تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
.:::::::: " چه گوارا هنوز زنده است... " ::::::::.
ارنستو چه گوارا

«یك بار دیگر دنده هاى رزى نانت _ اسب دن كیشوت _ را بر پاشنه هایم احساس مى كنم و سپر به دست راه مى افتم. من اعتقاد دارم نبرد تنها راه كسانى است كه براى آزادى خود مى جنگند، من به پیمان خود عمل مى كنم. بعدها ممكن است بسیارى از آدم ها مرا یك ماجراجو خطاب كنند. این دروغ نیست، من یك ماجراجو هستم اما از نوعى دیگر. از آنهایى كه براى اثبات ایمانشان زندگى را به بازى مى گیرند. ممكن است زندگى من در این مسیر به پایان برسد، من دنبال مرگ نمى گردم اما احتمال رویارویى با آن وجود دارد. پس شاید این آخرین خداحافظى من باشد. حالا یك تمایل شدید كه من آن را با شور و شوق یك هنرمند صیقل داده ام، پاهاى لرزان و ریه هاى خسته ام را استوار نگه مى دارد. من مى روم. گه گاه این فرمانده كوچك قرن بیستم را یاد كنید و از پسر یاغى خود بوسه اى را بپذیرید.»

آخرین نامه ارنستو چه گوارا به پدر و مادرش، پیش از خروج از كوبا كه بعدها منجر به كشته شدنش در بولیوى شد.

نمى خواهم چهره اش را به دستمالى فرو پوشند تا به مرگى كه در اوست خو كند. برو ایگناسیو! به هیا بانگ شورانگیز حسرت مخور! بخسب! پرواز كن! بیارام! دریا نیز مى میرد. مثل ایگناسیو _ دوست گاوباز فدریكو گارسیا لوركا، شاعر اسپانیایى _ كه ساعت
۵
آخر روز عمرش براى لوركا جاودانه شد، ارنستو چه گوارا هم تا ابد در ذهن هوادارانش اسطوره باقى مى ماند.۷۶ سال از روزى كه اسطوره در بوئنوس آیرس متولد شد و هنوز ارنستو گوارا بود، نه چه گوارا و ۳۷ سال از روزى كه در سانتاكروز با شلیك گلوله اى به قلب اش جان باخت، گذشته اما او هنوز زنده است!

امروز سالروز تولد اسطوره آمریكاى لاتین است، مردى كه انگار براى نماد بودن خلق شده بود. تعریف اسطوره مشخص است: شخصیت هایى كه توانایى انجام كارهاى مافوق طبیعى را دارند، اغلب متعلق به افسانه ها هستند. «چه» اما یك افسانه زنده بود. یك اسطوره.خیلى ها «چه» را بدون آنكه بشناسند، دوست دارند. این یك ویژگى بزرگ است كه همه انسان ها از آن برخوردار نیستند. چهره سینمایى ارنستو چه گوارا نسل امروز را به خود جلب مى كند _ این جذابیت خیلى زود باعث مى شود تا مردم به خواندن آثار
۱ و ۲
كتاب هایى كه در موردش چاپ شد، فیلم ها و... بپردازند. این چنین است كه عشق به «چه»، سینه به سینه و نسل به نسل منتقل مى شود. «ژان پل سارتر» نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسه در تحسین شخصیت برجسته ارنستو چه گوارا، نوشت:«مى دانى كه من چقدر چه گوارا را تحسین مى كردم. در حقیقت اعتقاد دارم این مرد نه تنها یك روشنفكر، بلكه به عنوان یك رزمنده و یك انسان و به عنوان نظریه پردازى كه مى توانست با كمك نظریه هایى كه از تجربیات شخصى اش در بند كسب كرده بود منطق انقلاب را پیش ببرد. او كامل ترین انسان دوران ما بود.»

زندگى انقلابى «چه» پیش از تولدش آغاز شد. آن زمانى كه «ارنستو گوارا لینچ» و «سلیا دولاسرنا» - پدر و مادر چه _ با هم آشنا شدند. پدر چه گوارا، ایرلندى بود و مادرش اسپانیایى. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش هاى شدید چپ و تمایلات آزادیخواهانه بودند.

خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتى» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا بودند. ارنستو گوارا دولاسرنا - نام كامل چه _ در چهاردهم ژوئن
۱۹۲۸
در آرژانتین متولد شد.

ارنستو چه گوارا در دوران كودكى هم یك بچه خاص بود. ارنستو یك بار محض شوخى مى خواست از طبقه سوم خانه كه با خانه مقابلش
۹۰ سانت فاصله داشت بپرد. او در آن دوران مدام در كتابخانه بزرگ پدرش پرسه مى زد. بسیارى از همسایه ها از اینكه ارنستو در چهارده سالگى آثار فروید را با اشتیاق مى خواند، متعجب بودند.چه در دوره دبیرستان با آلبرتو گرانادوس _ همان شخصى كه چه همراه با او سفر به دور آمریكاى لاتین را آغاز كرد _ آشنا شد. آلبرتو گرانادوس كه هنوز زنده است و آخرین بار در روز افتتاحیه فیلم سینمایى «یادداشت هاى موتورسیكلت» در برزیل هم حضور داشت، مى گوید:«او دوره دبیرستان را پشت سر مى گذاشت و من دانشجو بودم كه با یكدیگر آشنا شدیم. او از مسافرت هایى كه با هم به اطراف شهر داشتیم لذت مى برد. در این سفرها مطالب بسیارى آموخت كه بعدها در مسافرت دور قاره اى ما به وسیله موتورسیكلت مورد استفاده قرار گرفتند. سال ها بعد چه از آن آموخته ها وقتى كه چریك شد، استفاده كرد. ما تمام این چیزها را بدون اطلاع از وقایع آینده آموختیم.» پس از پایان دوره دبیرستان، ارنستو طبق قوانین آرژانتین در ۱۸ سالگى براى خدمت وظیفه ارتش نام نویسى كرد اما پزشك ارتش پس از معاینه اعلام كرد كه به علت ابتلا به بیمارى آسم از خدمت سربازى معاف است. به این ترتیب ارنستو وارد دانشكده پزشكى شد و به تحصیلاتش ادامه داد. او در دوران دانشجویى همچنان شیفته سفر و كشف نقاط اطراف بود. ارنستو به هم دوره هایش در دانشگاه مى گفت: «در حالى كه شما براى ۳
امتحان درس مى خوانید، من نقشه مسافرت به استان هاى مختلف را مى كشم و در مسیر مثل شما مطالعه مى كنم.»

بالاخره در دسامبر
۱۹۵۱
مهمترین سفر ارنستو آغاز شد. او همراه با آلبرتو گرانادوس رهسپار سفرى طولانى به وسیله موتورسیكلت به دور آمریكاى لاتین شد. آنها قصد داشتند از تمام كرانه دریاى آرام دیدن كنند.

آلبرتو گرانادوس مى گوید: «اگر موتورسیكلت خراب نمى شد، این مسافرت نمى توانست با ارزش و شایسته باشد. موتورسیكلت قراضه ما سالم نماند. كمى بعد از رسیدن به سایناگوى شیلى در حالى كه هنوز یك هشتم از برنامه سفرمان را انجام نداده بودیم، موتور از حركت بازایستاد و ما ناچار شدیم آن را در چادرى بپیچیم، در جایى دور از جاده بگذاریم و به راهمان ادامه بدهیم. این تغییر برنامه به ما فرصت داد تا مردم را بشناسیم. مجبور بودیم براى به دست آوردن پول كارهاى مختلفى انجام بدهیم. به عنوان راننده كامیون، حمال، پاسبان، دكتر و ظرفشو كار كردیم. در حالى كه یك سنت در جیب هایمان نداشتیم به دروازه هاى معدن «برادن كمپانى» در «چوكویى كاماتا» رسیدیم. یقیناً «برادن» و یارانش در اوایل سال
۱۹۵۲
هرگز به خواب هم نمى دیدند نگهبانى كه در جایگاه نگهبانى اش در حالى كه پاهایش در یك جفت پوتین ارتشى قرار دارد، به خواب رفته، كسى نیست جز مردى كه بعدها امپریالیسم آمریكاى شمالى را زیر پوتین هایش به لرزه مى اندازد، سرگرد ارنستو چه گوارا. ارنستو در این سفر دیدگاهى سیاسى پیدا كرد و به آرژانتین بازگشت. او در بوئنوس آیرس به تحصیلاتش در رشته پزشكى ادامه داد اما هرگز نتوانست بى عدالتى هایى را كه در سفر به دور آمریكاى لاتین دیده بود به فراموشى بسپارد.

«در سفر از نزدیك با فقر، گرسنگى و بیمارى آشنا شدم. فهمیدم به علت نداشتن وسیله نمى توانم كودكان مریض را معالجه كنم و تنزل سطح كار را مشاهده كردم. من دریافتم كه چیز دیگرى هم به اهمیت یك محقق مشهور یا یك پزشك بزرگ بودن وجود دارد و آن كمك به مردم فقیر بود.» ارنستو بعد از پایان تحصیلاتش به سفر ادامه داد و براى ملاقات گرانادوس راهى گوآتمالا شد، این آغازى بر افسانه ال چه بود. مردم آرژانتین كلمه «چه» را براى فاصله گذارى مكالماتشان به كار مى برند. اهالى آمریكاى مركزى هر كس را كه اهل آرژانتین بود، به این نام مى شناختند. حالا دیگر ارنستو گوارا، ارنستو چه گوارا بود. «براى من «چه» مهمترین بخش زندگى ام است. برایم خیلى معنى دارد. هر چیز كه قبل از آن بوده، یعنى نام خانوادگى و نام تعمیدى من، همه كوچك، شخصى و بى مقدارند.»

چه گوارا مدتى در گوآتمالا ماند، آنجا با چند عضو گروه هاى چپگرا آشنا شد، نام فیدل كاسترو را شنید، در مكزیك با رائول كاسترو _ برادر فیدل _ ملاقات كرد و او چه را به فیدل كاسترو رساند. آشنایى آنها درست در زمانى صورت گرفت كه فیدل نیروهایش را براى حمله به كوبا آماده مى كرد. در ماه نوامبر
۱۹۵۶ یك قایق كوچك به نام «گرنما» با سى و سه نفر سرنشین به سوى كوبا حركت كرد. هدف آنها خارج ساختن كوبا از دست نظام دیكتاتورى «فولچنسیو باتیستا» بود. این انقلاب در نهایت به سال ۱۹۵۹ پیروز شد و فیدل كاسترو و افرادش در كوبا به قدرت رسیدند. «چه» بابت فداكارى هایش در انقلاب كوبا به عنوان یك كوبایى عالى رتبه معرفى شد و بعدها چند پست مهم دولتى به دست آورد. اما «ال چه» با انقلاب كوبا به پایان راهش نرسید. او باید ادامه مى داد. عاقبت در سال ۱۹۶۵
نامه اى براى فیدل كاسترو نوشت و خداحافظى كرد:«سایر ملل جهان به كوشش هاى ناچیز ما نیازمندند.

من مى توانم كارهایى را كه تو به دلیل گرفتارى در كوبا قادر به انجامشان نیستى، انجام دهم. من از تمام مسئولیت هایم در كوبا صرف نظر نمى كنم و مى روم اما شما را هرگز از یاد نمى برم. حتى اگر آخرین ساعت عمر من زیر آسمان كشور دیگرى پیش آید، آخرین افكار من در مورد مردم كوبا و به خصوص تو است.» پس از خروج ال چه از كوبا شایعات فراوانى دهان به دهان پیچید. هر بار خبر مى آوردند كه او در یكى از نبردهایش جان باخته. این روزهاى پرهیجان براى خانواده چه كه در كوبا ماندگار شده بودند گذشت تا روز هشتم اكتبر
۱۹۶۷.
در ناحیه سانتاكروز بولیوى گروهى از گارد ویژه این كشور با واحدى از چریك ها كه محاصره شده بودند، درگیر شد. در پایان این جنگ نابرابر گارد ویژه دولت بولیوى، رهبر زخمى چریك ها را دستگیر كرد. او را به دهكده اى به نام «هیگواراس» بردند و در مدرسه كوچكى زندانى كردند. تلاش براى بیرون كشیدن اسرار نظامى از او در بازجویى بى حاصل بود. بعدازظهر همان روز او را با شلیك تیرى به قلبش كشتند. جسدش به پایه هاى هلى كوپتر بسته و به شهر «والدگراند» برده شد. در این شهر مردم، روزنامه نگاران و عكاسان با حقیقت تكان دهنده اى مواجه شدند. چریك بولیویایى كه به نام «رامون» شناخته شده بود، در حقیقت همان «ارنستو چه گوارا» بود.

• چه هنوز زنده است

«مرگ هر جا ممكن است ما را غافلگیر كند. به او خوشامد بگوییم. با این فكر كه فریاد نبرد ما ممكن است به گوش شنونده خاص خود رسیده و دست دیگرى ممكن است تفنگ ما را خوب تر استفاده كرده و مردان دیگرى آهنگ عزاى تدفین ما را با موسیقى مقطع مسلسل و فریاد نبردهاى تازه جنگ و پیروزى بخوانند.» وحشت از رواج افسانه «ال چه» در جوامع دیگر درست از لحظه مرگ او آغاز شد. مسئولان دولت بولیوى كه دست نشانده آمریكا بودند، حتى از جسد «چه» هم وحشت داشتند. وقتى كه برادر چه براى تشخیص هویت جسد به بولیوى سفر كرد، به او گفتند جسد سوزانده شده و خاكسترش بر باد رفته. اما تلاش براى از بین بردن محبوبیت ال چه بى حاصل بود. تفكرات «چه»، رفتار منحصر به فردش، چهره انقلابى اش و مرگ شجاعانه اش در بولیوى، باعث شد ال چه تبدیل به اسطوره اى جهانى و نماد اعتراض شود. جالب است كه امروز مردم جهان درست مطابق خواسته چه عمل مى كنند. ارنستو همیشه مى گفت: «ما باید انسان تازه اى خلق كنیم كه نه از قرن نوزدهم به جا مانده باشد و نه محصولى از قرن فاسد و پست خودمان باشد.

این انسان قرن بیست و یكم است كه ما باید بسازیم.» ... و حالا
۳۷ سال پس از مرگ ارنستو چه گوارا، تصویر او را در هر تجمعى مى بینیم. در آفریقا، آسیا، اروپا و حتى آمریكایى كه تلاش مى كرد مردمش از چهره چه و تفكراتش متنفر باشند، چه حالا نه تنها متعلق به كوبا، نه تنها متعلق به آمریكاى لاتین، كه اسطوره اى جهانى است. این بود كه مسئولان كشور بولیوى عاقبت در سال ۱۹۹۶، نزدیك به ۳۰
سال پس از مرگ چه، اعتراف كردند كه جسد او در فرودگاه پنهان شده و حاضرند آن را به خانواده اش تحویل دهند.

اسطوره وقتى كه قدم در مسیر منتهى به مرگ مى گذاشت، براى والدینش نوشت كه تنها گاهى او را به یاد بیاورند. امروز در قرن بیست و یكم انسان هایى زندگى مى كنند كه چه را لحظه به لحظه، زنده در كنار خود مى بینند، مردمانى كه «چه» نمى فهمد آنها به چه زبانى مى گویند:«چه هنوز زنده است.» این چنین است كه یك شاعر با شنیدن افسانه ال چه به وجد مى آید و مى نویسد: پرندگان نیمه شب بال هاى خود را تكان مى دهند / بر شیشه برفى یك اتومبیل مى نویسم: «چه هنوز زنده است.»

• كارنامه

چه تنها
۱۶ سال داشت كه مطالعه آثار كارل ماركس، فردریش انگلس و لنین را آغاز كرد. او در این سن یك واژه نامه فلسفى تدوین و طى سال هاى تحصیلى در دانشگاه نوشته هاى دیگرى از قبیل «آنتى دورینگ» انگلس و «امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه دارى» و «دولت و انقلاب» لنین را مطالعه كرد. چه در سفرهاى خود به آمریكاى لاتین و مناطق كارائیب تا سال ۱۹۵۹
علاوه بر استفاده از دانش پزشكى خود، تاریخ و فرهنگ این كشورها را هم مطالعه كرد. او علاقه خاصى به باستان شناسى و فرهنگ هاى بومى و پیشرفته ترین نظریات مربوط به علوم اجتماعى داشت. دانسته هاى چه از واقعیت هاى قاره آمریكا، رهنمون او در فهم و تعمیق مطالعات ماركسیستى اش شد.چه گوارا

چه گوارا اهل آرژانتین بود و در اواسط دهه
۱۹۵۰ در مكزیك به جنبش ۲۶ جولاى كه توسط فیدل كاسترو رهبرى مى شد، به عنوان كادر ارتش شورشى پیوست. به هنگام پیروزى قیام علیه دیكتاتورى «باتیستا» دست نشانده آمریكا در كوبا در سال ۱۹۵۹، چه سى ساله بود و پس از پیروزى در همان سال وزیر صنایع، رئیس بانك ملى كوبا و مسئول انستیتوى ملى براى اصلاحات ارضى شد.در آوریل ۱۹۶۵، چه گوارا كوبا را براى كمك به ایجاد رهبرى مبارزات انقلابى در كشورهاى دیگر ترك كرد. براى بیش از ۶ ماه در كنگو (زئیر) طرفداران نخست وزیر مقتول، پاتریس لومومبا، در مبارزه علیه رژیم ارتجاعى دست نشانده امپریالیسم آمریكا و بلژیك را كمك رساند و در سال ۱۹۶۶ به بولیوى رفت. در آنجا او یك شاخه چریكى را كه سعى داشت مبارزه انقلابى علیه دیكتاتورى نظامى را سازماندهى كند، رهبرى كرد، مبارزه اى كه در حال رشد و جهت گیرى اعتلاى انقلابى در آرژانتین، شیلى و اروگوئه بود. در اكتبر ۱۹۶۷، او توسط نیروهاى نظامى بولیوى كه دولت آمریكا سازماندهى كرده بود، زخمى و دستگیر شد و سپس به قتل رسید. این مرگ باعث شد او تبدیل به اسطوره اى جهانى شود. در حال حاضر پسر و دختر چه هم حضورى فعال در عرصه سیاست و سنت هاى چپگرایانه جهان دارند.

شرق

2 نوشته شده در  85/07/28ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

.:::::::: " خيال‌پردازی و داستان‌سازی در باره کورش بزرگ " ::::::::.
 

هويت فرهنگی و تاريخی ايرانی، نيازی به "ساختن" ندارد؛ بلکه نيازمند "شناختن" است. شناختی که کوروشما بسيار از آن دور مانده‌ايم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خيال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعيت‌های تاريخی روی آورده‌ايم

کشورها و اقوامی که دارای تاريخی نوپا و هويتی نو پديد بوده و پيشينه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران اين کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های ديرپا و کهنسال و پر بار، به تاريخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارايی ديگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنين کوشش‌هايی به فراوانی در ميان کشورهايی که در حدود يک سده اخير بر روی نقشه‌های جغرافيايی پيدا شده‌اند، ديده می‌شود.

اما در اين ميان، مردمان سرزمين‌هايی که تاريخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هايی می‌زند که از فرط ديرينگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته‌اند و بر بسياری از تمدن‌های جهان تأثير نهاده‌اند، نيازی به چنين تاريخ‌سازی‌ها ندارند.

پيدايش و شکل‌گيری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمينی که امروزه بزرگترين بخش آنرا «ايران» می‌ناميم و پهنه فرهنگی آن از «قونيه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هايی سر بر می‌زند که «مياندورود» و دلتای «نيل» در زير آب‌های درياها فرو خفته بودند.

به روزگارانی که فرمانروايان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخريب نيايشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ايران‌زمين کتيبه می‌نگارند، همتای ايرانی‌ آنان فرمان آزادی اسيران، بازسازی نيايشگاه‌ها، احترام به اديان و خدايان مردم را امضا می‌کند.

به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در انديشه تحميل دين و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ايران‌زمين فرمان می‌دهد که «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نيازارند».

فرهنگ و باورهای ايرانی، بدون هيچگونه دستور دينی، آکنده بوده است از کهن‌ترين فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محيط زيست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.

هويت فرهنگی و تاريخی ايرانی، نيازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نيازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسيار از آن دور مانده‌ايم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خيال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعيت‌های تاريخی روی آورده‌ايم. نياکان ما بدون تحقير اقوام و فرهنگ‌های ديگر، برای پيشرفت در دانش و فن‌آوری و دستيابی به جامعه‌ای آرمانی کوشيده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان عليرغم اينکه خود را شيفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمايند، عملاّ نه تنها کوششی شايسته برای شناخت و بهره‌گيری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پيشبرد بيشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقير ديگران خود را بزرگ بشمارند. شيوه‌هايی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نياکان و فرهنگ ملی است.

امروزه واقعيت‌های تاريخی فرهنگ ايران به دست کسان گوناگونی تحريف و تباه می‌شود. گروهی از اينان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبليغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بينند، با ناراستی به عناد و تحريف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های اين گروه آشکارتر از آن است که نيازی به توضيح داشته باشد.

اما از سوی ديگر، واقعيت‌های تاريخی ايران به دست کسان ديگری نيز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ايران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاريخی به خودی‌خود جالب و مفيد نيستند، بلکه هنگامی زيبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نيازهای روزمره (و احياناّ سياسی) آرايش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آيند. برخی از اين گروه، به درستی در برابر تخريب آثار باستانی بسيار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخريب تاريخ و واقعيت‌های فرهنگی نه تنها حساسيت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پيشتاز آن نيز می‌شوند.

در اينجا به چند نمونه از اينگونه جعل و تحريف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتيبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصيتنامه داريوش بزرگ و نامه‌های يزدگرد سوم و عمر خطاب به يکديگر.

نگارنده، اين انتقاد دوستان را نيز روا می‌داند که شايسته نيست با پرداختن به چنين افسانه‌ها و خيال‌پردازی‌هايی به آنها دامن زد؛ اما چون تأثير اين سخنان نادرست بر روی جوانان دوستدار فرهنگ و هويت ملی، موجب گمراهی و همچنين طعنه و ريشخند بدخواهانی شده است؛ لازم به نظر آمد تا به کوتاهی بدان پرداخته شود. اين جوانان و دانشجويان، بارها برای مباحثه با بهانه‌جويانی که کوشش می‌کنند هويت ملی و تاريخی او را ناچيز و نادرست بشمارند، سراغ اسناد و مدارکی در زمينه ادعاهای يادشده بالا را گرفتند و من جز اينکه به آنان يادآور شوم که قربانی خيال‌پردازان و داستان‌سازان شده‌اند و يادآوری اينکه پيش از اتکا به هر ادعايی، ابتدا درستی و اصالت آنرا تحقيق کنند، و تکرار فراوان هر سخن و ادعايی، به تنهايی دليل درستی آن نتواند بود، سخن ديگری برای آنان نداشتم. بدين ترتيب، اين جوانان نه تنها در برابر بهانه‌جويان پيرامون خود احساس ناتوانی می‌کردند، بلکه به هر آن واقعيت تاريخی ديگر نيز ترديد می‌کردند.

به راستی گناه اين احساس به عهده چه کسانی است؟ به عهده مغرضان و بهانه‌جويان، يا به گردن کسانی که در زير پرچم ايران‌دوستی، به دستکاری در تاريخ و فرهنگ يک کشور بزرگ و کهنسال می‌پردازند و به دست خود و بدون هيچ کلنگ و تيشه‌ای به نابودی آن همت می‌گمارند؟

کتيبه‌ای منسوب به کورش بزرگ که با عبارت «اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام . . .» آغاز می‌شود، نمونه‌ای بارز از چنين اقدامات و داستان‌سرايی‌های ويرانگر و دروغين است. اين کتيبه ساختگی بخاطر متن به ظاهر زيبا و دلنشينی که دارد و برای کاربردی که در نيش و کنايه‌های سياسی امروزی دارد، به گستردگی در نشريات گوناگون منتشر شده و جالب است که در هيچ کجا هم امضای کسی در پای آن نيست. هيچکس نيازی نديده است تا توضيح دهد اين متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بين‌رفته يا آسيب‌ديده متن کدام‌ها بوده‌اند؟ بر سر ترجمه کدام واژه‌ها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در ميان آثار هيچيک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتيبه‌ها و متون ايرانی نهاده‌اند، چنين متنی وجود ندارد؟ و چرا پيش از چند سال اخير هيچکس با چنين متنی آشنا نبوده است؟ آيا اين کتيبه همان منشور معروف کورش است يا کتيبه‌ای ديگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که ده‌ها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبان‌های گوناگون انجام شده و در اين ۱۳۰ سال اخير بارها و بارها منتشر شده است، هيچگونه شباهتی به اين متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، اين متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری می‌شود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی، کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمی‌کنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عيناّ به قلم کورش بزرگ است.

اينها نمونه‌ای از پرسش‌هايی است که هيچگاه همراه با انتشار اين متن به آنها پاسخ داده نشده و جالب‌تر اينکه بعضی از خوانندگان آن نيز از فرط شيفتگی به متن آن، نيازی به چنين پرسش‌هايی در خود نديده‌اند و در صورت نياز به ارائه مدرک، سؤال کننده را به نشريه يا وب‌سايت ديگری حواله داده است، بدون اينکه در آن نشانی تازه نيز پاسخی برای اين پرسش‌ها به دست آيد.

عبارت «به ياری مزدا» علاوه بر نادرستی، خود آشکارا ناقض رفتار افتخارآميز و شايسته ستايش کورش بزرگ است که بر خلاف تمامی فاتحان ديگر، در انديشه تحميل خدای خود به ديگر مردمان نبوده و در متن منشور خود از خدايان مردم بابل يعنی «مردوک» و «نـبـو» ياد می‌کند و آنان را گرامی می‌دارد.
نکته دوم در اين است که ما امروزه علاقه عجيبی به بازتاب توجه سازمان‌های جهانی به فرهنگ خود پيدا کرده‌ايم و چنانچه توجهی هم در کار نباشد، آنرا در خيال خود می‌تراشيم و صيقل می‌دهيم. انتشار اخباری شبيه اينکه «فلان عمليات عمرانی يا تخريبی موجب از دست رفتن فرصت ثبت جهانی يک اثر باستانی در فهرست يونسکو شد» به فراوانی در نشريات ما به ديده می‌آيند. گويی ارزش آثار باستانی ما تنها برای ثبت جهانی آن است و در غير اينصورت ارزش ديگری ندارند. چنين شيوه‌های اعتراض به آسيب‌ديدگی بناهای باستانی، نمونه‌ای از خود باختگی فرهنگی امروزين ما در برابر جامعه غرب است.

با چنين نگرشی است که وقتی سازمانی بين‌المللی به يکی از مظاهر فرهنگی ما توجهی نشان می‌دهد، موجب توجه بيشتر ما نيز می‌شود و اگر توجهی نشان داده نشود، احساس کمبودی می‌کنيم که لازم می‌دانيم متعاقب آن به جعل و نسبت نادرست به آن سازمان‌ها روی ‌آوريم. نمونه‌ای از آن اينکه در يکی- دو سال اخير ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز ۲۹ اکتبر/ ۷ آبان را «روز جهانی کورش» يا «روز جهانی حقوق بشر کورش» يا عبارت‌هايی شبيه اين، ناميده است. انتشار چنين خبری، موجب شوق‌زدگی و دستپاچگی بسياری از ما شد و بدون اينکه درستی آنرا بررسی کنيم، به بازگويی فراوان آن پرداختيم. گويندگان و منتشر کنندگان چنين خبری نيز خود را بی‌نياز از آن دانستند که توضيح دهند در کدامين هنگام سازمان ملل چنين تصميمی را گرفته است و چرا در هيچيک از اسناد و تقويم‌های رسمی سازمان از چنين مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عده‌ای از ايرانيان کس ديگری با چنين روز جهانی آشنا نيست؟ اينها پرسش‌هايی بودند که هيچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نيز از شدت شيفتگی نيازی به چنين پرسش‌هايی را احساس نکردند و آنرا به دفعات بازنشر کردند.

در اين ميان بسياری از نشريات و انجمن‌ها، پس از اينکه از نادرستی چنين ادعايی باخبر شدند، آنرا از وب‌سايت خود حذف کردند و برخی ديگر نام سازمان ملل را به عبارت‌های نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بين‌المللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارت‌هايی شبيه به آن تغيير دادند و در باره زمان پيدايش چنين روزی نيز از عبارت مبهم‌تر و موهوم‌تر «از ديرباز» اکتفا کردند. اگر تا اين هنگام، انتشار چنين اخباری، ناشی از بی‌اطلاعی بود، اينک آشکارا تبديل به عوام‌فريبی ‌شده بود.

البته مسلم است که نگارنده قصد ندارد لزوم وجود روزی برای بزرگداشت کورش بزرگ را ناديده بگيرد که بسيار هم لازم به نظر می‌رسد؛ بلکه بر اين باور است که انتخاب چنين روزی می‌‌بايد با بحث و بررسی و صلاحديد در ميان هم‌ميهنان انتخاب شود و نيازی هم به انتساب ساختگی آن به «دير باز» و يا سازمان‌های بين‌المللی نيست. در اين زمينه، چند سند تاريخی، همچو «تقويم عبری يهوديان» (که بازمانده‌ای از تقويم هخامنشی است)، و «سالنامه‌های نبونيد» موجود هستند که به ثبت زمان رويدادهای عصر کورش پرداخته‌اند. اين رويدادها، با تفاوت‌هايی به ماه «تشرين» (تقريباّ معادل با مهرماه) منسوب هستند.

سومين نکته چنين است که همان ويژگی خودباختگی در برابر سازمان‌های جهانی و به ويژه سازمان ملل، موجب شد که در چند سال اخير عده‌ای ديگر مدعی شوند که منشور کورش بزرگ بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنين ادعايی نيز نيازی به توضيح بيشتری نبوده است که اين «سردر» کداميک از درهای سازمان، کداميک از ادارات آن و در کدام شهر يا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هيچکس چنين سردر مزين به کتيبه کورش را نديده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟ ای کاش ما بجای چنين سخنان خيالی و بی‌فايده و پر ضرر، به اين می‌پرداختيم که چرا در مقر اصلی سازمان ملل در نيويورک، حتی برای گردشگرانی که به زبان‌های «بنينی» و «سوماترايی» مراجعه می‌کنند، راهنمايانی وجود دارد، اما هيچ راهنمای فارسی‌زبانی در آنجا به چشم نمی‌خورد. متأسفانه بسيار ديده و شنيده‌ايم که حتی در اماکنی که راهنمايان فارسی‌زبان وجود دارند، برخی از هم‌ميهنان ما بازهم به راهنمايان انگليسی‌زبان مراجعه می‌کنند «چون زبان می‌دانند». از همين‌روی است که بنا به آمار مايکروسافت، نسخه فارسی ويندوز کمتر از همه ديگر زبان‌های جهان توسط فارسی‌زبانان استفاده می‌شود چرا که «زبان می‌دانند». اينها نمونه‌هايی کوچک از خودباختگی ما در برابر فرهنگ غرب و در عين‌حال شعار وطن‌دوستی سر دادن است.

البته همانگونه که در چاپ پنجم کتاب «منشور کورش هخامنشی» آورده‌ام، نسخه‌بدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورک نگهداری می‌شود. اين نسخه در فضای مابين تالار اصلی شورای امنيت و تالار قيومت جای دارد. مکانی که نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری می‌شود.

پيدايش متنی به نام «وصيت‌نامه داريوش بزرگ» و «نامه‌های يزدگرد سوم و عمر خطاب» به يکديگر، دو نمونه ديگر از چنين دستکاری‌های تاريخی است. اين نامه‌ها نيز بدون امضای پژوهشگر يا گزارنده آن هستند و مدعيان چنين نامه‌هايی در پاسخ خواننده جستجوگر بيان می‌دارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزه‌ای که با اين نام در دنيا شناخته‌شده نيست. نامه‌هايی که دانسته نيست به چه زبان و خطی نگاشته شده‌اند و کی و در کجا پيدا شده‌اند. کدامين کس آنها را آوانويسی و ترجمه کرده و بخش‌های آسيب‌ديده يا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آن‌ها حتی در کاتالوگ‌های موزه ديده نشده و چرا تا اين اواخر کسی نامی از آن‌ها نشنيده بود. تنها همين کافی است که پس از يونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزه‌ای در آوريم که حتی خودش نيز وجود خارجی ندارد.

به گمان اين نگارنده، چنين شيوه‌هايی در گفتارهای تاريخی هيچ تفاوتی با تخريب اثری باستانی و يا ساختن بنايی نوظهور و انتساب آن به دوران باستان ندارد.

گویا

2 نوشته شده در  85/07/21ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  |