون ياشي / اشک از چشمانم سرازیر شد
تيتره دي ديل – دوداغيم / لرزید زبان و دهانم
بئله يالان سؤزلره / این حرفهای دروغ را
اينانمادي قولاغيم / باور نکرد گوشهایم
آنام مني اويدورماز / مادرم مرا گول نمی زند
آتام مني آللاتماز / پدرم به من کلک نمی زند
بو سؤزلرين هئچ بيري / این حرفها هیچ کدام
منيم عاغليما باتماز / به عقلم جور در نمی آید
نييه منيم آديمي / چرا اسم مرا
سوروشمايير اؤزومدن / از خودم نمی پرسد
نييه سؤزون دوزونو / چرا حرف راست را
اوخومايير گؤزومدن / نمی خواند از نگاهم
هركس يالان دانيشسا / هر کس که دروغ بگوید
آللاهين دوشمانيدير / دشمن خداست
من كي يالان دئميرم / من که دروغ نمی گویم
بو اونون يالانيدير / این دروغ اوست
لايلاي دئييبدير آنام / مادرم لالای می گفت
منه بئشيكده توركو / در گهواره به ترکی
دانيشميشيق هاميميز / همه حرف زدیم
ائوده – ائشيكده توركو / به ترکی هم در خانه هم در بیرون
نه دن گرك يازماياق / چرا ننویسیم
ديليميزي كيتابا ؟ / زبانمان را در کتاب
مدرسه ده نه اوچون / به چه دلیل در مدرسه
گلمه يك بيز حئسابا؟ / ما را به حساب نیاورند
هئچ عاغليما سيغمايير/ هیچ عقلم قد نمی دهد
نه دير بونون جاوابي / جواب این چیست
سو يئرينه اوخويام / به جای سو
مدرسه ميزده آبي / در مدرسه بگویم آب
يقين كؤتك يئمزديم / مطمئناً کتک نمی خوردم
اوخوسايديم ديليمي / اگر به زبان خودم تحصیل می کردم
گؤينه رتيدن سيخمازديم / از سوزش آن نمی گذاشتم
قولتوغوما اليمي / دستهایم را به بغلم
قوي بؤيويوم بير اؤزوم / بزرگ که شدم
اولاجاغام موعلليم / من هم معلم می شوم
اوندا چوخ ايش گؤره جك / خیلی کارها انجام خواهد داد
بو گون گؤينه ين اليم / این دستهای دردالود
كيلاسيمدان گله جك / طنین کلاس من
ائليميزين اؤز سسي / صدای ایل و تبار خودم
اولاجاقدير او زامان / خواهد بود آن زمان
توركون ده مدرسه سي / ترک هم مدرسه ای خواهد داشت...
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (3)
«سیاست های زبانی پهلوی دوم در قبال زبان ترکی»
در این قسمت تحقیق مناسب است به ایده های بعضی از روشنفکران و سیاستهای زبانی دولتمردان پهلوی دوم پرداخته شود.
«با روی کار آمدن محمد رضا شاه ، سیاست های رضا شاه تدام یافت . هر چند که محمد رضا شاه در ابتدای حکومتش ضمن تظاهر به دمکراسی خواهی ، در صدد بود تا سیمای مطلوبی از خود به جا گذارد . در نقل قولی از او آمده است که ما هرگز به تبعیضات نژادی و یا مذهبی و تفاوت بین رنگ و پوست افراد اعتقاد نداشته ایم . اما بعد از مدتی به مانند پدرش ... سیاست های ناسیونالیستی فارسی کردن جمعیت ناهمگون ایرانی را تعقیب می کرد.
به زعم محمد رضا شاه گروهای قومی تهدیدی برای دولت مرکزی و مانعی بر سر راه توسعه تلقی می شدند. بنا براین ضمن انکار تنوع قومی سعی نمود همه اقوام را بر پایه ویزگی های قوم پارس سازمانی دوباره بدهد . به عبارت بهتر وی همبستگی فرهنگی را در نابودی زبان های غیر فارسی می دید برای این کار آموزش زبان فارسی را اجباری کرد و استفاده از سایر زبان های ایرانی را در آموزش و پرورش ممنوع کرد . در ادامه این سیاستها ، ایالات کشور و مرزهای طبیعی موجود آنها از نو تقسیم شد که برای مدت زمانی فقط با شماره های اسمش ازآنها یاد می شد... بعداً اسم های مناطق غیر فارسی را با نام های فارسی اسم گذاری کردند [ اورمیه به رضائیه ، قره داغ به ارسباران ، عربستان به خوزستان ، سلطانیه به اراک و ... تغییر نام فارسی یافتند]. هدف از این کار کاهش حدالامکان هویت به یک گروه قومی و زبانی [فارسی سازی]، خصوصاً یک دولت بود. وجود گروههای عرب زبان در جنوب غربی کشور تقریباً انکار شد . آذربایجانیها و دیگر گویشهای فارسی اجازه چاپ و نشر نیافتند و زبان کردی رسماً به عنوان یکی از لهجه های فارسی توصیف شد و آن نیز اجازه چاپ و نشر نیافت ؛ (کاتوزیان ، ص 72). به طور کلی شاه همچون پدرش با استقرار دولت نوین و بهره گیری از ایدئولوژی ناسیونالیستی شاهنشاهی فارسی ادعای وحدت و تمامیت ایران را داشت.
ایدئولوژی و خط مشی هویت بخشی که در قالب تمسخر و تحقیر زبان و لهجه های قومی غیر فارسی ، نا دیده گرفتن ارزشها و اعتقادات مذهبی و دینی و تغییر خشونت آمیز پوشاک محلی از سوی دولت مرکزی اجرا می شد... ، موجب مقاومت هویت اهالی غیر فارسی و شکل گیری احزابی مثل دمکرات کردستان و فرقه دمکرات آذربایجان و.... شد. حزب دمکرات کردستان و آذربایجان که در پی سیاستهای تحقیر آمیز دولت در خصوص ایلات کرد و ترک ایجاد شده بود ، خواهان خودمختاری در چارچوب ایران و استفاده از زبان مادری در نظام آموزش و خواهان آزادی داخلی و خودمختاری و تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی بودند. (نادرپور ، صص 147-144).
«محمد رضا شاه در کتاب خود بنام «ماموریت برای وطنم » می نویسد: پدرم بر خلاف پادشاهان قاجار که از نژاد ترک بودند از خانواده اصیل ایرانی (فارسی) بود». [1]
عباس اقبال آشتیانی از دیگر طراحان سیاست زبانی دولت پهلوی در رابطه با زبانهای قومی غیر فارسی چنین گفته بود: «آمدیم به سیاست زبانی که دولت باید در داخله ایران معمول و مجری دارد... در باب دو زبان عربی و ترکی... دولت بیش از همه باید در یک امر بسیار مواظب باشد و شدید العمل باشد... مخصوصاً مامورین او نباید بگذارند که هیچ کتابی و روزنامه و مجله ای به این زبانها در خارج از ایران منتشر شود یا در داخل کشور و در بین مردم بخصوص اطفال مدارس منتشر شود». [2]
نامبرده در روزنامه اطلاعات در مقاله ای تحت عنوان «زبان در آذربایجان» می نویسد : «چه کسی آثار غنی و جهانگیر فردوسی ، سعدی ، مولوی و حافظ را با وراجی مهجور و ناهنجار غارتگران ترک عوض می کند.» [3]
«آشتیانی در جای دیگر در مقایسه زبان ترکی با زبان فارسی می نویسد: زبان فارسی درّ و گوهر است و ترکی ، خر مهر و خرفی است . زبان ترکی زبان ناقص است که وسیله تکلم ترکمانان بدوی ، غارتگر و بیابان گرد بوده است . در زبان ترکی شعر و ادبیاتی وجود ندارد که دنیا بپسندد ، ترکی زبان شکسته بسته ترکمانان است که نمی توان با آن اظهار ذوق و عرض و هنر کرد ». [4]
در اینجا مناسب است گفته شود که از اولین فرهنگ لغتها فرهنگ لغت «دیوان الغات الترک محمود کاشغری» است که از قدیمی ترین فرهنگ لغت های مشرق زمین است که در قرن دهم میلادی نوشته شده است. و اشعار فضولی ، نسیمی ، نباتی و ... سرشار از غنای مفهومی و ادبی است. علاقمندان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر به دیوان محمود کاشغری و اشعار محمد فضولی ، نسیمی و نباتی ... مراجعه نمایند. بدتر از همه اینها اظهارات توهین آمیز رضا شاه به ترک ها بود. چه توهین و تحقیر شرم آورتر از اینکه شاه یک مملکت بگوید چه معامله خوبی می شد اگر انجام می یافت... (انسان شرمش می آید از باز گفتن و باز نوشتن بقیه مطلب ) (جامی ، ص 249).
دکتر جواد هیئت در کتاب «سیری در تاریخ زبان و لهجه ترکی» در رابطه با سیاست های پهلوی در مورد زبان و فرهنگ ترکی چنین نوشته است : «در دوره پهلوی تئاتر آذربایجان که با سابقه ترین و پیشرفته ترین تئاتر شرق و ملل مسلمان بود به بهانه فارسی نبودن تعطیل شد... و بعد از واقعه شهریور 1320 و استعفای اجباری رضا شاه به علت ضعف حکومت مرکزی خفقان سابق از بین رفت... در سال 1324 به دنبال قدرت گرفتن فرقه دمکرات در این دوران ، زبان ترکی به موازات زبان فارسی در آذربایجان رسمیت یافت و تدریس به زبان مادری آغاز شد. دوران حکومت فرقه دمکرات بیش از یکسال نپایید. بعد از سقوط حکومت فرقه دمکرات نمایندگان دولت مرکزی به دستور تهران ، به بهانه کمونیستی بودن مطالب و نوشته ها ، کتب درسی را جمع آوری کرده و به آتش کشیدند . از آن پس انتشارات ترکی قدغن و زبان رادیو و مدارس منحصراً فارسی شد».(هیئت ، ص 264).
در رابطه با مواضع علامه دهخدا در این موارد نامبرده در لغت نامه مشهور خود تحت ماده آذربایجان ، پس از درج اطلاعات فشرده ای راجع به موقعیت جغرافیایی ، آب و هوا و ... در باره انگور های آنجا مطلب می نویسد . ولی در خصوص زبان ان سرزمین صرفاً می نویسد : زبان مردم آن شاخه ای از زبان فارسی موسوم به آذری بوده است . یا دکتر ناطق خانلری استاد زبان فارسی دانشگاه تهران که مدتی وزیر کشور کابینه اعلم هم بوده در مقدمه کتاب «زبان شناسی و زبان فارسی» می گوید: «وطن من این سرحدات سیاسی و مصنوعی نیست ، هر جا که فارسی صحبت می کنند ، میهن من است . یعنی به جای آذربایجان ، کردستان ، خوزستان ، شمال افغانستان و تاجیکستان وطن نامبرده است ».[5]
یرواند مورخ و ایران شناس مشهور معاصر ایرانی الااصل استاد دانشگاه نیویورک آمریکا در صفحه 200 کتاب خود «ایران بین دو انقلاب » می نویسد:
«اقدامات رضا شاه برای ایجاد وحدت ملی و یکپارچگی ملی نارضایتی های زیادی در میان اقلیتها و قومیتهای زبانی و مذهبی پدید آورد . سیاست بستن مدارس و انتشاراتی ها برای ترک زبانها بسیار زیانبار بود . ترک زبانهایی که بیشتر شهر نشین بودند و روشنفکر بومی خود را داشتند . بنابراین هنگامی که مدارس ، روزنامه ها و انتشاراتی های فارسی زبان جای مدارس روزنامه ها و انتشاراتی های ترک زبان آذربایجانی و دیگر قومیتهای زبانی را گرفت نارضایتی فرهنگی افزایش یافت».
دیوید نیسمال (Nissmall) معتقد است که «ضد آذری بودن وجه غالب سیاست تمرکز گرایانه رضا شاه (و محمد رضا شاه) بوده و دستور تاسیس سازمان پرورش افکار جوانان در همین راستا بوده است » (یرواند ، ص 177).
لوئین فاوست ، پژوهشگر بر جسته روسی می نویسد : «برخی از تلاشهای رضا شاه و محمد رضا شاه برای فارسی کردن منطقه و ممانعت از کاربرد زبان ها و لهجه های محلی موجب نارضایتی قومیتهای غیر فارسی شده و بعلاوه فارسی زبانها با تحمیل مغول خواندن زبان ترکی ، سعی در تحقیر و تضعیف آن داشته اند».[6]
*ادامه دارد*
1- نوید آذربایجان مورخه 2/4/80 ، ص6
2- مجله یادگار ، آشتیانی ، سال 2 شماره 603 ، تاریخ 1324.
3- اطلاعات ، روزنامه ، 3/7/1324 .
4- مجله یادگار به نقل از نوید آذربایجان 4/12/78 ، ص 4 شماره 83 .
5- نوید آذربایجان ، هفته نامه 24/12/81 .
۶- ایران و جنگ سرد ، نوشته فاو ست،ترجمه کاوه ، به نقل از نوید آذربایجان،مورخه ۲۴/۷/۸۰ ،ص۷.
آغ آتیم
آغ آتیم ، قول قاناتیم ،
آت قدمین یورتمه یئری ! [1]
آش تپه لردن
سیلدیریم تک سره لردن
سئله سینمیش دره لردن
بو نه طوفاندی گؤزل کهلیگیمی ایستیر آییرسین فره لردن [2]
غیرتیم جوشه گلیر غملی خبردن
آغ آتیم – قورخما خطردن !
آغ آتیم قول ، قاناتیم ،
شیهه چک ، قوی سسیوه
بلکه یاتانلاردا اؤیانسین
یاتماغین واختی دگیل دروسون اوتانسین
یاتانین عؤمرو تالانسین
تازا نعلین وار آتیم
چال بو داغین سینه سینه ، قوی پارالانسین
چال داغین سینه سی باتسین ، یارالانسین
داشی داشدان ، آرالانسین
آغ آتیم قول قاناتیم
داش قایادان آشما چتیندی
قاباق اؤز یوققوشادی ، قاشما چتیندی
داغا دیرماشما چتیندی
داشا ، سووخاشما [3] چتیندی
باخما یوللاری چتیندی ، اورانین هیبتی یوخدور
آغ آتیم همت ائله !
غیرتی یوخدور
هله اؤز یوققوشالار چوخدو قاباقدا
آشماق اولماز بو آیاقدا
آغ آتیم قول قاناتیم
بسدس ایاق ساخلاما ، گون باتدی قارالدی
گون گئچیب داغ دالینا رنگی سارالدی
داغین اوستون دومان آلدی
آغ آتیم ، بس بو نه حالدی؟
بورا یارقاندی [4] آتیم دورما آماندی ....
آغ آتیم ، قول قاناتیم
آت قدم آیدینلیغا ساری
هؤرکوشن [5] اوولاریلان [6] ؛ چیخ سره یاللاری [7] یوخاری
قار قالان داغلارا سال بیر نفسین
قوی اریسین بوز کیمی چئگینینده کی قاری
سولاری آرخلارا سال بلکه سووارسین
قوری قالمیش مومالاری
قوی بؤیوک گولده اؤزوشسونله یاشیل باش سونالاری
آغ آتیم
جهد ائله باری
سنی تاری !
آغ آتیم ، قول قاناتیم
طبعیمین دریاسی جوشقوندو
یئل اسدیر لپه لنسین
قوی چالیم صخره لره دالغامی [8] ، دالغام سپه لنسین
قوی یاغیش تک قورویان
داغلارین اؤستونده اله نسین
هرزه اوتلاری آپارسین
لالا بیتسین
هامی گؤللر تزه لنسین
گؤلو بلبل یییه لنسین
آغ آتیم ، قول قاناتیم
آت قدمین قلعه ی بابکدن آشاق
قارا گؤنلن ساواشاق
آت گؤلوندن سس آتیب ، بابکین حالین سوروشاق
یئنه طوفاندا جوشاق
دریالار تک قوووشاق
آغ آتیم ، قول قاناتیم
شیهه چک قوی سسیوه
هاجرینی ترکینه چکسین نبی گلسین
قوی کور اوغلو آتینی داغلارا سالسین
ائشیدیب شیهه نی گلسین
الده کسگین قیلیجیلا
بویاسین قانه کئچل حمزه نی گلسین
قوی کرم سازینی سالسین دؤشونه ، چؤللره دؤشسون
های سسی ائللره دؤشسون
دئگیلن غملی کرم ایستر اگر ، اصلینی گلسین
دشمنین بلکه کسک نسلینی ، گلسین
قوی بو داغلاردا بؤیوک هلهله دؤشسون
داغلارا ولوله دؤشسون !
آغ آتیم ، قول قاناتیم
منه بیر قالغی بابامدان ، بو ورندیلدی ، بونو چئگنیمه ساللام
قاراداغ باشینی آللام
اورا بیر ولوله ساللام
آغ آتیم دورما ، یوبانسان ، دالی قاللام
آغ آتیم ، قول قاناتیم
بیز اگر قلعه ی سیمرغدان آشساق بیزه آزدی
باخما یوللار ناتارازدی
باخما بو قارلی دماوند ، بو قفقاز بو هرازدی
باخما داغدا هاوا دوتقوندو – آیازدی [9]
باخما بو قیشدی بو یازدی
آغ آتیم آت قدمین دریا ، دایازدی [10]
دریانی گئچسن اگر شهرِ نیازدی
اوردا هر قان کی تؤکولدو یئره ، آزادلیقی یازدی
بشر آزادلیغا بازدی !
آغ آتیم ، قول قاناتیم
اوردا دؤلبرچین اوتو دؤرت پَر آچیبدی
اوردا دیللنمگه دیل تازه شیرین دیللر آچیبدی
اوردا باغلاردا بوتون گؤل لر آچیبدی
آغ آتیم
آت قدم
آیدینلیغا ساری !
۱-یورتما یئریمک ؛ Yurtma Yerimak؛ آت یئریشی.
2- فره ؛ Fara ؛ کهلیک بالاسی.
3-سووخاشما ؛ Sovkhashma ؛ دیرماشماق
4- یارقان ؛ یارغان ؛ Yarqan ؛ اوچوروم
5- هؤرکوشن ؛ Hurkushan ؛ اورکوشن ؛ قورخوب قاچان.
6- اوو؛ Ov ؛ آو ؛ صید ؛ شکار (عوام تصورونده «آو» فارسجا «آهو» نون مخفف تلفظودور و بو نه یانلیش دیر).
7- دالغا ؛ Dalgha ؛ شپه ؛ موج ؛ لپه.
8- قوووشوق ؛ Qovushuq ؛ چایلارین قوووشان یئری.
9- آیاز ؛ Ayaz ؛ آیلیق و سویوق گئجه.
10- دایاز ؛ Dayaz ؛ کم عمق ؛ درین یوخ! (دوزون سؤزو «دایاز» اوچون فارسجادا دوزگون معادل تاپا بیلمه دیم).
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (2)
علاوه بر مستوفی استاندار وقت،رؤسای فرهنگ آذربایجان نیز در ترویج زبان فارسی کوشا بودند. محسنی رئیس فرهنگ استان آذربایجان زمان رضا شاه می گفت هر کس ترکی حرف می زند افسار الاغ به سر او بزنید و او را به آخور ببندید. ذوقی که بعد از محسنی به آذربایجان آمد صندوق جریمه ترکی حرف زدن در دبستان ها گذاشت تا هر طفل دبستانی آذربایجانی که ترکی صحبت کند جریمه شود.
شاهد مورد اعتماد و شرافتمندی که خود از دبیران دوره ذوقی بود چنین نقل می کند:
روزی هنگامی که میرزا قنبر نامی سر کلاس اول ابتدایی طیق معمول به بچه ها می گفت «آب» یعنی «سو» و نان یعنی «چورک» «بابا نان آب داد» یعنی «ده ده سو وردی» ، ذوقی که به همراه بازرسی از تهران آمده بود ، با مدیر مدرسه وارد کلاس می شوند. ذوقی پس از شنیدن نحوه تدریس میرزا قنبر از مدیر می پرسد چرا آموزگار شما ترکی صحبت می کند؟
مدیر توضیح می دهد که بچه ها معنی کلمات را نمی فهمند او کلمات را به ترکی تفهیم می کند ، ذوقی می گوید این درست نیست برای تفهیم کلمات ، آنها را باید به بچه ها نشان داد. آموزگار برای فهماندن معنی کلمه نان یک تکه نانی به آنها نشان دهد و برای تفهیم صدای خروس باید صدای خروس در بیاورد تا بچه ها فارسی را به جای زبان های مادری یاد بگیرند " (همان،248)
محمد علی فروغی معلم دربار پهلوی ، وزیر سابق عدلیه ، از مؤسسان اولین لژ فراماسونری رسمی سال 1909 در تهران ، سه دوره نخست وزیری رضا شاه و چندین دوره وزیر دربار رضا شاه ، (یرواند،ص153 ) و هم نخست وزیر محمد رضا شاه (جامی ، ص115) در خصوص سیاست حکومت مرکزی در قبال قومیتهای غیر فارسی از جمله ترکها می گوید: «اول اینکه باید خرسند و خوشوقت باشیم از اینکه قبلا به تعهدات راجع به جامعه ملل با هیچ مقام دیگر از دولت ایران به این موضوع شکایت کنند... ارامنه ، یهودی ، نصرانی (آشوری) چون عدد اینها قلیل است کمتر محل ملاحظه اند ، لیکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نباید غافل بود. حاجت به تذکر نیست که شمال غربی ما بسیاری از سکنه اش ترک زبانند (که این) موجب نگرانی بلکه مخاطره است ، برای متحد الجنس کردن ایران ، بهترین کارها نشر معارف فارسی است ، اما ان هم نه به طوری که محسوس شود (که) می خواهند آنها را فارسی کنند. [4]
سندی دیگر که گزارش آموزش و پرورش استرآباد (گرگان) به وزارت داخله در اردیبهشت 1305 می باشد، دیدگاه و نظر مقامات آموزشی و فرهنگی نظام پهلوی نسبت به زبان ترکی را نشان می دهد : «قسمت دیگر در حکم تسخیر روح تراکمه است ، ترتیب بسط معرف در صحرا و لزوم تربیت اطفال تراکمه و تبدیل زبان ترکی انها به پارسی است. در صحرا اشاعت معرف و زبان پارسی علاوه بر محاسن دیگر در سیاست تاثیر مهمی دارد، ارامش ابدی یموت ، اگر خواسته باشیم یموتستان نشده و با ترکمنستان خطرناک تازه تشکیل یافته روح یک جهتی پیدا نکند ، تنها راه خاع سلاح بدون تغییر روح طغیان تراکمه نمی شود... واجب است با بودجه کافی چندین باب مدرسه مجانی در قمیش تپه ، خواجه نفس ، آق قلعه ، گنبد کاووس ، اومچای و بعد به ضرورت در نقاط دیگر تاسیس شود. و فعلا پانزده نفر معلم ایران پرست ، آشنا به رموز سیاست و غیر مانوس با زبان ترکی از مرکز برای مدارس فوق انتخاب شوند. و یکی از موارد مهم ، پروگرام مدارس این باشد که هیچ درسی به زبان ترکی تدریس نشود. چندانکه به بسط معرف و تبدیل زبان ترکی به پارسی در صحرا ابرام کردیم ، برای بسیاری از مناطق دیگر استرآباد مانند رامیان ، حاجیلو و کوهساران هم که ترک زبانند باید این مقصود عملی شود.(ترکمن صحراسی،اقمیرات گورگنلی 1925-1916)
این سند گزارش آموزش و پرورش استرآباد (گرگان به شماره 923/2/1305) به وزارت داخله در تهران می باشد 1925-1916
بر گرفته از کتاب ترکمن صحراسی نویسنده اقمیرات گورکنلی (منبع سازمان اسناد ملی ایران)
فروغی در پیامی در مورد گسترش زبان فارسی می گوید : حاجت به توضیح نیست که نشر معارف ایران و زبان ایرانی [زبان فارسی] در آذربایجان و دور کردن مردم آن استان از خصوصیات غیر ایرانی [ترکی] چقدر لازم است با اینکه معلم دانا بسیار کم داریم تدریس در آذربایجان می ترسم مشکل باشد....
در هر حال راه این است که در مدارس ابتدایی شروع به تدریس را از تعلیم خط و قرائت بکنند و معلم باید بیش از هر کار با شاگرد مشغول گفتگو به زبان فارسی باشد [5]
ناگفته نماند نخبگانی چون ملک الشعرا ی بهار ضمن حمایت از اقدامات و رویه های مستوفی در قبال ترکان ایران و امثال وی ، (جامی ، ص263) طی مقاله ای تحت عنوان «حزب دمکرات آذربایجان» می نویسد:
....آقای مستوفی از بهترین و پاکدامن ترین ماموران ایران بود.... ملک الشعرای بهار در ادامه همان مقاله در رابطه با زبان ترکی ادامه می دهد : ... آمدیم بر سر لهجه های محلی و تدریس زبان ترکی .... می گویند که در سه ساله ابتدایی ترکی باشد... ای کاش مردم آذربایجان لااقل زبان تات های قفقاز یا فارسی گویان خود آذربایجان را به عنوان زبان اصلی احیا می کردند و ما خود را راضی می کردیم که زبان آذری یک لهجه قدیمی است و دوباره بدست فرزندان خود احیا می شد. وی در ادامه مباحث خود در رابطه با زبان ترکی می گوید: به کدام دلخوشی می توانیم راضی شویم که آقایان زبان تحمیلی فاتحان تاتار [6] را بر زبان اجداد و نیاکان ما رجحان می دهند؟ حال آمدیم و گفتیم که زبان ترکی لهجه آذربایجان است [زبان ترکی آذربایجانی را متفکری همچون ملک الشعرای بهار لهجه می نامد نه زبان!] بسیار خوب کسی حرفی ندارد ، این زبان مادری را کسی نمی خواهد از شما بگیرد ، اما آیا فکر کرده اید که دامنه زبان وسیع دری با ان همه ادبیات عالمگیر و آن همه کتاب های مفید و آن همه مفاخر تاریخی که فعلا نیز هموطنان شما در همه ایران به آن تکلم می کنند و استعدادهای عجیب و غریبی در خود آذربایجان از این زبان بروز کرده و می کند ، چه عیب دارد که باید در پی احیا زبانی بر آئید که نه سابقه ادبیات جهانی دارد و نه بزرگانی در علم و ادب می پرورد . (جامی ، ص 263).
مجله یغما از مجلات پر نفوذ دوران پهلوی دوم بوده که مرحوم جلال آل احمد در نوشته هایش مندرجات آن مجله را مستند قرار داده ، در این مجله آقای ناطق از نویسندگان مشهور آن زمان نقدهایی به عملکرد مستوفی در آذربایجان نوشته که برای تنویر بحث می آوریم . آقای ناطق به زعم خود موضع مترقیانه و انسان مدارانه می گیرد و در نقد کتاب «مستوفی و آذربایجان» ضمن تقبیح رویه های مستوفی و حاکمیت زمان خود در قبال زبان و قومیت ترک می نویسد : در جهان امروزی لازمه همزیستس جمعی از مردم گوناگون در یک کشور کنار گذاشتن بعضی از خودخواهی ها و همرنگ شدن در مسائل اساسی است. می توان دوباره زبان فارسی را در آذربایجان گسترش داد و هیچ ایرانی و آذربایجانی پاک نهاد هم آرزویی جز اینکه این زبان دوباره در آن خطه زبان محاوره گردد ، ندارد ولی راه وصول به این هدف روش آقای مستوفی نیست که ترک زبان بودن مردم را دلیل نقص خلقت آنان دانسته ، حقوق ایرانگری کمتری برای آنان قائل شد. عقیده بنده بر این است که مردم آذربایجان هر تعصبی که هم دارند باید آن تعصب را به نفع زبان فارسی و برای حفظ و حراست آن به کار بیندازند. زبان محلی امروزی را رخت عاریه ای بدانند که باید به تدریج به صاحبش پس داد . تغییر زبان محاوره و پذیرفتن زبانی پیشرفته مانند زبان فارسی نه کاری محال است و نه منافی تعصب های محلی. [7]
آبراهامیان در کتاب خود «ایران بین دو انقلاب» در صفحه 156 می نویسد : احمد کسروی اغلب مقالات خود را در آینده منتشر می کرد. و در کتابهای بسیار خود به همان موضوع یعنی گسترش زبان فارسی و جایگزین شدن آن به جای دیگر زبانهای ایران تاکید داشت . وی پس از قیام خیابانی ، نخستین اثر عمده خود با عنوان «آذری یا زبان باستان آذربایجان» را نوشت تا ثابت کند که آذری ، زبان اصلی زادگاه او بوده است که مهاجمان ترک از بین برده اند و بنابراین لهجه ترکی اکنون باید جای خود را به زبان فارسی بدهد. (یرواند ، ص 156)
پی نوشتها:
4- مجله یغما ، طهران ، 1340 ، شماره 7 ، به نقل از مجله وارلیق ، شماره 3-130.
5- شمس تبریز ، هفته نامه ، علی رضا صرافی ، شماره 169 مورخه 13/2/79 ، ص28 .
6- تاتار نام یکی از اقوام مشهور ترک ها می باشد.
7- یغما ، مجله تهران مهرماه 1344 ، ص14.
« سرگذشت یورغون »

سال شصت و پنج است و یورغون رفته تا خدمت سربازی خودش را انجام دهد او میداند که جنگ است و شاید بازگشتی نداشته باشد اما در انجام وظیفه در حفظ کیان وطن لحظه ای تردید به خود راه نمی دهد در این راه پدر و مادرش هم همایتش می کنند و پدر وقتی بدرقه اش می کند می گوید پسرم خدا به همراهت مواظب خودت باش اما از یاد مبر که وطن ناموس ماست تو به خاطر حفظ ناموس ما به جنگ می روی لحظه ای به خود تردید راه مده و لحظه ای از انجام وظیفه کوتاهی نکن این وطن با خون ملت اش محافظت می شود …
بعد سه ماه گذراندن آموزش مقدماتی در پادگان سراب که از بخت بد افتاده بود به زمستان شبه قطبی سراب یورغون یعنی آرتیست این داستان به جبهه اعزام می شود و بعد یک ماه آموزش تخصصی که پدافند هوایی بود یاد می گیرد که چگونه هواپیماهای دشمن را با موشک سام سه (سهند) بزند آموزش که تمام شد بردند که تقسیم کنند بردند پشت جبهه تا نسبت به نیاز واحدها تقسیم شوند اما مثل همیشه که یورغون شانس نداشته این بار هم بخت با او بنای سازگاری ندارد اعلام می شود که هیچ کدام از واحدها نیازی به سرباز پدافند هوایی ندارند افسر مسئول می پرسد که چند کلاس سواد دارد و یورغون جواب می دهد که دیپلم دارد افسر به لیست نگاه می کند و به درجه دار می گوید از لهجه اش پیداست که این هم ترک است اینرا ببر به دسته شناسایی که هم هیکل اش خوب است هم اینکه می تواند در ماموریتهای شناسایی عراقیها به دردمان بخورد چون که بعضی سربازان عراقی ترک هستند یورغون از همه جا بی خبر می رود داخل دسته شناسایی و می بیند که همه سربازانی که انتخاب شده اند می لرزند! و متوجه می شود که در ارتش به سربازان دسته شناسایی سربازان یک بار مصرف می گویند! چونکه به ندرت سالم باز می گردند یا روی مین می روند و یا اسیر کمین دشمن می شوند و یا… یورغون که برای هدفی مقدس آمده توکل بر خدا می کند اما این پایان کار نیست در داخل دسته شناسایی سربازی اهل آبادان است که هی اصرار دارد که با پسر خاله اش که به دسته مخابرات تیپ افتاده با هم باشند و به مسئول تقسیم التماس می کند که ما را از هم جدا نکن و بلاخره سرگرد راضی می شود که پسر خاله اش از دسته مخابرات به دسته شناسایی منتقل شود و یورغون به جای او برود به دسته مخابرات تنها سربازی که ترک زبان بوده همین یورغون بوده و بی سیم می زنند که بیایید سربازتان را ببرید و راننده دسته مخابرات میاید و یورغون را می برد به خط مقدم جبهه صدای توپ و انفجارهای گوناگون را که فقط در فیلم ها دیده بود از نزدیک می بیند و چند بار که یا ابولفضل می گوید باعث خنده همراهانش می شود که طرف آشخور است و تازه کار، خلاصه به دسته مخابرات سالم می رسند و میرود داخل سنگر می بیند که در سنگر بیست سرباز هستند که همه شان فارس زبان هستند هیچ همشهری و هم زبانی ندارد دلیلش هم این بوده که در مخابرات از سرباز ترک زبان استفاده نمی کنند چونکه سرباز ترک زبان پشت بی سیم و دستگاه تلفن با لهجه که حرف می زند باعث خنده می شود و دلیل دیگر هم اینکه در جواب دادن به فارسی با مشکل مواجه می شوند سرتان را به درد نیاورم داخل سنگر که می شود یکیشان می پرسد سرکار اهل کجا هستی تا یورغون جواب می دهد که اهل تبریز است و ترک ، همه یک صدا شروع می کنند به عرعر کردن! و چفتک انداختن! نگو که قبلا تمرین کرده بودند تا این بازی را بکنند آنها قهقهه سر می دهند و یورغون هم چشمهایش پر اشک شده و همینطور هاج و واج خشک اش زده مانده که چه بگوید و چیکار کند….
یورغون دلشکسته و غمگین به گوشه ای خزید و یواشکی گریه کرد به این که مگر ترک بودن جرم است؟ مگر چه فرقیست بین انسانی که ترک است با انسانی که فارس است کم کم به فکر فرو رفت که چگونه این فرق را از میان بر دارد تا باز دوباره ماجرای شب اول تکرار نشود بهترین چاره این بود که اول شروع کند به این که یاد بگیرد که با لهجه سخن نگوید و بعد شروع کند به اینکه فارسی را به خوبی حرف بزند و به قول معروف به وقت حرف زدن تپق نزند! و دیگر اینکه به یک بهانه ای یکی از همسنگرانش را گوشمالی دهد که حساب کار دستشان بیاید که با کی طرف هستند!
این گوشمالی دادن از همه کارها سهل و آسان تر می نمود چونکه شنیده بود که فارسان در دعوا کردن و مسائلی که با قدرت جسمانی سروکار دارد زیاد حرفه ای نیستند! یعنی این که زبان فارسها بر زور بازویشان می چربد! خلاصه این که یورغون داستان ما به کمین می نشیند که طعمه ای در خور بیابد و چنین شکاری را راحت به دست می آورد شب دوم به وقت شام خوردن یورغون از دوستان همسنگریش درخواست می کند که جایی هم برای او باز کنند تا او هم بتواند سر سفره بنشیند و یکی از میان آنها بانک بر می آورد که ترک خر مگر نمی بینی که جا نیست بتمرک یه جای دیگه غذایت را بخور و این کافی بود که دعوا شروع بشود و یورغون تمامی دق و دلی خود و اجدادش را بر سر آن بچه تهرانی مغرور خالی کند! کم می زند اما جانانه و از ته دل می زند اما مسئله اینجاست که بر خلاف انتظار یورغون هیچ کدام از دوستان و هم زبانان آن شخص از او حمایت نمی کنند یورغون از این کار خیلی متعجب است او انتظار این را داشت که همه به طرفداری از هم زبان خود بر خیزند اما این کار صورت نمی گیرد یورغون به این نتیجه میرسد که فارسان در عین همزبانی و تقریبا هم نژادی تنهایند…
عرض کنم خدمتتان که بعد از کتک کاری که کار بر عکس شده بود و یورغون از کتک زدن خسته شده بود اما افسوس از کسی که میانجی گری کند و به این غائله خاتمه بدهد! که آخر یورغون خودش تصمیم می گیرد که خودش خودش را جدا کند! و به کتک کاری پایان دهد همسنگر تهرانی در آخر به یورغون می گوید که به مولا قسم به ناموس زهرا قسم به جان مادرم قسم که تا فردا نمی گذارم که زنده بمانی من تو را می کشم تا حالا کسی جرعت نکرده که دست به روی من دراز کند هنوز از مادر زاده نشده کسی مرا بزند و من او را زنده بگذارم! یورغون را ترس در بر می گیرد آخر می داند که وقتی کسی قسم به جان مادرش می خورد حتما آن کار را خواهد کرد چون که خودش هر زمان که عهدی کرده به آن عهد وفادار بوده یورغون به فکر چاره می افتد که چه خاکی بر سرش بریزد آیا فرار کند؟ و یا پیشدستی کند و او را بکشد؟ درمانده و بیچاره شده است به بیرون از سنگر می آید تا قدم بزند و راه چاره یی بیابد هنوز اسلحه به یورغون تحویل ندادند و مانده که چطوری از خودش دفاع کند یورغون مطمئن است که دشمنش اسلحه دارد در این تفکرات سهمگین غلطه ور است که همسنگری به بهانه رفتن به دستشویی بیرون آمده به نزدش میاید یورغون حالت دفاعی می گیرد اما می بیند که طرف با حالت دوستانه نزدش آمده به یورغون نزدیک می شود و می گوید دستت درد نکند خوب کاری کردی زدیش دلم خنک شد این پسره خیلی پرروست خوب ادبش کردی آن دستهایت را باید طلا گرفت! بعد می گوید که نگران نباش هیچ غلطی نمی تواند بکند اما برای احتیاط هم که شده وقت خواب نزد من بخواب اسلحه من پر است اسلحه ام را روی سرم می گذارم که نزدیک تو هم باشد و دستت بهش برسد هر وقت دیدی که به طرف ات آمد او را به رگبار ببند! و یورغون مات و مبهوت مانده که چگونه از این ناجی! و مسیح کُرد تشکر کند! یورغون از او تشکر می کند و از اینکه پشتیبانی برایش پیدا شده در پوست خود نمی گنجد، کُرد می گوید هیچ احتیاجی به تشکر نیست وظیفه است ! اینها باید آدم شوند ما سالهاست که با اینان در جنگیم اما این شما هستید که سستی می کنید! وقت خواب که می شود شاید تنها شبیست که یورغون اصلا دوست ندارد که بخوابد اما چاره ای نیست میرود که بخوابد می بیند که دوستش! طبق قراری که گذاشتند اسلحه اش را روی سرش گذاشته و یورغون پیش آن شخص پتویش را پهن می کند و دراز می کشد با هر صدای مشکوکی خودش را می اندازد بر روی اسلحه اما می بیند که خبری نیست تا صبح نمی خوابد اما خبری نمی شود و یورغون نتیجه می گیرد که خالی بند آدم خوبیست! و عاشق هر چی آدم دروغ گو و عهد شکن می شود! بدینگونه قضیه هر چند به طور موقت تمام می شود.
همسنگر تهرانی با آن که قسم خورده بود که یورغون را تا صبح به درک واصل کند اما نتوانست که به عهدش وفا کند و یورغون داستان ما زنده ماند تا ماجراهایش دوام و قوام داشته باشد!
صبح همه که بیدار شدند همه همسنگران یورغون برای سلام کردن و صبح به خیر گفتن به یورغون مسابقه گذاشته بودند!
جالب و عجیب آنکه حتی آن کسی که شب قبل از یورغون کتک خورده به یورغون سلام می کند! اما معلوم است که سلامیست که در آن ده ها فحش و غیره! نهفته است سلامی که هزاران پیام در آن انباشته اند!
سفره را که برای صبحانه پهن می کنند به اصرار یورغون را در صدر سفره می نشانند! و به جای یک نان لواش سهمیه ای چندین لواش و یک قالب درسته پنیر جلویش می گذارند! و بفرما نوش جان های مختلف و با لهجه های متفاوتیست که نثار یورغون می شود.
یورغون یاد پدر بزرگش می افتد که همیشه می گفت کتک نعمت بهشتیست! و باز به یاد حرف بابا بزرگش می افتد که نصیحت می کرد که حق را نمی دهند بلکه به زور می گیرند…
بعد اینکه یورغون صبحانه اش را می خورد سفره را جمع می کنند و چایی اش را هم صرف می کند میرود تا از اسلحه دار واحد مربوطه ، اسلحه اش را تحویل بگیرد به اسلحه خانه که می رسد اعلام می کند که سرباز جدید رسته مخابرات است و هنوز اسلحه ندارد و اسلحه دار اسلحه ای به یورغون تحویل می دهد که از نوع ژ3 بوده که صاحب قبلی اش شهید شده بوده! و یورغون از اسلجه دار خواهش می کند که اسلحه از نوع کلاشینکوف بدهد که اسلحه دار قبول نمی کند و می گوید که آن نوع اسلحه فقط مخصوص فرماندهان است خلاصه با اندکی مبلغ نقدی توافق حاصل می شود و یورغون اسلحه از نوع کلاشینکف تحویل می گیرد و با خوشحالی به جمع همسنگرانش بر می گردد، دوستانش! به او تبریک می گویند نه از آن جهت که صاحب اسلحه شده بلکه به خاطر این که اسلحه یورغون قنداق ندارد و از نوع تاشو است و یورغون مجبور نیست که در مراسم های رسمی اسلحه به همراه داشته باشد چون که نظم مراسم ها را به هم خواهد زد!
یورغون مشغول تمیز کردن اسلحه اش است که از مرکز فرماندهی بی سیم می زنند که ارتباط تلفنی با گردان 199 قطع شده و دستور می دهند که بروید تعمیرش کنید و نوبت کسی نیست جز همان آقای تهرانی! که با یورغون دعوا کرده ، او آماده می شود که برود برای انجام ماموریت و کسی هم باید مسلح همراه او باشد و از بخت نحس یورغون نوبت اوست که او را اسکورت کند!
یورغون مانده که چیکار کند اگر برود احتمال دعوا هست اگر نرود و امتنا کند دلیل بر ترسیدنش است!
بلاجبار یورغون آماده می شود که همراهی کند دشمنش را! و آنها راه می افتند تا ماموریت محوله را به انجام برسانند طرز کار بدین صورت بوده که از مرکز مخابرات سیمی که متعلق به گردان 199 بوده را پیدا می کردند و رد آن را می گرفتند و همین طور می رفتند به طرف آن گردان که در خط مقدم جبهه قرار داشته برسند تا علت قطعی سیم را بیابند که اکثرا در اثر انفجار توپ و یا خمپاره این اتفاقها می افتاد که یا سیمها قطع می شد و یا آتش می گرفت و وقتی دو سیم به هم می چسبیدند باعث اتصالی می شد و ارتباط آنان با مرکز قطع می شد.
سیم کشی تلفن در جبهه ها بدین گونه بود که در کنار جاده های خاکی که ارتش برای حمل و نقل و تدارکات واحدهایش میزد تیرک هایی از جنس چوب به ارتفاع یک و نیم متر و به فاصله پانزده متری در زمین فرو می کردند و سیمها را به آن تیرکها می بستند تا ارتباط تلفنی واحدها تامین شود.
خلاصه یورغون و همسنگر تهرانیش راه می افتند و در بین راه یورغون متوجه می شود که دشمن دوست نمایش! به بیراهه زده است! چون که دیگر جاده ای نیست و آنها به طرف تپه ها و کوه ها می روند! و یورغون خودش متوجه است که این راه که می روند به ترکستان است!
یورغون سوال می کند که مگر قرار نیست سیمها را تعمیر کنیم؟ همسنگر تهرانی جواب می دهد آری، یورغون می پرسد پس به کجا می رویم؟ همسنگرش جواب می دهد که اول یک کار واجب تر داریم آنرا انجام دهیم بعد هم می رویم سیم تلفن گردان را نعمیر می کنیم یورغون می پرسد این چه کار واجبیست که من نمی دانم؟ انهم در میان کوه ها و تپه ها؟ همسنگرش می گوید تو کاریت نباشه به من اعتماد کن! خلاصه به بالای کوه بلندی صعود می کنند! و در بالای کوه به غار کوچک و تاریکی میرسند همسنگر یورغون می گوید همین جا منتظرم باش تا من برگردم ! داخل می شود و بعد چند دقیقه با یک ظرف پلاستیکی عین همان ظرفهای خیار شور باز می گردد! و به یورغون می گوید که این را چند ماهیست که درست کردم شراب انگوراست! به هیچ کس نگفتم فقط خودم بعضی وقت ها به اینجا می آیم و غبار تن و روحم را با این شراب صیغل می دهم! و به یورغون می گوید بشین می خواهم که تو تنها کسی باشی که در جبهه با من همسفر می شوی به سرزمین های ناشناخته!
یورغون در عمرش لب به چنین چیزهایی نزده در خانواده اش نیز چنین کسی نبوده اصلا نمی داند که مزه اش چه طوری است اما به خوبی می داند که شراب انسان را مست و بی خود می کند و اگر زیاد بخورد اختیار خودش را ندارد و عقل اش را از دست می دهد!
یورغون مطمئن است که در زیر کاسه نیم کاسه ای است!
یورغون می گوید: دوست من! ممنون از اینهمه لطف و مرحمتی که به من داری اما بنده تا به حال لب به مشروب نزده ام و دوست ندارم که دنبال چنین مسائلی باشم اما اگر کسی هم مشروب بخورد بنده منع اش نمی کنم چونکه اعتقاد دارم که هر کسی آزاد است که آنطور که دوست دارد و دلش می کشد زندگی کند شما هم زودتر مشروبتان را بنوشید تا راه بیوفتیم که دیرمان می شود!
همسنگر تهرانی می گوید به خدا من به خاطر تو اینهمه راه را آمدم که با هم بخوریم من در حق تو بدی کردم و پشیمانم خواستم بدین طریق دوستیمان پا بگیرد و مستحکم شود دل مرا می شکنی اگر حرف و خواهش مرا بر زمین اندازی!
بیا جرعه ای بنوش و ببین که دنیا دست صدام ودیگران نیست! بیا دنیا را به دستمان بگیریم و پادشاهی کنیم!
خلاصه آنقدر خواهش و التماس می کند که یورغون از رو می رود و جرعه ای را با ترس و لرز می نوشد و انگاری آتش می گیرد! کم مانده که بالا بیاورد اما یورغون نیک می داند که هر لذتی و نشاطی عذابی هم دارد!! و باید تحمل کرد.
دوباره دوستش! پیاله دیگری تعارف می کند و یورغون می نوشد اما پیاله سوم را یورغون خودش میریزد! و می نوشد و پیاله های بعدی نیز خودش به خودش ساقیگری می کند…
یورغون به دوستش اعتراف می کند که تا به حال این تجربه را نداشته است و عمرش بر فنا بوده و دوستش اعتراف می کند که دلیل دشمنی اش با ترکان این بوده که در همسایگی آنها تعمیرکار دوچرخه ای بوده که ترک بوده و دوچرخه به بچه ها کرایه میداده و چون فقیر بوده اند و پول کرایه کردن دوچرخه نداشته این همسایه بی انصاف و نامرد دوچرخه مجانی به او کرایه داده بود و اذیتش کرده بود!!!
دوست يورغون از زندگي فلاکت بارش مي گويد و از اينکه از بس نداري کشيده بود از کلاس پنجم ابتدايي ترک تحصيل مي کند و پي کار مي رود تا لااقل پول تو جيبي داشته باشد و از دهها شغلي نام مي برد که در ان مشاغل کار کرده و هنوز هم نمي داند که آينده اش چه مي شود.
درد درد مي آورد و غم غم را ، يورغون هم درد دل مي کند و از اينکه عاشق دختري شده اما دختر بي وفايي کرده و زير قولش زده حرف مي زند و از اين که تمامي دختران از يک قماشند و همه شان بي وفا هستند هر کسي که خوشگل تر است را ترجيح مي دهند!(يورغون زشت است!)
دوست يورغون دم مي گيرد و با صداي خوش شروع مي کند به خواندن:
اشک من خودتو نگه دار
نيا پايين منو رسوا مي کني
آخه غم تو ميون جمعي
چرا تنها منو پيدا مي کني
مي شکني منو با نگاهي پيش مردم
آخه اي چشم سياه
خون قلب منو هر شب جاي باده
توي مينا مي کني….
و يورغون با او ناخواسته هم صدا مي شود دوستش که از خواندن ترانه فارغ مي شود يورغون شروع مي کند به خواندن:
گلميشم اوتاغينا اويادام سني
قارا گيله ؛ اويادام سني
نه گوزل خلق ائله ميش يارادان سني
قارا گيله ؛ يارادان سني
گوتوروب من قاچارام آرادان سني
قارا گيله ؛ آرادان سني
قيزيل گول اسدي
صبريمي کسدي
سيل گوزون ياشين ؛ قارا گيله
آغلاما بسدي…..
يورغون که مي خواند دوستش نيز با او زمزمه مي کند! يورغون مي پرسد مگر تو اين ترانه را شنيدي؟ دوستش مي گويد ما در محله جواديه ساکن هستيم اکثر اهالي آنجا ترک زبان هستند اين ترانه را نيز خيلي شنيدم و به گوشم آشناست حتي مادران ترک به جاي لالايي اين ترانه را زمزمه مي کنند به گوش بچه هايشان!
يورغون مي گويد دوست عزيزم به من خيلي خوش گذشت ، در اين بيابانهاي غربت داشتن رفيقي به مانند تو غنمتيست بس گرانقدر مرا مديون محبت و رفاقت خودت کردي انشا،الله من هم لياقت اش را داشته باشم و به حرمت امروز جبران کنم.
آنها بلند مي شوند و راه مي افتند براي انجام ماموريتي که داشتند در راه يورغون به اين مي انديشد که هر دو به نوعي قرباني هستند يکي قرباني فقر و نداري و خودش که قرباني تبعض و ستم فرهنگيست يورغون به اين نتيجه مي رسد که انسان بد نداريم بلکه اين ناداني و جهالت است که مانع دوستي و و نزديکي انسانهاست و اين وظيفه دولتهاست که انسانها را به هم نزديک کنند و ريشه جهل و ناداني را قطع کنند دادن مسير درست و هدايت مردم بر دوش دولتهاست اينان هر مسيري را که به صلاح بدانند همانا ملت نيز همان مسير را طي خواهد کرد….
يورغون با دوستش همين طور مي روند و جاده را پي مي گيرند تا به اتفاق در نزديکي خط مقدم جبهه علت قطعي سيم مخابرات را پيدا مي کنند از قرار معلوم به خاطر اينکه در آن منطقه علف زياد بوده و چون امکان اين بوده که دشمن در پناه آن علفها پنهان شود و نيروهاي ما نبينند نيروهاي خودي علفها را آتش مي زنند و آتش تا کنار جاده نفوذ مي کند و سيم گردان 199 آتش گرفته و باعث قطعي ارتباط تلفني مي شود .
در راه برگشتن دوست يورغون از يورغون مي خواهد که به او زبان ترکي را ياد دهد يورغون مي پرسد چرا مي خواهي زبان ترکي را ياد بگيري؟ دوست يورغون مي گويد که در همسايگي ما دختريست ترک زبان که من او را بسيار دوست دارم مي خواهم که وقتي رفتم مرخصي سوپرايزش کنم!
و ادامه مي دهد که اصلا آمدنش به خدمت سربازي به اميد وصلت با آن دختر است!
و يورغون قول مي دهد که در اين راه کمکش کند يورغون مي پرسد اول از کجا شروع کنيم؟ دوست يورغون مي گويد از فحش هايش!!
مي خواهم ياد بگيرم ، در محله ما چند تا بزن بهادر ترک داريم مي خواهم پيش آنها کم نيارم!
يورغون يه چند تا از فحش هاي ترکي يادش مي دهد دوست يورغون مي پرسد يورغون تو هنوز از من دلخوري؟ يورغون جواب مي دهد نه! اصلا! چطور؟ دوستش مي گويد آخر وقتي به ترکي فحش خواهر مادر مي دادي خيلي از ته دل و غليظ بود! يورغون توضيح مي دهد که اين از ساختارهاي زبان ترکيست و يورغون مقصر نيست در زبان ترکي جمله ها و کلمات مخصوصا فحش ها! غليظ و از ته دل و از درون بيرون مي آيد يعني فحش دهنده با خود فحش به سوي طرف مي رود!
دوست يورغون مي پرسد مثلا ليوان به ترکي چه مي شود؟ يورغون مي گويد ليوان! دوستش مي گويد بابا مرا گرفتي؟ ليوان به ترکي هم مگر ليوان است؟ يورغون توضيح مي دهد که به علت نزديکي و هم ميهني ترکها و فارسها خيلي از کلمات از فارسي به زبان ترکي وارد شده اند همانگونه که خيلي از کلمات هم از زبان ترکي وارد زبان فارسي شده اند که اين طبيعي است !
خلاصه يورغون و دوستش به خوشي و خرمي ماموريتشان را با موفقيت به انجام ميرسانند و به سنگرشان باز مي گردند به وقت خواب پيش هم مي خوابند و باز سفره دلشان را به هم باز مي کنند دوست يورغون روي يورغون پتوي اضافي که داشته مي کشد و مي گويد امشب اينجا سرد است مي ترسم که سرما بخوري يورغون تشکر مي کند و از اينکه دوست خوبي نصيبش گشته خيلي خوشحال است يورغون به خواب مي رود اما در اين ميان کسي هست که نمي تواند بخوابد او با نفرت به اين دوستي مي نگرد!
او کسي نيست به جز آن شخص که شب دوم اسلحه در اختيار يورغون گذاشت….
پايان
توضیح: این خاطره و یا داستان یورغون کنکاشی است در مسائل اقوام ساکن در ایران و از یک سرگذشت واقعی بر گرفته شده است.
بررسی سیر تاریخی همانند سازی و وحدت ملی و زبانی در ایران (1)
اتحاد مخفی و غیر مستقیم احمد شاه قاجار با ترکان عثمانی در جنگ جهانی اول و شکست دول متحد از جمله ترکان عثمانی و پیروزی متفقین در این نبرد ، موجب یکه تاز شدن انگلیس در خاورمیانه و ایران گردید ، عدم پیروی احود شاه قاجار از سیاست های دیکته شده انگلیس ، از جمله طفره رفتن از امضای قرارداد 1919 ،] 1[ باعث شد تا سیاست انگلیس مبنی بر از کار انداختن قاجارها و به قدرت رساندن رضاخان در ایران عملی شود .
از کودتای اسفند 1299 تا ظهور رضاخان در سال 1304 ، انگلیسی ها زمینه های داخلی تغییر قدرت را آرام آرام توسط عناصر متجدد غرب گرا آماده کردند [2] «به سلطنت رسیدن رضاخان در ایران... به یاری ائتلافی از چهار حزب سیاسی شکل گرفت... یکی از این چهار گروه ، حزب اصلاح طلبان تجدد بود. از افراد شاخص این حزب فروغی و ملک الشعرای بهار بودند... در برنامه این حزب گسترش زبان فارسی به جای زبان قومیتها در سراسر ایران یکی از خواسته ها نام برده شده بود » (یرواند : 150).
با ظهور رضاخان در سال 1304 شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم دچار تغییر و تحولات عمده ای شد . وی به منظور یکپارچه سازی و به نظم در آوردن دولت دست به تمرکز گرایی شدید زد و تحت لوای ایدئولوژی مدرنیسم ، به مبارزه علیه سنت و مذهب پرداخت و از طرفی با برجسته کردن هویت فارسی در صدد حذف و نابودی سایر هویت های قومی بر آمد، (یرواند:169) «سیاست های راجع به قبائل با آرزوی دیرینه تبدیل امپراتوری چند قومی به دولتی واحد با مردمی واحد و یک قوم ، یک زبان ، یک فرهنگ و یک قدرت سیاسی کاملاَ مرتبط بود » همزمان با گسترش مدارس عمومی و ارتباطات عمومی ، شمار باسوادان فارسی زبان نیز افزایش یافت. از سوی دیگر با تعطیل شدن اندک مدارس و انتشاراتی های متعلق به جمعیت غیر فارس به ویژه آذری ، عرب و ارمنی ، شمار باسوادان غیر فارسی کاهش یافت.
سه نشریه با نفوذ خواسته های طرفداران رضاخان را بیان می کردند .... مجله آینده یکی از این نشریات بود که توسط محمود افشار ] از تئوریسین های شاخص پان فارسیسم[ منتشر می شد.... یکی از موضوعات مطرح و تاکید شده این نشریات ، پیامدهای زیانبار حزب گرایی و قومیت بود. مطالب مجله آینده بیشتر بر لزوم ایجاد دولت مرکزی و هویت ملی واحد ] هویت فارسی واحد[ تاکید داشت . مطلب آغازین مجله ؛ مقاله سردبیر تحت عنوان «مطلوب ما وحدت ملی» اینچنین بود....منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد.... آنهایی که به زبان فارسی و ادبیات آن تعلق خاطر دارند... باید بدانند اگر رشته وحدت این مملکت از هم گسیخته شود هیچ باقی نخواهد ماند. پس باید همه یک دل و یک صدا بخواهیم و کوشش کنیم که زبان فارسی در تمام ایران عمومیت پیدا کند و به تدریج جای زبانهای بیگانه ] ترکی ، عربی ، کردی و ...[ را بگیرد ، باید مدارس ابتدایی برای آموزش زبان فارسی و تاریخ ایران تاسیس شود، باید هزاران کتاب و رساله دلنشین کم بها به زبان فارسی با هزارها تیراژ در تمام مملکت به خصوص آذربایجان و خوزستان منتشر شود. اسامی جغرافیایی غیر فارسی را باید تبدیل کرد.(همان ، صص 155-6 ).
افشار در مقالات بعدی می نویسد از وظایف ضروری دولت عبارت است از گسترش زبان فارسی در جوامع غیر فارسی و انتقال قبائل ترک و عرب از ایالات مرزی به نواحی داخلی .
محمود افشار در کتاب «فارسی زبان باستان آذربایجان» صراحتاَ گفته که بنده حتی با پنج دقیقه هم با تدریس زبان ترکی در مدارس و دانشگاهها موافق نیستم » (همان، ص 157).
افشار ضمن انتشار مجله آینده موسس انجمن ایران جوان هم بود که در یکی از مقالات دیگرش نوشته بود اگر مردم آذربایجان توانستند روزنامه های ترکی را به آسانی بخوانند و به ترکی چیزی بنویسند و شعر بگویند دیگر چه نیازی به فارسی خواهند داشت.
« وی گفته ترکی در ایران از ترکتازی بوجود آمده است. می خواهیم آموزش فارسی را اجباری ، عمومی ، و مجانی کنیم . برای من تردیدی نیست که بی هیچ زحمت و دردسری برای هیچ کس و مخالفتی از هیچ کجا به مقصود خواهیم رسید بی انکه آذربایجانیها احساس کنند.»[3]
علاوه بر موارد فوق بهتر است در اینجا یاد آوری شود که ؛ «کینه توزی رضاخان با مردم آذربایجان حد و مرزی نداشت ، وی تبهکارترین مامورین خود را به آذربایجان می فرستاد تا مردم زحمتکش و شریف آن دیار را تحقیر کنند و به زبان آنها توهین کنند، شهرهای آذربایجان را به ویرانه زاری مبدل سازند، و این کلام «مستوفی» استاندار انتسابی رضا شاه بود که گفت ؛ آذربایجانیها ترکند ، یونجه خوردند مشروطه گرفتند و حالا نیز کاه می خورند ایران را آباد می سازند. مستوفی که خود ساکن تبریز بود ، ضمن سر شماری که خود نیز محسوب گردیده بود ، سرشماری تبریز را «خر شماری» می نامید.
...مستوفی در ایجاد «وحدت ملی» و ترویج «زبان داریوش» آن چنان کوشا بود که اجازه نمی داد حتی پیر زنان و پیر مردان فرزند مرده و مادران داغ دیده که یک جمله فارسی نمی دانستند ، در ذکر دردها و مصائب خود و در سوگ عزیزانشان از زبان ترکی بهره گیرند.
وی خود به این جنایات اعتراف کرده و در رد مقاله سلطان زاده تبریزی می نویسد:... بلی من... هیچ وقت اجازه نمی دادم که روضه خوان در مجالس ختم ترکی بخواند و در سخنرانی های خود می گفتم ؛ شما که اولاد واقعی داریوش و کامبیز هستید ، چرا به زبان افراسیاب و چنگیز حرف می زنید؟ و ازاین بیانات هم جز ایجاد حس وحدت ملی و جلوگیری از ترک مآبی، کوتاه کردن موضوع اقلیت ترک زبان در نزد خارجی ها، که به عقیده من بزرگترین توهین به اهالی آذربایجان است و نویسنده اسم آن را «همدردی» گذاشته است ؛ قصد دیگری نداشتم . و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدریس و زبان رسمی و عمومی است ترویج کردم...
نا گفته نماند که در تابستان سال 1319 غله آذربایجان را که خرواری 350 الی 400 ریال در محل قیمت داشت ، آقای «مستوفی» (استاندار) بدون اینکه به احتیاجات مردم تبریز اعتنایی کرده باشد و یا به تذکر ات آنها دایر به تامین آذوقه شهر ترتیب دهد به زور سرنیزه از قرار خرواری 140 ریال را خریده و تماماَ به مرکز حمل کردند ، در فصل زمستان ، شهر تبریز به مجامع (گرسنگی) گرفتار و بی آذوقه می ماند. تا غله گندیده و از چند سال مانده گرگان را که تماماَ متعلق به املاک اختصاصی (رضا شاه) بود از راه آستارا به تبریز حمل و از قرار خرواری 600 ریال بخورد مردم بیچاره دادند و چون نان این گندم فاسد و غیر ماکول بوده و در عین حال گران و کمیاب و پیدا نمی شد هزاران فقیر ، بدبخت و مریض از گرسنگی قربانی اعتراض آقای مستوفی شدند. غله حمل شده از گرگان به قدری فاسد و غیر ماکول بود که قسمتی از جو آن را فرمانده ارتش تبریز نپذیرفته و شرحی به آقای استاندار نوشته بود (که): به علت فاسد شدن ، اسب های ارتش نیز نمی خورند.
آقای مستوفی در حضور جمعی با گستاخی چنین می گویند: باکی نیست حالا که اسب های ارتش نمی خورند می دهیم خرهای تبریز بخورند! (جامی ، ص 247)
پی نوشتها:
1-اعتماد،روزنامه 16/3/1383 ،خسرو معتضد، ص 16.
2-فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران،مجله شماره 29،بهار 1383،آیتی عطا،مقدمات خلع قاجاریه و تاجگذاری رضاخان
3-یگانگی ایرانیان و زبان فارسی،مجله آینده،افشار به نقل از مجله وارلیق شماره 7 .
آمان آیریلیق (داد از جدایی) در باره آهنگساز بزرگ شرق استاد سلیمی
آلفتة هجراني

پس از شكست قواي ايراني به فرماندهي عباسميرزا ـ قهرمان ملي مجهولالقدر ايران ـ در جنگهاي دهسالة ايران و روس كه به انعقاد مقاولة غمانگيز تركمانچاي انجاميد، روسها بهمنظور استخراج نفت باكو به اين ناحيه سرازير شدند. سرمايهداران از سراسر جهان مانند برادران نوبل و برادران زيمنس براي خريد ميدان نفتي به باكو ميآمدند و طبعاً كارگراني را نيز به اين ميدان كار جذب ميكردند. هجوم كارگران از سرزمينهاي دور و نزديك، باكو را به شهري كارگري چندمليتي تبديل كرد. يكي از تيرههاي كارگري مقيم باكو ايرانيها بودند. كارگران ايراني كه اغلب از شهرهاي مجاور مانند استانهاي گيلان و آذربايجان و خراسان و اكثراً از آذربايجان به آنجا رفته بودند به هم كه ميرسيدند يكديگر را «همشهري» خطاب ميكردند كه اين لفظ به عنوان لقب اين تودة مهاجر استفاده ميشد و ايرانيان مهاجر را «همشهري» ميگفتند و اين لفظ به شكل «گامشارا» به روسي نيز وارد شد. شهر انترناسيونال ـ پرولتار باكو ميدان مساعدي براي صاحبان انديشة جنگ بر سر مناسبات توليدي و ايجاد تحركات كارگري بود، چراكه تمام ملزمههاي يك انقلاب كارگري مانند كارگران از اقوام مختلف و سرمايهدار در باكو فراهم بود. اين امر موجب شد كه انقلابگران حرفهاي نيز در باكو گرد آمدند. در اين ميان همشهريها نيز به دليل كثرت نفوذ در دايرة توجه كمونيستها قرار گرفتند كه در سال 1917 توسط جناح چپ حزب همت حزبي به نام «عدالت» ـ حزب ايرانيان مهاجر مقيم قفقاز تأسيس شد. سلطانزاده، حيدر عمياوغلي، ميرجعفرجوادزادة پيشهوري، سلامالله مددزاده جاويد و ديگر كمونيستهاي قديمي از بنيانگذاران و مؤسسين حزب اجتماعيون ـ عاميون عدالت بودند كه هستة اولية حزب كمونيست ايران، حزب خلق ايران، حزب تودة ايران و فرقة دموكرات آذربايجان، دولت جمهوري سوسياليستي گيلان شوروي به رهبري ميرزا كوچكخان و دولت دموكرات آذربايجان به رهبري پيشهوري از تخم و تركههاي اين حزباند و از اين حزب زادهاند.[1]
بروز تحركات كمونيستي در ميان اين مهاجران و اعزام آنها به ايران براي اشاعة انديشههاي سياسي و فكري جديد موجب ميشد كه تودة «مهاجر» در ايران به گرمي پذيرفته نشود. «مهاجر»ها حتي اگر كارگران كمونيست نيز نبودند نگاه ديگري در ايران بر روي آنها سنگيني ميكرد. مخصوصاً در تبريز تاجراني كه با شهرها و كشورهاي خارجي مناسبات بازرگاني داشتند به نام همان شهرها مشتهر بودند مانند خانوادههاي كلكتهچي، مسكوچي، نمسهچي[2]. اين تسميه بعد از مشروطيت كه مجاهدان قفقازي به وفور ديده ميشدند و مردم تبريز با شك و نگراني به اينها مينگريستند به آنسوئيان نيز متسري شد. اما ديگر لنكراني، سلياني، قفقازچي، شكوئي، بادكوبهاي، ايرواني، نخجواني، حاوي اصالت و هويت پيشين نبود. اين بار همة اين گروه را «مهاجر» ميخواندند. «مهاجر» بيحجاب بود، تار ميزد، ودكا ميخورد، لزگينكا ميرقصيد، محاسن ميتراشيد و شارب ميگذاشت، به جاي لباسهاي مرسوم سرداري، اوچاتك، ارخالوق و ساليسبوري كت و شلوار به تن ميكرد، سحور ماه صيام را چراغ خانههايشان روشن نميشد، در ميخانههاي ارامنه كار ميكرد، مانند ارمنيها مسيو لقب ميگرفت، روسي و فرانسه و آلماني بلغور ميكرد، در قونسولخانههاي مقيم تبريز و رشت و انزلي ميرزائي ميكرد و خلاصه جور ديگري بود.
«مهاجر»ها اول عين همين ايرانيها و خوديها بودند و از پريشاني ايران پايان قاجاري براي نان درآوردن به بادكوبه رفتند. در قفقاز كه بودند شهروند درجه دو به حساب ميآمدند. به سختترين، خطرناكترين، عمرسايترين و طاقتسوزترين كارها گمارده ميشدند.كاش مانند من سطلهاي نفتكش را ميديديد. كه پر از «نفط» از چاه با زنجير بيرون ميكشيدند و اكنون در موزة باكو گذاشتهاند كه ديدنش آدم را ميآزارد. «مهاجر»ها اغلب يا نفتگر بودند يا حمال؛ به همديگر كه ميرسيدند تعارفشان اين بود: «همشري همشه يوك آتدا!»[3] آنجا هم پذيرفته نميشدند و «مهاجر» بودند. 100 سال در باكو كار كردند و در سال 1939 توسط استالين رانده شدند. استالين همة اقوام شوروي را خوب ميشناخت و محل مصرف هر كدام را خوب ميدانست خود قفقازي بود و در باكو رهبري تحركات كارگري كرده بود و به حكومت هم كه رسيده بود كميسر مليتها شده بود از اين رو پس از پيروزي در جنگ دوم كه سرمست ظفر بود، چچنها را به بهانة كمك به آلمانها، به سيبري راند و تبعيد قومي كرد چندانكه تاتارهاي كريمه را، چندانكه … «همشهري»ها را هم از سال 1937 شروع به راندن كرد. گاهي به طرز فجيع استالينگونهاي؛ به اين معني كه ايرانيها را جمع ميكردند آنهائي را كه ميخواستند به ايران برگردند به ستوني و كساني را كه ماندن ميخواستند به ستوني ديگر جدا ميكردند و گاه بنابه تشخيصي يكي از اين دو دسته را ميكشتند و ديگري را به سيبري ميراندند و تازه دستة مائل به ماندن هم به دو گروه ميشد پذيرندگان تابعيت روسي و كساني كه خواهان ماندن در تابعيت ايراني با اقامت روسي و باز بر هر دو سرنوشتي جداگانه رقم ميخورد و خلاصه داستاني پيچيدهتر از اينها كه گفتيم و شنيدي.
يكي از كساني كه در تلاش معاش به باكو رفته بود پدر تارزن و آهنگساز علي آلود «سليمي» بود.
پدرش «ظهراب» در روستاي «مهماندوستلو» از محاذات اردبيل به دنيا آمده بود. «سليم» پدر ظهراب در كوهپايههاي سبلان به نگهداري كندوي عسل و دامداري روزگار ميگذرانيد و براي آنكه كندوهايش از غارت ايلات شاهسون در امان بماند بر روي كندوها قران گذاشته بود تا ياغي از خشيت صاحب سخن خداوندي بترسد و روزي فرزندان او را نبرد كه سحرگاهي سواران شاهسون ميآيند و دام و شهد كام آنها را به يكجا ميبرند بيآنكه از خدا بترسند. سليم با ديدن بساط به يغما رفتهاش سكته كرده همانجا پسرش «ظهراب» و دخترش« قيزتامام» را يتيم ميگذارد.مادرش «فندق» چندي در روستاهاي مجاور مهمان مانده، به تيمار يتيم ميگذراند كه روزي ظهراب 14 ساله با ديدن مهاجرت جوانان ده به بادكوبه ناگزير به ترك خواهر 9 سالهاش شده به قافلة آنها پيوسته و ميرود. اوائل در آسيابي آبي در شهر «قوبا» فعله ميشود و سپس به باكو ميآيد. در قصبة «پيرشاهي» باكو با دختري ازدواج ميكند كه از اين ازدواج «عليآقا» و برادرش «نادر» كه كمانچه ميكشيد و 2 سال از «علي» كوچكتر بود و خواهري به دنيا ميآيد. علي آلود در سال 1922ميلادي (1301 شمسي) در باكو متولد ميشود. پدرش در شركت «آذ نفت» نفتگر بود. در باكو خانة نمره 103 روبروي مسجد زنجانيها منزل آنها بود و علي در مدرسة شمارة 50 جادة شماخي درس ميخواند. معلم ادبياتشان شاعر بزرگ آذربايجاني «ميكائيل مشفق» بود كه به نبرد سياستهاي استاليني قيام كرد و بر عليه اقدام استالين دائر بر ممنوعيت تار شعر «اوخو تار!» نوشت و عاقبت در قتلعام ميرجعفر باقروف كشته شد. سليمي ميگفت روزي «ميكائيل معلم» به كلاس آمد ديديم چشمهايش سرخ شده و باد كرده بود. از حالش كه پرسيديم زد زير گريه و گفت: «ستارة بزرگ آذربايجان خاموش شد». ديشب «جعفر جبارلي» نويسنده و دراماتورگ بزرگ آذربايجان را كشته بودند. آن سالها با مهارت روشنفكران در لابلاي خطوط درهم كتابهاي درسيمان و يا در پشت درِ دواتهايمان زيركانه نوشته شده بود «نابود باد اتحاد جماهير شوروي».
در مدرسه بچههايي كه ساز ميزدند مرا به موسيقي هوسناك كردند. از پدرم خواستم تا برايم تاري بخرد اما پدرم به شدت ديندار بود، پشت سرِ پيشنماز به جماعت نماز ميخواند و رجبي بود، يعني سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه ميگرفت. مادرم هم خواهر كوچكترم را پيش من ميگذاشت و براي درس قران به مكتب «ملا ليلا باجي» ميرفت بعدها هم كه پير و كور شده بود هر روز از حفظ قران ميخواند.
اما پدرش در مقابل شدت اشتياق علي مقاومت نكرد و براي آموختن تاري كه دختر خالهاش براي علي خريده بود او را به دست معلمي ارمني به نام گريشا سپرد. سليمي ميگفت هر روز چند بار تارم را تميز ميكردم و آن را مانند دردانهاي نگهميداشتم. سيمهاي زرد را كه نوازش ميكردم مست ميشدم تا امروز هم عاشق سيمهاي زرد تارم سيمهاي زرد تار با من آن ميكنند كه هيچ كس را هيچ چيز آن نميكند.
مـن نه خـود ميروم او مرا ميكشد كاه سـرگـشـته را كـهـربــا ميكشد
چون گريبان ز چنگش رها ميكنم دامـنـم را بـه قـهـر از قـفـا ميكشد
دسـت و پـا مـيزنـم ميربايد سرم سر رها ميكنم دست و پا ميكشد
………………………………………
لـذت نـان شـدن زيـر دنـــــدان او گــندمام را ســــوي آسيـا ميكشد
ســاية او شـدم چـون گـريــزم ازاو در پـياش ميروم تا كجا ميكشد[4]
ميگفت كه: «پيش مرد ارمني چندي ساز زدم. روزي كه در خانه به تنهائي مشق ميكردم ارمني از راه رسيد و صداي تار مرا شنيد و نشست و درس نداد. حسود بود و هرچه كردم درس نداد كه نداد. پدرم هم كه اصرار كرد، گفت او بهتر از من ميزند و من مطلب جديدي ندارم و ديگر نيامد. من وقتي را غمگين بودم، پدرم دلسوزي كرد و با گروه موسيقي ادارهاش صحبت كرد و مرا به كلوب لازوفسكي فرستاد. كلوب در روستاي ارمنينشين حاشية باكو بود و راهي دور داشت. با ترامواي رفتم. معلم ارمني مرا به شاگردي سپرد كه رپرتوار آن روز را به من بياموزد قطعهاي زدم آنها به ارمني با همديگر چيزهائي گفتند و رپرتوار را به من نياموختند. ماجراي جديد را باز به پدرم گفتم و پدرم مرا به مكتب تار احمد باكيخانوف[5] سپرد. باكيخانوف چپ دست بود و تار را در منتهاي ملاحت و حلاوت ميزد. مقامهاي آذربايجان را بيش از هركس ديگر ميدانست. او خويشاوندي لاينفك و بسيار نزديك موسيقي آذربايجان با موسيقي فارسي را ميدانست و به دنبال گوشههاي مهجور از موسيقي آذربايجان بارها به ايران آمده بود. سليمي ميگفت روزي با ابوالحسن صبا و رضا محجوبي و چند تن ديگر سوار درشكه شديم و به باغات شميران رفتيم. من چهارمضرابي را در چهارگاه ميزدم كه از درآمدهاي معروف موسيقي رديفي آذربايجان بود، رضا محجوبي (رضا ديوانه) ـ نابغة موسيقي ـ گفت اين ضربي را من ساختهام. اول باور نكردم و گفتم ادامهاش را بزن! زد و كاملتر از آنچه كه ما ميدانستيم زد و فهميدم كه احمد باكيخانوف از ايران به باكو برده است.
سليمي تا 17 سالگي رديفها را در مكتب باكيخانوف فرا گرفت و در يكي از آنسامبلهاي باكيخانوف به نام «26كميسار باكو» تار زد.
يك نيمشب تيره و تار زمستان 1938 از كنسرتي كه به رهبري باكيخانوف در انستيتو پداگوژي باكو اجرا ميكردند به خانه بازميگردد، مادرش را گريان و دادخواه و وضع خانه را برباد و بههم ريخته مييابد. سالداتها به خانه ريخته بودند كه پدرش را بگيرند. استالين ايرانيها را اخراج ميكرد. پدرش زنداني شده بود و مادرش پس از دو ماه او را در حال مرگ در انبار سيبزميني روستاي «كئشله» جسته بود. ميخواستند پدر ايراني را از مادر قفقازي جدا كنند. پدر از زنش خواسته بود كه به قونسولخانة ايران رفته خود را نيز ايراني معرفي و ثبتنام كند تا دست از خانه و كاشانه و ايل و تبار شويد و به همراه شوهرش راه غربت و مهاجرت پويد. روزي جمعي را به اسكلة بندر باكو جمع كرده و همه را به كشتي انباشتند. او فقط توانسته بود يكي از تارهايش را با خود بياورد و دومي را به همراه ديگر وسائل زندگي از آنها گرفته و با چمداني دربدرشان كرده بودند. بهمنماه 1317 بامدادي در مقابل شهرباني انزلي ريختندشان. «علي» بر روي پشتة لحاف و لباس نشسته تار ميزد و مادر ميگريست. بعد به رشت و بعد به اردبيل و بعد به شاهي رفتند كه عائلة سرگردان خالهاش را هم به آنجا ريخته بودند. در مازندران قواي متفقين برادرش را كشتند و دربدرها اين بار در تهران اطراق كردند. به آنها شناسنامه نميدادند. اين معاودان سرنوشتي نظير معاودان عراقي نداشتند كه از عتبات نيايشسوي مردم شيعة ايران بازگشته بودند، بوي پيراهن يوسف ميدادند و در آغوش يعقوب خوش جا گرفتند و در دورهاي بعدتر به مصادري درآمدند. اينها مهاجراني بدطالع بودند كه مهاجرتشان مانند تفي ماسيده بر گونة آنها چسبيده بود. سيهبخت خانة پدري و خانة شوهري. در مهد دايگي ناپذيرفته، در موطن مامي حالآشفته.
علي سليمي و «علي آلود» بعدها، در شبهاي اشغال ميهن دركافههاي ارزان قيمت تهران به سالداتهاي قفقازي سيهمست شوروي و مهاجران سرگشته تار ميزد و نان خانوادة پريشان را درميآورد. بيا و خالتور نكن!
متفقين كه كمكم كشور را ترك كردند، دور و بر شاه جوان از مليگراهاي ماسون پر شد، آنانكه همهميشه هم، نجات كيان جمشيدي و بهرامي و هوشنگي را در امحاء اقوام سائره ميدانند نسخة ممنوعيت دار و ندار تركي و آذربايجاني را به حكومت پيچيدند تا به خيالشان ورجاوند بنياد نهند چندانكه همهميشه، به قيادت دولت كه اميد همراهياش را در سر ميپختند نامهها پراكندند و زمامداران را به قدغن و قيد و بند مقيد آوردند تا بدين نمط پاس مليت دارند.(لايجددهالله في زمانناهذا) سليمي به تارش پردههاي سوري و كورون بست و ناگزير شد تا با تار قفقازياش موسيقي فارسي زند. ميگفت من در تهران با تار تركي موسيقي فارسي ميزدم و بيگجهخاني در تبريز با تار فارسي موسيقي تركي ميزد. اين كار تجربة مسعودي را براي وي به بر داشت، چراكه با خوانندگان محبوبش اجراي كار ميكرد. گاه با الهة آواز و مرغ موسيقار همة اعصار ـ بانوي كريمه قمرالملوك وزيري ـ تار زد و گاه رجب رشتي را ـ خوانندهاي كه شگفتانگيز و معجزياش ميخواند و ميگفت يك پرده هم از تار بالاتر ميخواند ـ با تار مشايعت كرد. همرازي با خوانندگان فحلي مانند بديعزاده و قمر و قمي و روح انگيز و همسازي با سازندگاني مانند ابوالحسن صبا ـ كه از تباري تبريزي برآمده بود و به اسلافاش وفاكارـ، مشيرهمايون شهردار، رضا و مرتضي محجوبي، كلنل وزيري، احمد عبادي، آموزههاي ارجمندي را نصيب او كرده بود. يك دورة كامل فنون و علوم نظري آهنگسازي از هارموني و كنترپوان و كمپوزيسيون را در مكتب استاد مجهولالقدر موسيقي ايران شادروان حسين ناصحي ديد كه اغلب عالمان موسيقي روزگار ما از پورتراب و دهلوي و باغچهبان و منصوري در همان صنف درس او فرا گرفتند آنچه براي بدايت كارشان ميبايست و البته همگي از حيث سير سنوي، از سليمي ديرتَرك آغاز كردند. در سال 1337 به راديو رفت. مشيرهمايون از او امتحان گرفت، روحالله خالقي سؤالات زيادي كرد، ملاح هم از هارموني و اركستراسيون چيزهائي پرسيد، گويا وزيري هم بود و نتخواني خواستند و خواستند كه «راست» بزنم، زدم و مدهوش شدند و گفتند گوشههاي گمشدهاي از ايراني را ميزني!» و گوشهها گم نشده بود كه؛ در گوشة گمشدهاي از ايران باقي بود. شوراي موسيقي او را حسابي تحويل گرفت و خالقي دستخطي به راديو نوشت كه «از ايشان استفاده كنيد. رهبر اركستر شود». از ادارة تبليغات و انتشارات اعني راديو و اعني اليوم ـ صدا ـ حكم و ابلاغ عملگي طرب و تغني گرفت. حكم دادند و نوازاندند اما پول ندادند و گاهي هم راه به راديو، كه آذري نواز بود. ميگفت: «ميرفتم كه مفتي بزنم اما آن مفتبران داو رياست و سياست مفتي هم نميگذاشتند كه بزنم و دربانها ميراندند كه: بازهم كه تو آمدي! برادر گفتهاند هر وقت تار ايراني بزني بيا». گويا كه تار او ايراني نبود و يا خود، قفقاز انيراني.
باز كافهها، ميگفت با خوانندگاني ساز ميزدم كه احساس ميكردم زير ابرويم را بر ميدارم يا وسمه و غازه ميكشم. آن موقع در تبريز و اردبيل فارسي ميخواندند بيآنكه معنياش را بفهمند كه بعدها معني اين كار را ما فهميديم.[6]
عاقبت مجلس شورا! تصويب كرد كه در راديو موسيقي آذربايجاني مجاز شود و حقوق محكومين (كساني كه حكم گرفتهاند) بازپرداخت شود. قبل از اذان ظهر، اوائل روزي 15 دقيقه و بعدها 30 دقيقه از راديو تار سليمي شنيده ميشد و بعدها اركستر آذربايجاني و تصنيفها و ترانهها و مقامات و آخرالامر صحبتهاي مصطفي پايان، چنانكه افتاد و داني.
از تارزنهاي آذربايجاني آن روزگار جز سليمي نامهاي دادستان پور، عادل آخوندزاده، صفرعلي جاويد، مش سيفي، جباروف، اسرائيل، آوانس، وارطان، واهان، ساشا تارخانوف قابل ذكر است.
از قاوالزنها طاطاووس ـ كه خواننده هم بود ـ و دو برادر ارمني ديگر با نامهاي گريگور و پطرس، از نوازندگان قرهني آذربايجاني عطا خرم، باقر ساوورائي از نوازندگان گارمون مشهدي حسن گيلاني (عليآقا واحد در غزلاش اسم او را برده است)، علي اكبر اردبيلي، آقابابا اردبيلي، مميش اردبيلي، و از كمانچهكشها، هايكو، گريشا بابالوف، ميشا، آركاديا، اسماعيل چشمآذر، كاظم شيمناك، كابو (يهودي)، برادران آندرانيك و يرم از برجستگان بودند و مصطفي پايان (زنجاني الاصل باكوئي المنشأ و مقيم تهران)، يدالله زيوه، (از كلهسر اردبيل)، هدايت محمدزاده( گنجهاي مقيم تبريز)، علي قوام (اردبيلي)، صحاب شكروف (قرهباغي)، خيرالله (زنجاني ـ باكوئي) جميل (قرهباغي)، قليخان قفقازي، ميرزا رحيم، ميربابايف (شوشائي، گويا استاد ترين خواننده بود)، عزتالله وثوق از زمرة نامآورترين خوانندهها بودند.
از اواخر دهة چهل تا اواخر دهة پنجاه او بيش از يكصد آهنگ ساخت. بر روي شعرها و تصنيفهاي شاعر شادروان ميرمهدي اعتماد ناطقي آهنگ ميساخت و شاعراني جوانتر هم هوس تصنيف شدن در نغمهخانة سليمي را ميورزيدند. روزي زنش شعري به او ميدهد كه جواني به نام ابراهيمي (فرهاد) به خياطخانهام آورد كه خاطر دختري را ميخواسته و نصيب ديگري شده و حاصل دو شعر به نام (آيريليق) و (آغلاما). استاد تا شعر را ميخواند نغمه ميبارد:
فكــريندن گـــئجهلر ياتا بيلميرهم هجريندن اوزوندور قارا گئجهلر
بو فكري بـــاشيمدان آتا بيلميرهم ووروبدور قـلبيـمه يـارا گئجهلر
نئـيلهيـــيم كي سنه چاتا بيلميرهم بـيلميرهم من گئديم هارا گئجهلر
آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق
هر بير درددن اولار يامان آيريليق هر بير درددن اولار يامان آيريليق
سليمي در بيات شيراز ترانهاي بر اين شعر ساخته بود و همسرش خانم فاطمة قناديان (وارتوش) آن را به زيبائي و مهارت اجراء كرده بود. در سالهاي 50 خانة «وكس» انجمن فرهنگي ايران و شوروي «رشيد بهبودوف» را براي اجراي كنسرتي به ايران ميآورد. رشيد را تارزن دوران نوجواني سليمي و همدرساش در مكتب باكيخانوف مشايعت ميكرد؛ احسن داداشاوف. از ديدن آنها پر درآورده بود. رشيد با اصرار و التماس «آيريليق» را از سليمي ميگيرد و ميخواند. آيريليق ديگر به سرعت جهاني ميشود. در چند كشور نسبت به خواص موسيقيائي آن كشور آرانژه و اجراء ميشود. كمكم مانعة پيشين از اجراي كنسرتهاي آذربايجاني رفع ميشود و سليمي آهنگي بر «حيدربابا»ي شهريار ميسازد. آن ترانه هم پر باز ميكند و هفت اقليم را ميپيمايد چه، جهاني شعر ترانه را نيك ميشناخت و به دهها زبان ترجمه شده بود. اول آن را هوشنگ اوج (آذراوغلو) خوانده بود. ناگاه خبري در تهران ميپيچد كه شهريار پس از 20 سال اعراض از تهران دوباره به ملك ري سفر خواهد كرد. سليمي كنسرتي را براي خوشآمد شهريار تدارك ميبيند و به صرافت عرض «سلام»ي به پيشگاه آن سلطان آفاق سرود و سخن ميافتد. شعري از «واله» به نام «سيزه سوغات گتيرميشم» به دستاش ميرسد. براي اينكه آن شعر را به شعر «سلام» صمد وورغون در پيشگاه استالين نزديكاش كند، لفظ «سوغات» را به «سلام» نعمالبدل ميكند.
شاه به تبريز رفته و طرح تأسيس ايستگاه راديوي برونمرزي «آذرابادگان»! را پذيرفته بود. بنا بود از آذربايجان ايران به آذربايجان شوروي برنامه توليد و پخش شود كه تا بجنبند و به موسيقي برنامه فكري بكنند سال 57 فرا رسيده بود. البته در تبريز تارزن جادوئي ديگري به نام «عليآقا دادستانپور» بود و آساطور صفريان كه گروهي داشت. «زاون» ـ ويولونزن، «آشوت بابايان» ـ قرهنيزن، «آساطور صفريان» ـ تار زن و شف اركستر. اما سليمي چيز ديگري بود. او چند بار براي شركت در برنامة تلويزيوني «آذر شو» به تبريز آمده بود ولي كوچ دائماش به تبريز در سال 1358 اتفاق افتاد و سرودي به نام جمهوري اسلامي و ترتيب گروه اركستر آذربايجاني و باز صدها سرود و ترانه و موسيقي فيلم و ...
اول خانهاي اجارهاي و سپس به دليل عدم تكافوي حقوق صدا و سيما به مخارج روزمره و كراية خانه و ناگزير خانهاي سازماني خُردي براي عائلة 5 نفرياش و چندين بار اخراج از آن خانه كه جائي براي مطرب در حريم مقدس پرسنل مركز نيست. وسائل زندگي او را كه در صندوق يك سواري يا اواخر در يك وانت كوچك ميگنجيد، بارها بر درگاه بيروني خانه تلنبار ديديم. تا پيرمرد با آمدن مديري جديد و رفتن و كاستن حوزة نفوذ بينوايان رياپناه تهيمايه و ناگزير از تزويرگريزي، چند صباحي از ايام واپسين حيات را دستكم بيدغدغة خانهبردوشي طي كرد و اين بار هم فشارخون و استيلاي بيمارياي بر قلبي آنچنان. قلبي كه هر دانهدانه طپشاش و تكاتك نبضاش نتي جادوئي بود و مجموع آنهمه نغماتي تلاوت فريادها و نالههاي زميني.
و روزي آنهمه تنن تن، تنناها يا، تفاعل، ترنم و تغني؛ تفا تر تغ تن ت .
آرزو ميكردم كه كاش براي غوغا بهپا كردن 3 اسطورهساز تبريز ـ بيگجهخاني و فرنام و سليمي ـ عروسياي ميداشتم. پيرمرد اين آرزو را فهميده بود و گوئي ميخواست گاه گداري برايم عروسي بگيرد. دوستان مشتركي را به بالاخانة ما گرد ميآورد و تا فردا ساز ميزد. پيرمرد كودكي كهنسال بود. هميشه لبخند ميزد، هميشه ميخنديد چندانكه اشك ميباريد. قهرش را نميديدي، عيد نوروز او به تو تلفن ميزد و مبارك ميگفت. همه را دوست ميداشت و دل كسي را كه دوست ميداشت نميشكست يعني كه هر كه هر جا كه ميخواست ميبردش و هر وقت كه دلي را تنگ سازش ميديد با گلريز نغمههايش ميگشود. ميگفت در آلمان به شهري رسيديم كه دوستي در آن زندگي ميكرد، به خانهاش رفتيم ولي خانهخدا در خانه نبود پشت در نشستيم تا بيايد و نيامد شب ديرگاه از رفت و آمد همسايهاش فهميدم كه اسلاويان هستند پيراهن تار را درآوردم و نغمههايي از همة ملتهاي بالكان زدم تا يكي بگيرد. رقص مجار ميزدم كه در باز شد و صاحبخانه مجار بود و ما را به خانهاش برد و نيمشب دوستاني را نيز فراخواند وبه مجارهاي مهاجر مجاور خانه كنسرتي دادم. تار را به مهارت و به نرمي ميزد. گوئي خدا او را ساخته و به زمين انداخته بود كه برو تار بزن و تار رمانتيك و نغمههاي رمانس بزن. تارش سحرآميز و خليائي بود. نميدانستي كجائي ميزند. يعني به زبان كدام ملت ميزند و لهجة كدام قبيلة پريشان و جاري از افقهاي دوردست تاريخ انساني را در زير زبانش دارد. موومان اول سمفوني 6 بتهوون را (پاستورال) يا رقصهاي دهقانان را با رنگآميزي عجيبي، سليمييانه ميزد. پردههاي ناآشنا بر تار ميپيچيد و در يك هشتم پردهها چيزهايي ميزد كه گوئي شهناي بسماللهخان را گوش خواباندهاي. رقصهاي روسي، پايبازيهاي لزگي و جيغها و رنجآواهاي چچنها و آوارههاي آوار را، گيتار كوليان اسپانيا را تصنيفهاي كوچهبازاري بيات تهراني را، استراداهاي غربي را، انحناهاي آوائي عثماني را، خدائي پچپچههاي كليسائي را، …
خلاصه تارزني نبود كه فقط در گوشههاي معتاد و مكرر پيچ و تاب خورد و با تبختري حالگير روايت جديدي ـ يعني قديمي ـ از گوشة شهاب چشم دريده (شهابي) بزند و كشف گوشة «نالة زنبور» را ابلاغ كند يا اگر معجزي سازد شورودشتي بزند. رزونانسهاي نوازشگر، فورته ـ پيانوها، اداي جملاتي بيمضراب و با گزيشمه و گردش انگشتان بر روي دستانها، سيمهاي زرد را به اندازة همة تار دوست داشت تار را كه به آغوش ميبرد دل ميكشيد. به فراخور آن ساعتش ضمادي سينائي بر ديبة ششتري و ابريشم خطائي ماليده بر جراحت شانههاي بشر غريب و بيكس و كار ميبست بيآنكه با مضراب كوبي، زخمه به زخم خاطر زند. گاه در ميانة عشقبازي با تار، چناق را چنان عاشقانه به صورت ميفشرد و سرخ و گلابريز ميشد كه گوئي فرزندش را ميفشارد و ناز و نوازش ميكند. اين اواخر تار را كه ميزد درد وسيع و امانسوزي سينهاش را فرا ميگرفت و گفتندش كه تار نزند اما مگر ميشد؟ باز ميزد و كارش به مريضخانه ميكشيد. دورهاي داروي قلباش كمياب بود قلب من هم آزرده و از سر جواني بيخيالاش. او دواي قلباش را هم با تو ناعادلانه قسمت ميكرد يعني همهاش را به تو ميداد و خود ميماند.
روزي پس از 57 سال با همديگر به باكو رفتيم. تا ياد عهد قديم تازه كند. «آيريليق» او افسانه شده بود. بعضي فكر ميكردند كه ترانة فولكلوريكي مثل مرثية «سارا»ست. به گمان نميگنجيد كه يكي از زندگان عصر نامردي سازندة آن باشد. نقل است كه كوراوغلي دريكي از جنگهايش با تفنگ آشنا شده بود كه تازه درآمده بود با ديدن آن گفته بود نه، ديگر روزگار نامردي شروع شده كه از دور بيآنكه رو در رو باشي بزنندت. رئيس كنسرواتوار باكو، رئيس فلارمونيا، آهنگسازان همه آمدند كه بزرگداشتي براي او بگيرند. او از من ميخواست كه او را از اين معركه بدر آرم. ميگفت كار من نيست روي صحنه بنشينم و حرف بزنم. من ساز ميزنم. اما بالاخره بزرگداشتي برايش گرفتند.
رفتيم تا خانة پدرياش را، در واقع خانة مادرياش را ببيند. صحنههاي تراژيك پديد آمده بود. خيابان را كه پسر خالههايش نشان دادند خانه را خود يافت و زار گريست، طفلانه گريست، يتيمانه گريست.
رفتم، كه به كوي پدر و مسكن مألوف تســكين دهـم آلام دل جـان بهسرم را
گفتم به سـر راه همـان خـانه و مكـتب تـكـرار كــنم درس سنــين صـغـرم را
گر خود نـتوانـست زدودن غمم از دل زان منــظـره بـاري بــنوازد نـظـــرم را
كانون پدر جـويــم و گــهـوارة مـادر كـــان گــهـرم يــابــم و مهد هنـرم را
با ياد طـفوليـت و نــشخـوار جــوانـي مـيرفـتـم و مشغول جويدن جگـرم را
پيچيدم ازآن كوچة مأنوس كه در كام باز آورد آن لـذت شـيـر و شكــرم را
افسوس كه كانـون پدر نيز فرو كشت از آتـش دل باقــي برق و شــــررم را
چون بقعة اموات فضائي همه خاموش اخطاركنان منزل خوف و خطـــرم را
درها همه بستهاست و به رخ گرد نشسته يعـني نـزنـي در كـه نـيـابــي اثــرم را
در گرد و غبار سرِ آن كوي نخواندم جـز سـرزنـش عـمـر هـبـا و هـدرم را
مهدي كه نه پاس پدرم داشته زين پيش كي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را
اي داد كه از آنهمه يار و سر و همسر يك در نگــشايد كه بـپرسد خـبرم را
يك بچة همسايه نديدم به سر كــوي تاشرح دهـم قـصـة سـيـر و سـفـرم را
اشكم به رخ از ديده روان بود وليكن پـنـهـان كـه نـبيـند پسرم چشم ترم را
ميخواستم اين شيب و شبابم بستنانند طفليم دهـنـد و سـرِ پر شور و شرم را[7]
سراغ هر كس را كه گرفت خبر مرگش را دادند و كساني را هم كه ديد جز حسرتش نيافزود. ميگفت كاشكي آنها را نديده بودم كه چنين پريشاناند. فقط خود را به آغوش پيرمردي ريش سفيد افكند و «كمال» گفت و زار زد. كمال دوست كودكياش بود كه از پشت كاميوني حامل اسيد آويخته بودند و بشكة اسيد تكان خورده، سرريز شده و صورت كمال را سوزانده بود و او با ديدن اثر همان سوختگي كمال را شناخت. شب را تا صبح در اطاق مهمانخانه به گوشهاي زل زد و نخوابيد. پسرخالههايش ميخواستند خانهاش را كه آن روز گران ميارزيد به او تسليم كنند، البته كه او نميپذيرفت، گرچه خود تا بود خانهاي نداشت و اسباب خانهاي نيز جز تختخوابي و ميزي و چند صندلي لهستاني و ضبطصوتي اسقاطي و خرت و پرتي چند.
اولين سالگرد درگذشت شهريار را برگزار ميكرديم. مقرر بود كه دو سه شعري از استاد را بخوانم شعر فارسي را با همراهي پيانوي رضا رضوي ـ پيانيست اركستر سليمي و شاگرد نواساز او ـ و شعر تركي را با مشايعت تار استاد. «آيريليق» و «يالان دنيا»ي شهريار را با تار او دكلمه كردم. مردم مست آمده بودند. ميگريستند. سليمي شعر را ميشنيد و حالات متوج در شعر را موزيكال ميكرد در اواخر شعر ديگر گوئي نميشنيد چون شعر تمام شده بود و او در كنار من ايستاده، نيم ساعتي بود كه چشمهايش را بربسته، مستانه نغمه ميباريد. از چناق تارش اشكهايش ميچكيد. ناگاه سيل صداي دستافشاني و هلهله مردم او را بيدار كرد و عذرخواه و شرمگين از اينكه مدهوش بود دزدانه از صحنه به لاي مردم سْر خورد و به كناري نشست. جاي آن بود كه مجلس را با همان حال اثيري ميبستيم مجلس نيمتمام نبود كه او تمام كرده بود. ديگر مگرش به خواب بينم.[8]
بعد از خاموشي بي سر و صدا و خاموشاش هم در عمارت يونسكو ـ در پاريس ـ هيكلاش را برافراختند و زيرش نوشتند: «آهنگساز بزرگ شرق».
--------------------------------------------------------------------------------
[1] اين حزب و عناصر پيراموني آن در ادارة نهضتهاي ايران نقش فعالي داشتند. اعزام مجاهدان قفقازي ترك و ارمني و گرجي مانند يپرمخان و سرگو اورجونيكيدزه و عباسقلي صفروف و حيدرخان برقي و دهها قفقازي ديگر براي ادارة ساحههاي مختلف انفلاب از جمله مديريت فكري و نظامي از جملة تحركات اين صنوف بود كه بعدها در نهضت جنگل نقش رهبري پنهان ايفا كردند و هريك وزيري در دولت ميرزا كوچكخان شدند.در ژوئن 1920 جمهوري سوسياليستي گيلان اعلام رسميت و موجوديت كرد. كوچكخان رييس كميسارياي عالي جمهوري و پيشهوري كميسارياي امورداخلي (وزارت كشور) را به عهده گرفت. در آن دوره كه يوسف ويساريويچ (استالين) نيز براي متشكل كردن كارگران در باكو به سر ميبرد، به تأسيس حزب كارگري «همت» به عنوان شاخة شرقي حزب كمونيست كارگري روسيه همت گماشت حزب همت كه در سال 1904 اعلام موجوديت كرده بود، اعضاء خود را علاوه بر جبهههاي تحركات و نهضتهاي ايراني، به مركز رسمي ايران نيز اعزام كرد كه محمد امين رسولزاده دوست و همرزم استالين از آن جمله بود.
[2] نمسهچي يا لمسهچي، به كساني گفته ميشود كه با نمس (اطريش) ارتباط داشتند.
[3] همشهري! هميشه زير بار…!
[4] هوشنگ ابتهاج «سايه».
[5] احمد محمدرضا اوغلو باكيخانوف (5/9/1892ـ26/3/1973 باكو) از سال 1920 به تدريس و تعليم موسيقي پرداخت. در دهة 20 آنسامبل موسيقي آذربايجاني را تذسيس كرد. در سال 1941 گروه آلات موسيقي ملي آذربايجان را تأسيس كرد و تا پايان عمرش رهبر همين آنسامبل بود و بعد از وفات او همين گروه نام ا. باكيخانوف را گرفت. او در حفظ و اشاعة موسيقي مقامي آذربايجان خدمات ارزندهاي كرده و ضمن تنظيم برنامههاي تدريس موسيقي در مدارس آذربايجان، كتابهايي مانند رنگهاي ملي آذربايجان(1964)، مقامهاي ريتميك آذربايجان(1968)، مقام ـ ترانه ـ رنگ (1975) از او منتشر شده است. باكيخانوف شاگردان زيادي در عرصة موسيقي مخصوصاً تار و آهنگسازي تربيت كرده كه احسن داداشاوف، حاجي محمدوف، حبيب بايراموف، عليآقا قلييف و علي سليمي از مشاهير و معاريف شاگردان او در شمارند.
[6] برخي از نظريهبازان آن روزگار با اراية طرحهايي خطرناك و دهشتانگيز دامان فتنهاي را گستردند كه مغول نكرد. آقاي يحيي ماهيار نوابي در رسالة خود به نام زبان كنوني آذربايجان براي قطع ريشة تركي پيشنهاداتي عرضه كرده است كه حقا و انصافا يك قتل نسل (ژنوسيد) فرهنگي تمام عيار است. او در اين پيشنهادات مخوف ميگويد: «تأسيس كودكستانهاي زياد اقلاً در شهرها (ي آذربايجان) و البته اين چنين كودكستانهايي بايد در تحت نظر بانواني اداره شود كه در اين كار يعني در تربيت كودك متخصص باشند و محيط كودكستان را بتوانند پر از نشاط شادي و بازي كنند و زبان فارسي را با لهجة مخصوص فارسي حرف بزنند. اين البته براي پر كردن خلأ عاطفي و رواني كودك از كمبود زبان مادري است كه بانوان مجرب آن را جبران كنند. پخش و ترويج آوازها و تصنيفهاي ساده و عاميانة فارسي به وسيلة صفحات گرامافون در قهوهخانهها و كارگاهها و كارخانهها نيز گذشته از اينكه به نشاط كارگران در هنگام كار و استراحت كمك شاياني ميكند وسيلة خوبي است براي بيشتر آشنا ساختن آنان به زبان فارسي .راديو نيز وسيلة خوبي براي آموزش زبان خواهد بود اگر در ضمن پخش اخبار و سخنرانيهاي تركي مشتركات و اصطلاحات عيناً به لهجة اصلي ادا شود گوش شنوندگان رفته رفته به آنها آشنا ميشود. آخرين و قطعيترين و پرثمرترين راه ، ساختن شهرهايي براي كودكان است اينگونه شهرها را ميتوان براي نخستين بار در جاهايي كه داراي ديههاي فراوان و پراكنده و كم جمعيت است مانند نواحي اهر و ارسباران پي افكند. آغاز كار را ساختمان زايشگاهي بزرگ و چند كودكستان و دبستان بسنده است ولي رفته رفته به اقتضاي سن كودكان … بايد بدانها افزود. به وجود آوردن اينگونه شهرها گذشته از تعميم و ترويج فارسي داراي فوائد بيشماري است .( زبان فارسي در آذربايجان ج2ص432).
[7] كليات ديوان شهريار؛ ج1،ص349.
[8] مصرعي از «هذيان دل» حضرت شهريار.
==============================
دانلود ترانه آیریلیق اثر جاودانی استاد سلیمی با صدای رشید بهبودف
==============================

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|