در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان
هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

بسیار دور از هم قد کشیده ام .هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بیخبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر میترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم ای دل چه مهست اين دل اشارت میکرد
که نه اندازهی تست اين بگذر هيچ مگو
گفتم اين روی فرشتهست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت میباش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو درين خانهی پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست
گفت اين هست ولی جان پدر هيچ مگو
من به محمد ابراهيم همت میگويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يكباره گذاشت پای اين كه زبالهای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نمنم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.
"ماشين نوشته ها" در گذشته بيشتر باب بود اما هنوز بسياری از رانندگان کاميون و وانت بار و تاکسی برای ابراز مکنونات قلبی خود به اين روش وفادار هستند.
مسافرانی که در پس اين خودروهای منقش حرکت می کنند با چشم برداشتن از جاده و اطراف آن، کنجکاوانه اين ابيات و عبارات را می خوانند و از خواندن آن گاه مشعوف و گاه از سليقه ادبی خاص آن رنجيده می شوند.
اين نوشته ها معمولا ريشه در موضوعات عاشقانه، عاطفی و يا مذهبی دارند.
بزن بر سينه ام خنجر / ولی هزگر نمير مادر، بگو ماشاءالله!، به کجا چنين شتابان؟، درب و داغون خودتی!، دنيا محل گذره / ما می گذريم ولی اون نمی گذره، از جمله چند نمونه از اين ماشين نوشته هاست.
اخيرا جنبه های زبان شناختی، جامعه شناسی و روحی صنف و قشر رانندگان جاده ای در استفاده از "ماشين نوشته ها" مورد توجه متخصصان فرهنگ لغات در ايران قرار گرفته و همچنين نمونه های آن ثبت و گردآوری شده است. گرچه برخی از آنها گفته اند که بها دادن به اين نوع ادبيات آلوده کردن زبان فارسی است.
چند نمونه از این نوشته ها :
کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت.
عاشق بی انتظار مادر.
دريای غم اردک ندارد.
امروز همان فردايی است که ديروز منتظرش بودی.
زندگی نگه دار، پياده می شم.
چشم گريان، چشمه فيض خداست.
هر چه بعضی انسانها را بيشتر می شناسم گرگها را بيشتر تحسين می کنم.
به روز تنگدستی آشنا بيگانه می گردد.
زندگي بدون عشق، مثل تنبان بدون كش است.
به دريا رفته می داند مصيبت های دريا را.
دو چيز در دنيا ندارد صدا / ننگ ثروتمند و مرگ فقير.
خواهی که جهان در کف تقدير تو باشد، خواهان کسی باش که خواهان تو باشد.
به مد پوشان بگوييد آخرين مد کفن است.
عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت / سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت.
مواظب باش ای دلاور نمالی به بنز خاور .
در چاله چوله های عشقت شافنرم شکست.
صد سال در بيابان آواره شوی / به از آن است که در خانه محتاج نامردان شوی.
چرخ قلبم رو با ميخ نگاهت پنچر نکن.
راديات قلب من از عشق تو جوش آمدست / گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم.
من از روئيدن خار سر ديوار دانستم / که ناکس کس نمی گردد از اين بالا نشستن ها.
دادش مرگ من يواش.
بميرد آنکه غربت را بنا کرد / مرا از تو، ترا از من جدا کرد.
برگ از درخت خسته می شه / پاييز بهانه است.
ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت.
در اين دنيا که مردانش عصا از کور می دزدند / من بيچاره دنبال مرد می گردم.
در طواف شمع ميگشت پروانه ايی / سبقت بيجا مگير جانم مگر ديوانه ايی؟
من از عقرب نميترسم ولی از سوسک ميترسم/ من از دشمن نميترسم ولی از دوست ميترسم.
و....
خانه ای در دورها، دورهای خاطره با آلاچيقی که تابستان ها را در پناه خود خنکا دهد، چه می شود اگر تجديد بنا شود و آن آلاچيق به آشپزخانه ای بدل شود. چه می شود جز آن که هر گاه به آن جا گذر کنی دردی از خاطرات دور در وجود آدمی می پیچد و از عمق وجود به سطح می آيد. اين حال نسل ماست با روحانيت.
به دوران کودکی و جوانی ما کسی که عمامه ای به سر داشت و عبائی در بر، انبان قصه های مهربان و رفتار نازک و نرم بود. هر پنجشنبه می آمد و خانه را به روضه ای که می خواند رضوان می کرد. انگار خود سعدی بود آقا مير که وقتی می رسيد ما جوان ها چنان مشتاق دو زانو می نشستيم. و من چند ده بار در خانه ماندم برای شنيدن آوای خوش روضه او. گاه می آمد و خانه کسی نبود. روضه خود را که تبرک خانه بود می خواند و استکان چای را که اجرت وی در پيش دستی اش جا داشت در پاکتی مودب، می نوشيد و می رفت. در اين زمان می ديد پسرکی موفرفری را که روی پله ها نشسته بود و به او گوش می داد که هر آن چه مهر در تخيل شيعه ايرانی بود در مناسبت های مختلف به قامت امامان می دوخت. چنين بود که با اين مهر بزرگ می شديم. اگر آقا مير نبود و کسی بود مانند حاج ميرزا احمد کفائی خراسانی فرزند آقا ملاکاظم خراسانی صاحب الکفايه، سالی يک بار سفر زيارتی به مشهد و ديدار آقا برای ادای وظايف شرعيه خانواده. مردی مظهر کمال. انگار از انديشه ساخته شده و از مهربانی و درايت.
پس بی هوده نيست که می گويم اگر مرجع بزرگواری بود می شد آقای کفائی و اگر روضه می خواند به صدائی خوش، آقامير بود. اگر خلوصی بود در همان صفای زيارت شب های جمعه شاه ابوالعظيم بود و امامزاده حمزه که نه فقط کوزه ای ماست و بسته ای از سبزی خوردنی تازه خوش بو با ماشين دودی به خانه بر می گرداند بلکه سبکی روح می آورد و صفای درون. همه با هم مهربان می شدند. پس اگر اين ها نبود چطور که در آن نوروز، همه شهر، بگو همه کشور پياده و سواره با درشکه و ماشين دودی راهی تشييع جنازه حاج آقا حسين بروجردی شدند. يا همه جا صحبت از وعظ های صدر اصفهانی و کافی و صدر بلاغی بود. و اگر کسی خوب می دانست می گفتند ملاست. اگر دولتمرد سالمی بود می گفتند آقازاده است. خانواده های اشرافی و متعين همه دختری به امام جمعه خوئی و يا آقای امامی داده بودند. اگر نبود که شب های هيات همبستگی محله بيش تر می شد پس چرا اين همه شوق بود به برافراشتن آن پرچم مثلث سبز بر سر در خانه ها.
گرفتاری اگر بود در هر محله امامزاده بود مانند امامزاده يحيی که هنوز کاسه ای مسی نذر من با نامم بر سقاخانه آن زنجيری است. اگر نبود چرا در کوچه که به آقا می رسيديم سلامی و ادبی. دست شستن از بازی های کودکانه. چنين است که می گويم روحانيت چنان سايه گاه خنگ خانه بود. اما با گذر ايام اين نماند.
اين را دارم در سالگرد درگذشت آيت الله طالقانی می نويسم که بيست و پنج سال پيش همان موقع که آن حادثه نابهنگام رخ داد نوشتم لنگر تعادل جامعه ای بود که از هر سوی آن بی تعادلی و خشونت و تندی می باريد. در آن جنون انقلابی گری که به هر سری هوای خونخواهی و انتقام افتاده بود، پيرمرد با آن صدای خس خس و سيگارهای همای مشتوک دار همه از شورا و نرمی و تعادل می گفت و وقتی که با مهندس بازرگان و دکتر سحابی سر در هم می بردند آدمی می دانست که جز خيرخواهی در کلامشان نيست.
پس مردمی که انقلاب کردند تصويری از روحانيت داشتند که آقای طالقانی هم تکميلش می کرد. اما انگار ميليون نفری که موقع بدرقه او بر سر می زدند می دانستند که دارند کدام کس را از دست می دهند و ديگر کسی نيست که "پدر" صدايش کنی و در آن عرصات هم با صدای خسته ای دو دانگی بخواند و از شعر دست برندارد حتی در شبی که ياسرعرفات به تهران آمده بود..
با رفتن طالقانی انگار تعادل از جامعه ما رفت. کسانی نفس راحت کشيدند که با وجود وی امکان ترکتازی نداشتند. قصه او را با حسن نگهبانش در زندان کميته ضد خرابکاری در کتاب ۲۷۵ روز بازرگان نوشته ام . بعضی باورشان نيامده است که او در وسط انقلاب آن زندانبان را پناه داد و محرم دانست. همان کس که هر شب جا می انداخت و در درگاه اتاق او می خوابيد و با رفتنش يتيم شد و چندی بعد او هم به دنبال آقا رفت.
وقتی تصور می کردی که اين انقلابی و مبارز است – چنان که مهندس بازرگان و دکتر سحابی – با خود می گفتی خطری از اين انقلاب جان و مال و حيثيت کسی را تهديد نمی کند. تا او هست مجال نمی دهد که اين همه خشونت ورزی بر جامعه حاکم شود. کسی که همه گروه ها قبولشان داشتند وقتی که با عتاب و خطا خطابشان می کرد حتی. چنان که وقتی مجاهدين را با عصبانيت گفت غوره نشده مويز شده ايد. از زندان با خود احترامی آورده بود که همه زندانيان را شامل می شد نه فقط جناح مذهبی را. چنان که هم داريوش فروهر و هم شکرالله پاک نژاد از وی به خوبی ياد می کردند. کسی چه می دانست که بعد از مرگ طالقانی هم شکری اعدام می شود و هم داريوش خان – طالقانی چنين خطاب می کرد فروهر را – تکه تکه نامردمی. طالقانی آن بود که هويدا وقتی از زندان رها شد و شهر را چنان آشفته ديد به اميدش به او متوسل شد. به همان خانه که مامن اميد بود.
اما طالقانی نماند و شهر چنان نماند. روحانيت چنان نماند. حکومت با خود چنان نکبت آورد که دامان عبای همه را گرفت. تا بدين جا.
چه نادره ماندند بعد از طالقانی کسانی که چون او پاسدار خاطره های کودکی ما بودند. خاطره های مهربان دينداری. کسانی مانند آقای گلزاده و آقای شيخ محمد حسين بروجردی.
در اين سال های اخير، به باور من وقتی که دوم خرداد رسيد مردم در محمد خاتمی همان خاطره های خوش را ديدند. حتی نسل تازه که در خنکای آن آلاچيق ها نيارميده بود و آن قصه ها و روضه ها را نشنيده بود، انگار به تصويری جان آشنا بلند شد و رای شد. مگر نه که او فرزند حاج آقا روح الله اردکانی بود که همه يزد وی را به نرمی و مردمی به ياد داشتند.
من در اين سال های ربع قرنه که از مرگ طالقانی گذشته است آن تصوير مانوس را تنها در سيد محمود دعائی سراغ کرده ام و در سيد محمد خاتمی، در اين سخن اصلا هيچ نشانه ای از سياست ندارم. سياست مقوله ديگری است. حتی وقتی از سيد خاتمی و پدرش می گویم که ايشان را يک بار ديده بودم و از آن کسان بود که در آن اتاق کوچک و ساده اردکان انگار بهشت را به همان کوچکی ساخته بود و می خواست به ديگران هم برساند. دعائی و خاتمی به همان درايت و متانت و نرمی هستند، هر دو از خطه يزد و مرکز ايران . و تا از انصاف دور نشده باشم گاهی در چهره اين شيخ لر جوشی ، مهدی کروبی هم همان تصوير را ديده ام.
آری اين حکايت را انقلاب از ما گرفت و از يادمان برد و در مقابل خلخالی شد مظهر. تا آن که چنان قحط سالی شد اندر دمشق که ياران فراموش کردند عشق. آن همه شعر و قصه کجا شد تا حکايت به آقای مصباح رسد. که قرارست نسل تازه روحانيت را در هيات ايشان ببيند. نسل ما چيزی زياد داشت يا نسل تازه کم دارد.
مسعود بهنود
ساوالان شعری
اوچور ایلهامیم او قوشلار کیمی کی
یاز وعده سینده
قووزانیر ماوی گؤیه تا اوجا باش بیر داغا قونسون
کؤرپه قارتال کیمی دیر
گاه چکیلیر گرزده ن ایتینجه ک
اگله نیر گاه ساوالان عشقینه – آغدان – آغاقونسون
هر اوجا داغ کی گؤرورسن باشی قاردلا آغاراندی
اورا بیل کی ساوالاندی
آمما یوخ !
هر اوجا داغ سسیمی السا دا تئز قئیته ره جکدی
سسی قئیته رمک همان یئل بیله جکدی
آخی یئل یولچودو گئتگین اوکی سؤز ساخلایا بیلمز
یئل سؤزو قاپدی قاچیردار اونو کیم هاخلایابیلمز
یئل گئدرگیندی پیچیللارسؤزوکوللار قولاغیندا
سؤزو قربان ائله یر قیرنادا قانقال آیاغیندا
چئویره ر سؤز چاناغیندا
جالایارداغلارا هر بیر سؤزو مین سؤز تؤره دندی
بیلمیرم سیرری ندندی
یئل گئده ر گیندی یئلی ساخلاماق اولماز
یئله بئل باغلاماق اولماز
آمما سن ای سؤزو سینه نده کؤزردن ساوالانیم
کیم گله صدقله زرتشت بئجردن ساوالانیم
ائلیمین شانلی داغی باشیوه مین لرجه دولانیم
اریدیب ائل غمی بیر یول سنی کؤکدن ده تالانسان
سئل اولوب قانلی دنیز لر کیمی دونیایه جالانسان
آدی دیللرده قالاناسان
ساوالانسان ، ساوالانسان
ساوالان ائل غمینی بللی دی ساخلار سینه سینده
سینه سی کؤزدو آلودور گیزیریک اینسی سی واردیر نفسینده
شاعرین غملی سه سینده آلگیلان ساخلاسن ای ائل داغی غملی قفسینده
ساوالان آلسادا هر سیرری سؤزو داغلارا سالماز
گؤره نامرد دوروبدور ساوالاندان سس اوجالماز
ساوالاندا تؤکولن داشلاری دیندیر دانیشاللار
سالسا عاشیق نفسین کوللارا آلیشاللار
ده ده قود سازی چالسا
ده لی دومرول باش اوجالدار
بلی البته کی یولداس باشینی یولداش اوجالدار
سسله عاشیق سازی چالسین
سسی میز بیرده اوجالسین
اویناماقلیز گی یه دؤنسون
کاس شوشمگوزگویه دؤنسون
قوی وئره ک سس سسه باهم اوخویاق بیر ده کوراوغلو دلی سیندن
هجرین قوچ نبی سیندن
اوکی ظالیملری مظلولارین اوستونده ازه ردی
او کی آسلان کیمی داغلاردا یاتیب باغدا گزه ردی
اوخو عاشق اوخو
سن بیل او کی تانری تانییبسان
سؤزومه دوز جالییبسان
سوموگوم قوی سازا گلسین
بولبولوم آوازا گلسین
یازمیشام ایوازا گلسین
گوچ آلاق قوی دلی لردن
باج آلاق اجنبی لردن
او کی بیلمیر نبی کیمدیر قویون آذرائلینی مسخره سانسین
بیر عؤمور دورکی فضولی نی – نسیمی نی دانیب ایندی ده دانسین
شهریار تک سن اوجالت باشیوی قوی عرشه دایانسین
قوی باخار کور تر ایچینده جوموبان اؤلسون – اوتانسین
اوکی آخساخدی یوبانسین
اوکی تورکون دیلین اسگیتمه گه تصویره سالیبدیر
اوکی تورکون بالاسین ایندی ده آشغالچی سانیبدیر
او تفاله بیلیرم فیکیرینی طاغوتدان آ لیبدیر
او رژیمدندی قالیبدیر
یوخسا تورکون بالاسیندا نچیخیب علامه ی دوران
اونا دونیا باش ا ییر فلسفه ده
بیر جه نه ایران
قوی دئییم شهریاریمدان
نیسگیل او چرچی یه قالسین کی جواهر نه دی ، قانمیر
فیکری آللاتما دادیر خالقی ،ائلین حالینه یانمیر
اریمیر ، اؤلمور ، اوتانمیر
آخی ای قاردا ، دوماندا باش اوجالدان ساوالانیم
غمی ، دونیا نی قوجالدان ساوالانیم
ائل بیلیر داغلار آرا هراوجا داغلار باشی سن سن
وئرسهنده الیوی قارداشیوین سیر داشی سن سن
وئر گیلن بیر لیک الین بیرده دماونده اونون یولداشی سن سن
اوندان آیریلما آماندی
یولوموز چندی دوماندی
قوی ایگیدلر سیزه فخر ائیله ییبن باشان اوجالتسین
قویما قارتال دولانان یئر لره قوز غون الی چاتسین
ساوالان چنلی چاغیندا
منیم ایلهامیم اولارکن
کؤنلوم اؤز سرری سؤزون صدق ایله سؤیلر ساوالانه
ساوالان کؤز قالادار شاعر اولانلار سینه سینده
اوردا زرتشت گئیب تانریدان ایلهامین آلانه
اگیرم باش ساوالانه ، اگیرم باش ساوالانه
« اوستاد هوشنگ جعفری »
هنگامي كه عباس ميرزاي شكست خورده، خسته و وامانده از نبرد، در آغوش استاد ميگريد و هشدارها و تلاشهاي آن پير سياست را براي متقاعد ساختن شاهزاده قاجار جهت ممانعت از شعلهور شدن مجدد جنگ بين ايران و روسيه را از ذهن ميگذراند و به ياد ميآورد كه چگونه در پاسخ به قائم مقام كه در مخالفت با آغاز جنگ استدلال آورده بود كه چه تفاوتي بين ايران و روسيه امروز با ايران و روس يك دهه پيش به وجود آمده ؟ ... و آيا قشون ما چند برابر شده و يا قشون آنها رو به نقصان گذاشته؟ ... و يا تجهيزات حرب ما ترقي يافته و يا تجهيزات آنها رو به قهقرا گذاشته است؟ كه چنين به آغاز مجدد جنگ شوق نشان ميدهيد؟ ...
... او مغرورانه رو به استاد كرده و گفته بود جناب استاد بسيار محتاط شده اند و بيگمان اين فقره از عوارض پيري است... امروز همه ايرانيان از معاهده گلستان خونشان به جوش آمده است، از عوام گرفته تا علما و از خردسالان گرفته تا كهنسالان و ... قائم مقام با نوميدي رو به شاهزاده جوان ميكند و ميپرسد براي غلبه در حرب آتي اين جوش و خروش كافيست؟
... و نبرد آغاز مي گردد ... جنگي كه هدف آن ملغي كردن معاهده گلستان بود به امضاي معاهدهاي بس حقارتبارتر موسوم به تركمانچاي منتهي شد و سرانجام آن همه رشادتها و تلفات سپاهيان ايران نه تنها به آزادي مناطق تحت اشغال منجر نشد كه مرزهاي ايران را به ساحل جنوبي رود ارس عقب راند و بخشهايي ديگر از خاك ايران را پيشكش ارتش تزار نمود ....
... قائم مقام نيز مغموم از اين شكست شانههاي شاهزاده نگون بخت را ميفشارد و افسوس آن همه مرارت براي تدريس ادبيات و تاريخ به شاگرد تنبل را ميخورد و شايد در دل ميگويد: پس كي اينها به كار ملكداري ايران ميآيد؟ مگر براي شاهزاده نگفته بودم كه پس از جنگ چالدران و شكست شاه اسماعيل از قشون عثماني و پس از سالها بلاتكليفي بين جانشينان سرسلسله صفوي بر سر چگونگي حل معضل عثماني اختلاف عميقي درگرفت. برخي معتقد بودند كه براي پاك كردن لكه ننگ چالدران بايد تا آخرين قطره خون جنگيد و قهرمانانه مرد و گروهي ديگر بر اين باور بودند كه براي حفظ كيان ايران بايد مانع از تحريك طرف مقابل شد پس از كشمكشهاي فراوان نظريه دوم مورد قبول شاه طهماسب و جانشين وي شاه عباس قرار گرفت. چنين شد كه ايران براي آرام كردن فضاي متشنج آن روز حتي بخشهاي ديگري از خاك خود را نيز در اختيار طرف مقابل قرار داد ... و از طرفي به تقويت قشون خود همت گماشت و از سوي ديگر مترصد غفلت دشمن شد و توانست پس از چند سال همه حقوق از دست رفته خود را باز ستاند و لشكريان عثماني را به عقب براند ...
... در چند سال اخير پرونده انرژي هستهاي ايران به يكي از چالشهاي عمده سياست خارجي ما تبديل شده است. نگارنده نيز معتقد است كه نه تنها مردم ايران كه همه مردم جهان حق دارند كه از همه تكنولوژيهاي موجود استفاده كنند و نبايد هيچ تفاوتي در محدوده بهرهوري از فناوري بين كشورهاي جهان وجود داشته باشد و همانقدر كه كشوري مانند فرانسه حق استفاده از فناوريهاي نوين را دارد، گينه بيسائو نيز بايد بتواند از اين فناوريها بهرهمند شود...
اما بايد اين مسئله را نيز مدنظر داشت كه سياست عرصه بايد و نبايدها نيست، بلكه آوردگاه هستها و نيستها است و طرفي در اين بازي كاميابتر خواهد بود كه بتواند مجموع جبري پارامترهاي اين عرصه را به نفع خود تغيير دهد و براي رسيدن به اين مطلوب شايد در برخي موارد عقبنشينيهايي نيز لازم و يا حتي حياتي باشد.
امروز بايد اين پرسش را مطرح كرد كه آيا پافشاري بر مواضع فعلي در انرژي هستهاي، ارزش ارسال پرونده ايران را به شوراي امنيت دارد؟ و يا رسيدن به تكنولوژي چرخه سوخت، ارزش تحريمهاي اقتصادي و يا هزينههاي بالاتر را دارد؟ آيا اين احتمال وجود ندارد كه با پافشاري بيمورد در اين باره از كليت فناوري انرژي هستهاي براي مدت زماني بس طولاني محروم شويم؟ ...
در تاريخ كشورها و ملتها بزنگاههاي بسيار حساس و تأثيرگذاري وجود دارند كه چگونگي عبور از آنها ميتواند سرنوشت ملتها را به صورت كامل دگرگون كند...و اين آيندگان هستند كه فارغ از حب و بغضها و احساسات زودگذر اين تصميمگيريها را به قضاوت مينشينند ...... به نظر شما امروز شكست خوردگان جسور و دلير لشكر قاجار كه معاهده تركمانچاي را امضا كردند مورد احترامند يا امتياز دهندگان دستگاه ديپلماسي شاهان صفوي ... ؟
دختران شهر بندر كنگ بعد از 40روزگي ختنه مي شوند. كه اين كار به خاطر ويژگيهاي هاي فرهنگي و سنتي اين شهر كاملاً موجه و منطقي جلوه داده مي شود و زناني كه از اين كار انتقاد كنند سنت شكن و سركش خوانده مي شوند. عمل ختنه در بندر كنگ"تيغ سنت و فرهنگ" خوانده مي شود و با روش هاي كاملاً غير بهداشتي و غير علمي و توسط قابله هاي محلي انجام مي شود.
نمی دانم چرا این عکس مرا شدیداً به یاد جناب صدام حسین عفلقی می اندازد. انگار یک معنای مشترک در این دو وجود دارد که هر چه سعی می کنم ، قیچی نمی شود
بنام خدا
بـه کجـاي اين شب آويزم قبـاي ژنـدهام را/ آفتـابي، اختـري، ماهي نميپرسد نشانم؟
از نگاه شور ديوان تلخماي شيرين وزين پس/ جان خود را در پناه چشمهايت مينشانم
برادر مشفق جناب آقاي بهمنپور
بيانات ناصحانه شما را ارج مينهم و باز از سردرمانگري و روشنگري و پرسشگري نکتههاي ذيل را بر سخنان پيشين خود ميافزايم:
يکم. سخنان شما در خصوص پيشوايان مکّرم شيعه، و مراتب قرب معنوي و درجات ولايت باطني آنان و اخبار و مأثورات مربوط به آن (که البته نظائرآنها در همه اديان و در باب همة پيشوايان به وفور يافت ميشود و از همه غليظتر و شديدتر در زيارت جامعه کبيره که مرامنامه تشيّع غالي است) علاوه بر آنکه تکرار مدّعا بود، پيوندي با پرسش بنيادين اين مباحثه قلمي نداشت. آن پرسش بنيادين اين بود که: چگونه ميشود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنّت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجّيت سخنان پيامبر را پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتمّيت چه چيزي را نفي و منع ميکند و به حکم خاتميّت، وجود و وقوع چه امري ناممکن ميشود؟ و چنان خاتميّت رقيقي که همه شؤون نبوت را براي ديگران ميسور و ممکن ميسازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟
شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فرو بسته نميگشايد چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بيسابقه است و در آنها ارجاعي به قرآن يا سنّت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آنها ديده نشده و ديده ناشدني است، مگر اينکه در معناي "شرح و تبيين" چنان توسعه و تصرّفي بعمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان، نه شرح شريعت، بل تداوم نبوّت گردد. اين همان راهي است که شيعيان غالي رفتهاند و امامتي ناسازگار با خاتميت بنا کردهاند.
به بيان ديگر، آدميان دانش خود را يا بي واسطة اکتساب و اجتهاد بدست ميآورند يا به واسطة آن. و دانش پيامبران از قسم نخست است. و اين دانش، يا مقرون به عصمت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است و اين دانش بي واسطة مقرون به عصمت، يا براي ديگران حجّت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است. حال شيعيان غالي همةاين مراتب سهگانه را براي امامان خود قائلاند و غافلاند از اينکه چنين اعتقادي گويي با خاتميت نميسازد. بر آن دانش بيواسطة اجتهاد و اکتساب، نام وراثت نهادن، و عمل پيشوايان را تبيين ناميدن و خودشان را شارحان نه شارعان خواندن، مطلقاً ماهيت امر را عوض نميکند و از خاتميت جز اسمي بي مسمّا باقي نميگذارد. اين هم پذيرفته نيست که بگوييد "امامان هرچه دارند از پيامبر دارند"، چون پيامبر خاتم، نميتواند منصبي را به ديگران اعطا و تفويض کند که ختميت او را نقض نمايد و نبوت او را تداوم بخشد. از اينکه بگذريم، هر درجهيي از درجات قرب الهي براي سالکان، عليقدر مراتبهم، ميسور است.
پرسش بنياديني که درانداختيم، چنانکه تاريخ کلام شيعه نشان ميدهد، پرسشي امروزين نيست و متکلمان شيعي نيک ميدانستهاند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظي مبهم چون وراثت و "پاسداري از علم پيامبر" و شارح بودن امامان و... نميتوان ،گشود و عادات فکري و ظنون متراکم و تعلّقات ايمانيِ غير مدلّل ومأثورات فربه و نا منقّح را به حّل آن نميتوان گماشت.
رضي خوانساري (متوفّي به سال 1113 قمري و برادر جمال خوانساري و هر دو، فرزندان حسين خوانساري، "استاد الکّل في الکّل"، و هر سه از فقيهان و متکلّمان نامدار عصر صفوي) در کتاب "مائده سماويّه" که کتابي فقهي است، پس از ذکر احکامي چند (چون حکم خوردن تربت حسين (ع)) که نشاني از آنها در زمان پيامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاري نشده، به طرح اين پرسش ميپردازد که "تا اين جهان به نور وجود حضرت خيرالبشر منور بود، اين احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسيده بود و بعد از رحلت نبي و انقطاع وحي الهي، حکم شرعي متجّدد نميتواند شد، پس قرار اين نوع احکام شرعيه به چه نحو ميتواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل ميشود" و آنگاه درجواب اين "اشکال" وجوهي را ذکر ميکند چون وراثت و تأويل قرآن و علم به جامعه و جفرو مصحف فاطمه و نيز بودن "روحي" با ايشان که با پيامبر هم بود و همه چيز را به او تعليم ميکرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات ديگر بر ايشان، و... و نهايتاً به اين جا ميرسد که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنين کنند: "و مکرّر حديث وارد شده که تفويضي که خداي عز وجل به رسول فرموده بود و اختياري که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختيار به ايشان داد و بنابراين ممکن است که بعضي از احکام که در زمان رسولالله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خداي عز وجّل اجازة آن بفرمايد. والله اعلم باحکامه"[1]. و البته همه اين وجوه را مستند به رواياتي از کتب "کافي" و "محاسن" و غيره ميکند.
پيداست که رضي خوانساري نيک دريافته بود تا همان اختيارات و امتيازات پيامبر را نهايةً براي امامان اثبات نکند، از بند آن اشکال رهايي نخواهد يافت. و حالا چنين اعتقادي با خاتميت پيامبر چگونه قابل جمع است، پرسشي است که پيگيرانه از تشيّع غالي بايد پرسيد و نوميدانه به انتظار پاسخ بايد نشست.
در اين پرسش پيگير که از صميم ايمان ديني و اعتقاد به ختميت مرتبت نبوي برميخيزد، نه ظلمي برآل محمد ميرود نه حسادتي بر فضايل آنان. و اگر جشني برپا ميشود جشن اعلاء خاتميت و برائت از غلّو است وگرنه با "مفوضّه" همصدا شدن و مجلس سور و سرور بر پا کردن و اختيار ارزاق و آجال ساکنان کره زمين و وضع احکام دين را به پيشوايان شيعه دادن، و رشته خاتميت را به مقراض امامت بريدن راهي است که غاليان شيعه قرنها رفتهاند و در آن فخري نيست.و چه فرق عظيمي است ميان شيعهيي كه علي را مي گيرد تا محمد را نبازد و شيعهيي كه از علي، محمد ديگري مي سازد .
همين اعتقاد بود که به آيتالله خميني جرأت ميداد تا اختيارات و امتيازات پيامبر و ائمّه را براي فقيهان هم ثابت و جاري بداند و دست نيابت از آستين امامت بدر آورد و نظريّه ولايت مطلقه فقيه را با قدرت سياسي درآميزد و تکيه برجاي امامان بزند و حکومتي اتو کراتيک و غيردموکراتيک بنا کند و از جايگاهي قدسي و الهي، به تشريع و تقنين بپردازد و مردم را ملزم به اطاعت از خود و گماشتگان خود بداند.
دوّم. در تعبيري هيجانآلود، بر من بانگ برداشتهايد که "جشن ختم دين را گرفتهايد نه ختم نبوت را". اين نسبت که نسبش به مطهّري ميرسد، خطايي است که به شهادت خطابة شما، هنوز سايه سنگينش را از اذهان و عقول برنگرفته است. من در کتاب "بسط تجربه نبوي" خطاي مطهري در فهم سخنان اقبال را به تفصيل باز نمودهام و اينک بر آن ميافزايم که شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثاري که بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت که براي خاتمّيت ذاتي رسول، تبيين خردپسندتري ميتوان عرضه کرد تا براي غيبت عرضي و ناگهاني و نا منتظر امام منتظر.
"رهاسازي عقل انساني" و "به خود وانهادگي" آدميان را که از برکات خاتميت برشمرده بودم، مدلولش آن نيست (چنانکه شما پنداشتهايد) که عقل در اسارت ديانت است و انبياء دشمنان خرد ورزياند و با پايان گرفتن دوره نبوت، ايام طربناک آزادي فرا ميرسد. بلکه معنايش اين است که پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهادهاند و ديگر هيچ دست آسماني آنان را پابهپا نميبرد تا شيوه راه رفتن بياموزند. و هيچ نداي آسماني تفسير "درست" و نهايي دين را در گوش آنان نميخواند تا از بدفهمي مصون بمانند. راه دينداري از آن پس، چون راه زندگي، از ميان زد و خوردها ميگذرد و تکامل خود را نه از دخالتهاي گاه و بيگاه ماورائي، بل از تنازع و تعاون خردهاي وارسته زميني ميگيرد که در نقد و فهم و تحليل، بيپروا و از تقليد رستهاند. اين رهايي از دخالت مستقيم آسمان را شيعيان از دوران غيبت مهدي آغاز ميکنند و ديگر مسلمانان، به گفته اقبال، از هنگام رحلت محمّد(ص). پيداست که چنين سخني نه آدمي را "بي اختيار به ياد جريانهاي روشنفکري قرون هجدهم و نوزدهم اروپايي مياندازد" و نه بهانهيي براي خلط ختم نبوت و ختم ديانت بدست ميدهد و نه سبب بر پاکردن "جشن" موهومي به ميمنت ختم دين ميشود.
من نيک ميدانم که ختم نبوت، مفهوم فاخر و فربهي است که کلام شيعي به دليل موانع دروني، تاکنون به درستي و انصاف با آن روبرو نشده است و حق آن را چنانکه بايد نگزارده است و بر حسنات و برکات آن آگاهي نيافته و گواهي نداده است و آن قدر در تحليل و توجيه (ناکام) غيبت، تکلّف و تفلسف ورزيده است که از تبيين کامياب و کمياب خاتميت فرومانده است، و "سنگ خاتميت به سينه زدن" را گويي سيّئهيي ميداند که بايد از آن استغفار کرد.
خدا شريعتي را رحمت کند. وي نيک دريافته بود که کثيري از مسلمانان تنها چيزيکه از توحيد ميفهمند اين است که خدا يکي است و دو نيست. مو و ابرو را ميبينند و اشارتهاي ابرو و هزار نکته باريک تر از مو را نميبينند. حالا حکايت خاتميت است، که گويي بيش ازين نميگويد که محمد (ص) رفت و دين ديگري پس از اسلام نخواهد آمد. همين و بس.
سوّم. اين بحث بدون تکملهيي در باب عرضيّات و ذاتيّات دين تمام نيست. آنکه کانوني و ذاتي دين است شخص پيامبر و تعليمات گوهري اوست، و باقي هر چه صبغه تاريخي و غير گوهري دارد، قشري و عَرَضي است، يعني حكمي يا واقعهييست "ممکن" که ميتوانست بهگونة ديگري باشد لذا در دائرة ايمانيات نميگنجد. نزاع بر سر غيبتي که (به اعتقاد شيعيان) در شرايط تاريخي ديگر، ميتوانست رخ ندهد و پيشوايي که ميتوانست غيبت نکند و بماند و به اجل طبيعي درگذرد، و امام ديگري پس از او درآيد، حاصل چنداني براي دينداري ندارد و بر ضعف و قوت ايمان کسي نميافزايد و مسلمان بودن يا نبودن کسي را رقم نميزند. و چنانکه در "بسط تجربه نبوي" آوردهام " از هيچ امر عرضي به هيچ امر ذاتي نميتوان رسيد. اسلام عقيدتي عين ذاتيات و اسلام تاريخي عين عرضيات، و مسلماني درگرو اعتقاد و التزام به ذاتيات، و دينشناسي نظري به معني باز شناختن ذاتيات از عرضيات، و اجتهاد فقهي مستلزم ترجمه فرهنگي عرضيات است". (ص82).
آفتي که موجب مخافت است، پيشي گرفتن عرضيات از ذاتيات يا نشستن پوسته بجاي هسته است که حکايت همة دينورزيهاي قشري است. و از همه بالاتر قرباني شدن عدالت در پاي عرض پرستيهاي افراطي است.
"جرّ جرّار کلام" ـ به تعبير مولانا ـ قلم را به طرح پرسشي ديگر ميکشاند و آن سِمَت و صفت "پاسداران علم پيامبر و مستحفظان شريعت" است که شما به پيشوايان شيعه دادهايد و امامت را بدين سبب واجب شمردهايد و امام غائب را نيز "مستحفظ معاصر" خواندهايد و همين را حجّت حضور غائبانه او دانستهايد. در جلالت شأن آن بزرگواران سخني و نزاعي نيست، اماّ نگاه جستجوگر تاريخي ـ تجربيـ پسيني صادقانه ميخواهد ببيند که جّد و جهد اين "حافظان" چه چيز را براي شيعيان محفوظ نگه داشته است که غير شيعيان از آن محروم ماندهاند؟
اگر بزرگترين مفسّران و عارفان و متکلّمان و مدافعان ديانتاند، از ميان غير شيعيان برخاستهاند، و حتي شيعيان دراين حوزهها وامدار آنان بودهاند (به آيتالله خميني و خضوع او در مقابل محيالدين عربي بينديشيد، يا به حق عظيمي که تفسير مفاتيحالغيب فخرالدين رازي بر الميزان طباطبائي دارد و صدها نمونه ديگر) و اگر هم اختلافي دارند (که دارند) به هيچ وجه چنان نيست که آراء شيعيان برتري بيچون و چرا بر ديگران يافته باشد. و اگر فقيهاناند، نه فقهي که غير شيعيان بنا کردهاند فروتر از فقه شيعيان است و نه تفاوت آراء فقهي شيعيان و غير شيعيان، از تفاوت آراء فقيهان شيعي (اصوليان و اخباريان)، بيشتر و عميقتر است. و نه چنين تفاوتهاي خرد يا درشت فقهي وقشري (که فيالمثل "در وضو" پا را بجاي مسح کردن، بشويند، يا در رضاع، چند جلسه شير بدهند...) مدخليّتي در گوهر ايمان که پارسايي است، دارد. عمده، عزم بر طاعت و عبوديّت است، که با هر نظام فقهي قابل جمع است.
"کار، خدمت دارد و خلق حسن".
عينيترين گواه اين مدّعا، کتاب "المحجّه البيضاء في احياء الاحياء" است، که تحرير مجدّد کتاب احياءالعلوم ابوحامد غزالي است بدست يک متکلم محّدت فقيه شيعي عصر صفوي، بنام محسن فيض کاشاني. حادثهيي که حقّاً در تمام تاريخ اسلام، نظير و نمونه دوم ندارد.
محسن فيضکاشاني، شيعه خالصي است که با انديشه غيرشيعي سرآشتي و مدارا ندارد و در ويرايش کتاب ابوحامد، و افزايش و پيرايش آن، ابداً مجامله و تعارف نميکند، با اين همه به تقريب سهربع کتاب ابوحامد بدست فيضکاشاني تطهير شيعي ميشود و دستنخورده برجاي ميماند و تنها در بخش فقهيّات و کلاميات است که آراء ابوحامد سترده ميشود و جاي خود را به اجتهادات فقهي و اعتقادات کلامي فيض کاشاني ميدهد. آن بخش فربه که فيض و ابوحامد را برادرانه بهم ميرساند و ما درانه تغذيه و ترضيع ميکند، همان اخلاقيات و عرفانيات است که به حقيقت گوهر دين، و مقصد واپسين حضرت سيدالمرسلين است. چنين است هم وزني جواهر و کم وزني اعراض و هم طرزي و هم ترازي شيعيان و غير شيعيان در امور گوهري دين، و اين است سّر آن معنا که مولانا فرمود:
اختلاف خلق از نام اوفتاد/ چون به معنا رفت آرام اوفتاد
هم از اين روست رأي صاحب اين قلم که در شرعيّات و فقهيات (يعني همان قشرّيات و عرضيات، که مطلوب بالعرض شارعاند) پيروي از هر يک از فقيهان، خواه شيعي و خواه غير شيعي، مجاز و مجزي است.
باري مقام "شرح و تبيين و حفاظت و صيانت "امامان اگر به ظاهر شريعت راجع شود، در ميزان تاريخ و تجربه، وزنگراني نمييابد و اگر به ولايت باطني راجع شود، آن حديث ديگري است که جز بسط تجربه نبوي مفاد و معنايي ندارد. و سالکان طريق قرب را، به تفاريق و تفاوت، از آن رزقي و نصيبي هست، وانّ ربّک يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر.
چهارم. حديث سوء استفاده از انديشهها هم شنيدني است. شما ميگوئيد حساب انديشه را از تاريخ انديشه جدا کنيد. اگر تردامنان انديشه خدا، آزادي، مهدويت و ... را به سوء استخدام ميگيرند، سپاسگزار خود انديشه باشيد و بر آن دستان آلودة ناسپاس لعنت بفرستيد که کفران نعمت ميکنند و آب زلالي را گلآلود ميخواهند و نيازمندان را تشنه کام ميگذارند.
اين البته آسانترين راه براي رهايي جستن از عواقب نامطلوب يک تئوري است. لکن آسانترين راه همواره درستترين نيست.
من در "عقيده و آزمون"[2] بر اين شيوة تخلّص از تنگنا، خرده گرفتهام و باز نمودهام که تاريخ هر انديشه پارهيي از آن انديشه و ميدان آزمون آن است، و آسان نميتوان انديشهيي را فراتر از تاريخ و برتر از آزمون نهاد و بيرون از امتحان، به آن نمرة قبولي داد. اگر تمّدني، تمّدن اسلامي است، آنگاه همة اين تمدن، نمايشگاه آن اسلامي است که به آن جان و نام داده است. نميتوان پارههاي خوب را از آن اسلام و پارههاي بد را محصول توطئه دشمنان اسلام دانست. همينطور است مکتب مارکسيسم. همينطورست مکتب ليبراليسم و همينطورند تئوريهاي اجتماعي و فلسفي. وبالاخص درباب دين آورده بودم که امروزه اديان تنها با دفاع کلامي بر سر پا نميايستند. دفاع تاريخي هم لازم دارند. آخر غنچة اديان قرنهاست که در گلستان تاريخ باز شده است و عطر و بوي خود را پراکنده است. ديگر نميتوان بر اين بسط تاريخي چشم بست و به ادّله پيشيني بسنده کرد و فارغ از آزمون پسيني ـ تاريخي ـ تجربي، همچنان دل خوش داشت که ما حرف راست زدهايم، گريبان کساني را بگيريد که آن را کژ فهميدهاند. هم خدا مشمول اين داوري ميشود، هم نبّوت، هم خاتميت، هم مهدويت، هم ولايت فقيه و هم هر انديشة دوران ساز ديگري که زندگي آدميان را صورت و سيرت بخشيده است. کانت، متافيزيک را اين چنين نقد کرد و پس از وي نوبت نقد تاريخي اديان در رسيد.
اينکه اديان فرقه فرقه ميشوند، اينکه کفر و ايمان زاده ميشود و اينکه شيعه و سنّي پديد ميآيد و ... همه لازمة بسط تاريخي اديان و عين فعليت يافتن قوّه آنهاست و گريزي از آن نيست. و نام سوء استفاده نهادن بر آنها، محض قلب حقيقت و مسخ طبيعت و آميختن دانش به ارزش در تبيين يک پديده طبيعي ـ تاريخي است. شيعيان تسنّن را شاخهيي انحرافي بر تنة درخت اسلام و محصول سوء فهم و سوءاستفاده از آن ميدانند و اهل سنّت نيز تشيع را به چنين طعني مطعون ميدارند. يعني هر يک از رقيبان ديگري را به کژ فهمي و بدخواني و بدخواهي متهم ميکند وليآنکه از منظر تاريخي ـ پسيني نظر ميکند، واژههاي سوء استفاده يا حسن استفاده را با احتياط بسيار به کار ميبرد مبادا در دام ارزشداوري بيفتد و از دامان بيطرفي بيرون غلتد. گرفتم که به گمان شما صفويّت و بابيت و بهائيت، همه قرائتهاي غلط از مهدويت باشند، آيا شما ولايت مطلقة فقيه را هم قرائت غلط و "سوء استفاده" از مهدويت ميدانيد؟ و اگر کسي دانست، دربارة او چه ميانديشيد؟ ميبينيد که مفرّ و مخلص آن نيست که با تيغ "سوءاستفاده" هر چه را نميپسنديم بتراشيم بلکه شرط صداقت آن است که تابع داوري تاريخ باشيم و اگر بسط تاريخي مارکسيسم را يا بسط تاريخي ليبراليزم را بهترين آيينه براي نظرکردن در آن دو آئين مييابيم، اين آئينه آئين نما را نشکنيم و براي ديدن چهرةهاي (زشت يا زيباي) ديگر نگه داريم. مهدويت و تشيّع و تسنن را هم در همين آينه بنگريم و جمال و کمالشان را از همين منظر نظر کنيم. و بالاخّص تئوري ولايت فقيه را، که ديگر نميتوان آنرا به پشتوانة چند حديث و روايت برپا داشت. بايد تاريخچة سياسي آن و بسط تاريخي آن و خيل خادمان نادم و خواستاران خروج از حاکميت را هم به عين عبرت نظر کنيم و درس بگيريم.
پيشيني نگريستن، و نگاه پسيني را وانهادن از آفتهاي پر مخافت نگاه متافيزيکي ـ ديني است که جز با جهادي و اجتهادي اپيستمولوژيک نميتوان بر آن چيرگي جُست.
شما دموکراسي روشي را برگزيدهايد و دموکراسی ارزشي را فرونهادهايد. لاجرم پاسخ اين پرسش را هم فراهم کردهايد که ولايت فقيه و دموکراسي روشي مقبول شما، چه نسبتي دارند و چه گونه باهم جمع ميآيند. گمان ندارم چنين جمع و تلفيقي آسان باشد و بهرحال مسلمانان و بخصوص شيعيان و بالاخص حاکمان، سنتز بديع شما را خوش آمد خواهند گفت.
ميماند دو نکته ديگر. اول اينکه چگونه از مهدويت، هم بيعملي و هم عملگرايي، هم اعتراض و هم انقراض برون ميآيد. بر نکته مهمي انگشت پرسش و کاوش نهادهايد. نخستين گواه امکان اين امر، وقوع آن است. ميبينيد که چنين شده است و چرا بايد به دنبال گواه ديگر گشت؟ روزگاري شيعيان، بهدستور فقيهان خويش، و در انفعال کامل، خمس غنائم و معادن را در زمين دفن ميکردند بهاميد آنکه امام غايب سالهاو بل قرنها بعد، درآيد و خود به علم امامت آنها را کشف کند و بردارد . و امروز آيتالله خميني نه تنها دفن خمس را حرام ميداند بلکه آنرا بودجه حکومت اسلامي ميشمارد، حکومتي که فعّالانه ميخواهد مقدّمهيي براي ظهور مهدي باشد. تاريخ شيعه شاهد و واجد اين انفعال و آن فعل است، ولذا حجّتيّه امروز بههيچ رو حادثهيي بديع و بيسابقه نيست. اکا بر فقيهان پيشگامان آن بودهاند.
امّا گواه دوم تاريخ مارکسيسم است که آشکار ميکند هر جا وقوع حادثهيي درآينده (چون وقوع انقلاب پرولتري يا استقرار جامعه بي طبقه کمونيستي ...) بطور حتمي پيشگويي ميشود: مؤمنان به آن پيشگويي در عمل دو شاخه ميشوند: يا براي تحقق آن موعود همه کاري ميکنند، يا دل آسوده از تحقّق قطعي و نهائي آن، هيچکاري نميکنند. و نه تنها هيچکاري نميکنند، بل از ويراني و فروپاشي و فساد و تباهي احوال اجتماع، خشنود ميشوند و آنرا مقدمهيي لازم براي وقوع حادثه موعود ميشمارند.
کارل پوپر در "جامعه باز و دشمنانش"، فصل نوزدهم، به نيکي باز مينمايد که پارهيي از قائلان و مؤمنان به انقلاب پرولتري، چگونه منفعل و بيعمل نشستند و حتّي به فاشيزم (که از نظر آنان قلّه فساد بورژوازي بود) خوشامد گفتند و با آن مبارزه نکردند چراکه آنرا آخرين پلّه نردبان صعود بر بام کمونيزم ميديديد: "اعتقاد بر اين بود که فاشيسم ماهيّتهً آخرين سنگر بورژوازي است بنابراين وقتي فاشيستها قدرت را به دست ميگرفتند کمونيستها نجنگيدند... کمونيستها مطمئن بودند که انقلاب پرولتاريا دير کرده است و اين ميان پرده فاشيستي بيش از چند ماه به درازا نخواهد کشيد و براي سرعت بخشيدن به انقلاب ضروري است. مطمئن بودند که نبايد دست بهيچ اقدامي بزنند و کاري به کار کسي داشته باشند. تسخير قدرت بدست فاشيستها هرگز با چيزي به اسم "خطر کمونيسم" مواجه نشد. چنانکه آينشتاين يکبار به تأکيد گفت: از ميان همه گروههاي متشکل در جامعه، تنها کليسا ـ يا به عبارت بهتر بخشي از کليساـ مقاومت جدي نشان داد"[3]
اين را مقايسه کنيد با منطق شيعياني که به ازدياد گناه و فساد ميانديشند تا در ظهور وليّ عصر تعجيل شود. و نيز مقايسه کنيد با فعّال بودن يهوديان در قبال "وعده حتمي" تورات به بازگشتشان به سرزمين موعود.
اين دوگانگي در عمل چنان منطق آشکاري دارد که ترديد و تعجّبي در قوع آن پارادوکس تاريخي باقي نميگذارد.
و اما نکته دوم يعني استنتاج "بايد" از "است". بر خبيران پوشيده نيست که آنکه محال است استناج "بايد"هاي هنجاري و اعتباري از "است"هاست. نه "بايد"هاي غير هنجاري. و اين نکتهيي است که در "دانش و ارزش" هم بر آن تنبيه و تصريح رفته است. و استخراج بيعملي از جبرگرايي، از نوع دوم است نه اوّل. فراست مخاطب مرا از اطاله مخاطبت معاف ميدارد.
پنجم. گاهي بر حال بيسامان من خنديدهايد که سخنان پريشان (از "غربيان و مسيحيان") ميگويم و گاهي بر درد بي درمان من گرييدهايد که "بنام اصلاح دين عزم بر شکستن پر و بال دين" کردهام. بر قلة رفيع هدايت نشستهايد و مرا در سياهچالهي گمراهي نظاره و با اشک و آه بدرقه ميکنيد. من البته هيچگاه خود را واصل به حقيقت ندانستهام، امّا آن گونه سخن گفتن را هم (که لاجرم از سر شفقت است) شايسته شما و زيبندة اين بحث قلمي نميدانم. آيا بهتر نيست چمن نورستة گفتگو را از جويبار حجّت و محبّت سبوسبو آبياري کنيم تا از آن سبد سبد گل حقيقت ببريم؟
باري بر احول اين "مفسّر خطبه متقين" دريغ خوردهايد و رقّت آوردهايد که
که اين کند که تو کردي به ضعف همّت وراي/ زگنـج خـانه شـده خيـمه بر خـراب زده؟
پاسخ من همان است که خواجه شيراز گفت:
که گفت حـافظ از انـديـشـة تــو بــاز آمــد؟/ من اين نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت
من از انديشة آن گنج باز نيامدهام امّا شما نيز رنج بيهوده ميبريد که اين آشناي نهجالبلاغه را "با قطرات اشک بدرقه" ميکنيد. ميپرسم چرا
اين خون که موج ميزند اندر جگر تو را/ در کار رنگ و بوي نگاري نميکني؟
و اين اشک را که از چشمة زلال جان ميجوشد چرا بر پيکر نيمجان نهجالبلاغه فرو نميباري؟ نميدانم چرا وقتي نوبت به مفسّران و متکلمّان حکومتي ميرسد گل ميافشانيد و مي در ساغر مياندازيد و "وجود نازک" آنان را آزرده گزند نميخواهيد، امّا بر مظلومان و مستضعفان، که ما باشيم، بانگ درشت ميزنيد و توسن تند ميتازيد و به سر تازيانه هم از همرهان ياد نميکنيد.
زانجا که رسم و شيوة عاشقکشي توست/ با دشمنان قدحکش و با ما عتاب کن
آيا براستي صاحب اين قلم با نهجالبلاغه جفا کرده است يا آنان که "باب سياست" آن حکمتنامه را پاک به آب انکار شستهاند و خوار بر تاق نسيان نهادهاند؟
امام علي مگر با رعاياي خود نميگفت "از گفتن مقوله حقّي و دادن مشورت عدلي دريغ نورزيد که من برتر از خطا نيستم"؟ امّا اينک به نام ناميراي نهجالبلاغه حکومتي در ايران برپاست که حكامش در بي اعتنايي مطلق به شيوة علي (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشستهاند و از رعايا جز انقياد و اطاعت نميطلبند. امروز از نماز جمعهها و از نشست خبرهها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سيما، بانگي برنميخيزد مگر در تجليل پيشوا. و در مطبوعات رسمي، سطري و ستوني بهم نميرسد مگر در مريدپروري و تأييد آموزههاي رهبري. و دريغ از مقوله حقي يا مشورت عدلي. اينجا جاني تاوان انتقادي است، که نظام جز مريد مطيع نميپسندد.
جامعهيي که پيامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علي(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر ميديدند و بر صدر مينشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که اين نظم ناميمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوي فشردة عالمان در جمهوري اسلامي ايران، و اسب رهوار مدّاحي و رياکاري و خرافهگستري و جولان جاهلان و سر در گليم کشيدن عاقلان را ميبينم، هم بر ناکامي پيامبر رحمت اندوه ميخورم و هم به رسالت پيامبرانه روشنفکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمنتر ميشوم.
مگر علي(ع) نگفت که بارها از پيامبر شنيده است که "پاکي جامعه در گرو آن است که ناتوانان حق خود را از قدرتمندان، بيلکنت زبان بگيرند"؟ امّا امروز هنر حکاّم ما اين است که مردم را به لکنتزبان دچار کنند مبادا مدّعي حقّي شوند. کارخانههاي مقدستراشي و تابوسازي شبانهروز در کارند تا قفل قويتري بر زبانها بزنند و ترس تازهيي در جانها بيفکنند و بنگاه بانگ و رنگ و جريدههاي درنده و دريده با تطاول تمام مهيا و مجهّز شدهاند تا آبروي آبرومندان اين ديار را به آب فضيحت بشويند و آنان را "بيهويّت" کنند و ناموس عشق و رونق عشاق را ببرند و اينها همه در سايه حکومتي است که از عدل علوي دم ميزند امّا آن را ارزان به فقه صفوي ميفروشد.
بلي من هن