داريوش فروهر جوان بود، خيلي جوان که در فضاي آزاد بعد از شهريور بيست به صف هواداران نهضت ملي درآمد و بر سر اين آرمان ماند تا زماني که پير و شکسته ميزبان تعصب و خشونت شد که نه به او رحمي کردند و نه به پروانه که روزگاري پروانه جنبش دانشجوبي ايران بود و حالا سفيد کرده مو آمده بود تا در آخرين لحظات هم همسرنوشت کسي باشد که همفکر و همسرش بود. با هم دشنه آذين شدند.
در آن روزگاران دانشگاه تهران تنها محمل تربيت نخبگان نسل نو بود. از دانشکده پزشکي جواناني، روپوش سفيد بر روي دست بيرون مي آمدند و دو تا دو تا درس هاي پروفسور شمس و پروفسور عدل و دکتر جهانشاه خان صالح را با هم مرور مي کردند. همه مي دانستند که فرداي اينان روشن است و طبيب دردها خواهند بود.
از پله هاي دانشکده حقوق اما جواناني راست و خندگ، با طمانينه و متانت بيرون مي آمدند که شرط نخست شاگردي در محضر سيد کاظم عصار، دکتر امامي، دکتر صديقي، دکتر معتمد بود که اينان خود متانت از دکتر مصدق و مشيرالدوله، ذکا الملک و منصورالسطنه عدل و ابوالحسن خان فروغي آموخته بودند. در اين دانشکده فرياد نبود چرا که از آن جا مقرر بود که دولتمردان و قضات آينده به در آيند. آن ها که بايد جانشين مصدق و قوام و سهيلي و ساعد مي شدند.
همکف دانشکده، کتابخانه دانشکده حقوق به هزاران کتاب مجهز بود که بيش ترش از خانه و کتابخانه شخصي شاهزادگان و اشراف پيشين به در آمده بود، تا نام و نشان آن ها را حفظ کند. همين جا بود که وقتي دانشجو داريوش فروهر ظاهر مي شد و فرمان حرکت مي دهد، کتاب ها بسته شد و جمع به سوي محل اجتماعات حرکت مي کردند. در آن جا دانشجويان ملي و توده اي در تکاپو بودند. اين ها آماده مي شدند تا کشور را در سال هاي آينده رهنمون شوند و هر کدام الگو و ليدري داشتند اما در سرشان جز آبادي و آزادي کشور نبود.
به رويايي خوش مي ماند از روزگاري سپري شده که قدرش ندانستيم. کسي را در آن شور گمان نبود که چون اين نسل از دانشکده فارغ شود به حادثه اي که با سقوط دکتر مصدق اتفاق افتاد، جاي گروهي از آن استادان و جمعي از اين شاگردان به زندان خواهد بود. ديگر آن شور آزادي از دانشگاه تهران رخت برخواهد بست. روزگار تا بيست و پنج سالي بر مدار ديگر خواهد گشت و از دلش سرنوشت ربع قرن بعد بيرون خواهد زد. و باري آن سلسله که از دانشکده حقوقش دولتمردان و قضات عالي مرتبت بيرون آيند، گسسته مي شود. تا اينک که دولتمردان را سابقه سپاهي گري و تندروي بس است. آن يک دست کت و شلوار هميشه مرتب دوخت وطن، آن متانت و آرام و به طمانينه سخن گفتن. آن ايستادگي بر سر منطق و آرمان. آن يکدله بودن بر سر سرنوشت ميهن جاي خود را به کاپشن و فرياد و شعار مي دهد.
آن استادان که اگر اهل مبارزه بودند – چونان که مهندس بازرگان، دکتر يزدي، دکتر کشاورز، مهندس زنگنه، غلامحسين فروتن، دکتر شايگان و دکتر صديقي، –، و اگر اهل مسالمت جويي بودند – دکتر سياسي، دکتر شيباني، دکتر جهانشاه صالح، بديع الزمان فروزانفر، فاضل توني -، اگر اهل عمامه بودند – آقايان عصار، سنگلجي، مشکور، امامي – و اگر متجدد بودند همه در انسان هاي متين و موقر، پاکدامن و فاضل.
آن دانشجويان که اگر ملي بودند يا توده اي، و اگر هوادار حکومت – که کم ميانشان بود – به نام هاشان که نگاه کني، باري مي گويد که در سرشان چه بود: داريوش فروهر، حيدر رقابي[ هاله] مصطفي چمران، ابراهيم يزدي، عباس شيباني، عزت الله سحابي، عباس اميرانتظام، جهانگير عظيما، ابوالحسن بني صدر و..
شايد مروري بر سرگذشت همين ها و آنان که مانده اند و آنان که رفته اند، بيش تر گواه حسرت دوران باشد.
در سالگشت فقدان پروانه و داريوش فروهر، با خبر آتش سوزي کتابخانه دانشگده حقوق، جا دارد اگر خون موج زند در دل سنگ. اما بايدم گفت از آن همه شور که روزگاري به پاي اين جامعه ريخته شد، و آن همه سرو که در پايش به خاک افتاد، و اين همه موي کرده سفيد که مانده اند در معرض آسيب زمان، اين سخن به يادگار مانده است. همان که داريوش فروهر در سخت ترين لحظات از يادش نمي برد. بي گمانم که چون آن حيوانات بر سرش ريختند هم جز اين بر دلش نبود. اين سرزمين روزي با ما يا بي ما، آباد خواهد شد. آزاد خواهد شد.
اين همان ندايي است که من از درو ديوار سوخته کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران مي شنوم، که اينک دو روزست از آن بوي کتاب و چرم سوخته مي آيد. به دل سوخته من ماند به قول نيما.
نقل از :کافه ناصری
ديروز رفته بوديم ملاقات دوستي كه يكهفتهاي در بيمارستان و خانه بوده و به روزنامه و اينترنت دسترسي نداشته.دوستمان از ما پرسيد چه خبر از اوضاع مملكت و ما گفتيم هيچ، همه جا امن و امان است.تو با خيال راحت استراحت كن.
بعد در جواب سوال او كه گفت يعني هيچ اتفاقي نيافتاده، كمي به مغزمان فشار آورديم و يادمان افتاد كه علي رغم امن و امان بودن همه جا:رئيس جمهور گفته اسرائيل بايد از نقشه جهان حذف شود و كلي كشور بي اهميت و كوچك بر عليه ما موضع گرفتهاند و شوراي امنيت هم بيانيه داده و خود فلسطينيها هم صدايشان درآمده كه البته اصلا مهم نيست چون ما بيدي نيستيم كه با اين بادها بلرزيم و تازه دانشجويانمان رفتهاند و جلو سفارتخانههاي كشورهاي ديگر جمع شده و از رئيسجمهورشان حمايت كردهاند.
بعد هم كه.... اوضاع هستهاي همچنان شير تو شير است و از آن طرف هم رئيس جمهور گفته اگر چند نفري را در بازار بورس اعدام كنند بقيه حساب كار دستشان ميآيد و از آن طرف ديگر هم رئيس مركز زنان و خانواده كه همان مركز مشاركت زنان سابق باشد گفته قرار است ساعات كاري زنان كم شود، چون به نفعشان است و ميروند خانه را گرم ميكنند به آقايان دوبله سرويس ميدهند و تازه سازمان صنايع دستي هم راه حل مبارزه با فحشا را پيدا كرده و گفته اگر صنايع دستي گسترش پيدا كند، زنها از خيابان جمع ميشوند و اكبر گنجي هم همچنان با كتف آسيب ديده و تن كتك خورده در ناكجا آباد است و سازمانهاي بينالمللي مدام بيانيه مي دهند و زندانبانان محترم به هيچ كجايشان حساب نميكنند... و ديگر هيچ خبري نيست وتو با خيال راحت استراحت كن.
بعد يادمان افتاد كه چه پوست كلفت شدهايم در اين مملكت كه اين خبرهاي جزئي و بي اهميت را اصلا به حساب نميآوريم و اصلا كمتر از حكم اعدام و حبس و اعلان جنگ برايمان خبر محسوب نميشود و تازه آن وقت بود كه بعد مدتها كه خودمان را مثلا به بيخيالي زده ايم دوباره كلي بحث كرديم كه عجب اوضاع خر تو خر است و ما چه آدمهاي بينوايي هستيم كه گير اينها افتادهايم و بر روال سابق كلي حرص خورديم و به هيچ كجا هم نرسيديم.
در يازدهم آذرماه ١٣٠٢ در خانوادهای مذهبی-روحانی به دنيا آمد. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانيت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال به او اجازهی درس خواندن در دبيرستان را نداد. اما او که همواره طالب و جويای حقيقت بود به اين سادگی تسليم خواست پدر نشد. «دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سيمکشی برق، بعد چرم فروشی و از اين قبيل ... و شبها درس. با در آمد يک سال کار مرتب، الباقی دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگداری سيمکشیهای متفرقه. بردست «جواد»؛ يکی ديگر از شوهر خواهرهام که اين کاره بود. همين جوریها دبيرستان تمام شد و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگهی وجودم ...»
در سالهای آخر دبيرستان است، که جلال با کلام کسروی و شريعت سنگلجی، آشنا میشود و همين مقدمهای میشود برای پيوستن وی به حزب توده. در سال ١٣٢٢ وارد دانشسرای عالی تهران میشود و در رشتهی ادبيات فارسی به تحصيل میپردازد. در سال ١٣٢٣ رسماً به حزب توده میپيوندد و ديری نمیپايد که در شمار اعضای فعال اين حزب در میآيد. « ...در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبی تهران رسيدم و نمايندگی کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم ...»
در اين سالها يادداشتهای وی در مجلاتی چون «بشر برای دانشجويان» و ماهنامهی «مردم» و «سخن» چاپ میشود. اولين کتاب او، «ديد و بازديد»، درواقع گردآوری وی از قصههای چاپشدهاش در اين مجلات است.
در سال ١٣٢٦ دومين کتاب خود به نام «از رنجی که میبريم» را چاپ میکند که حاوی قصههای شکست مبارزاتش در حزب توده است. انشعاب وی از حزب توده هم در همين سال اتفاق میافتد. پس از اين انشعاب است که برای مدتی به قول خودش ناچار میشود به سکوت که البته سکوت وی به معنای نپرداختن به سياست و بيشتر قلمزدن است.
جلال در اين ايام بيشتر به کار ترجمه روی میآورد. رمانهايی چون «قمارباز» از داستايوفسکی (١٣٢٧)، «بيگانه» از آلبر کامو (١٣٢٨) و «سوء تفاهم» از آلبرکامو (١٣٢٩) از ترجمههای ارزندهی جلال است. همچنين کتاب «سه تار» وی هم که آن را به خليل ملکی تقديم کرده، محصول همين دوران سکوتش است.
جلال در بهار ١٣٢٩، با سيمين دانشور –که او نيز دانشجوی دانشکدهی ادبيات بوده است– ازدواج میکند. « ...و زنم سيمين دانشور که میشناسيد؛ اهل کتاب و قلم و دانشيار رشتهی زيبايیشناسی و صاحب تأليفها و ترجمههای فراوان، و در حقيقت نوعی يار و ياور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگردر نيامده؟) از ١٣٢٩ به اينور هيچ کاری به اين قلم منتشر نشده که سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد ...»
|
پس از کودتای ٢٨ مرداد، که ضربهی سنگينی بر پيکر آزادیخواهان و مبارزين با استبداد بود، آل احمد نيز دچار افسردگی شديدی گرديد. در اين سالها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» که کنايه از شکست جبههی ملی و برد کمپانیهای نفتی است، به چاپ میرساند.
اين شکست سياسی، دوباره جلال را به يک دورهی سکوت میبرد و او به دور از تمام هياهوهای سياسی سعی به از نو شناختن خود میکند. « ... فرصتی بود برای به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوی علت آن شکستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش اورازان، تاتنشينهای بلوک زهرا و جزيرهی خارک ...» که البته «مدير مدرسه» هم مربوط به همين سالها است. يکی از دغدغههای اصلی ذهن جلال دراين سالها تضاد بنيادهای سنتی جامعه و همچنين مستعمره شدن و مصرفزده شدن فرهنگ ايرانی است، که همين تفکرات او را به سمت خلق شاهکاری چون «غربزدگی» میکشاند. خود او غربزدگی را نقطهی عطف کارهايش میداند.
جلال سالهای آخر عمرش به سفرهای متعددی میرود. حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامهای است، که سفرنامهی حج وی تحت عنوان «خسی در ميقات» چاپ شد. او در اين اثر درونيات خود و همراهانش را در برابر يک وجود برتر با بيانی بیپروا بيان میکند.
سر انجام جلال آل احمد که تمام عمر کوتاهش را وقف مبارزه و قلمزدن کرده بود، در سن چهل و شش سالگی دار فانی را وداع گفت و به ديار ابدی شتافت. روحش شاد.