تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
 
¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤
 

 

جللاد! سنين قالاق قالاق يانديرديغين كيتابلار
مين كمالين شؤهرتیدير٫ مين اوره يين آرزيسى....
بيز كؤچه ريك بو دونيادان٫ اونلار قالير ياديگار.
هر ورقه نقش اولونموش نئچه اينسان دويغوسو
مين كمالين شؤهرتیدير٫ مين اوره يين آرزيسى....

يانديرديغين او كيتابلار آلوولانير....ياخشى باخ!
او آلوولار شؤعله چكيب شفق سالير ظولمته.....
شاعيرلرين نجيب روحو مزاريندان قالخاراق
آلقيش دئيير عئشقى بؤيوك٫ بير قهرمان ميللته.
او آلوولار شؤعله چكيب شفق سالير ظولمته....

جللاد! منيم ديليمده دير باياتيلار٫ قوشمالار
دئ٫ اونلارى هئچ دويدومو سنين او داش اوره يين؟
هر گرايلى پرده سينده مين آنانين قلبى وار....
هر شيكسته م اؤولادیدير بير موقددس ديله يين
دئ اونلارى هئچ دويدومو سنين او داش اوره يين؟


سؤيله سن مى خور باخيرسان منيم شئعير ديليمه؟
قوجا شرقين شؤهرتیدير فوضولینين غزلى!
سن مى "ترك خر" دئييرسن اولوسوما٫ ائليمه؟
داهيلره سود وئرميشدير آذربايجان گؤزه لى....
قوجا شرقين شؤهرتی دير فوضولی نين غزلى!

جللاد! يانيب اود اولسا دا٫ كوله دؤنمه ز آرزيلار٫
طبيعتين آنا قلبى قول دوغماميش اينسانى!
هر اوره يين اؤز دونياسى بير سعادت آرزيلار
قانلار ايله يازيلميشدير هر آزادليق دستانى....
طبيعتين آنا قلبى قول دوغماميش اينسانى!

ازل باشدان دوشمنيمدير اوزو موردار قارانليق.....
هر تورپاغين اؤز عئشقى وار٫ هر ميللتين اؤز آدى
كاييناتا ده ييشمه رم شؤهرتيمى بير آنليق
منم اودلار اؤلكه سينين گونش دونلو اؤولادى!
هر تورپاغين اؤز عئشقى وار٫ هر ميللتين اؤز آدى!


نه دير او دار آغاجلارى٫ دئ٫ كيملردير آسيلان؟
اويونجاق مى گلير سنه وطنيمين حاق سسى؟
دايان!....دايان!....اوياق گزير هر اوره كده بير آسلان
بوغازيندان ياپيشاجاق اونون قادير پنجه سى
اويونجاق مى گلير سنه وطنيمين حاق سسى؟

جللاد! سن مى٫ دئ٫ قيريرسان فداييلر نسلينى؟
ميللتيمين صاف قانیدير قورد كيمى ايچدييين قان!
زامان گلير...من دويورام اونون آياق سسينى
شهيدلرين قييام روحو ياپيشاجاق ياخاندان
ميللتيمين صاف قانیدير قورد كيمى ايچدييين قان!.....

بير ورقله تاريخلرى٫ اوتان منيم قارشيمدا
آنام تومريس كسمه دى مى كئيخوسرووون باشينى؟
كوراوغلونون٫ ستتارخانين چلنگى وار باشيمدا
نسيللريم قويماياجاق داش اوستونده داشينى
آنام تومريس كسمه دى مى كئيخوسرووون باشينى؟

سور آتينى٫ دؤرد نالا چاپ! مئيدان سنيندير ....آنجاق
من گؤروره م آل گئيينيب گلن باهار فصلينى....
قوجا شرقين گونشیدير يارانديغيم بو تورپاق
من يئتيرديم آل بايراقلى اينقيلابلار نسلينى
من گؤروره م آل گئيينيب گلن باهار فصلينى!*

 

" صمد ورغون "

 

 

* جلاد كتابهايى كه تل تل میسوزانى
شهرت هزار كمال و آرزوى هزار دل است.
ما از اين دنيا كوچ می كنيم و آنها يادگار می مانند
در هر ورقش چه احساسهاى انسانى نقش بسته است!
شهرت هزار كمال و آرزوى هزار دل است!

كتابهايى كه میسوزانى شعله می كشند٫ درست نگاه كن!
شعله ها تاريكى را روشن میسازد
ارواح نجيب شعرا از قبرها برمیخيزند
و به ملت قهرمانى كه عشق بزرگى دارد آفرين میگويند
شعله ها تاريكى را روشن می سازد

جلاد باياتیها و قوشماها در زبان من است
بگو دل سنگت آنها را هيچ احساس كرد؟
در پرده هر گرايلى دل هزار مادر نهفته است
هر شكسته ام فرزند آرزوى مقدسى است
بگو دل سنگت آنها را هيچ احساس كرد؟

بگو ببينم تو به زبان شعر من با حقارت می نگرى؟
غزل فضولى شهرت شرق پير است
آيا تو به ايل و ملت من ترك خر می گويى؟
زيباى آذربايجان به داهيها شير داده است
غزل فضولى شهرت شرق پير است.

جلاد آرزوها اگر بسوزند و آتش شوند خاكستر نمی شوند
مادر طبيعت انسان را برده نزاده است
دنياى هر دلى در آرزوى سعادتى است
داستان هر آزادى را با خونها نوشته اند
مادر طبيعت انسان را برده نزاده است.

تاريكى زشترو از روز ازل دشمن من است
هر خاكى عشقى و هر ملتى نامى دارد
شهرت خودم را با تمام كاينات عوض نمیكنم
منم فرزند آفتاب پوش ديار آتش ها
هر خاكى عشقى مخصوص خود و هر ملتى نامى دارد

آن چوبه هاى دار چيست٫ بگو چه كسانى را به آنها می آويزند؟
صداى حق وطنم را بازيچه پنداشته اى؟
بايست٫ آگاه باش٫ در هر دلى شير آگاهى است
كه پنجه توانايش گلويت را خواهد فشرد
نداى حق وطنم را بازيچه می پندارى؟

جلاد بگوببينم تو نسل فدائيان را بر می اندازى؟
خونى كه مانند گرگ میخورى خون صاف ملت من است
زمان میرسد٫ صداى پايش را م
یشنوم
روح قيام شهيدان گلويت را خواهد فشرد
خونى كه مانند گرگ میخورى خون صاف ملت من است

تاريخ را ورق بزن و از من شرم كن
مادرم تومريس مگر سر كيخسرو را نبريد؟
تاج شکوفه كوراوغلو و ستارخان بر سر من است
مادرم تومريس مگر سر كيخسرو را نبريد؟

 

  نوشته شده در  86/06/23ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

آنامین دؤغما دیلی

سؤروشوردوم نه ائده ک کئچمیشیمیز یاددا قالا؟

دئدی یات یوخلا بالا

گؤرمه دین میرزه غلام لار اؤنودوبدور اؤز ائلین؟

ایتیریب دؤغما دیلین؟

یئنه سؤردوم: اؤلاجاقمی دُورا اؤنلار یؤخودان؟

دئدی کی ائتمه گؤمان

یاتیب اؤنلار یؤخوسوندا ایتیریبدی اؤزونو

داناراق ائل سؤزونو.

من دئدیم: ساتدی اؤزون سؤیله نه یی آلدی اؤلار؟

اؤلسه کؤک بیتکی سؤلار

قؤرویوب ساخلامادی دؤغما دیلین حرمتینی

آتدی اؤز غیرتینی

ایتیریب منلییینی تاپدی نه یی میرزه غلام؟

دئدی وار بوردا کلام:

ائلینین غیرتینی چکمه دی یادلا قاتیلیب

ائل ایچینده ن آتیلیب

ساتیلانلار ساتیلارکن گؤزونه تؤرپاق اؤلور

باشینا کؤل تؤکولور.

من دئدیم: قلب له "ممّدلی" سئویر دؤغما ائلین

اؤگؤزه ل تؤرکجه دیلین

ائل آذربایجانی نین شانلی بناسین قوراجاق

کئشییینده دوراجاق

وطنیم شاد یاشاییب غیرت ایله ذوق آلاجاق

تاریخه ایز سالاجاق

گئت دئنه: میرزه غلام اؤلمه یه جک آذر ائلی

آنامین دؤغما دیلی .

"ممّدلی"

 

  نوشته شده در  86/06/19ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

کودکان ترک دوبله شده به فارسی

--------------------------------

پرده اول- سوار اتوبوس از ارومیه به خوی می آمدم، در ردیف پشت سر من خانواده ای با دو پسرشان یکی تقریباً 12 ساله و دیگری ده ساله نشسته و با هم فارسی صحبت می کردند، موردی پیش آمد پدر خانواده با یکی از مسافرین ترکی صحبت کرد، دانستم که اینها ترک هستند، من که به موضوع حساسیت دارم، در فرصتی مناسب به طرف ایشان برگشته و مؤدبانه گفتم: عذر می خواهم، شما با بچه هایتان فارسی صحبت می کنید، فکر نمی کنید که چقدر به زبان مادریمان لطمه وارد می آید و باعث نابودی تدریجی آن می شود!؟

جواب داد: چون این بچه ها در ارومیه به دنیا آمده اند، فارسی صحبت کرده ایم، غم سنگینی دلم را فشرد، گفتم : مگر ارومیه شهر فارسی زبان است؟ گفت: نه، می خواستیم وقتی بچه ها مدرسه می روند، قبلاً زبان فارسی را یاد گرفته باشند.

گفتم: ولی با این عمل انس و الفت و علاقه ی طبیعی کودکانتان را با زبان مادری را قطع کرده اید و آنها را بیگانه با ملت شان بار می آورید، در ثانی در مملکت مان اینهمه دکتر، مهندس، استاد دانشگاه،... و نخبگان ترک زبان وجود دارند، آیا در کودکی با آنها فارسی صحبت کرده اند؟

پرده دوم- توی صف سنگک ایستاده بودم، جلوتر از من مردی با پسرهفت- هشت ساله اش بودند .

مرد با دیگران ترکی صحبت می کرد و با بچه اش به زبان فارسی، پرسیدم: این بچه شماست؟ گفت: بلی. گفتم: شما حتماً ساکن تهران هستید و به خوی مهمان امده اید. گفت: نه ما، در خوی هستیم. گفتم: پس چرا با این بچه فارسی صحبت می کنید؟

انگار قبلاً هم با این سؤال مواجه شده و طرف را منکوب کرده بود. با لحن فاتحانه ای گفت: تازه می خواهیم انگلیسی هم یادش بدهیم. الان فیلمهای کارتونی را بهتر از من و تو می فهمد. گفتم: کار خوبی می کنید فرانسوی هم یادش بدهید. ولی اول باید زبان مادری اش را یاد بگیرد. گفت: ترکی را بالاخره یاد خواهد گرفت. گفتم: تا اینها ترکی حرف زدن را یاد بگیرند، پدر زبان مادریمان را در آورده اند. اینها هر می روند با پدر مادرشان فارسی را به آنجا می برند. علاوه از تخریب، ترکی را در سایه قرار داده و به مردم عادت فارسی حرف زدن را تلقین می کنند. به اصطلاح فارسی را جا می اندازند که بسیار خطرناک است. در ثانی اگر همه آذربایجانی ها مثل تو فکر کنند و با بچه هایشان فارسی صحبت کنند، تصدیق می کنید که این بچه ها فرصت یادگیری زبان مادریشان را نخواهند داشت و در عرض پنج- شش سال زبان مادریمان ریشه اش قطع می شود. الان در ارومیه اقلیتی بوجود آمده که فارسی صحبت می کنند و از زنجان که چی بگم...!

طرف نرم شده بود. ادامه دادم: بعضی از بچه هایی که والدین شان با آنها فارسی صحبت کرده اند، هویت شان را گم می کنند، دیگر به زبان مادری شان بر نمی گردند و فارسی زبان باقی می مانند. حرفم را تصدیق کرد و گفت آری باید زبان مادریمان را حفظ کنیم.

پرده سوم- در ایستگاه ماشین خط نشسته بودم، پدر و مادری همراه دختر بچه ی سه – چهار ساله شان انتظار ماشین خط را داشتند. با بچه فارسی صحبت می کردند. من از دختر بچه به ترکی پرسیدم: اهل کجا هستی؟ معلوم بود حرف مرا نفهمیده. نگاهی به من و نگاهی به پدر مادرش کرده سرش را پایین انداخت. پرسیدم: تورکی نه بلد؟ به زبان بین الملی، با حرکت سرش فهماند که نه. پدرش در حالی که می خندید به ترکی گفت: این فارس است گفتم: مگر شما شما ترک نیستید؟ گفت: چرا، ولی با این بچه فارسی صحبت می کنیم. گفتم این بدبختی بزرگ ماست که بدست خودمان زبان مادریمان را نابود می کنیم. چرا ما باید بچه ها یمان را بیگانه به زبان مادری و بیگانه به ملت شان بار بیاوریم.

مادر بچه داخل صحبت شد و گفت: مشکلات زندگی آنقدر زیاد است و آنقدر ذهن ما را مشغول کرده که اصلاً فکر این چیزهایی که تو می گویی نیستیم. گفتم: ولی شما مشکل آفرینی می کنید به ملت مان. گفت: ما بچه مان هستیم، می خواهیم برنامه های تلویزیونی را بفهمد. جواب دادم: می دانید چه چیزهایی از بچه تان گرفته اید؟ خودتان دیدید که قادر نیست با من حرف زده و ارتباط بر قرار کند. حتماً با دیگر بچه های هم سن و سالش هم قادر به ایجاد رابطه نیست. تاثیر عمیق و همه جانبه ای که یک ساعت ارتباط و بازی بچه با همسالانش در رشد ذهنی و سلامت روانی او بجا می گذارد، بیشتر و سازنده تر از همه ی برنامه های تلویزیونی در این بچه است.

پدر بچه گفت: من با خانم در خانه ترکی صحبت می کنیم، این بچه می گوید: تلویزیون فارسی حرف می زند، شما چرا ترکی صحبت می کنید؟

پرده چهارم – من با خیلی ها در این مورد صحبت کرده ام، فقط یک مورد استثنائی پیش آمد. در یک مغازه بقالی وقتی می خواستم با پدری که با بچه اش فارسی صحبت می کرد وارد بحث شوم، با عصبانیت گفت: بچه خودم است و به کسی هم مربوط نیست. گفتم: عذر می خواهم که موجب ناراحتی تان شدم. البته می شد فهمید که ایشان قبلاً از جای دیگر ناراحتی داشته است.

پرده پنجم – در ارومیه برای خرید کالای مورد احتیاجم به مغاره ای رفتم، نزدیکی های عید نوروز بود، بساطی هم از لوازم عید، جلو مغازه پهن شده و پسر تقریباً دوازده ساله ای روی یک چهار پایه، کنار درب مغازه نشسته بود، به داخل مغازه رفته مشغول انتخاب جنس شدم. خانمی وارد مغازه شده به فارسی چیزهایی به جوان فروشنده گفت. من که سابقه ی ذهنی بدی مخصوصاً از خانمها در این بابت از ارومیه داشتم، با دردمندی گفتم: خانم شما را به خدا فارسی حرف نزنید، ارومیه را فارس نکنید. خانم به ترکی جواب داد: من با آن پسرک ترکی حرف زدم، او به من فارسی جواب داد و به داخل مغازه راهنمایی کرد. خیال کردم این مغازه فارس است.

بعد از او مشتری دیگری هم که از قرنطینه ی آن پسرک گذشته بود، داخل مغازه شده فارسی صحبت کرد. جوانی که داخل مغازه بود ترکی صحبت می کرد. من با نرمی و محبت به آن پسر بچه گفتم: ببینید شما در روز با دهها مشتری سروکار دارید و همه شان را مجبور می کنید فارسی صحبت کنند. این کار تو باعث تضعیف زبان مادری ما، در نتیجه محو شدن زبان مادریمان می شود. تو در ارومیه نشسته ای و با ترکهای همشهری ات فارسی حرف می زنی. به عقلت رجوع کن ببین کار درستی انجام می دهی؟

مشتری بعدی که داخل مغازه شد، پسرک با او ترکی صحبت کرده بود. جوان داخل مغازه وقتی جنسها را مرتب و دسته بندی می کرد گفت: این پسر فرزند صاحب مغازه است. چون اینها می خواهند وقتی و خویشانشان از تهران می آیند، پیش آنها خجل نباشند، با این بچه فارسی صحبت کرده اند (عذر بدتر از گناه) گفتم: آنهایی که از تهران می آیند باید خجالت بکشند که از ارومیه به تهران رفته و زبان اجدادیشان را دور انداخته اند.

صاحب مغازه از گرد راه رسید. من که خرید خوبی کرده بودم، پیش خودم حساب کردم، موردی برای عصبانیت صاحب مغازه وجود ندارد. به صاحب مغازه گفتم: من از بعضی اهالی ارومیه گله مندم که اصلاً به فکر زبان مادریمان نیستند. مثلاً این اقا پسر با اینکه بزرگ شده باز با همه فارسی صحبت می کند. صاحب مغازه بسرعت گوشی تلفن را برداشت با گفتن الو شروع کرد فارسی را به طرز مسخره ای به لحن ترکی صحبت کردن.

گوشی را گذاشت و گفت: نمی خواهم بچه ام اینطوری صحبت کند. گفتم اولاً به آن صورتی که تو صحبت کردی نیست. ثانیاً مگر این بچه قرار است در اینده فارسی صحبت کند؟ پس تکلیف زبان مادریمان چه می شود؟ این کار شما باعث نابودی زبان مادری و به فارس شدن ارومیه خواهد انجامید. مشتری به ظاهر فارس زبانی داخل مغازه شده و به حرفهای ما گوش می کرد. صاحب مغازه نگاهی به آن مشتری انداخت و در حالی که از لحن کلام و حالت چهره اش تملق و عافیت جویی خوانده می شد (یعنی این منم که این خدمت را می کنم ) به تندی رو به من کرده گفت بلی: ارومیه فارستان است.

چه تلخ و دردناک است که باز عده ای وجود دارند، ترک بودن را مایه ی حقارت پنداشته و به ملت شان از بالا به پایین نگاه می کنند. اینها به مثابه ی ستون پنجم تهاجم همه جانبه ی زبان فارسی عمل می کنند و به زبان مادری و ملت شان ظلم و اهانت می کنند.

با دیدن این مغازه دار من حقیر عظمت کار پیامبران الهی و رنجهایی را که برای هدایت قومشان کشیده اند را با تمام وجودم حس می کنم. گرچه در مقابل این اقیانوسهای بی کران مرتبط با منبع وحی قطره سهل است که ذره هم نیستم.

در زنجان وضع بدتر از اینهاست و به صورت فاجعه ای اسف بار نمود پیدا کرده است. در شماره 352 نشریه ی امید زنجان مطلب تکان دهنده ای تحت عنوان " خدا حافظی تلخ با زبان مادری " به قلم جوانی بنام مهدی محرمی چاپ شده بود. جان مطلب این بود که 95 درصد دختران و زنان و تقریباً 25 درصد پسران و مردان شهر زنجان در جامعه که حضور پیدا می کنند، فارسی صحبت می کنند.

انگار ارومیه هم می خواهد راه زنجان را برود و پشت سرشان شهرهای دیگر آذربایجان.

 

  نوشته شده در  86/06/14ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
دلم به درد آمد. در ترکی می گویند: اورگیم آجیدی, معادل فارسی این واژه را پیدا نکردم, معادل نه چندان دقیق این کلمه می‌تواند اینگونه باشد: دل تلخ شدم. اطلاعیه شورای شهر سجاس بسیار تلخ بود. وقتی غلامحسین کرباسچی بر سر صفحه قدرت شطرنج ایران مغلوب و راهی دادگاه شد جمله‌ای گفت که شاید برای عده‌ای کاملا عادی بود. کرباسچی گفت: آبدارچی ما یک آذری بود که غذای مرا می آورد. بلی نه تنها آبدارچی شهردار تهران بلکه دهها و صدها هزار سوپور در شهرداری تهران و قم و شهرکهای تابعه، ترک هستند. در قم این را بارها آزموده ام, وقتی که نیمه های شب از کوچه ها رد میشوم به هر سوپوری که برمیخورم به عمد به زبان ترکی میگویم: یورولمایاسیز, و بلافاصله جواب ساغ اولاسیز, یا آللاه چوخ گؤرمه سین میشنوم. دیگر به این وضع عادت کرده‌ام.
اما اطلاعیه شورای شهر سجاس واقع در خدابنده زنجان تلخ‌تر از همه اینها بود، به این جهت که زمانی سجاس در کنار سهرود که یک فرسخ از هم فاصله دارند گل سرسبد مدنیت آذربایجان و ایران و یکی از عالم خیزترین مناطق ایران بودند و شاید به جرات بتوان گفت کمتر منطقه‌ای در آذربایجان به اندازه سجاس و سهرورد عالم و عارف و فیلسوف و فقیه و شاعر داشته است و در حالی که وزرا و مدیران دولت آقایان هاشمی رفسنجانی و خاتمی با بودجه‌های میلیاردی برای شهرهای کویری دایره‌المعارف سازی و مناقب نویسی می‌کنند، این شهر عالم پرور آذربایجان به صادرات سوپور شهرداری روی آورده است. به راستی آقایان، عالیجنابان! حرف آخر را بزنید. میخواهید با آذربایجان چکار کنید؟ بعد از دوره فرقه دمکرات که کمر آذربایجان را برای یک قرن شکست، نباید به فکر دلجویی از آذربایجان بود؟ رژیم پهلوی در آذربایجان بیست و پنج هزار نفر را کشت، بیست و شش هزار نفر را فقط به جنوب تبعید کرد، بیست و چند هزار آواره شوروی و سیبری و … شدند، و در واقع اکثریت قریب به اتفاق آنانی را که سرشان به تنشان می‌ارزید از بین برد یا تبعید و آواره کرد و در یک کلام آذربایجان را از نیروی انسانی چیزفهم خالی کردند و به یک نسل کشی گزینشی دست زدند و حال بعد از دهه‌ها از آن واقعه، تاریخنویسان رسمی و شوونیست با وقاحت تمام بر آن امر سرپوش میگذارند و حتی از رژیم پهلوی و قوام به خاطر این کارش تمجید می‌کنند و دوباره فرزندان این آب و خاک را برای سوپوری به تهران می‌فرستند و اگر نرفت….
آری اطلاعیه شورای شهر سجاس که برای اعزام سوپور به تهران اعلام آمادگی کرده است، بسیار درد آور بود. به یاد سجاس و علمای آن افتادم. به یاد رکن الدین سجاسی، شیخ قربانعلی زنجانی، ابن سعید سجاسی، شهاب الدین سهروردی و دهها عالمی افتادم که روزگاری آفتاب علم و ادب مشرق زمین بودند و حال فرزندان آنان باید برای سوپوری به بهای روزی سه وعده غذا و چندرغازی پول راهی پایتخت شوند. دلم به درد آمد و سری به کتابهای کتابخانه خود و سایتهای انترنتی زدم و در همان نگاه نخست نام دهها عالم بزرگوار که از این قصبه و اطراف آن که امروز شهر شده است برخاسته‌اند در جلوی چشمم سبز شد. بخشی از آنها را در اینجا می‌اورم باشد که پایتخت‌نشینان و مسئولان آنان خجالت بکشند و بدانند که به کدام منطقه و محیط سفارش سوپور داده‌اند و دولتیان اندکی تامل کنند که چرا باید دیار دانشمند پرور دیروز امروز به سوپور پروری تنزل کند؟ فقط خدا کند که شورای ده یا شهر سهرورد نیز مشابه این اطلاعیه را صادر نکرده باشد. گفتنی است سجاس یکی از شهرهای آذربایجان محسوب میشود که در شش فرسخی جنوب شرقی زنجان و چهار فرسخی مغرب سلطانیه و یک فرسخی شمال سهرورد قرار دارد.

دانشمندان عارفان و فقهیان سجاس:
ـ ابوالغنایم شیخ رکن الدین سجاسی از عارفان و دانشمندان مشهور نیمه اول قرن هفتم هجری، مرید قطب الدین ابهری و استاد و مراد شمس تبریزی و از مشایخ سلسله صفویه اردبیل. در واقع رد پای شیخ رکن الدین در دو حادثه بسیار مهم شرقی به چشم میخورد یکی نقش او در پرورش مشایخی که اندیشه‌های آنان منجر به تشکیل حکومت صفویه و قزلباشها گردید و دیگری نقش او در پرورش شمس تبریزی که شمس به نوبه خود با تاثیرگذاری در مولانا، مولانا و مثنوی معنوی او را تقدیم بشریت کرد.
- آیت الله العظمی مولی قربانعلی زنجانی سجاسی که به قول احمد کسروی فتواها و سخنان او مشروطه خواهان را تکان میداد و توسط یپرم ارمنی دستگیر و به عراق تبعید شد.
- شمس سجاسی از سخن آوران بزرگ سده ششم و اوایل قرن هفتم
- خواجه محمد بابا سجاسی
- استاد سید علی بابا نجار سجاسی، سنگ تراش
ـ اسحاق بن ابراهیم شمس سجاسی مولف کتاب فرائد السلوک
ـ ابو جعفر محمد بن علی بن محمد بن عبدالله ابن سعید السجاسی ادیب و شاعر
- آیت الله مولی حسین سجاسی زنجانی متوفای ۱۳۲۰ مفسر و اصولی شارح اصول کافی
- سید محمود بن محمد سجاسی قزوینی مولف کتاب الشهاب الثاقب که آن را در سنه ۱۲۶۸ تالیف کرده است. (الذریعه جلد ۱۴ ص ۲۵۲)
- سید محمود بن محمد باقر السجاسی القزوینی مولف کتاب ادبی قبله الافاق در ۱۳۳۵
- واعظ ملاحسین بن علی السجاسی نزیل زنجان مولف کتاب تفسیری وسیلة النجات
- جعفر بن محمد باقر بن عباس علی بن محمد القوافی الانکورانی الزنجانی السجاسی الاصل فاضل متولد حدود ۱۲۶۸ هجری و او را تالیفاتی است. (مجمع المولفین، ج ۱۳ ص ۳۷۹)

مکتب فلسفه سجاس بعضی اعتقاد دارند که شیخ شهاب الدین سهروردی نیز متعلق به مکتب فلسفی سجاس بوده است و نیز گفته‌اند زمانی هفتاد مجتهد مسلم و جامع الشرایط در سجاس می‌زیسته‌اند.

هنرمندان سنگ تراش سجاس:بر اساس اين گزارش، در شهر سجاس یکی از شهرهای تابع شهرستان خدابنده، سنگ نوشته های تاریخی موجود که مربوط به دوره ۸۴۴ الی ۱۰۴۵ هـ ق است از نظر نقوش و نوشته ها بسیار پرکار و هنرمندانه هستند. برخی از آنها بعد از عبارت اسمی پسوند سجاسی آمده است نام یکی از استادکاران سنگ تراش بنام استاد سید علی بابا نجار سجاسی با عبارت عمل استاد بر روی سنگ‌ها ذکر شده است. (http://www.chtn.ir/newsshow.aspx?ID=۱۳۵۹۸)

سجاس در کلام دانشمندان، شاعران و نویسندگان سده های نخست هجری
- شعری از معجم البلدان در مورد سجاس
و قطعت اطوال البلاد و عرضها
ما بین سندان و بین سجاس
معجم البلدان ص ۵۱۷

- شعری از عبدالله بن خلیفه در مورد سجاس
و لم اسحث الرکب فی اثر عصبة
میممه علیا سجاس و ابهرا
معجم البلدان ص ۱۸۹

ـ سجاس در کلام بحتری:
بحتری شاعر نام آور عرب سروده است:

علمای منسوب به سجاس را چه می‌نامند؟
سیوطی در کتاب گرانسنگ لب اللباب فی تحریر الانساب می‌نویسد: سجازی به اشخاصی نسبت داده میشود که از قریه‌ای نزدیک بخارا برخاسته‌اند و سجاسی به اشخاصی منسوب به سجاس مابین ابهر و همدان نسبت داده‌ میشود.
این کلام سیوطی نیز بر کثرت علمایی دارد که از سجاس برخاسته‌اند.
(لب اللباب فی تحریر الانساب، جلال الدین سیوطی، نسخه معجم فقهی)

ـ سجاس در تاج العروس یکی از کتابهای معروف لغت عرب
سچاس ککتاب بین همدان و ابهر، تاج العروس ماده سجاس

 سجاس

 

  نوشته شده در  86/06/07ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

 

 استاد دمیرچی (هرگلی)

 

میلت گوجه گلمیش

-------------------------- 

 

میلت چیغیریر تورکم هارای حاقیمی دانما

Milət çığırır turkəm haray haqımı danma

دولت باغیریر کس سسیوی آنلاما قانما

Dolət bağırır kəs səsivi anlama qanma

فرمان بوراخیر وور باتومو , ووردولار آما

Farman büraxır vür batumu . vürdülar ama

سانکی خوروزون اوستونه نارین جوجه گلمیش

Sanki xoruzun ustünə narin cucə galmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

روحوم آچیلیب لذت آلیر ائل یوروشوندن

Ruhum açılıb ləzət alir el yurüşundan

زنجیری قیران سانکی چوروک تئل یوروشوندن

Zənciri qüran sanki çüruk tel yurüşundən

تاریخ یارادان تبریزیمین سئل یوروشوندن

Tarix yaradan təbrizimin sel yurüşundən

گوندوز یوروشه باشلاییب آخیر گئجه گلمیش

Gunduz yürüşə başlayıb axir gecə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

تورکون بئشیکی اورمیه طوفان قوپاریبدیر

Turkün beşiki urmiyədə tufan qoparibdir

تورپاقلارینا گوز تیکه نه گوز قوپاریبدیر

Torpaqlarina goz tikənə göz qoparibdır

نعمتلی موغان سون سوزو سویلر قوتاریبدیر

Nemətli müğan son sozü söylər qutaribdır

قات قات قالانیب دردلری چون لاپ دیبه گلمیش
gat gat galanıb dərdləri çün lap dibə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

دان اولدوز تک پارلاییر اولکمده بیر اولدوز

Dan uldüzü tək parlayır nolkamdə bir ülduz

پاک ائتمیش حلال امدیگینی سود آنا تومروز

Pak etmiş həlal əmdigini sud ana tumrüz

قافلان سایاغی قارتال اولوب قایغیلی سولدوز

Gaflan sayaği gartal olub gayğıli suldüz

حاقیم تالانیب سویله یرک گور نئجه گلمیش

Hagim talanıb soyləyərək gor necə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

خوی تاریخی, بیر گوزگو کیمی گوز قاباغیندا

Xoy tarixi bir gozgu kimi goz qabağinda

یاد ائلی لره دیز چوکوروب اوز قاباغیندا

Yad elilərə diz çokurüb oz qabağinda

زنگان دایانیب اون جیبهده گوز قاباغیندا

Zəngan dayanib un cibhədə goz qabağinda

گوجلر بیر اولوب داغ کیمی گوجدن گوجه گلمیش

Guclər bir olub dağ kimi gucdən gucə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

ائل لر , قوشا چایلار, مییانا هایدیر هارایدیر

Ellər qoşaçaylar miyana haydir haraydir

زونوزلا, ساراب, داش ماکیدا گور نئجه هایدیر

Zünüzla sarab daş makida gor necə haydir

قئیرتلی مرندین بوروشو تبریزه تایدیر

Geyrətli mərəndin burüşu təbrizə taydır

ائل لر بیر اولوب میلته بیرلیگ وجه گلمیش

Ellər bir olub milətə birlik vəcə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

ای آستارامیز, شانلی فریدون گوزو سنده

Ey astara şanli fereydun gözu səndə

قالخ اردبیله یاردیم ائله شور ائله سنده

Qalx ərdəbilə yardim elə şur elə səndə

مئشگینله, اهر قان دوغورموش بیلیسنده

Meşginlə əhəır qan doğurmuş bilisəndə

دوشمن گیجلیب اوستوموزه گیج گیجه گلمیش

Duşmən gicəlib ustünüzə gic gicə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

ای علم اوجاغی,ای ماراغا حوسنووه حیران

Ey elm ocaği ey marağa hüsnüvə heyran

قاخدین آیاغا قئیره تیوی ائیلدین اعلان

Qaxdin ayağa geyrətivi eylədin elan

چیخ بیر رمده قایناشیری میلیونی تهران

Çix bir rəmədə qaynaşiri milyoni tehran

سانکی عرفاتدا حاجیلاردیر حجه گلمیش

Sanki ərəfadtda hacilardir həcə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

بیر عصری دیکی جان وئریسن قان وئریسن قان

Bir əsrıdıki can verısən gan verısən gan

چاتمیش زامانی اوزلویوون , سئوگیلی جانان

Çatmış zamani ozluyüvün sevgili canan

جنت بوجاغی, علم اوجاغی , آذربایجان

Cənət böcaği elm öcaği azərbaycan

چوخداندی زامان سنله یامان بیر لجه گلمیش

Çoxdandi zaman sənlə yaman bir ləcə gəlmiş

آمما یئمه قم بیرداها میلت گوجه گلمیش

Ama yemə ğəm birdaha milət gücə gəlmiş

حاقیم تالانیب سویله یره ک گور نئجه گلمیش

Hagim talanıb söyləyərək gor necə gəlmiş

دونیا گوزون آچسین کی بو میلت گوجه گلمیش

Dünya gozun açsin ki bu milət gucə gəlmiş

 "حسن دمیرچی "       

استاد حسن دمیرچی  

 

  نوشته شده در  86/06/03ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
 

  گولوستان  بختیار وهاب زاده

   

  آذربايجانين بيرليگي و ايستيقلاليتي 

  اوغروندا چارپيشان ستار خان، 

  شئيخ محمد خياباني 

  و پيشوري نين عزيز خاطيره سينه 

  ---------------------------------- 

   

  ايپک يايليغييلا او، آستا-آستا 

  سيليب عئينگيني گؤزونه تاخدي. 

  اَييليب ياواشجا ماسانين اوسته 

  بير مؤهوره باخدي، بير قولا باخدي. 

   

  کاغيذا هوسله او دا قول آتدي، 

  دوداغي آلتيندان گولومسيه رَک. 

  بير قلم اَسیرليک هيجران ياراتدي، 

  بير خالقي يارييا بؤلدو قيلينج تک. 

   

  اؤز سيوري اوجويلا بو لعلک قلم 

  دلدي سينه سيني آذربايجانين. 

  باشيني قالديردي، 

  آنجاق دم به دم 

  کسديلر سسيني آذربايجانين. 

   

  او گولدو کاغيذا قول چَکن زامان، 

  قييدي اورکلرين هيجران سسينه. 

  او گولدو حاق اوچون دايم چارپيشان 

  بير خالقين تاريخي فاجيعه سينه. 

   

  اَيلشيب کناردا توپساققال آغا، 

  هردن موترجيمه سواللار وئرير. 

  چئوريلير گاه سولا، باخير گاه ساغا، 

  باشيني يئلله ديب تسبئح چئويرير. 

  قويولان شرط لره راضيييق دئيه، 

  طرفلر قول چکدي مواهيده يه... 

  طرفلر کيم ايدي؟ هر ايکيسي ياد! 

  يادلارمي ائده جک بو خالقا ايمداد؟! 

   

  قوي قالخسين آياغا روحو تومريسين، 

  بابکين قيلينجي پارلاسين يئنه. 

  اونلار بو شرطلره سؤزونو دئسين، 

  زنجيري کيم ووردو شير بيلگينه؟ 

   

  هاني بو ائللرين مرد اوغوللاري؟ 

  آچين بره لري، آچين يوللاري. 

  بس هاني بو عصرين اؤز کوروغلوسو- 

  قيلينج کوروغلوسو، سؤز کوروغلوسو؟ 

   

  بابالارين شاني، شرفي، البت، 

  بيزه امانتدير، بؤيوک امانت... 

  يوخمو قانيميزدا خالقين غئيرتي؟ 

  بئله ساخلايارلار بس امانتي؟ 

  قوي ايلديريم چاخسين، تيتره سين جاهان!  

  اورکلر غضبدن 

  جوشسون، پارتلاسين. 

  دايم حاق يولوندا قيلينج قالديران 

  ايگيد بابالارين گؤرو چاتلاسين. 

   

  قوي اَيسين باشيني ووقارلي داغلار، 

  ماته مي باشلاندي بؤيوک بير ائلين. 

  مرثيه  سؤيله سين آخار بولاقلار، 

  عاغيلار چاغيرسين بو گون قيز، گلين!.. 

   

  طرفلر ساکيتدير، غضبلي دئييل، 

  محو اولان قوي اولسون، اونلارا نه وار. 

  ايمضالار آتيلير بير-بير، ائله بيل، 

  سئوگي مکتوبونا قول چکير اونلار. 

   

  آتيب ايمضاسيني هر کس واراغا، 

  اَيلشير ساکيتجه کئچيب يئرينه. 

  عئينکلي جنابلا، تسبئحلي آغا، 

  قالخيب اَل ده وئرير بيري-بيرينه. 

   

  اونلارين بيرلشن بو اللريله 

  آيريلير ايکييه بير ائل، بير وطن. 

  آخيديب گؤزوندن ياش گيله-گيله، 

  بو دهشتلي حالا نه دئيير وطن؟ 

   

  بير دئين اولمادي، دورون آغالار! 

  آخي، بو اؤلکه نين اؤز صاحيبي وار. 

  سيز نه يازيرسينيز باياقدان بري،- 

  بس هاني بو يوردون اؤز صاحيبلري؟ 

   

  بس هاني حقيقت، بس هاني قانون؟ 

  قوجادير بو يوردون تاريخي، ياشي. 

  بس هاني کؤکسونه سرحد قويدوغون، 

  بير واحيد اؤلکه نين ايکي قارداشي؟ 

   

  گؤرک بو هيجرانا، بو موصيبته، 

  اونلارين سؤزو نه، غرضي ندير؟ 

  بو خالق ازل گوندن دوشوب ظيلته، 

  اؤز دوغما يوردوندا يوخسا کؤله دير؟ 

   

  نئجه آييردينيز ديرناغي اَتدن- 

  اورگي بدندن، جاني جسددن؟ 

  آخي، کيم بو حاقي وئرميشدير سيزه، 

  سيزي کيم چاغيرميش وطنيميزه؟ 

   

  نئچه واخت سنگرده هئي اولاشديلار، 

  گولوستان کندينده سؤودالاشديلار. 

  بير اؤلکه ايکييه 

  آيريلسين دئيه!.. 

   

  گؤي ده گورولداميش دئييرلر او گون، 

  چؤللري، دوزلري بولودلار سارميش. 

  او گؤي گورولتوسو اولو بابکين روحويموش، 

  هؤنکوروب فرياد قوپارميش. 

   

  گولوستان کندي نين گول-چيچکلري 

  بير گونون ايچينده سولدو-سارالدي. 

   " گولوستان "  باغلاندي، او گوندن بري، 

  بو کندين آلنيندا بير لکه قالدي. 

   

  باغري کؤز-کؤز اولدو  " يانيق کَرَمين "  

  تئللر اينيلده دي، ياندي، نه ياندي. 

  آشيغين سازيندا داها بير حزين، 

  داها بير يانيقلي پرده ياراندي. 

   

  همين گون اؤلکه ني آپاردي سئل، سو، 

  توتولدو چؤهره سي گونون، آيين دا. 

  قوجا نباتي نين عشقي، آرزوسو، 

  او گون باتماديمي آرپا چاييندا؟ 

   

  آغلاييب داغلاردان اَسَن کولکلر، 

  بو مشوم خبري عالمه يايدي. 

  سانکي ديله گلدي گوللر، چيچکلر: 

   " بو ايشه قول قويان قوللار سينايدي " . 

   

  آرازين سولاري غضبلي، داشقين، 

  شيرين نغمه لري آهدير، هارايدير. 

  وطن قوشا بنزر، قانادلاري نين 

  بيري بو تايديرسا، بيري او تايدير. 

   

  قوش ايکي قانادلا اوچار، يوکسه لر، 

  من نئجه يوکسه ليم تک قاناديملا؟ 

  اورکلر بو درددن توغيانا گلَر، 

  آخار گؤزوموزدن ياش داملا-داملا. 

   

  جنابلار، بير آنليق دوشوندونوزمو؟ 

  وئرديگينيز حؤکمون آغيرليغيني؟ 

  بو حؤکمون دهشتي الليمي، يوزمو؟ 

  بيز نئجه گؤتورک بو گؤز داغيني؟.. 

   

  باشي کسيلنده بو مغرور ائلين 

  قلبين آغريسيني هيسس ائتدينيزمي - 

  قوجا فوضولي نين، ايگيد بابکين 

  اعتيراض سسيني ائشيتدينيزمي؟ 

  جنابلار، بير دامجي مورککبله سيز 

  دوشونون، نه لره قول چکميشسينيز؟ 

   

  بير دامجي مورککب، بير وطنداشي 

  قانينا بولاييب ايکييه بؤلدو. 

  بير دامجي مورککب اولوب گؤز ياشي 

  ايللرله گؤزلردن آخدي، تؤکولدو. 

   

  مين لکه ووردولار شرفيميزه 

  وئرديک، صاحيبيميز يئنه  " وئر "  - دئدي. 

  لاپ ياخشي ائله ييب دوغرودان، بيزه 

  بيري  " باران "  - دئدي، بيري  " خر "  - دئدي. 

  بيزي هم يئديلر، هم ده مينديلر، 

  آما داليميزجا گيلئيلنديلر. 

   

  حؤکمو گؤر نه قدر بؤيوکموش آنين 

  مؤهور ده باسديلار واراغا تکرار. 

  يوخ، واراغين دئييل، آذربايجانين 

  کؤکسونه داغ بويدا داغ باسدي اونلار. 

   

  ايمضالي، مؤهورلو ائي جانسيز واراق، 

  نه قدر بؤيوکموش قوووتين، گوجون. 

  ایل لر بويونجا ووروشدوق، آنجاق 

  سارسيدا بيلمه ديک حؤکمونو بير گون. 

   

  ائي کاغيذ پارچاسي، اول هئچ ايکن، 

  يازيليب، قوللانيب يوخدان وار اولدون. 

  بؤيوک بير ميلتين باشيني کسن، 

  قولونو باغلايان حؤکمدار اولدون. 

   

  بير ائلي ايکييه پارالادين سن 

  اؤزون کاغيذ ايکن پارالانمادين. 

  کؤکسونه يازيلان قلب آتشيندن، 

  نييه آليچمادين، نييه يانمادين؟ 

   

  آراز سرحد اولدو، اسدي کولکلر، 

  سولار ياتاغيندا قالخدي، کؤپوردو. 

  اوستو داما-داما تاختا ديرکلر، 

  چايين کناريندا صف چکيب دوردو. 

   

  سولار، سيزدن تميز نه وار دونيادا؟ 

  لکه دن خاليدير آخي قلبينيز. 

  باغرينيز آليشيب نييه يانمادي 

  بو چيرکين عمله قول قوياندا سيز؟ 

   

  ائي آراز، سپيرسن گؤز ياشي سن ده، 

  کئچديکجه اوستوندن چؤلون، چمه نين. 

  سني آرزولارا سد ائيله ينده، 

  نييه قورومادي سولارين سنين؟ 

   

  دايانيب آرازين بو تاييندا من 

   " جان قارداش "  دئييرم، او دا  " جان "  دئيير. 

  ائي زامان، سورغوما جاواب وئر، ندن 

  سسيم يئتن يئره، اليم يئتمه يير؟.. 

   

  قاريشيب گؤزومده، قاريشيب عالم 

  درد-دردي دوغرايير، غم-غمدن کئچير. 

  آرازين اوستوندن کئچه بيلميرم، 

  آراز درديم اولوب سينمدن کئچير. 

   

  تاختا ديرکلري تورپاغا دئييل، 

  قويدولار فوضولي ديواني اوسته. 

  يارييا بؤلوندو يوز، يوز اللي ايل 

  گرايلي، باياتي، موغام، شيکسته. 

   

  دمير چپرلري عشقيم، ديلگيم، 

  تاريخيم، عنعنه م اوسته قويدولار. 

  يارييا بؤلوندو جانيم، اورگيم، 

  يارييا بؤلوندو آرازدا سولار. 

   

  تاختا ديرکلري قويدولار آخ، آخ! 

  قلبيمين، روحومون، ديليمين اوسته. 

  بيز گولدوک، آغلاديق، يئنه ده آنجاق 

  بير سازين، بير تئلين، بير سيمين اوسته. 

   

  اورکدن اوره يه کؤرپو؟ بير دايان! 

  درديميز دينيرسه، بير سازين اوسته 

  شهرييار يارالي ميصراعلاريندان 

  کؤرپو سالماديمي آرازين اوسته؟! 

   

  بو تايدان او تايا آخيشدي سئل تک 

  گؤزه گؤرونمه يهن کؤنول تئللري. 

  بو سئلين اؤنونو نه چاي، نه ديرک 

  کسه بيلمه ميشدير يوز ايلدن بري. 

   

  آغالار بيلمه دي بيردير بو تورپاق 

  تبريز ده، باکي دا آذربايجاندير. 

  بير ائلين روحونو، ديليني آنجاق 

  کاغيذلار اوستونده بؤلمک آساندير. 

   

  بؤل، کاغيذ اوستونده، بؤل، گئجه-گوندوز، 

  تورپاغين اوستونه ديرکلر ده دوز، 

  گوجونو، عزميني تؤک ده مئيدانا، 

  قوشوندان، سيلاهدان سد چک هر يانا. 

  تورپاغي ايکييه بؤلرسن، آنجاق 

  چتيندير بدني جاندان آييرماق! 

   

  آييرماق کيمسه يه گلمه سين آسان 

  بير خالقين بير اولان دردي-سريني. 

  او تايدان بو تايا مصطفی پايان 

  اوخويور واحيدين قزللريني. 

   

  دولاندي زمانه، دؤندو قرينه، 

  شاعيرلر اود تؤکدو يئنه ديليندن. 

  وورغونون او حصرت نغمه لرينه 

  شهريار سس وئردي تبريز ائليندن: 

   

   " حیيدر بابا، گؤيلر قارا دوماندي، 

  گونلريميز بير-بيريندن ياماندي. 

  بير-بيريندن آيريلمايين، آماندير، 

  ياخشيليغي اليميزدن آلديلار، 

  ياخشي بيزي يامان گونه سالديلار. 

   

  بير اوچايديم بو چيرپينان يئلينن، 

  قوووشايديم داغدان آشان سئلينن، 

  آغلاشايديم اوزاق دوشن ائلينن. 

  بير گؤريديم آيريليغي کيم سالدي، 

  اؤلکه ميزده کيم قيريلدي، کيم قالدي " . 

   

  1959 

دانلود فایل صوتی این شعر

  نوشته شده در  86/06/02ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM