اوزاقسان
بيز ياستيق قونشوسو، ياد اينسانلاريق،
اليم اليندهکن مندن اوزاقسان.
جيسميمين صاحيبي سن اولسان بئله،
منيم ايچيمده کي " من " دن اوزاقسان.
بو جاوان ياشيمدا بختين دولويام،
آرشينينلا اؤلچمه، سندن دورويام.
سنينچون هميشه باهار گولويم،
منده کي چيسکيندن، چندن اوزاقسان.
دردلر اورهیيمين بار –بههريدي،
عؤمروم عؤمورلرين بير تههريدي،
آغ تئليم سئوگيمين غم -قهريدي،
ساچيم چيينينديکن دندن اوزاقسان.
سئوگي هر اورهيه بيچيله بيلمز،
سئوگي مسافيله اؤلچوله بيلمز،
منيم بير آدديمليق مسافمده ده
عادي بير هوسسن، حيسسدن اوزاقسان.
بيز ياستيق قونشوسو، ياد اينسانلاريق،
اليم اليندهکن مندن اوزاقسان.
جيسميمين صاحيبي سن اولسان بئله،
منيم ايچيمده کي " من " دن اوزاقسان
لاله متین
کؤچورن: آلما یولو
آیا ما را روز بیداری فرا خواهد رسید؟
قرن پانزدهم میلادی است، مردمانی در غرب اروپا آرام آرام ازخواب قرون و اعصار بر خاسته اند. کتابی را که تکیه گاه کلیسا است و قرنها در گوش ایشان لالایی “اساطیر الاولین” را زمزمه کرده و آنها را در خواب و نخوت طولانی قرنهای تاریک فروبرده است به کناری می نهند و گوش به فریاد رسای حقیقت می سپارند که “می اندیشم پس هستم”، پس روزی که نیاندیشم، نخواهم بود. بجای باد در غبغب انداختن و سخنان گزاف بافتن، باد را در بادبان کشتی هایشان به اسارت در می آورند و سینه دریاها را می شکافند و در فراسوی اقیانوسها، در سرزمینهای دور و ناشناخته، سنگلاخ ها را به اراده فولادین می کوبند و راه خویش را به سوی آینده ای که ازان ایشان است تسطیح می کنند. گاهی بیماریهای ناشناخته آنها را از پای می اندازد، گاهی در دل آبی بیکران آبها ره به ناکجا می برند اما چون پیش از به پا خواستن بیدار شده اند هرگز از پای نمی نشینند و امپراطوری را به پا میکنند که “خورشید در آن غروب نمی کند”. امپراطوری البسه خوش بافت از منچستر تا یورکشایر، سرزمین اندیشه متعالی، از کمبریج تا آکسفورد، از توماس هابز تا آدام اسمیت، از نیوتن تا راسل، سرزمین مردمان اندیشه، مردمان کار، که “دست هر کودک شهر شاخه معرفتی است”.
در گوشه ای دیگر، معماران و مجسمه سازان، انسان را برهنه تصویر و تجسم می کنند، “برهنه از آنگونه که عشق را نماز میبرد”، و اومانیسم آغاز میشود، اندیشه ای که تلبیس انسان را بر نمی تابد و ذهن انسان را عاری از اساطیر می جوید. اندیشمندی دیگر در دیار نقاشان و پیکرتراشان، لباس زهد و اخلاق از تن سیاست بدر می آورد و سیاست را عریان می نمایاند، آنگونه که هست و باید باشد، پس نام ماکیاولی در تاریخ اندیشه و بر جریده عقل ثبت می شود که نام عقلا که “پای استدلالشان چوبین بود” در جریده عشق ثبت نمی شود.
سرزمینی دیگر، در قلب اروپا، سرزمین شکوفایی موسیقی در میان مردمان آلمانی زبان، از درسدن تا وین، سرزمین فلسفه، از ینا تا بازل، سرزمین غولهای اندیشه، از کانت تا مارکس، از هگل تا نیچه، در پاییز سال هزار و نهصد و چهارده در جنگی خانمان سوز وارد می شود که بعدا جنگ عالم گیر اول نامیده می شود، و در اواخر سال هزار و نهصد و هجده، جز خاکستر و ویرانی از آن بجا نمانده است اما اندیشه را ویرانی متصور نیست. این مردمان بجای خزیدن در دیر و خلوت گزیدن در صومعه و سخن به گزاف گفتن، بر پای می ایستند و کمر راست می کنند. در کمتر از دو دهه کشورشان را چنان قدرتمند می سازند که چند سال رو در روی همه جهان می ایستد و پشت خم نمی کند. دوباره شکست می خورند و سرزمینشان زیر پوتین سربازانی از ملیتهای دیگر می رود وستونهای دروازه براندنبیرگ میشکند اما آنها مرثیه ساز نمی کنند و نقوش ستون شکسته بر قالی و گلیم نقش نمی کنند و زنان و دخترانشان بر هر ستون نیم ساخته و یا فروشکسته به نشانه نیاز پارچه ای نمی بندد که ملل بیدار نیاز خود را از اندیشه متعالی و دستان آفریننده خویش می جویند که اگر دست آفریننده به نزد چوب و سنگ و خرسنگ دراز کنی، “کفران نعمت می شود و تباهی آغاز می یابد”.
در گوشه دیگر از جهان اما، مردمانی میزیند که خفتگان ایستاده اند، خفتگان خواب چند هزار ساله که در خواب غفلت میزیند، جهد برای زنده مانی می کنند و نه زندگانی که زندگانی خفتگان را متصور نیست و می میرند بدون آنکه بیدار شوند و “غم این خفته چند، اشک در چشم تر” معدود بیداران این قوم می شکند. در درخشانترین دوره تاریخ خود، که بدان بسیار می بالند، یکبار در سرزمین یونانیان مغلوب ایشان شده اند و یک بار در خانه شکست از یونانیان را به جان خریده اند. در دوره پادشاه دادگسترشان، به روایتی که صحت و سقم آن بر ما معلوم نیست، پادشاه عادل دست نیاز به پیش چرمینه دوزی دراز می کند و وی شرط امداد به سلطان را رخست دانش آموختن برای پسر قرار می دهد، اما سلطان عدل پرور را دانش آموختن رعیت گران می آید و سر بر این شرط فرود نمی آورد. همین پادشاه دادگر هزار هزار مزدکی و مانوی را به جرم دگراندیشی و دگرباشی از دم تیغ دادگستر خود می گزراند. سپس مغلوب اعراب می شوند و جالب اینگه شاهنشه فراریشان به دست آسیابانی از هم میهنان خود و از رعایای خود به قتل می رسد و نه به دست سرداران دشمن در هنگامه نبرد اما خیال پردازی را که مرزی نیست، “دوقرن سکوت” می کنند وآنگاه پیری از میانشان درعالم خیال سلسله در سلسله از پاکان می آفریند که شکست را در صفوف ایشان راهی نیست. “فره ایزدی” به آنها می بخشد و اسب خیال را تا بیکران می راند. ترک و تازی را دشنام می دهد تا خیال دل آرام کند از حول حقیقت. قهرمانی می آراید از سیستان که او را هرگز پشت بر زمین نیامده است و او را ملبس می کند به تن پوشی که هیچ چیزی نمی تواند در آن خلل ایجاد کند. آهسته آهسته این لالایی در گوش مردمانش خوانده می شود و آنها باور می کنند که پیروزمندانند هرچند شاهان ترک و تازی در خراسان نگین سلطانی بر انگشت دارند.
بعدها این ملت از مغول شکست می خورند، بعد از تیمور، بعدها پرتغال و …. البته خفتگان را حرجی نیست. این ملت به گوشه دیر مغان می خزند، در عصری که جهانیان فلسفه بر محور چشم و عقل بنیان می گذارند، اینان چشم عقل می بندند و چشم دل می گشایند که شهود جز با چشمان بسته و در عالم خیال متصور نیست و می سرایند
“جمله اصحاب جنت ابله اند که ز شر فیلسوفی می رهند”
و در رثای سروی که فرو افتاد به زیبایی قلم می فرسایند اما میان “چه گفتن” و “چگونه گفتن” فاصله بسیار است. و مادران و خواهرانشان دست نیاز به پیش درختی دراز می کنند و سمبل حاجات به چوبی می بندند. اشکم به “سنگ شکم درد” می سایند و در این اواخر راه رهایی از چاهی می جویند. زهی اوهام و خیال باطل! و هرکه را که از عالم بیداران سخن می گوید مرغی غیر از جنس سیمرغ می شمرند و پیامبری دروغین که سامری پیش عصا و ید موسی میکند.
آیا ما را روز بیداری فرا خواهد رسید؟
«بولود»
گئتمك ايسته ييرسن،
بهانه سيز گئت،
اوياتما مورگولو خاطيره لري.
سسين همن سسدير ،
باخيشين اؤگئي،
گئديرسن،
سسين ده ياد اولسون باري...
سن دنيز قوينونا تولانميش چيچك،
اوستونه دالغالار آتيلاجاقدير.
ساختا محبتين ساختا سند تك
نه واختسا اوستونده توتولاجاقدير.
دوشه نيب يوللارتك آياقلارينا
سنه يالواريم مي...
بو مومكون دئييل!
قويمارام قلبيم تك ووقاريم سينا
آلچاليب ياشاماق عومور-گون دئييل.
دئميرم سن اوجا بيرداغسان،اييل،
دئميرم فاليبديرعلاجيم سنه.
نه سنده محبت قارا پول دئييل،
نه من ديلنچييم ال آچيم سنه...
گئتمك ايسته ييرسن...
او يول اودا سن...
بير جوت گؤز باخاجاق آرخانجا سنين.
گئتدين مي...
نه واختسا دؤنمك ايسته سن
تيكانلي ياستيغا دؤنه جگ يئرين.
گئتمك ايسته ييرسن...
نه دانيش ،نه دين!
يوخ اول اوزاقلارتك دوماندا، چنده...
نه ييمي سئوميشدين؟
دئييه بيلمه دين،
ايندي يوز عيب گؤرورسن منده.
گئتمك ايسته ييرسن،
بهانه سيز گئت،
اوياتما مورگولو خاطيره لري.
سسين همن سسدير ،
باخيشين اؤگئي، گئديرسن،
سسين ده ياد اولسون باري...
اگر قصد رفتن داري بي هيچ بهانه اي برو!
و خاطرات خواب آلود را بيدار مكن!
صدايت همان صداي ديرينه است، نگاهت بيگانه...
حالا كه قصد رفتن داري بگذار صدايت هم بيگانه باشد
تو گل رها شده بر آغوش دريايي
موجها بر رويت هجوم خواهند آورد
محبت دروغينت مثل سند دروغين
زماني آشكار خواهد شد
نمي گويم كوهي سترگ چون تو پيش پاي من خم شود
نمي گويم علاج من در دستان توست
نه محبت چون پول خرد نيست و من گدا نيستم
تا دست تكدي به سوي تو دراز كنم
آيا مي خواهي چون راهها زير پاي تو بيفتم و التماست كنم؟
نه ممكن نيست ! نمي گذارم وقارم چون قلبم بشكند
با پستي و التماس زندگي كردن، روز و روزگار نيست
اگر مي خواهي بروي برو اين راه و اين تو!
جفتي چشم براهت دوخته خواهد شد
رفتي؟ هروقت بخواهي برگردي
بسترت بالشي از خار خواهد بود
اگر قصد رفتن داري حرفي نزن! چيزي نگو!
و چون راههاي دور و دراز در مه از چشمانم دور شو...
چه چيز مرا دوست داشتي كه نتوانستي بر زبانت جاري كني؟
و اينك ... صدها عيب در من مي بيني