تبليغاتX
ღミ★ミღ آذربایجان ღミ★ミღ
llllllllll" آتشي به خاطره داريوش فروهر "llllllllll
در سالگشت قتل ناجوانمردانه پروانه و داريوش فروهر، کدام خبر مي توانست به ياد و خاطره آن دو نمونه درشت و درخشان از جريان استقلال طلبي و آزادي خواهي جامعه ايران آتش بزند جز آتش سوزي کتابخانه دانشکده حقوق که سال هابي پذيراي قامت بلند داريوش خان بود.فروهر

داريوش فروهر جوان بود، خيلي جوان که در فضاي آزاد بعد از شهريور بيست به صف هواداران نهضت ملي درآمد و بر سر اين آرمان ماند تا زماني که پير و شکسته ميزبان تعصب و خشونت شد که نه به او رحمي کردند و نه به پروانه که روزگاري پروانه جنبش دانشجوبي ايران بود و حالا سفيد کرده مو آمده بود تا در آخرين لحظات هم همسرنوشت کسي باشد که همفکر و همسرش بود. با هم دشنه آذين شدند.

در آن روزگاران دانشگاه تهران تنها محمل تربيت نخبگان نسل نو بود. از دانشکده پزشکي جواناني، روپوش سفيد بر روي دست بيرون مي آمدند و دو تا دو تا درس هاي پروفسور شمس و پروفسور عدل و دکتر جهانشاه خان صالح را با هم مرور مي کردند. همه مي دانستند که فرداي اينان روشن است و طبيب دردها خواهند بود.

از پله هاي دانشکده حقوق اما جواناني راست و خندگ، با طمانينه و متانت بيرون مي آمدند که شرط نخست شاگردي در محضر سيد کاظم عصار، دکتر امامي، دکتر صديقي، دکتر معتمد بود که اينان خود متانت از دکتر مصدق و مشيرالدوله، ذکا الملک و منصورالسطنه عدل و ابوالحسن خان فروغي آموخته بودند. در اين دانشکده فرياد نبود چرا که از آن جا مقرر بود که دولتمردان و قضات آينده به در آيند. آن ها که بايد جانشين مصدق و قوام و سهيلي و ساعد مي شدند.

همکف دانشکده، کتابخانه دانشکده حقوق به هزاران کتاب مجهز بود که بيش ترش از خانه و کتابخانه شخصي شاهزادگان و اشراف پيشين به در آمده بود، تا نام و نشان آن ها را حفظ کند. همين جا بود که وقتي دانشجو داريوش فروهر ظاهر مي شد و فرمان حرکت مي دهد، کتاب ها بسته شد و جمع به سوي محل اجتماعات حرکت مي کردند. در آن جا دانشجويان ملي و توده اي در تکاپو بودند. اين ها آماده مي شدند تا کشور را در سال هاي آينده رهنمون شوند و هر کدام الگو و ليدري داشتند اما در سرشان جز آبادي و آزادي کشور نبود.

به رويايي خوش مي ماند از روزگاري سپري شده که قدرش ندانستيم. کسي را در آن شور گمان نبود که چون اين نسل از دانشکده فارغ شود به حادثه اي که با سقوط دکتر مصدق اتفاق افتاد، جاي گروهي از آن استادان و جمعي از اين شاگردان به زندان خواهد بود. ديگر آن شور آزادي از دانشگاه تهران رخت برخواهد بست. روزگار تا بيست و پنج سالي بر مدار ديگر خواهد گشت و از دلش سرنوشت ربع قرن بعد بيرون خواهد زد. و باري آن سلسله که از دانشکده حقوقش دولتمردان و قضات عالي مرتبت بيرون آيند، گسسته مي شود. تا اينک که دولتمردان را سابقه سپاهي گري و تندروي بس است. آن يک دست کت و شلوار هميشه مرتب دوخت وطن، آن متانت و آرام و به طمانينه سخن گفتن. آن ايستادگي بر سر منطق و آرمان. آن يکدله بودن بر سر سرنوشت ميهن جاي خود را به کاپشن و فرياد و شعار مي دهد.

آن استادان که اگر اهل مبارزه بودند – چونان که مهندس بازرگان، دکتر يزدي، دکتر کشاورز، مهندس زنگنه، غلامحسين فروتن، دکتر شايگان و دکتر صديقي، –، و اگر اهل مسالمت جويي بودند – دکتر سياسي، دکتر شيباني، دکتر جهانشاه صالح، بديع الزمان فروزانفر، فاضل توني -، اگر اهل عمامه بودند – آقايان عصار، سنگلجي، مشکور، امامي – و اگر متجدد بودند همه در انسان هاي متين و موقر، پاکدامن و فاضل.

آن دانشجويان که اگر ملي بودند يا توده اي، و اگر هوادار حکومت – که کم ميانشان بود – به نام هاشان که نگاه کني، باري مي گويد که در سرشان چه بود: داريوش فروهر، حيدر رقابي[ هاله] مصطفي چمران، ابراهيم يزدي، عباس شيباني، عزت الله سحابي، عباس اميرانتظام، جهانگير عظيما، ابوالحسن بني صدر و..
شايد مروري بر سرگذشت همين ها و آنان که مانده اند و آنان که رفته اند، بيش تر گواه حسرت دوران باشد.

در سالگشت فقدان پروانه و داريوش فروهر، با خبر آتش سوزي کتابخانه دانشگده حقوق، جا دارد اگر خون موج زند در دل سنگ. اما بايدم گفت از آن همه شور که روزگاري به پاي اين جامعه ريخته شد، و آن همه سرو که در پايش به خاک افتاد، و اين همه موي کرده سفيد که مانده اند در معرض آسيب زمان، اين سخن به يادگار مانده است. همان که داريوش فروهر در سخت ترين لحظات از يادش نمي برد. بي گمانم که چون آن حيوانات بر سرش ريختند هم جز اين بر دلش نبود. اين سرزمين روزي با ما يا بي ما، آباد خواهد شد. آزاد خواهد شد.

اين همان ندايي است که من از درو ديوار سوخته کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران مي شنوم، که اينک دو روزست از آن بوي کتاب و چرم سوخته مي آيد. به دل سوخته من ماند به قول نيما.

2 نوشته شده در  84/08/26ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

llllllllll" خلقيات ما برره‌اي‌ها! "llllllllll
در ‌يكي از صحنه‌هاي سريال تازه مهران مديري ‌يكي از ‌كاراكترها به ‌شخصيت ‌اصلي داستان ‌كه اهل برره ‌نيست ‏مي‌گويد:مگر مي‌شود يك برره‌اي بتواند سو‌ءاستفاده ‌بكند و اين ‌كار را نكند؟ البته ‌ديالوگ نقل به مضمون است و به ‏همان لهجه برره‌اي ‌بيان مي‌شود ‌ولي اصل مفهوم آن ‌همين است. ‌يعني در ‌برره آن طور كه مديري ‌تصوير ‌كرده طبق ‏سنت همه ‌مرتكب بداخلاقي‌هاي مختلف مي‌شوند و ‌هركس ‌كه اهل اين بداخلاقي‌ها نباشد رفتارش ‌غريب است.‏
در برره پول از همه چيز مهم‌تر است.مردم به ‌سادگي آب خوردن دروغ مي‌گويند، ‌كلاه ‌همديگر را برمي‌دارند، براي ‏خودشان افتخارات ‌تاريخي ‌موهوم دارند، صاحبان قدرت به سادگي و براي توجيه كارهايشان تاريخ را تغيير ‏مي‌دهند، به سنت‌هايي بي‌منطق پابند هستند و عدول از آنها را ‌آبروريزي ‌بزرگي مي‌دانند و البته از افعال ‌معكوس ‏استفاده مي‌کنند.مثلاً در كافه‌شان موقع حساب ‌كردن ‌كه مي‌رسد مي‌گويند قابل ندارد ‌ولي ‌منظورشان اين است كه ‏پولش را بده و برو! اين رفتارها براي شما آشنا ‌نيست؟
داستان ‌سريال تازه مهران مديري در ‌مكان و زمان ‌تاريخي ‌ديگري مي‌گذرد اما آنقدر اتفاق‌ها به زندگي روزمره  ‏ايراني‌ها ‌شبيه است ‌كه مي‌توان آن را ‌اولين و صريح‌ترين نقد تمام ‌عياري دانست كه ‌تاكنون ‌كسي ‌جرئت ‌كرده در ‏مورد ‌خلقيات ما ايراني‌ها ‌بيان ‌كند.‏
انتخاب آن ‌لوكيشن ‌تاريخي هم البته ‌نتيجه ‌هوشمندي مديري است چون قطعاً نسبت دادن ‌بسياري از‌ ‌اتفاقاتي كه در ‏آن ‌مكان و زمان مي‌افتد به زمان حال، عبور از خط ‌قرمزي است كه تبعات ‌حقوقي و ‌كيفري دارد.‏
در اين ‌سريال ‌‌خلقيات ايراني زير ‌چاقوي ‌تيز طنز نقد مي‌شود.‌ برره ‌كاريكاتوري است از جامعه ايراني با نشانه‌هاي ‏فراواني از ‌كمرنگ شدن اخلاق ‌انساني.‏
‏‌بين اهالي اين ‌روستاي ‌فرضي كه ‌سوداي بخش شدن دارند(دقت ‌كنيد در ‌ايران  بين اغلب اهالي روستاها و ‏شهرستان‌ها اين ‌عقيده ‌رايج است كه در ‌تقسيمات ‌كشوري به آنها ظلم شده)قواعد ‌انساني در روابط ‌جاي خود را از ‏دست داده‌است. ‏
‏‌اهالي‌ ‌برره مثل خود ما ايراني‌ها افعال ‌معكوس به ‌كار مي‌برند مثلاً مي‌گويند ‌بفرماييد در ‌حالي ‌كه ‌منظورشان اين ‏است كه برو ‌پي ‌كارت، اين ‌كاراكتر زن به آن ‌يكي مي‌گويد ‌لباست ‌خيلي قشنگ است در ‌حالي ‌كه منظورش اين ‏است كه ‌سليقه ‌مزخرفي ‌داري، مي‌گويند شام در خدمت ‌باشيم و ‌منظورشان اين است كه بلند ‌شويد ‌برويد ‏مي‌خواهيم شام ‌بخوريم. ‌نكته جالب اين است كه درست مثل خود ما ‌اهالي ‌برره مي‌دانند ‌كي افعال ‌معكوس به ‌كار ‏رفته و ‌كي افعال ‌واقعي!‏
‏‌اهالي ‌برره رسم و رسوم بي‌معني دارند و به آن هم به شدت پابند هستند. اين رسم و رسوم در عزا و ‏‎ ‎‏‌عروسي ‏خودش را ‌بيشتر نشان مي‌دهد.‌اينها را ‌بگذاريد در ‌كنار ‌فخرفروشي به افتخارات ‌تاريخي ‌موهوم ‌كه مثلاً ‌روزي ‏‏‌روزگاري ‌اسكندر از ‌برره گذشته و چه ‌كرده است! اين رفتارها براي شما آشنا ‌نيست؟
نحوه اداره برره هم ‌كاريكاتور مدیریت ايراني است. اختلاف‌هاي ‌قومي اين ‌لوكيشن ‌كوچك را به دو قسمت ‌تقسيم ‏‏‌كرده است. برره بالا و ‌پايين و خان‌ها هم همان ضعف‌هاي مردمان‌شان را دارند.‏
در اين سريال  مهران مديري ‌كاريكاتوري بي‌رحمانه از رفتارها و سنت‌ها و آداب و رسوم بي‌منطق ايراني ‌كشيده و ‏با ‌كمي رنگ و لعاب به دستمان داده.‏
در يكي از نقدهاي تند و تيزي كه درباره اين سريال در يكي از نشريات الكترونيك منتشر شده بود مي‌خواندم: ‏‏«شخصيت "شيرفرهاد" و " كيانوش استقرار زاده" در مجموعه‌ي جديد مديري همان كاراكترهاي پاورچين باتكه ‏كلام‌هاي بي‌محتوا، عاميانه و بعضا هتاكانه و كوچه بازاري است كه با خلق يك عادت، آداب و سنن بي‌پايه و اساس ‏فرهنگ شهري و روستايي اين مرزوبوم كهن را درخلطي ناموزون به استهزا و سخره گرفته است».‏
متن را از منبع كپي كرده‌ام و به نقطه‌ها و ويرگول‌ها دست نزده‌ام تا ببينيد نويسنده اين نقد هم در حالي كه برخي ‏آداب و سنن فرهنگ شهري و روستايي اين مرز و بوم را بي‌پايه و اساس مي‌داند باز هم از نقد شدن آنها عصباني ‏است. به نظر من اين هم يك نقد متناسب با خلقيات ما ايراني‌هاست.‏
به هر حال اين سريال كه هر شب موقع  پخش آن كوچه و خيابان‌ها خلوت مي‌شوند با واكنش‌هاي ‌زيادي مواجه ‏بوده است.‏
در اخبار سراسري حداقل دوبار درباره‌اش خبر خوانده مي‌شود.همه‌گير شدن لهجه برره‌اي كه اين روزها همه جا از ‏زبان مردم شنيده مي‌شود چندتايي از نمايندگان مجلس را عصباني كرده و به رئيس صدا و سيما تذكر داده‌اند اما اگر ‏گير منتقدان فقط همين ماجراي لهجه باشد همان‌طور كه ابطحي در يادداشت اش  مي‌گويد: نباید طنز پردازان را از استفاده از لهجه ها ‏محروم کرد. همین زبان برره‌اي یک بار دیگر هم در تلویزیون مطرح شد و به سرعت هم مثل این بار فراگیر شد ‏ولی آسیبی به زبان فارسی نزد. تنها موج گذرایی بود که کمی لبخند را بر لبان جاری می کرد و ادبیات غنی فارسی ‏هم با قدرت، کاربرد خودش را داشت.‏

نقل از :کافه ناصری

وب نوشت آقای ابطحی در مورد زبان برره ای!

 

2 نوشته شده در  84/08/17ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

llllllllll"مملكت امن و امان است!"llllllllll
 

ديروز رفته بوديم ملاقات دوستي كه يك‌هفته‌اي در بيمارستان و خانه بوده و به روزنامه و اينترنت دسترسي نداشته.دوستمان از ما پرسيد چه خبر از اوضاع مملكت و ما گفتيم هيچ، همه جا امن و امان است.تو با خيال راحت استراحت كن.
بعد در جواب سوال او كه گفت يعني هيچ اتفاقي نيافتاده، كمي به مغزمان فشار آورديم و يادمان افتاد كه علي رغم امن و امان بودن همه جا:رئيس جمهور گفته اسرائيل بايد از نقشه جهان حذف شود و كلي كشور بي اهميت و كوچك بر عليه ما موضع گرفته‌اند و شوراي امنيت هم بيانيه داده و خود فلسطيني‌ها هم صدايشان درآمده كه البته اصلا مهم نيست چون ما بيدي نيستيم كه با اين بادها بلرزيم و تازه دانشجويانمان رفته‌اند و جلو سفارتخانه‌هاي كشورهاي ديگر جمع شده و از رئيس‌جمهورشان حمايت كرده‌اند.
بعد هم كه.... اوضاع هسته‌اي همچنان شير تو شير است و از آن طرف هم رئيس جمهور گفته اگر چند نفري را در بازار بورس اعدام كنند بقيه حساب كار دستشان مي‌آيد و از آن طرف ديگر هم رئيس مركز زنان و خانواده كه همان مركز مشاركت زنان سابق باشد گفته قرار است ساعات كاري زنان كم شود، چون به نفعشان است و مي‌روند خانه را گرم مي‌كنند به آقايان دوبله سرويس مي‌دهند و تازه سازمان صنايع دستي هم راه حل مبارزه با فحشا را پيدا كرده و گفته اگر صنايع دستي گسترش پيدا كند، زن‌ها از خيابان جمع مي‌شوند و اكبر گنجي هم همچنان با كتف آسيب ديده و تن كتك خورده در ناكجا آباد است و سازمان‌هاي بين‌المللي مدام بيانيه مي دهند و زندانبانان محترم به هيچ كجايشان حساب نمي‌كنند... و ديگر هيچ خبري نيست وتو با خيال راحت استراحت كن.

بعد يادمان افتاد كه چه پوست كلفت شده‌ايم در اين مملكت كه اين خبرهاي جزئي و بي اهميت را اصلا به حساب نمي‌آوريم و اصلا كمتر از حكم اعدام و حبس و اعلان جنگ برايمان خبر محسوب نمي‌شود و تازه آن وقت بود كه بعد مدت‌ها كه خودمان را مثلا به بي‌خيالي زده ايم دوباره كلي بحث كرديم كه عجب اوضاع خر تو خر است و ما چه آدم‌هاي بي‌نوايي هستيم كه گير اين‌ها افتاده‌ايم و بر روال سابق كلي حرص خورديم و به هيچ كجا هم نرسيديم.

 

 

2 نوشته شده در  84/08/14ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

llllllllll"سفرنامه"llllllllll
اين ماجراي عيد فطر و هلال ماه هم كه اين چند ساله حسابي مايه مضحكه شده. ما كه آخرش نفهميديم بالاخره عيد كدام است و روزه اين روز آخريمان حرام است يا حلال. باباجان ما يك ماه كه بيشتر نداريم كه يا ديده مي‌شود و يا ديده نمي‌شود. مبناي رويت هم آنطور كه خودشان مي‌گويند اين است كه معتمدان ماه را ببينند.حالا نمي دانم يا آن هشت ‌تا مرجع تقليد معتمد نيستند كه بقيه مراجع هم بتوانند به آنها اعتماد كنند و يا ماه آن هشت‌تا با ماه بقيه فرق دارند و از همه مهمتر چرا اين كارها را به متخصصان و منجمان نمي‌سپاريد و مردم را اينطور سرگردان مي‌كنيد.
خلاصه ما كه امسال نه عيدمان درست و حسابي معلوم شد و نه نماز عيد فطرمان. ركعت دوم نماز بلندگوي مسجد خراب شد و آقايان هم انگار نه انگار خانم‌ها پشت سرشان نماز مي‌خوانند و صدايشان به آنها نمي‌رسد، نمازشان را ادامه دادند و ما هم همين‌طور ايستاده بوديم و سماق مي‌مكيديم كه اين حمد و سوره چقدر طول كشيده كه يك دفعه ديديم آخر قنوت دوم هستند (ركعت دوم نماز عيد فطر 4 تا قنوت دارد.) و حسابي اوضاع شير تو شير شد.
ما هم به خدا گفتيم خودت شاهد باش كه ما مي‌خواستيم مثل آدم روزه بگيريم و نماز بخوانيم و عيد كنيم و اينكه همه چيز اين‌طور قاتي شده و ما روز عيد روزه حرام مي‌گيريم و فردايش هم يك نماز چپ اندر قيچي مي‌خوانيم و تا آخر سال هم اوضاع مناسبت‌هاي ديني و عيد و عزامان به هم ريخته، خودت يك طوري زير سبيلي رد كن.تا ما يك فكر اساسي براي مسلماني‌مان بكنيم.
نقل از سایت صورتک
2 نوشته شده در  84/08/14ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  | 

llllllllll"جلال آل احمد"llllllllll
جلال آل احمد ***در يازدهم آذرماه ١٣٠٢ در خانواده‌ای مذهبی-روحانی به دنيا آمد. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازه‌ی درس خواندن در دبيرستان را نداد. اما او که همواره طالب و جويای حقيقت بود به اين سادگی تسليم خواست پدر نشد. «دارالفنون هم کلاس‌های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روز‌ها کار؛ ساعت سازی، بعد سيم‌کشی برق، بعد چرم فروشی و از اين قبيل ... و شب‌ها درس. با در آمد يک سال کار مرتب، الباقی دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه‌گداری سيم‌کشی‌های متفرقه. بردست «جواد»؛ يکی ديگر از شوهر خواهرهام که اين کاره بود. همين جوری‌ها دبيرستان تمام شد و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه‌ی وجودم ...»

در سال‌های آخر دبيرستان است، که جلال با کلام کسروی و شريعت سنگلجی، آشنا می‌شود و همين مقدمه‌ای می‌شود برای پيوستن وی به حزب توده. در سال ١٣٢٢ وارد دانش‌سرای عالی تهران می‌شود و در رشته‌ی ادبيات فارسی به تحصيل می‌پردازد. در سال ١٣٢٣ رسماً به حزب توده می‌پيوندد و ديری نمی‌پايد که در شمار اعضای فعال اين حزب در می‌آيد. « ...در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبی تهران رسيدم و نمايندگی کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم ...»

در اين سال‌ها يادداشت‌های وی در مجلاتی چون «بشر برای دانش‌جويان» و ماهنامه‌ی «مردم» و «سخن» چاپ می‌شود. اولين کتاب او، «ديد و بازديد»، درواقع گردآوری وی از قصه‌های چاپ‌شده‌اش در اين مجلات است.

در سال ١٣٢٦ دومين کتاب خود به نام «از رنجی که می‌بريم» را چاپ می‌کند که حاوی قصه‌های شکست مبارزاتش در حزب توده است. انشعاب وی از حزب توده هم در همين سال اتفاق می‌افتد. پس از اين انشعاب است که برای مدتی به قول خودش ناچار می‌شود به سکوت که البته سکوت وی به معنای نپرداختن به سياست و بيشتر قلم‌زدن است.

جلال در اين ايام بيش‌تر به کار ترجمه روی می‌آورد. رمان‌هايی چون «قمارباز» از داستايوفسکی (١٣٢٧)، «بيگانه» از آلبر کامو (١٣٢٨) و «سوء تفاهم» از آلبرکامو (١٣٢٩) از ترجمه‌های ارزنده‌ی جلال است. هم‌چنين کتاب «سه تار» وی هم که آن را به خليل ملکی تقديم کرده، محصول همين دوران سکوتش است.

جلال در بهار ١٣٢٩، با سيمين دانشور –که او نيز دانش‌جوی دانشکده‌ی ادبيات بوده است– ازدواج می‌کند. « ...و زنم سيمين دانشور که می‌شناسيد؛ اهل کتاب و قلم و دانش‌يار رشته‌ی زيبايی‌شناسی و صاحب تأليف‌ها و ترجمه‌های فراوان، و در حقيقت نوعی يار و ياور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگردر نيامده؟) از ١٣٢٩ به اين‌ور هيچ کاری به اين قلم منتشر نشده که سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد ...»

با قضيه‌ی ملی شدن نفت و ظهور جبهه‌ی ملی و دکتر مصدق است که جلال دوباره به سياست روی می‌آورد. وی عضو کميته و گرداننده‌ی تبليغات «نيروی سوم» –که يکی از ارکان جبهه‌ی ملی بود– می‌شود. وی در ٩ اسفند ١٣٣١، با عده‌ی ديگری از «نيروی سومی‌ها» بعد از اطلاع از محاصره‌ی منزل دکتر مصدق فورا ً به آن‌جا می‌رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخن‌رانی می‌کند؛ اشرار قصد جان او را می‌کنند و او زخمی می‌شود. در اردی‌بهشت ١٣٣٢ به علت اختلاف با رهبران نيروی سومی‌ها از آن‌ها هم کناره می‌گيرد. دو کار ترجمه‌ی وی‌، «بازگشت از شوروی» ژيد و «دست‌های آلوده» سارتر، مربوط به همين سا‌ل‌ها است.

پس از کودتای ٢٨ مرداد، که ضربه‌ی سنگينی بر پيکر آزادی‌خواهان و مبارزين با استبداد بود، آل احمد نيز دچار افسردگی شديدی گرديد. در اين سال‌ها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» که کنايه از شکست جبهه‌ی ملی و برد کمپانی‌های نفتی است، به چاپ می‌رساند.

اين شکست سياسی، دوباره جلال را به يک دوره‌ی سکوت می‌برد و او به دور از تمام هياهوهای سياسی سعی به از نو شناختن خود می‌کند. « ... فرصتی بود برای به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوی علت آن شکست‌ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش اورازان، تات‌نشين‌های بلوک زهرا و جزيره‌ی خارک ...» که البته «مدير مدرسه» هم مربوط به همين سال‌ها است. يکی از دغدغه‌های اصلی ذهن جلال دراين سال‌ها تضاد بنيادهای سنتی جامعه و هم‌چنين مستعمره شدن و مصرف‌زده شدن فرهنگ ايرانی است، که همين تفکرات او را به سمت خلق شاه‌کاری چون «غرب‌زدگی» می‌کشاند. خود او غرب‌زدگی را نقطه‌ی عطف کارهايش می‌داند.

جلال سال‌های آخر عمرش به سفرهای متعددی می‌رود. حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامه‌ای است، که سفرنامه‌ی حج وی تحت عنوان «خسی در ميقات» چاپ شد. او در اين اثر درونيات خود و همراهانش را در برابر يک وجود برتر با بيانی بی‌پروا بيان می‌کند.

سر انجام جلال آل احمد که تمام عمر کوتاهش را وقف مبارزه و قلم‌زدن کرده بود، در سن چهل و شش سالگی دار فانی را وداع گفت و به ديار ابدی شتافت. روحش شاد.

2 نوشته شده در  84/08/13ساعت   توسط ¤ یورغون ¤  |