¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
او در زندگی چیزی از مال و منال دنیا نداشت. نه خانه ای ، نه زنی , نه بچه ای ، علتش هم کاملاً روشن بود و می دانست که چرا آس و پاس و بی چیز است.
زیرا وجودش را دانسته و ندانسته وقف هنرش کرده بود. شاید تقصیر خودش بود. شاید هم بی تقصیر بود. چه می دانست. ولی آنچه مسلم بود این بود که از روز اول بدبخت و فقیر به دنیا نیامده بود. بلکه یک آدم اصل و نسب دار و از فامیل متمکن شهر تبریز بود.
وضع مالی پدرش از روز اول خوب بود و یک سروگردن از اطرافیانش بیشتر داشت.
پدرش تاجر معتبری بود و در سرای شیخ کاظم تبریز حجره داشت و با برادرش حاجی علی شریک بود.
آن روزها کمتر فامیلی می توانست فرزند خود را برای تحصیل به خارج بفرستد. ولی پدر او این کار را خیلی زود شروع کرد.
هنوز پسرش میرزا باقر بیست سالش تمام نشده بود که او را روانه خارجه اش کرد ، تا برود تحصیل کند و دکتر شود.
او می دید که فرزندش یکپارچه ذوق و استعداد و هنر است. از همین جا بود که زندگی حاجی زاده از مسیر عادی خود خارج شد و به بیراهه کشانده شد.
آن روزها هنوز رضاخان میرپنج بساط دیکتاتوری خود را در سراسر ایران پهن نکرده بود.
مرزهای شمالی باز بود و رفت و آمدهایی صورت می گرفت که میرزا باقر روانه تفلیس شد تا در دانشکده پزشکی آن شهر تحصیل کند.
با پیروزی انقلاب اکتبر و استقرار حاکمیت سوسیالیستی در روسیه ، نخستین کشور شوراها قدم به عرصه تاریخ گذاشته بود و انقلاب مواهب خود را در زندگی توده ها بسط می داد و یکی از مواهب عینی انقلاب این بود که هنرمندان در جامعه قرب و منزلتی پیدا کرده بودند و مردم برایشان سر و دست می شکستند.
او هم که استعداد عجیبی در هنر پیشگی و تقلید این و آن داشت تصمیم گرفت علی رغم نظر پدرش – به جای تحصیل در علم پزشکی – دنبال هنر پیشگی برود.
یکراست رفت در کنسرواتوار تفلیس اسم نوشت. می خواست هنرپیشه بشود. می خواست درس کارگردانی بخواند.
استادانش استعداد او را می ستودند. او هم خیلی زحمت کشید و چند سال از عمر و جوانی خود را روی این کار گذاشت و موفق به اخذ دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبای تفلیس شد.
بارها در سن باشکوه تئاتر دولتی شهر تفلیس ، هنرنمایی کرد. و با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد. دو سال نیز در دانشکده زبان تحصیل کرد. دیپلم زبان روسی گرفت و به استخدام دولت درآمد و معلم اونیورسیته گردید و با دختری بنام ماریا – که او هم معلم اونیورسیته بود – ازدواج کرد.
زندگی راحتی داشت. راضی بود. روزها تدریس می کرد. شبها روی سن میرفت. با همسرش توافق داشت. روزگار خوشی داشتند. تا اینکه روزی ناگهان نامه ای از پدرش دریافت کرد که او را سخت تکان داد.
پدرش به سختی بیمار بود. در نامه خود آرزو کرده بود قبل از اینکه از دنیا برود پسرش را ببیند.
گرفتن اجازه خروج ساده و آسان نبود – مخصوصاً که همسرش تبعه ایران نبود…
چند ماهی این در و آن در زد تا توانست مقدمات عزیمت خود را به ایران فراهم کند و اجازه خروج بگیرد. منتها فقط برای خودش.
همسرش مایل نبود از خانواده اش دور باشد و با او به ایران بیاید. تازه اخذ اجازه برای او خیلی مشکل بود.
ناچار از هم جدا شدند.
روزی که حاجی زاده با دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی به وطن خود بازگشت کله اش سوت کشید و قلبش گر گرفت. در اینجا ، در میهن اش نفس ها در سینه ها حبس بود. سایه شوم دیکتاتوری رضاخانی همه جا سنگینی می کرد.
در تماشاخانه ها قفل بود. گرد و خاک و تارهای عنکبوت ، سالن های تئاتر شهر تبریز مخصوصاً سالن زیبای تماشاخانه باغ ارک را فرا گرفته بود.
پدر و مادرش یکی پس از دیگری مرده بودند. او را تنها و بی یارو یاور گذاشته بودند. از فامیل هم جز یک عموی ناکس ، کسی را نداشت.
عمویش نیز از آن بازاریهای به ظاهر مقدس بود که همیشه جانماز آب می کشند. روزی که برادرزاده اش از سفر خارج بازگشت قدغن کرده بود که به هیچ وجه حق ورود به منزل یا حجره را ندارد. به قول خود ، او اساساً از جماعت آرتیست و دلقک بازی خوشش نمی آمد و این جور آدمها را مرتد و نجس می دانست.
حاجی زاده سراغ خانه و املاک و ثروت پدری اش را گرفت. ولی چیزی نیافت. عمویش همه را بالا کشیده بود و از هضم رابع گذرانده بود.
آن روزها ، زیاد هم از ثبت اسناد و دادگستری و این جور چیزها خبری نبود . اگر هم بود تازه سندسازی و تصاحب اموال دیگران برای بعضیها یک نوع حرفه به شمار میرفت.
مخصوصاً ، این جور کارها ، برای عموی او ، مثل آب خوردن بود. هم در بازار معروف به امانت و دیانت بود و هم پول زیادی داشت و می توانست سروصداها را – با پول هم شده – بخواباند. دیگر کسی در مقابل حرف یک جوان که از ان طرف مرز آمده ، و دین و ایمانش هم معلوم نبود – تره خورد نمی کرد.
چه کسی ادعاهای میرزا باقر یالقوز و بخت برگشته را باور می کرد؟ هیچ کس! حاجی زاده بیکار و ویلان و سرگردان ، توی شهر تبریز می گشت.
چه کار کند؟ کجا برود؟ نه تماشاخانه ای بود که برود روی سن ، و در آنجا هنرنمائی کند و نه تروپی بود که کارگردانی آنرا به عهده بگیرد.
هنرپیشه های انگشت شمار شهر هم ، هشتشان گروی نه بود ، همه شان به فلاکت و پیسی افتاده بودند ، توی قهوه خانه ها , میخانه ها ، شیره کش خانه ها می لولیدند.
ولی حاجی زاده هنوز ، جوان و تازه نفس بود. نمی خواست به این زودیها ناامید شود و از میدان بدر رود.
تئاتر و طنز و نمایش در خون او بود. باید کاری می کرد. مخصوصاً که سالن نمایش باشکوه و مجهزی در چند قدمی ارک علیشاه قرار داشت و زیر نظر جمعیت شیر و خورشید سرخ تبریز اداره می شد. و حیف بود درهایش بسته بماند و خاک بخورد.
مدتی تقلا کرد. بارها به مسئولین شیروخورشید سرخ تبریز مراجعه کرد و سماجت به خرج داد تا بلاخره توانست اجازه نمایش در سالن شیروخورشید را بگیرد. منتها به این شرط که اولاً نصف درآمد نمایش را به آن جمعیت بدهد. ثانیاً از حرفهای آنچنانی در نمایشنامه نباشد.
قرارداد نوشته شد و امضاء گردید. نوبت به تشکیل گروه نمایش و انتخاب هنرپیشه ها رسید. از گوشه این قهوه خانه و کنج آن میخانه ، چند نفر از هنرپیشه های قدیمی را دور خود جمع کرد و گروهی تشکیل داد. و خود کارگردانی و بازیگری گروه را به عهده گرفت.
گروه نمایش با شور و شوق تمرینات خود را آغاز کرد. حاجی زاده شب و روز کار می کرد سر از پا نمی شناخت. تا بالاخره تاریخ شروع نمایش اعلام شد. پلاکاردهای دست نویس آماده گردید. قرار شد هفته ای یکبار – آن هم عصر روزهای جمعه – نمایشنامه به معرض تماشای عموم گذاشته شود.
معمولاً روزهای وسط هفته ، مردم تبریز گرفتار کار و زندگی خود بودند و حوصله تئاتر رفتن و این جور کارها را نداشتند.
بلیت های نمایش ، برای روز جمعه پیش فروش شد. حاجی زاده با اولین موفقیت خود در تبریز یک قدم بیشتر فاصله نداشت. با خود می گفت : “بگذار روز جمعه روی صحنه بروم و هنرم را به نمایش بگذارم آنوقت مردم می فهمند معنی نمایش یعنی چه”
بعد اضافه می کرد:
“تبریز باید برای خودش یک تئاتر شهر دائمی داشته باشد.”
عصر روز پنجشنبه ، گروه نمایش به کارگردانی حاجی زاده ، آخرین تمرینات خود را انجام می دادند. تا بعد از دو ماه تمرین ، آماده نمایش شوند. تمرین صحنه های آخر نمایش در حال اجرا بود که دربان سالن ، وارد سن شد و در گوش حاجی زاده پچ پچ کرد.
حاجی زاده خطاب به هنرپیشه ها گفت :
-بچه ها مشغول باشید من بر می گردم.
حاجی زاده به سوی دفتر تماشاخانه رفت.
زمستان بود. برف می بارید. دانه های درشت برف – که از آسمان می آمد – از پنجره سرسرای سالن دیده می شد.
بخاری بزرگ هیزمی در گوشه اطاق دفتر می سوخت. سه نفر در صندلیهای نزدیک بخاری نشسته بودند و سر و وضع مرتبی داشتند. حاجی زاده در حالی که اوراق نمایشنامه در دستش بود وارد اطاق شد و پرسید:
-آقایان با من فرمایشی داشتند؟
مردی که ظاهراً مافوق دیگران بود گفت:
-من میرزا علی اکبر مالک هستم. رئیس پلیس سیاسی تبریز ، آمده ام نمایشنامه شما را قبل از از اجرا بازرسی کنم.
حاجی زاده با لبخند و خوشروئی جواب داد:
خیلی خوش آمدید. اتفاقاً من نمایشنامه را همراه خودم آوردم. بفرمائید هر طور که دلتان می خواهد بازرسی کنید. مطمئن باشید هیچ خلافی در آن نیست.
رئیس پلیس سیاسی تبریز ، نمایشنامه را گرفت و نگاهی به آن کرد. و دوباره به حاجی زاده پس داد و گفت :
-این نمایشنامه که فارسی نیست!
حاجی زاده تبسم کنان:
-البته که فارسی نیست.
رئیس پلیس سیاسی:
-پس نمیشه اجرا کرد.
حاجی زاده با تعجب:
-چرا نمیشه. جناب رئیس…؟
-گفتم نمیشه. ترکی حرف زدن قدغنه.
-چرا؟
-دستور دولته.
-آقای رئیس ، اکثر تماشاچیان ما فارسی بلد نیستند.
-به ما چه؟ می خواستند بلد باشند.
-اگر ما به زبان فارسی نمایش بدیم آن وقت کسی بدیدن آن نمیاد.
-نیاد! به ما چه؟
-آخه مردم می خواهند به زبان مادری خودشان تئاتر ببیننند.
-مردم بیخود می خواهند. مردم خیلی چیزها می خواهند. مگر میشه داد!؟ دستور شخص اعلیحضرته ، همه باید فارسی حرف بزنند. ترکی حرف زدن قدغنه. روشن شد؟
-جناب رئیس ، ما هنر پیشه ها ، خودمان هم فارسی حرف زدن خوب بلد نیستیم. ما داریم نمایشنامه درام بازی می کنیم. اگر بخواهیم آن را به فارسی بگوئیم کمدی خواهد شد مردم به ما خواهند خندید.
-بهتر ، بگذارید کمدی بشه. بگذارید مردم بخندند. کمدی بهتر از درام است.
-جناب رئیس ، ما دوماهه روی این نمایشنامه تمرین کرده ایم. اساساً این نمایشنامه به زبان آذربایجانی نوشته شده حداقل دو ماه طول می کشد که به زبان فارسی ترجمه بشه دو ماه هم می خواهد که تمرین کنیم.
-من این حرفها سرم نمیشه و این کارها هم به من مربوط نیست.
-جناب رئیس ،یک قسمت از این نمایشنامه اپراست. اگر به فارسی ترجمه بشه چیزی از آب در نمیاد.
من اپرا و این جور چیزها سرم نمیشه.
-آخه ما برای فردا عصر بلیت فروخته ایم.
-فروخته باشید به من چه مربوطه؟
-ما نمی توانیم به مردم بگوئیم بروید چهار ماه دیگه بیائید تا به زبان فارسی تئاتر ما را تماشا کنید.
-هر کاری می توانید بکنید ولی آنچه مسلمه نمایشنامه باید به زبان فارسی اجرا بشه.
-جناب رئیس ، این غیر ممکنه. ما بلیت فروخته ایم. اگر فردا نمایش ندیم ، مردم می ریزند اینجا.
-بریزند.
-جناب رئیس ، پدر ما را در می آورند.
-در بیاورند.
-بی آبروئی میشه.
-بشه.
-آن وقت ما چی کار کنیم؟
-این دیگر به خودتان مربوطه! همینه که هست…..گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را…
“ادامه دارد”
مضمون تمامی دها جلد کتابی که در طول 70-60 سال اخیر درباره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر در آمده شبیه یکدیگر وتقریبا همانند است. اساسا به همین دلیل نیز هنوز تاریخ ایران باستان وبخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران ، یا اصلا نوشته نشده ویا تحریف گشته وبا واقعیت های تاریخی فاصله بسیار دارد. این شیوه نادرست تاریخ نگاری در ایران ، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی ورژیم پهلوی قرار داشت مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی وغرض ورزی است ، نه تنها مانعی برسر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده وتاریخ واقعی اقوام گوناگون ایران را نهان داشته ، بلکه به همراه تبلیغات وارائه اطلاعات نادرست وغرص آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات واظهارنظرهای نادرست وغیر واقعی عده ای ازمحققان اروپای در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است.
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیستی حاکم بر آن کشور، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر وقدیم ایران مطرح کرده اند.
تاریخ نگاران شوروی سابق از یک سو متاثر از مورخان ایرانی واز سوی دیگر تحت تاثیراندیشه سوسیالیسم وکمونیسم درباره اقوام ایرانی و تاریخ آنان مرتکب اشتباه شده اند البته شوونیزم روس نیز در شکل یافتن تصورات نادرست مورخان مذکور بی تاثیر نبوده است .این مسئله نیازمند اندکی تامل وتوضیح است . به گواهی تاریخ ، روس ها قبل وحتی بعد از ورود به عرصه تاریخ قرن های متمادی از جانب شرق وجنوب با ترکان همجوار ودارای مناسبات فرهنگی،اقتصادی وسیاسی و... با آنان بوده اند. روسها تابع دولت ترک قیزیل اردو (اردوی زرین) بوده واشراف روس به عناوین والقاب اعطایی از سوی ترکان افتخار می کردند . روس ها که از نظر سطح تمدن عقب مانده تر بودند دراین مناسبات چند صد ساله چیزهای زیادی در زمینه های گوناگون از اقوام ترک اخذ نموده اند با این وجود حتی در دوران پیش از انقلاب اکتبر، اکثر تاریخ نگاران روس هنگام تحقیق در خصوص تاریخ دیرین روس ها در ارتباط با ترکان ، تحت تاثیر شوونیزم روس اغلب حقایق را وارونه نشان داده اند. این موضع گیری غیرعلمی پژوهشگران روس نسبت به تاریخ ترکان ووحشی وکوچ نشین وبیابانگرد... نمایاندن آنان خواه ناخواه سبب شد که تاریخ ترکان مطابق واقع مورد بررسی وارزیابی قرار نگرفته ودستخوش فراموشی گردد.
همچنانکه امروزبه تدریج پرده از روی اغراض تاریخ نگاران ایرانی فرو افتاده وروشن می شود که آنان تاریخ ترکان وتاریخ ایران باستان را تحریف نموده اند، درشوروی سابق نیز به موازات تعدیل دیکتاتوری کمونیستی و از میان رفتن خفقان استالینی ، برخی تاریخ نگاران آن کشور گامهای جسورانه ای در این زمینه برداشته ومورخان پیشین شوروی را که اسیر افکار شوونیستی بودند بباد انتقاد گرفته وبه افشای نادرستی ادعاهای آنان پرداختند. اولجاس سلیمان محقق بزرگ قزاق از جمله این دانشمندان است. وی درانتقاد ازمورخان شوونیست شوروی سابق مینویسد: « یکی از ویژگیهای روشنفکران جوان آسیا، انکار کامل تاریخ کلاسیک است.هم در شرق وهم در غرب تردید نسبت به تاریخ همانگونه که پل والری می گوید ناشی از آن است که در قرن اخیر علم تاریخ بکلی خود را رسوا ساخته است .این علم مدتهای مدید برده ی سیاست وسرچشمه شوونیزم وناسیونالیزم بوده است...»
جو شوونیستی وکمونیستی حاکم در اتحاد جماهیر شوروی سابق سبب گردید که تاریخ هیچکدام ا اقوام ترک این سرزمین ، وبه تبع آن تاریخ دیرین آذربایجان مورد بررسی وشناخت صحیح قرار نگیرد وحتی آنانکه در این مورد سخنی راندند در سیبری جان باختند.
با به حاکمیت رسیدن سلسله پهلوی در ایران شوونیزم فارس در تمامی عرصه های علمی واجتماعی بطور رسمی شروع بکار نمود ودرموضع قدرت نشست . از این زمان به بعد زبان وادبیات اقوام غیر فارس ایرانی منوع گشته، وبدین سان امکان شکوفایی خود را از دست داد. در حالیکه تا آن زمان زبان وادبیات اقوام مختلف اگرچه از سوی دولت مورد حمایت قرار نمی گرفت لیکن سیاست های نیزعلیه آن ها اعمال نمی شد.
همانند رشته های گوناگون علمی ، در زمینه تاریخ نیز محققان طرفدار شوونیزم فارس پا به عرصه نهادند. اینان از مبدا آریا محوری به بررسی وتحقیق نوشته ها ونظریات دانشمندان اروپایی در خصوص تاریخ باستان مشرق زمین پرداخته وشروع به تالیف کتب کردند . اولین وقدیمی ترین این کتب تاریخی ، کتاب 3 جلدی ایران باستان اثر حسن پیرنیا (مشیرالدوله) بود. در این کتاب بدون ارائه هیچ سند ودلیلی برخلاف نظر مورخان اروپایی ،چنین ادعایی مطرح شده است که اقوام ساکن جغرافیای کنونی ایران در دوران باستان آریایی نژاد وساکنان قدیم مناطقی که امروز آذربایجانیان ، قشقاییان ، همدانیان وترکمنان در آن سکونت دارند، نه ترک زبان ،بلکه هند واروپائی زبان بوده اند .بر اساس این ادعای فاقد مدرک ، اهالی کنونی ترک زبان آذربایجان ، گویا در گذشته آریایی نژاد بوده ، زبانشان دارای ریشه ی فارسی وبطور کلی جزو گروه زبانهای هند واروپائی بوده است وترکان در دوران متاخرتر از شرق سرازیر شده ، با استقرار وسکونت در این نواحی ، اهالی فارس این منطقه را ترک نموده اند.
براساس این ادعای واهی وبی اساس به نظر مورخان شونیست فارس زبان اهالی آذربایجان،کردستان،بلوچستان وزبان ترکمنان وقشقائیان باید از میان رفته وزبان فارسی جایگزین آن شود . حال آنکه ادعای بدون سند آنان حتی اگر درست فرض گردد نیز نمی تواند دلیلی برای نابود ساختن زبان کنونی این اقوام باشد.
ایران از درباز سرزمینی کثیرالمله بوده است لیکن این وجه غیر قابل انکار دردوران پهلوی با تلقین امپریالیزم انگلیس مورد انکارقرارگرفت وبرخی تئوری پردازان شروع به بیگانه ،موقت واز میان رفتنی قلمداد نمودن زبان سایر اقوام غیر فارس ایران کردند بنظر احمد کسروی زبان مردم آذربایجان تا زمان هجوم مغولان آذری که به زعم وی دری ریشه فارسی است بوده است ودر دوران متاخرتر به تر کی تبدیل شده است . بهمین دلیل نیز این زبان باید از بین برود بعد ها شاگردان وی پارا فراترنهاده مدعی شدند که غالب اهالی آذربایجان تا قرن 17م. فارس زبان بوده اد وزبان ترکی پس ازاین زمان در آنجا انتشار یافته است. لازم به ذکر است که آذری شاخه ای از زبان ترکی می باشد اما احمد کسروی وشاگردان ونسخه بدلهای او با تعصب شوونیستی وشیوه های غیر علمی خود درصدد بهره برداری از این امر کاملا عادی وطبیعی برآمده وبر اساس همین کلمات معدود فارسی وتاتی با اصرار درصدد اثبات آنند که این کلمات گویا از بقایای زبان آذری یعنی زبان کهن آذربایجان هستند واهالی این ناحیه پس از استقرار ترکان در این خطه که به زعم آنها با حمله مغول در قرن 14 میلادی صورت گرفته بتدریج ترک زبان شده اند لیکن واژگان مزبور درزبان آنان بازمانده است. اینان دسته های کوچک فارس را که انوشیروان در این دراین منطقه مستقر ساخته به عنوان بقایای آذریان باستان قلمداد نموده و به بازآموزی وشرح قواعد زبان آنان می پردازند گویا که به اصطلاح زبان اصلی آذربایجان قدیم را کشف کرده اند.
این محققان صدها کلمه، تعبیروبرخی قواعد دستوری زبان ترکی آذری را که در زبان فارسی بکار می رود نادیده می گیرند .درزبان معاصر عربی بخصوص زبان محاوره ای آن، شمار واژگان دخیل ترکی اندک نیست .درزبان روسی معاصر نیز صدها کلمه اصیل ودخیل ترکی همچون تاواریش،کبیتکا، وجود دارد که نتیجه ومحصول همجواری این ملتها در طول اعصار است. آیا تنها به صرف وجود اینگونه کلمات در زبانهای مزبور طرح این ادعا که قلمروئی که اعراب وروسها اکنون در آن سکونت دارند در قدیم الایام متعلق به ترکان بوده ویا اعراب و روسها در دوران قدیم ترک بوده اندسخنی مضحک واحمقانه نیست؟
گفتنی است که مهاجرت ترک ها به آذربایجان نه درقرن سوم ویا پنجم هجری بلکه از دوران قبل ازمیلاد مسیح آغاز گردیده ودر دوران ظهور اسلام ، این خطه ترک نشین بوده است.لازم است که درباره تاریخ وچگونگی مهاجرت ترک ها به کتاب «تاریخ زبان ولهجه های ترکی » نوشته دکتر جواد هیئت که اثرش را با استفاده از منابع دست اول بی طرف تالیف کرده مراجعه کنیم تا ببینیم ماجرا از چه قرار بوده است :« به نا به نوشته هرودت اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان درقرن هفتم قبل از میلاد به قولی با مهاجرت سکا ها (اسکیت ها) شروع می شود. مهاجرت های بعدی درقرن های چهارم وپنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است. در منابع ارمنی از هون های سفی به نام خیلندورک یا خیلنتورک یاد شده (مارکوارت – ایرانشهر- ص96) وشهر بلاساغون درمغان جنوبی مرکز آنها بوده است (بلاساغون نام یکی از شهرهای ترستان شرقی نیز هست )ترکان قدیم بلغارها،خزرها ، آغاچری وسابیرها که به اروپای شرقی هم مهاجرت کردند به آذربایجان آمدند ودراینجا هم سکونت نمودند مورخین ارمنی از این مهاجرت ها به تفصیل یاد نموده اند (آباس کاتینا، موسی خرن)آغاچری ها از اقوام خزر محسوب می شوند درسال 460م و8سال بعد از آن ها ساغورها (اویغورهای زرد) به جنوب قفقاز آمدند و درسال 488 با ساسانیان به نبرد برخاستند. نام آغاچری ها دردوران های بعدی مثلا درحمله هلاکوخان به قلعه الموت در تواریخ آمده وگاهی هم به شکل قاچارثبت شده است.
رئیس سابیرها آمبازوک در سال 508 با قباد پدرانوشیروان جنگ کرد ولی فرزندانش با او پیمان بستند وعلیه روم جنگیدند. در سال های 516-515 میلادی ،ارمنستان را اشغال کردند وتا قونیه پیش رفتند به طور کلی تا پایان سلطنت قباد ، آران وگرجستان ومنطقه شمال آذربایجان در دست خزرها واقوام نزدیک آنها بودازاین جهت به این مناطق کشور خزر ها نیز گفته اند (بلاذری194،طبری،ابن خردادبه، تاریخ یعقوبی ) وشهر قباله مرکز اینها بوده است.
در زمان انوشیروان نیز عده ای از اقوام ترک درآذربایجان اسکان داده شدند درحمله اعراب عده ساکنین ترک زبان این منطقه قابل توجه بود . روایت وهب ابن منبه درکتاب«التیجان» ابن هشام چاپ حیدرآباد مؤید این مدعاست دراین کتاب آمده است که روزی معاویه از مشاور خود عبید بن ساریه پرسید آذربایجان چیست، عبید در جواب گفت اینجا از قدیم کشور(سرزمین) ترکان بود.
مهاجرت انبوه ترکان به ایران خصوصا آذربایجان در زمان سلاجقه انجام گرفته است در زمان ملکشاه ترکمانان به آذربایجان آمدند وبه زودی شهرهای مانند گنجه ،خوی، ارومیه وهمدان از آنان پرشد وشهر خوی ، ترکستان ایران لقب گرفت.غیر از اوغوزها (=غزها) ترکان قپچاق نیز به آذربایجان مهاجرت کردند وقسمت مهم ایلات قپچاق از شمال خزر گذشته به قفقاز آمدند. بخش دیگر مسیحیت آوردند ودرگرجی ها مستحیل شدند. در تشکیل اهالی تبریز، عنصرقپچاق سهم بزرگی داشته است درباره این واقعیت تاریخی که ترک ها حتی در دوران قبل از میلاد مسیح در آذربایجان وسایر نقاط میهنمان ایران ساکن بودند منابع وماخذ فراوانی وجود دارد از جمله در کتاب اردبیل ودانشمندان روایتی از ابن اثیر مورخ معروف عرب نقل شده که خلاصه اش این است :« رائش بن قیس بن صیفی بن سبا پادشاه یمن که با منوچهر پادشاه فارس وحضرت موسی (ع) معاصر بوده سوارهائی به سرکردگی شمربن عطاف به آذربایجان فرستاد وی وارد آذربایجان گردید وبا ترکها نبرد نمود وآنها را مغلوب ساخت. سردار مذکورمسیر لشکرکشی خودرا بردوسنگ نوشت . وبه یمن مراجعت نمود.پس از بازگشت یمنی ها باز هم مدت درازی آذربایجان در تحت سیطره ترکها بماند...).
به این ترتیب می بینیم ترک ها نه تنها در سده های بعد از اسلام بلکه قرن ها قبل وبعد از میلاد مسیح به آذربایجان مهاجرت کرده ودراین سرزمین متوطن شده اند وزبان ترکی نیز در این خطه رواج کامل داشت ، چرا که مردم آذربایجان دارای ادبیات شفاهی بسیار غنی هستند که با تاریخ مردم این دیار بستگی نزدیک دارد وشکل گیری فرهنگ مکتوب آنها نیز نقش بس مهمی بازی کرده است.
اینک این سوال پیش می آید که اگربر فرض ، ترک ها در دوران بعد از اسلام به آذربایجان آمده باشند توان گفت که ترکی زبان اصلی مردم آذربایجان نمی باشد؟
اگر این حکم را درباره مردمان مصر وسوریه صادر کنیم وبگوئیم که زبان اصلی مردم مصر وسوریه عربی نمی باشد ، چرا که ساکنان این دو سرزمین ، قبل از آنکه پای مسلمانان عرب به آنجا برسد ، قبطی وفینقی بوده ، چه پاسخی خواهیم شنید ویامگر ملت های کنونی قاره آمریکا چند قرن است که مهاجرت کرده واز اروپا به آمریکا رفته اند آیا امروزه در انگلیسی بودن زبان ملت های آمریکای شمالی ، اسپانیولی بودن زبان کشور های امریکای لاتین وپرتغالی بودن زبان مردم برزیل می توان تردید نمود؟
شایان توجه است همانطوری که گفته شد این نوع نظریات پوسیده ومطالب دور از واقعیت تاریخی پس از کودتای انگلیسی سوم اسفند 1299 وبه قدرت رسیدن رضاخان میرپنج در راستای اجرای سیاست های بیگانگان وایجاد یک ناسیونالیسم افراطی مطرح شده وبه قول دکتر ناصر مصباح :« رضاخان که با حمایت انگلیس به قدرت رسیده بود کم کم شروع به لاس زدن با قدرت تازه نفس آلمان کرد .باید دانست که رضاخان عامل اجرائی نقشه های بود که توسط گروه روشنگری وابسته به جنبش فراماسونری به زعامت محمد علی فروغی کشیده می شد واین گروه پیشرفت جامعه ایران را در نوعی ناسیونالیسم غربگرای میدانست .تاسیس فرهنگستان برای پیراستن زبان پارسی از لغات عربی وترکی ، تعویض کلاه ولباس ، کشف حجاب ، سرکوب روحانیّت وتضعیف مذهب در بین مردم ، از جمله اقدامات این گروه بود که البته توسط رضاخان مطرح واعمال می شد بخشی از این وظایف به عهده احمد کسروی گذاشته شده بود ... پیدا کردن زبانی غیر از ترکی برای مردم آذربایجان که صد البته باید ریشه فارسی می داشت تا دولت می توانست به استناد « تحقیقات» او زبان ترکی را به عنوان زبانی بیگانه وتحمیلی از «گلوی مردم آذربایجان» بیرون بکشد این عملیات مقدمه ای بودند برای ظهور ناسیونالیسم افراطی آریائی-ایرانی که کمی دیرتر به نام پان ایرانیسم رخ نمود»
محافل وابسته به فراماسونری تصمیم گرفتند که توسط رضاخان وپسرش محمدرضاه شاه ترک های ایرانی را بیگانه جلوه داده وزبانشان را تحمیلی نشان دهند ودراین راستا بود که شروع به جعل وتحریف تاریخ کردند.
تاریخ نشان داده است که هرگاه سلطه طلبان نتوانسته اند با نیروی نظامی ملتی را به زانو در آورند با نیرنگ ودسیسه بازی، اصالت وریشه های قومی مردم یک سرزمین را که درنقاط مختلف مستقر هستند به زیر سئوال برده وبرای این منظور از ناآگاهی مردم همان سرزمین نسبت به تاریخ خود سود بسیار برده اند..
لازم به یاد آوری است که زبان ترکی دارای 28 شاخه است که یکی از آنها ترکی آذری است وبقیه ترکمنی،ازبکی،قزاقی،استانبولی و....هستند پس ترکی آذری غیر اززبان ترکی نیست بلکه یکی از شاخه های آن است.
با توده اي شدن مطالبات ملي در ميان ملت ترك در ايران، گسترش و تعميق پايگاه مردمي و روشنفكري آن و توجه و حمايت روز افزون افكار عمومي جهاني و نهادهاي بين المللي از اين مطالبات مدني و دمكراتيك، در جبهه مقابل نيز شاهد جنب و جوشي، اما متاسفانه تماما منفي و نااميد كننده هستيم. از جمله اينكه اخيرا بازتوليد و تبليغ ادعاي ارتجاعي و مغلطه كهنه "ملي، مشترك و سراسري بودن زبان فارسي در ايران" از طرف ماشين تبليغاتي دولت جمهوري اسلامي، نخبگان فرهنگي و سياسي قوم فارس و همچنين جريانات و تشكيلات فارسي موسوم به سراسري تشديد شده است. تاسف آورتر آنكه اين ادعاهاي قطعيا بي پايه و به شدت تحريك آميز هنوز در ميان بعضي از روشنفكران و فعالين تورك و آزربايجاني وابسته به جريانات مليگراي فارس مانند جمهوريخواهان و يا شماري از فعالين آزربايجاني نسل پيشين محافظه كار خريدار دارد. اين روشنفكران و فعالين تورك و آزربايجاني با كوته نگري شگفت انگيزي منافع زبان تركي، بهروزي ملت ترك و مصالح آزربايجان را در آن مي بينند كه "به همراه تدريس زبان مادري اقوام، زبان فارسی بعنوان زبان ملي، مشترک و سراسری ایران بکار گرفته شود"، نگرشي سراسر اهانت آميز كه از هر جنبه در ضديت آشكار با منافع زبان تركي، بهروزي ملت ترك و مصالح آزربايجان است.
فارسي "زبان ملي" همه ايرانيان نيست، زبان ملي قوم فارس است
مغلطه نخست قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي در باره ملي بودن زبان قوم اقليت فارس براي همه مردم ايران است. كشور ايران از ملتها و اقليتهاي ملي (مليتها) مختلفي كه داراي وجوه مشترك و وجوه متفاوتي مي باشند تشكيل شده است. البته اين غيريت و متفاوت از هم بودن لزوما به معني جدايي نيست. از اين وجوه متفاوت يكي نيز زبان و در نتيجه مليت است. از آنجائيكه در ايران نيز، مانند بسياري از كشورهاي خاورميانه و جهان اسلام، زبان معيار اصلي تعريف ملت، هويت ملي و بازشناسي تعلق ملي افراد و گروهها مي باشد، نتيجه چند زبانه بودن جمعيت ايران، چند ملتي بودن مردم اين كشور خواهد بود. در خاورميانه، دو گروه انساني كه زبان تاريخي همديگر را متقابلا، بدون واسطه مترجم و به راحتي نسبتا قابل قبولي درك نميكنند متعلق به دو گروه ملي جدا شمرده مي شوند. به زباني ساده تر در ايران، دو گروه انساني داراي زبانهاي مادري متفاوت، دو ملت متفاوتند؛ مانند تركها و فارسها در ايران كه بي هيچ شك و شبهه اي نه بخشي از يك ملت واحد، بلكه دو ملت كاملا جدايند.
در ايران زبان فارسي صرفا زبان ملي فارسزبانان و يا ملت فارس است. همانگونه كه زبان تركي، زبان ملي ملت ترك و يا تركزبانان اين كشور است. به عنوان مثال در حاليكه فارسزبانهاي استانهاي فارس، كرمان، اصفهان، سمنان و خراسان رضوي همه بخشي از ملت فارس اند، تركزبانهاي استانهاي مذكور بخشي از ملتي ديگر بنام ترك اند، زيرا زبان ملي شان متفاوت است. با اين وصف زبان فارسي و يا هيچ زبان ديگر رايج در ايران، زبان ملي همه ملتها و اقليتهاي ملي (مليتهاي) اين كشور نبوده و نيست، منحصرا و صرفا زبان ملي يكي از اين ملتها، يعني ملتي كه به طور تاريخي و طبيعي بدان زبان تكلم مي كند است. اينكه امروز اكثريت مردم ايران زبان فارسي را ميفهمند، به علت آموزش اجباري اين زبان در يكصد سال گذشته از سوي دولت و محروم نگهداشتن ملتهاي ايران از شناخته شدن رسمي زبان و فرهنگهايشان، و ممانعت از يادگيري، تحصيل و توسعه زبان و فرهنگهاي مليشان باز از سوي دولت است. آگاهي و تسلط اجباري مردم ايران به زبان فارسي جانشين و دولتي، به معني ملي بودن اين زبان در سراسر ايران نيست، زبان ملي تركها تركي است، بوده و خواهد بود.
عرضه كردن زبان ملي يكي از ملل ساكن در ايران آنهم زباني مانند فارسي كه ابزار و محمل سياستهاي دولتي نژادپرستانه و استمعاري است، به عنوان زبان ملي همه ملل آن، علاوه بر جعل واقعيتها، بي احترامي به ملل مذكور، تحريك نمودن آنها و افروختن آتش جنگهاي قومي و ملي است. هر پيشنهاد و راه حل از طرف هر كس كه با فرض ملي بودن زبان فارسي براي همه مردم ايران به پيش رانده شود، فاقد جديت بوده، نشان از دشمني صاحبان آنها با ملل غيرفارس ايران دارد!
فارسي در ايران "زباني سراسري" نيست، زباني محلي در شرق-مركز ايران است
مغلطه دوم قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي، در باره سراسري بودن زبان محلي فارسي است. معيار سراسري و يا محلي بودن يك زبان، حضور و پراكندگي تاريخي و طبيعي متكلمين بومي آن زبان در سراسر كشور است و نه موقعيت دولتي ويا رسميت قانوني آن زبان. بنابر اين هنگامي كه سراسري بودن زباني مانند فارسي در ايران ادعا مي شود، مي بايد پراكندگي تاريخي و طبيعي متكلمين به فارسي -كه اين زبان، زبان مادري و ملي آنهاست- در سراسر ايران را نشان داد و اثبات نمود. بجا آوردن اين امر و وظيفه نيز، در ميان وظايف و صلاحيتهاي نويسندگان و بيانيه هاي سياسي نيست. اين امري است كه با مشاهدات دقيق، آمارگيريهاي علمي و مطالعات جغرافياي انساني، آنهم در محيطي دمكراتيك و شفاف ميتواند بدرستي و با دقت تعيين شود، شرايطي كه هيچكدام از آنها در ايران امروز عملا وجود ندارند.
با اينهمه آنچه از مطالعه داده هاي متعدد و پراكنده موجود در اين عرصه به عنوان انتباهي اوليه حاصل مي شود اين است كه زبان تركي در شمال غرب كشور در استانهاي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، زنجان، قزوين، همدان، اردبيل، مركزي، كردستان، كرمانشاهان، گيلان، تهران؛ در شمال شرق كشور در استانهاي خراسان شمالي، خراسان رضوي، خراسان جنوبي، گلستان، مازندران و سمنان؛ و در جنوب ايران در استانهاي فارس، اصفهان، بوشهر، كرمان، كهگيلويه چهار محال بختياري، خوزستان و لرستان امروز نيز مانند گذشته زبان توده كثيري از مردم بومي است. به عبارت ديگر زبان تركي در همه استانهاي كشور - به جز در اراضي منطبق بر سه استان فعلي ايلام، يزد و سيستان و بلوچستان- در شمال غرب، شمال شرق، جنوب و مركز ايران به شكل زبان اكثريت و يا زبان اقليت، و به مثابه زبان اول بخش عمده اي از مردم بومي رايج است. از اينرو زبان تركي در ايران، به لحاظ پراكندگي طبيعي و تاريخي متكلمين آن، ميتواند به راحتي به عنوان زباني سراسري تلقي گردد.
در باره زبان فارسي نيز مي توان گفت كه اين زبان پس از نزديك به يك سده سياست فارسسازي، حمايتهاي دولتي همه جانبه و با اعمال تدابير تبعيض آميز و غيردمكراتيك بسيار ديگر بويژه در دهه هاي اخير توانسته است موقعيت زبان رابط اجباري – رسمي - دولتي را پيدا نمايد. اما زبان فارسي علي رغم اين موقعيت غيرطبيعي و تحميلي خود، در ايران هرگز زباني سراسري نبوده و نيست. (زبان فارسي به يك معنا و مجازا سراسري است. فارسي زباني است كه از طرف دولت بر مردم و ملل اين كشور در سراسر ايران تحميل شده است). چنانچه طبق منابع متعدد تا ربع اول قرن بيستم در هيچكدام از اراضي منطبق بر استانهاي فعلي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، زنجان، اردبيل، گيلان، مازندران، گلستان، خراسان شمالي، سيستان بلوچستان، هرمزگان، بوشهر، خوزستان، كهگيلويه، چهار محال بختياري، لرستان، ايلام و كردستان، فارس زبانان بومي يافت نمي شده اند. في الواقع امروز نيز زبان فارسي صرفا زبان بومي منطقه ملي فارسستان و زباني به غايت محلي است. (فارسستان و يا منطقه به هم پيوسته فارس نشين كشور، از مناطق فارس نشين هفت استان خراسان رضوي، خراسان جنوبي، سمنان، كرمان، يزد، اصفهان و فارس و بخشهاي كوچك فارسنشين در استانهاي مجاور مانند تهران و قم متشكل است).
مي بايد از مشترك نمايان زبان فارسي پرسيد چگونه است اين زبان كه صرفا بومي هفت استان از ٢٩ استان كشور، آنهم به طور متمركز در شرق و مركز است زباني سراسري است اما زبان تركي كه احتمالا به جز در استانهاي بلوچستان، ايلام و يزد در سراسر سطح كشور حضوري تاريخي و پراكندگي اي طبيعي دارد، زباني محلي است؟ با اين اوصاف، نيروهاي سياسي فارس- موسوم به سراسري ميبايست از محلي ناميدن و محلي تلقي نمودن زبان سراسري تركي و از سراسري ناميدن و سراسري تلقي كردن زبان محلي فارسي در ايران اكيدا خودداري نمايند. زبان فارسي همانقدر سراسري است كه اين سازمانهاي سياسي فارس! هر فرض و پيشنهاد و راه حلي كه در آن زبان تركي به عنوان زباني محلي و زبان فارسي به عنوان زباني سراسري فرض شود، نشان از ناآگاهي صاحبان آنها از شرايط ايران دارد و بنابراين راه حل نبوده، خود مانعي بر سر راه حل مسئله ملي در ايران است.
فارسي، "زبان مشترك" ملتهاي ساكن در ايران نيست. زبان مشترك فارسها، تاجيكها و يهوديان ايران است
مغلطه سوم قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي در باره مشترك بودن فارسي، بين فارسزبانان كشور و ديگر ملل ساكن در ايران است. اين دروغ كه اخيرا از سوي قوميتگرايان و فارسگرايان بر آن تاكيد بسيار مي شود، عينا در اصل پانزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز آمده و صورت دروغي قانوني به خود گرفته است. حال آنكه در داخل ايران علاوه بر فارسها، صرفا شش اقليت ملي كم شمار وجود دارند كه زبان مشتركشان فارسي-دري-تاجيكي و يا لهجه هاي بينابيني است. اين گروههاي ملي كه زبانشان به لحاظ زبانشناسي مي تواند لهجه هاي گوناگون يك زبان واحد تلقي گردد عبارتند از:
١) ملت و يا قوم فارس؛
٢) گروههائي منسوب به مليت (و يا اقليت ملي) تاجيك زبان در استانهاي مازندران و خراسان. شامل خاورها (هزاره هاي غربي و يا دره زينات، هزاره هاي شرقي و يا بربرها)، چاراويماقها (تيمانيها، فيروزكوهي ها، تيموريها، جمشيدي ها، هزاره قلعه نوئي). بسياري از اين گروهها تركهاي تاجيك شده اند.
٣) گروههايي منسوب به مليت و يا اقليت ملي يهود در ايران و خارج آن كه به لهجه هاي ويژه اي از زبان تاجيكي-فارسي به نام جودي-جيدي (جهودي) سخن مي گويند. (يهوديان ايران به سه زبان جودي، تركي و راجي سخن مي گويند. اغلب يهوديان آزربايجان و بخشهائي از خراسان (محمدآباد، لطف آباد، نوخندان، ..) به زبان تركي، بخشي از يهوديان آزربايجان (همدان) و بسياري از يهوديان فارسستان به زبان جودي، و بخشي از يهوديان فارسستان (تهران، اصفهان، شيراز، كاشان و ...) به لهجه دليجاني زبان راجي سخن مي گويند).
٤، ٥، ٦) گروههائي از اعراب (بيرجند، قائن، سرخس، ...) و بلوچها (جوين، نيشابور، ترشيز،...) در خراسان و نيز كوليها.
٧) اقليت ملي پارسي در استانهاي يزد و كرمان فارسستان. اين گروه زرتشتياني هستند كه به لهجه دري سخن مي گويند.
در سطح منطقه اي نيز زبان فارسي زبان مشترك سه دسته ١) فارس-دري-تاجيك زبانهاي ساكن در ايران، ٢) دري و تاجيك زبانهاي ساكن در افغانستان و تاجيكستان و كشورهاي همجوار، ٣) و برخي از يهوديان تاجيك-دري زبان ايراني و غير ايراني است.
بنابر اين فارسي به جز فارسان، تاجيك زبانان (هزاره، ....) و شمار قليلي از يهوديان، اعراب، بلوچها و كوليهاي فارس زبان شده، زبان مشترك هيچكدام از ديگر ملتها و مليتهاي (اقليتهاي ملي) عمده ساكن در ايران نيست. اين زبان صرفا زبان مشترك دسته جات مذكور فارس-تاجيك زبان است، همانگونه كه زبان تركي، زبان مشترك همه ترك زبانهاي ايران و تركان جمهوري آزربايجان، تركيه و سوريه و يا زبان كردي زبان مشترك همه كردزبانهاي ايران و كردان تركيه، عراق و سوريه است. بين تركان و فارسان چه در داخل ايران و چه در سطح منطقه هيچ زبان مشتركي وجود ندارد. هم از اينرو سخن گفتن از زبان فارسي به عنوان زبان مشترك فارسها و تركهاي ايران سخني گزاف و پوچ است. اساسا در ايران چند ملتي و چند مليتي كه هر كدام از ملتها و مليتهاي آن داراي زباني ملي از آن خودند، بحث زبان مشترك بحثي زائد است. كساني كه ادعا مي كنند فارسى زبان مشترك مردم ايران است آگاهانه و يا ناآگاهانه زبان مشترك را با زبان رابط تحميلي بين ملتهاي ساكن در ايران و يا زبان اجباري رسمي و دولتي، و جبر و تحميل را با اشتراك خلط مي كنند. مشترك ناميدن زبان فارسي تحميلي و استعماري، چشم بستن بر سياستهاي فارسسازي، استعمار فرهنگي و تطهير زباني اعمال شده در ايران، چشم بستن بر ستم ملي و فرهنگى و توتاليتاريسم مزمن در تاريخ اخير ايران و اهانت به هويت و غرور ملي ملل و اقليتهاي ملي غيرفارس ساكن در ايران است.
دليل اصرار بر دروغ مشترك، ملي و سراسري بودن زبان فارسي چيست؟
ادعاي مشترك، ملي و يا سراسري بودن زبان فارسي از طرف دولت و قوميتگرايان فارس، ادعائي از سر تفنن نيست. بلكه زمينه سازي براي گنجاندن مردم ايران در قالب تعريف "ملت ايران" است. زيرا همانگونه كه در سطح جهان و بطور گسترده اي پذيرفته شده است، براي ملت ناميدن دسته اي از مردم، داشتن زبان واحد شرطي لازم است و با اين تعريف مورد قبول جهاني، وجود ملتي بنام ايران قابل اثبات نبوده، بلكه خود بخود و بي هيچ گفتگو نفي مي گردد. براي رفع اين مشكل، دولت و قوميتگرايان فارس مفاهيم زبان "رسمي"، "سراسري"، "رابط"، "مشترك" و "ملي" را با هم در آميخته، نخست زبان "رسمي" فارسي را "سراسري" مي نمايانند و زبان "رابط اجباري" فارسي را به عنوان زبان "مشترك داوطلبانه" قلمداد مي كنند. سپس اين زبان گويا سراسري و مشترك داوطلبانه را به جاي زبان "ملي" تاريخي ملل ايران جا مي زنند و به گمان خود با اين ترفند و چشم بندي، و پس از آنكه همه مردم ايران را داراي يك زبان كردند، ملت بودن هر كدام از ملل ساكن در ايران را نفي و ملت واحد بودن كل مردم ايران را اثبات مي كنند. في الواقع تاريخ سد سال اخير ايران پس از شكست انقلاب مشروطيت در سال ١٩٠٥ تاكنون عبارت بوده است از اجرائي نمودن طرح فوق كه سياست دراز مدت و استراتژيك قوميتگرايان فارس و دولتهاي استمعاري خارجي در رابطه با زبانهاي ملل ساكن در ايران است. يعني تبديل گام به گام "زبان قوم اقليت فارس" نخست به "زبان رسمي و دولتي" كشور، بعد از آن به "زبان رابط و سراسري" بين ملل ايران، سپس به "زبان مشترك و يا دوم" مردم، و در نهايت به "زبان مادري- ملي" (زبان اول ويا زبان تاريخي) همه ايرانيان. رژيم پهلوي دو هدف نخست يعني رسمي و دولتي نمودن فارسي و تبديل آن به زبان رابط ملل ايراني را با موفقيت محقق كرد و جمهوري اسلامي در ادامه وظيفه - گرچه بيهوده - در حال اجراي دو هدف بعدي يعني تبديل زبان فارسي به زبان مشترك و در نهايت به زبان مادري و سراسري همه ايرانيان است.
از همين روست ميبايد تذكر داد و آگاه بود كه پس از به روي كار آورده شدن دولت پهلوي تا به امروز، هر گونه تغيير و دخل و تصرف دولتي و اجباري حادثه در وضعيت زبانهاي رايج در ايران و مشخصا ارتقاء موقعيت زبان قوم اقليت فارس به عنوان زبان رابط و يا تنها زبان رسمي دولت مركزي ايران، و احيانا تبديل آن به زباني مشترك مطلقا فاقد مشروعيت و حقانيت بوده و از طرف ارگانهاي فرهنگي و سياسي صلاحيتدار ملتهاي ايراني نبايد به رسميت شناخته شوند و نخواهند شد. و طبيعتا در تعريف هويت ملي مردمان ايران و يا بازسازي و ساختار سياسي و اداري ايران دمكراتيك نيز هرگز و اصلا ملاك عمل قرار نخواهند گرفت.
هر امتياز زباني، در ذات خود مساله اي سياسي است
زبان فارسي زبان ملي و مشترك ملل ساكن ايران و در اين ميان ملت ترك و يا زباني سراسري در اين كشور نيست. اما از آنجائيكه فعلا و عملا در مقياسي وسيع نقش زبان رابط اجباري را -نقشي كه به ظن قريب به يقين در آينده نزديك آنرا از دست خواهد داد- بازي مي كند مي بايد از آن با وصف زبان "رابط اجباري" ياد نمود. ممكن است گمان شود هنگامي كه با اطلاق صفت مشترك و ملي براي زبان فارسي مخالفت كرده و خواستار رابط ناميده شدن آن مي شويم، اين به معني دفاع و سر فرود آوردن در مقابل موقعيت و عملكرد رابط بودن اين زبان است. اين گمان مقرون به حقيقت نيست.
از آنجائيكه اعطاي امتياز رابط بودن به زبان فارسي در اصل مساله اي سياسي است، مي بايد به اين مساله از زوايه ماهيت و تاريخ رابطه خاص دو ملت ترك و فارس نيز نگاه كرد. به چه دليل ميبايست تركان و آزربايجانيان زبان فارسي را زبان رابط ملت و دولت خويش در ارتباط با ديگر ملل و دولتها اعلام كنند؟ اين لطف در مقابل كدام خاطره خوش و رفتار متمدنانه همكشوريهاي فارس انجام مي گيرد؟ نخبگان و روشنفكران فارس تاكنون در دوستي ميليونها تن ترك بومي اين كشور چه كرده اند، چه احترامي به زبان و ادبيات تركي نشان داده اند، چه حمايتي از آن كرده اند؟ دولتمردان فارس چه حق و حقوقي براي اكثريت ترك قائل شده و با آنها چه رفتار انساني و مدني كرده اند؟ آيا شخصيتها و نهادهاي مدني فارس، تاكنون كلمه اي در اعتراض به محروم نمودن تركان از حقوق زباني و ملي شان بر زبان آورده اند؟ تركان زبان تحميلي، استعماري و جانشين فارسي را به نشانه قدرداني از چه مي بايست به رتبه زبان رابط دولت و مردم خود ارتقا دهند؟
موقعيت دوفاكتوي رابط بودن زبان فارسي، دليلي بر ادامه اين نقش از سوي اين زبان در آينده نيست. با توجه به واقعيتهاي موجود، نه تنها قطعيا مي بايست به موقعيت زبان فارسي به عنوان تنها زبان رسمي و دولتي در كشور بويژه در آزربايجان و ديگر مناطق ملي ترك پايان داد، بلكه از اين به بعد زبان فارسي نميتواند و نبايد از موقعيت "زبان رابط بين ملت ترك با هر ملت ديگري از جمله فارسها" برخوردار گردد، كاربرد آن به عنوان "زبان رابط بين دولتهاي فدرال ترك" و ديگر دولتهاي فدرال ايران نيز مطلقا غيرقابل قبول است.
افول ستاره زبان فارسي به عنوان زبان رابط
با گذشت هر روز از شانس پذيرفته شدن زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين ملتهاي ايراني و يا بين دول فدرالشان در ايران آينده، حتي اگر "فارسها موظف به يادگيري يكي از زبانهاي غيرفارس ايران بشوند" كاسته مي شود. تعلل دولت جمهوري اسلامي در اعلام بيطرفي ملي خويش و انجام اصلاحات زباني، و ادامه حمايت ضمني نخبگان، روشنفكران و حتي قاطبه قوم فارس از سياستهاي فارسسازي دولتي و امحاء زبان و فرهنگ ملل غيرفارس در ايران، باعث بروز احساسات و حساسيت منفي در مردمان و روشنفكران غيرفارس نسبت به زبان فارسي گرديده است. با روند فارسي گريزي و اكراه از اين زبان تحميلي و استعماري در ميان ملل ايران بويژه در ميان روشنفكران و نخبگان ترك و آزربايجاني كه هر روز به وسعت، شدت و عمق آن افزوده مي شود، بسيار بعيد بلكه محال است زبان فارسي در شرايط آزاد به عنوان يكي از زبانهاي رابط بين ملتهاي ايراني پذيرفته شود و يا هر گونه امتياز و موقعيت ويژه اي به آن عطا شود. زبان فارسي در آزربايجان همان موقعيت و حقوقي را خواهد داشت كه زبان تركي در فارسستان، نه كلمه اي كمتر و نه كلمه اي بيشتر.
دولت جمهوري اسلامي اخيرا سياست تبديل زبان فارسي به زباني رابط در منطقه را به سياست راهبردي تحميل اين زبان در داخل كشور- سياستي كه آنرا از دولت پهلوي تحويل گرفته بود- افزوده است. غافل از آنكه زبان فارسي در سطح منطقه اي با ٤٠ -٣٠ ميليون متكلم در بخشهائي از عقب مانده ترين كشورهاي جهان يعني ايران، افغانستان و تاجيكستان، عاجز از جوابگويي به نيازهاي عصر جهاني شدن و فاقد هر گونه قابليت انطباق با ضروريات زمانه به سرعت در حال پسرفت و حتي نابودي است. فارسي زباني است كه حتي تكلم به آن در داخل كشور، بويژه در آزربايجان تحقيرآميز و با طرد شدن همراه است و به محض خروج از شهرهاي فارس نشين ايران كاربرد خود را از دست مي دهد.
اما در جبهه زبان تركي اوضاع كاملا متفاوت است. هر روز كه مي گذرد بر شانس انتخاب زبان تركي به عنوان زباني رابط، نه تنها در ايران بلكه در منطقه نيز افزوده مي شود. زبان تركي به لحاظ منطقه اي زبان اول تركيه، آزربايجان، ايران و تركمنستان، زبان دوم ارمنستان و زبان سوم عراق و افغانستان است. به چه دليل ملل منطقه زبان فارسي را كه فقط و بخشا در افغانستان و تاجيكستان كاربرد دارد به زبان سراسري منطقه يعني زباني مدرن مانند تركي، زبان اكثريت مردم كشور كه در جنوب شرقي اروپا نيز رايج بوده و يكي از زبانهاي پارلمان اروپا و ناتو - و احتمالا در آينده نزديك اتحاديه اروپا- نيز هست و پل ارتباطي مردم ايران با جهان مدرن و مدني است ترجيح دهند؟ ملل ايران و در راس آنها ملت ترك به زباني احتياج دارند كه آنها را به هايپرائتنيك ٢٥٠ ميليون نفري ترك در جغرافيايي از چين تا اروپاي مركزي، از سيبري تا خليج عربي كه منافع اقتصادي قدرتمندي در پشت سر آن وجود دارد، اتصال دهد و قابليت ارتباط آنها با كشورهاي آمريكايي و اروپايي را فراهم آورد.
اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط در ضديت با منشور جهاني حقوق بشر است.
اقدام برخي از افراد و گروههاي فارس و فارسگرا در اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط ايران آينده، در ضديت كامل با روح و مباني منشور جهاني حقوق بشر و مبارزه در راه تحقق آن است.
وظیفه نخبگان راهنمایی مردم و عرضه كردن آلترناتيوهاي گوناگون به همراه روشنگري در باره جنبه هاي مثبت و منفي هر كدام است نه تصميم گيري به جاي آنها. مشخص نمودن يك و يا چند زبان رابط براي ملتها و دولتهاي فدرال ايران خارج از صلاحيت روشنفكران، شخصيتها و گروههاي سياسي است. يك گروه و يا شخصيت سياسي به چه حقي براي مردم و ملل و دولتهاي گوناگون زبان رابط تعين ميكند؟ اينها صرفا ميتوانند آرزو، ترجيح و يا پيشنهاد خود براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط ملتهاي ايراني و يا دول فدرال در ايران آينده را بر زبان آورند. پس از آن وظيفه نخبگان و سياسيون و فرهنگيان ملل ديگر است كه اين ترجيح و پيشنهادها را طي گفتماني دمكراتيك بررسي كرده و جواب رد و يا قبول خود را اعلام كنند. هرچند اين جواب رد از هم اكنون نيز داده شده است.
دموکراسی کسانی که با نام دمكرات، بر آن شرط و شروط میگذارند، زبان قوم اقليت فارس را زبان رابط و آنرا خط قرمزي غیر قابل عبور اعلام مي كنند، دمكراسي اي معيوب و ناقص است. اينگونه اشخاص از هم اكنون فاتحه دمكراسي در ايران آينده و دمكرات بودن خودشان را مي خوانند. آنچه ملل ايران نيازمند آنند دموکراسی ناب و بي تبصره، بدون خط و خطوط قرمز فارسي است.
موقعيت ويژه "زبان رابط" دادن به زبان فارسي ناقض اصل برابري ملتهاي ايراني و زبانهايشان است. همچو تدبير غيردمكراتيكي كه به معني تائيد تبعيض و بي عدالتي ملي و زباني موجود و باز دوباره به نفع زبان و قوم فارس است، در برنامه و مبارزه دمكراتيك مردم و ملتهاي ايراني محلي از اعراب ندارد. يا در ايران همه ملتها و اقليتهاي ملي داراي حقوق برابرند ويا نيستند، يا زبان و ملت فارس يكي از اين ملتها و زبانهاي با حقوق برابر در ايران است و يا نيست.
اقدام يكجانبه فارسها براي تعيين زبان "رابط براي ايران" و مخصوصا اعطاي اين موقعيت به زبان فارسي، به ويژه با روح پروژه فدراليسم ملي و پلوراليسم فرهنگي در ايران و ضرورت بهينه سازي روابط ذاتا متشنج موجود بين نخبگان ملل غيرفارس با همتايان فارسشان ناسازگار بوده، نقض غرض است. کسانی که از هم اكنون زبان فارسی را زبان رابط تعیین کرده اند عملا حكم تائيد بر ادامه، تشديد و گسترش كشمكش و تنشهاي ملي داده اند.
فارسهاي يكزبانه، غيرفارسهاي دوزبانه
اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين دول ويا ملل، مشكل يكزبانه بودن فارسها و دوزبانه بودن ملل غيرفارس را ايجاد خواهد كرد:
- در حاليكه تركها و ديگر ملل ايران مجبورا فارسي را به عنوان زبان رابط ياد خواهند گرفت، فارسها- از آنجائيكه زبان ملي و مادريشان در عين حال همان زبان رابط نيز مي باشد- محتاج به يادگيري زبان هيچ ملت ديگر ايراني نخواهند بود. اعطاي امتياز و ويژگي حس بي نيازي و خودكفائي به يك ملت و سلب آن از ملل ديگر به لحاظ روانشناسي اجتماعي عواقب ناخوشايندي خواهد داشت.
- يك کودک فارس فارسستاني در مدرسه تنها زبان فارسی را – كه در عين حال هم زبان مادري وي و هم زبان رابط اوست - یاد خواهد گرفت ولی يك کودک ترك آزربایجاني مجبور به یادگیری دو زبان رابط فارسی و مادري ترکی خواهد بود. این بار اضافي بر دوش كودكان غيرفارس قابل توجيه نيست و بر خلاف عدالت و برابري است.
- براي رفع اين مشكل، عده اي مطرح ميكنند کودکان فارس زبان هم قانونا مجبور به یادگرفتن يكي از زبانهای ملي رایج در مملکت به جز فارسي شوند. هرچند يادگيري زبان يكي از ملل ايراني غيرفارس براي فارس زبانان ايراني به همه حال ميبايد اجباري اعلام شود، اما با اينهمه یادگیری زبان قوم همسايه با یادگیری زبان رابط بين دولتهاي فدرال كه تسلط بر آن براي صعود در پله هاي اجتماعي، شغلي، آكادميك، اقتصادي و سياسي و .... حياتي است بسيار متفاوت است. نیاز فارسها به زبان غیرفارسی غيررابط با نیاز غیرفارسها به زبان فارسی رابط از دو مقوله متفاوت و لاجرم داراي عواقب متفاوت است و اين باعث تفاوت و افت در يادگيري زبان غيرفارسي خواهد شد.
- گفته شده است به لحاظ يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني کودکان مناطق دوزبانه یا چند زبانه موفقترند. با رابط نمودن زبان فارسي، کودکان فارس كه به وسيله همين يك زبان قادر به ارتباط با ديگر ملل ساكن در ايران خواهند بود، از موهبت دوزبانه بودن محروم و در نتيجه از جهت يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني محكوم به عقب ماندگي خواهند شد، يعني وضعيتي كه هم اكنون شاهد آنيم. اين بي عدالتي توجيه منطقي ندارد.
- از خطرناكترين عواقب اعلام زبان يكي از ملل كشور به عنوان زبان رابط، ايجاد حس بي نيازي در ملت صاحب آن زبان، از آشنائي با زبان و فرهنگ ملل همسايه و غير است. اين همان بلائي است كه در ايران با رابط شدن زبان فارسي به واقعيت پيوسته و باعث گرديده كه اكثريت مطلق همكشوريهاي فارس بويژه نخبگان اين قوم با هيچ كدام از زبانها و فرهنگهاي ملل همسايه و يا خارجي كوچكترين آشنائي و الفت و انسيت نداشته باشند و حتي به ضرورت آن نيز واقف نشوند. اين نيز بنوبه خود باعث بيگانگي گسترده و مفرط قاطبه فارسهاي ايران با مفاهيم حقوق اوليه بشر، برابري زباني و فرهنگي ذاتي مردم و ملل ايراني، قبح و زشتي نژادپرستي و قوميتگرايي افراطي و نهادينه شدن برتري طلبي و توسعه طلبي، تمايل به خشونت و ستيزه جوئي با هر چه رنگ غيرخودي دارد در اين قوم شده است. در نتيجه نوعي خوش نشيني در تاريكيهاي تاريخ، درجازدن در دشمنيهاي اسطوره اي و باستان، غيرستيزي و ديگرگريزي، كينه توزي با همسايه و رجزخواني و جنگ طلبي و ادبيات قدرت، نبود فرهنگ مدارا و تساهل .... تبديل به خصلتي ملي در ميان قوم فارس بويژه دولتمردان و فرهنگيان آن شده است.
- محروم بودن قاطبه فارسها از يادگيرى ديگر زبانها و ناآشنايى با فرهنگهاى ملل ايران و در نتيجه خردگي فوق العاده دنياى ذهني و كاناليزه و تنگ شدن افق ديدشان صرفا محدود به اين قوم نمانده، تبديل به معضلى بزرگ و از عوامل عقب نگهداشته شدن مزمن جامعه ايرانى، كل منطقه خاورميانه، جهان شيعه حتي اسلام شده است. از اينروست كه انتخاب نمودن زباني به غير از فارسي در ايران به عنوان زبان رابط، كمكي به باز شدن افق ديد همكشوريهاي فارس تجريد شده از جهان معاصر و خو گرفتنشان با ذهنيت مدرن؛ شناخت بهترشان از ايران، ملل، مردم، زبان و فرهنگهايشان، و قدمي تاريخي در راه نزديكي اين قوم به روند جهاني شدن، مداراي فرهنگي و در يك كلام خدمتي عظيم به دمكراتيزاسيون قوم فارس و كل كشور خواهد بود.
به حاشيه رانده شدن زبانهاي غيررابط در صورت انتخاب صرفا يك زبان رابط براي همه ملل و دول
اعطاي موقعيت زبان رابط فقط به يكي از زبانهاي رايج در ايران، علاوه بر محظوراتي كه فوقا ذكر گرديد، باعث نهادينه كردن تبعيض و بي عدالتي زباني و ملي و تسريع روند به حاشيه راني زبانها و آسيميلاسيون و يكسانسازي خواهد شد:
- اعطاي موقعيت زبان رابط به يكي از زبانهاي رايج در كشوري چند ملتي - همانگونه كه در نمونه هاي شوروي، چين و حتي كانادا ديده شده است- در نهايت و دراز مدت در خدمت به حاشيه رانده شدن زبانهاي هرچند رسمي و دولتي اما غيررابط و تسهيل روند آسيميلاسيون متكلمين زبانهاي غيررابط در ملتي كه زبانش به عنوان زبان رابط انتخاب شده خواهد گرديد. چنانچه دولتي و رسمي بودن ظاهري زبانهاي ملل شوروي سابق در مقابل موقعيت بين المللي و برتري رابط بودن زبان روسي چندان مفيد فايده نبوده و نتوانست از به حاشيه رانده شدن اين زبانها و روند روسسازي اين ملتها جلوگيري نمايد. در ايران نيز اعطاي موقعيت زبان رابط به زبان فارسي، در دراز مدت و بدون شك – حتي در صورت رسمي شدن زبانهاي ملي غيرفارس- در جهت تضعيف و به حاشيه راندن اين زبانها و فارسسازي ملل غيرفارس عمل خواهد كرد.
- اعطاي موقعيت زبان رابط به يك زبان، به معني اعطاي امكانات و قابليتهاي بسيار مهم در حيطه هاي گوناگون نوشتاري سياسي، قانونگذاري، ديپلماسي، اقتصادي، آكادميك، علمي، حقوقي، روزنامه نگاري، ادبي و مالي ... به آن زبان و شكوفائي و تكاملش و همزمان به معني محروم كردن زبانهاي ديگر ملل ايراني از اين همه امكانات و شكوفائي و تكامل مي باشد.
- بسياري از همكشوريهاي فارس با سوء تعبير از موقعيت ادبي زبان فارسي در قرون وسطي- كه منحصر به اين زبان نيز نبوده است، در آرزوي ايجاد ايراني يك دست فارس و آريائي، حتي ايرانزميني پارسي زبان از چين و هند تا قفقاز و بالكان هستند. بويژه بروكراتها و تكنوكراتهاي بانفوذ متعلق به اين دسته كه همواره بر تاروپود دولتين پهلوي و جمهوري اسلامي و نهادهاي ديني، سياسي، فرهنگي، آموزشي، تحقيقاتي و نظامي آنها مسلط بوده اند، آشكارا نشان داده اند كه نه تنها كوچكترين احترامي به زبان و فرهنگ ديگر ملل ساكن در ايران قائل نيستند بلكه از دشمني و كينه اي تاريخي بدانها برخوردارند. تاريخ معاصر ايران نيز نشان مي دهد كه اين دسته با در دست داشتن مزيت و برتري رابط بودن زبان فارسي، بي ترديد در آينده نيز مانند گذشته از تمام امكانات دولت براي كاشتن تخم نفاق و دشمني بين ملل ايراني، اعمال تبعيضات زباني و ملي، گسترش زبان فارسی به زيان ديگر زبانها (فارسسازي ديگر ملل)، و كوشش براي پاكسازي زبان و امحاء فرهنگ ملل غيرفارس سوء استفاده خواهند كرد.
نحوه تعيين زبان رابط بين ملل ساكن در ايران:
مشخص نمودن يك و يا چند زبان رابط بين ملتها و مليتهاي ايراني و يا بين تك تك افراد منسوب به اين ملتها خارج از صلاحيت دولتها است. اين گونه زبان و يا زبانهاي رابط نمي توانند از طرف دولت و يا مقامات رسمي انتخاب و ديكته شوند. زبان يا زبانهاي رابط بين ملتها طي روندهاي طبيعي و غيرطبيعي، در طول تاريخ و به طور خودجوش و از ميان زبانهائي كه افراد قادر به ايجاد ارتباط با آنها مي باشند- از جمله به علت رسمي و دولتي بودن آن زبانها و يا يادگيري داوطلبانه و اجباري آنها - مشخص ميشوند. در حاليكه موقعيت فعلي زبان فارسي به عنوان زبان رابط اجباري تنها ناشي از يك سبب تاريخي است: كودتاي انگليسي سال ١٢٩٩.
به عنوان مثال زبان سنتي رابط بين تركان از يكسو و تالشها، تاتها، خلجها، ارمنيها، آسوريها، يهوديها و نيز بخشهائي از كردان و گيلكان و تركمنها و ... در آزربايجان و شمال خراسان همواره زبان تركي بوده است. تعويض اين زبان رابط طبيعي و تاريخي با مداخلات صنعي و استبدادي و جايگزين كردن آن با فارسي از پشتوانه اي منطقي برخوردار نيست.
همچنين نياز و منطقي در اعلام يك زبان رابط واحد براي همه ملل ساكن در ايران نيست. هر ملت مي تواند با ملتهاي گوناگون با زبانهاي متفاوتي ارتباط بر قرار كند. مثلا ملت ترك مي تواند با ملل و اقليتهاي ملي فوق با زبان تركي و با ملل ديگر ساكن در ايران با زباني ديگر- مثلا انگليسي- ارتباط برقرار كند.
نحوه تعيين زبان رابط بين دول فدرال ايران:
در سايه آنچه گفته شد، بنظر مي رسد معقول تر آن است كه مساله نحوه تعيين و يا انتخاب زبان رابط بين دولتها در ايران فدرال نيز، نه در سطح مركزي و واحد بلكه در سطح دو دولت مشخص و بر اساس شرايط و ويژه گيهاي دولتهاي مورد بحث حل و فصل شود:
١- هنگام انتخاب زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال، از ميان زبانهاي داخلي و يا بين المللي گوناگون عواملي مانند منافع سياسي دول، خواست ملل، شرايط گذشته تاريخي، جمعيت متكلمين هر زبان، زبانهاي كشورهاي همسايه، وجود ادبيات مدرن و دمكرات و لائيك روند جهاني سازي، امپرياليسم و استعمار فرهنگي، هزينه ها و سهولت امر و ...... نيز ميتوانند موثر باشند.
٢- نحوه تعيين زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال ايران و در شرايطي آزاد و دمكراتيك، مي تواند بر اساس روابط زباني و تباري و تاريخي و فرهنگي ملل تابعه آن دو دولت؛ توسط استشارات و مذاكرات سياسي و توافقهاي دوگانه بين آنها؛ تصويب مجالس مليشان؛ حتي انجام رفراندم و يا تركيبي از دو و يا چند عدد از اين روشها صورت پذيرد.
به عنوان مثال بسيار طبيعي خواهد بود اگر دولتهاي آزربايجان جنوبي، قاشقاي يورد (تركان جنوب ايران) و آفشار يورد (تركان شمال شرق ايران) و حتي خلجستان (در آزربايجان جنوبي) زبان تركي را به عنوان زبان رابط خود برگزينند. در اين نمونه، كوچكترين دليل و فايده اي براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط اين دولتهاي تركي متصور نيست. به عنوان مثالي ديگر، زبان رابط ميان دولتين آزربايجان جنوبي و تركمنستان جنوبي نيز مي تواند تركي استانبولي كه عملا در حال حاضر به عنوان زبان رابط جهان ترك عمل مي كند تعيين گردد. در اينجا نيز لزوم و منطقي در انتخاب زبان فارسي بين دو دولت تركي آزربايجان جنوبي و تركمنستان جنوبي وجود ندارد.
گزينه انتخاب زبان فارسي بين دو دولت فارسستان و به عنوان مثال آزربايجان متصور است. اما با توجه به عواملي كه هنگام اشاره به ماهيت سياسي زبان رابط شمرده شد، اين گزينه نيز عملي نيست. اكنون قطعي شده است كه دولتين آزربايجان و فارسستان مي بايد بر سر زبان سومي به عنوان زبان رابط – مانند انگليسي- به توافق برسند.
گزينه اي قابل تامل: زبان رابط انگليسي
هرگاه همچنان ضرورت انتخاب تنها يك زبان به عنوان زبان رابط كل ملل و دول در ايران آينده احساس شود، به نظر ميرسد بهترين روش اجتناب از انتخاب يكي از زبانهاي ملل ساكن در ايران بويژه زبان فارسي به عنوان تنها زبان رابط است. از همين روست كه تعداد روزافزوني از روشنفكران ايراني منسوب به ملتهاي مختلف خواهان اعلام زباني بين المللي مانند انگليسي كه زبان ملي و مادري هيچ ملت ايراني نيست، به عنوان زبان رابط بين دول فدرال ايران و يا حتي به عنوان زبان رابط دولت مركزي با دول خارجي و در روابط بين المللي ميباشند.
وظيفه روشنفكران است كه براي مردم روشن سازند به نفع ملل مردم ايران است كه زبان همه ملل و اقليتهاي ملي ساكن در اين كشور رسمي اعلام شوند و زبانهاي ملل در مناطق ملي خود دولتي اعلام گردند. همچنين وظيفه روشنفكران است كه در باره فوائد و مزيتهاي انتخاب زباني غيربومي و ترجيحا بين المللي مانند انگلیسی به عنوان زبان رابط بين دول فدرال ايران و يا حتي به عنوان زبان رسمي دولت مركزي روشنگري نمايند. در راس اين مزيتها، حفظ بيطرفي دولت مركزي و پايان دادن به برتري و فروتري ملي و زباني و كشمكشهاي فرسايشي ناشي از آن در ايران است.
ضديت با فارسها و زبان فارسي
عده اي مطرح مي سازند محروم كردن زبان فارسي از موقعيت زبان رابط اجباري، به معني ضديت با زبان فارسي و كنار گزاردن آن است. جواب آنكه كسي مخالف و دشمن زبان فارسي نيست و نميخواهد ايرانيان زبان فارسي را كنار بگذارند، بلكه ملتهاي ايران تمام و عين حقوق و امتيازاتي را كه زبان فارسي از آن برخوردار است براي زبانهاي ملي خود نيز ميخواهند. اين دشمني با فارسي و يا هيچ زبان ديگري نيست، همانگونه كه مبارزه با آپارتايد در آفريقاي جنوبي ضديت با نژاد سفيد نبوده و نيست٬ مبارزه با حاكميت انحصاري قوم اقليت فارس و سلطه سياسي و فرهنگي اين قوم و تلاش قوميتگرايان افراطي فارس و دولت جمهوري اسلامي براي يكسان سازي و نابودي هويت، زبانها، فرهنگها و از بين بردن حاكميت ملي مليتهاي غيرفارس ايران هم ضديت با فارسها و زبان فارسي نيست، حتي بر عكس، اين دوستي و خدمتي واقعي به زبان و فرهنگ قوم فارس است.
ملل و اقليتهاي ملي غيرفارس در ايران، به زبان فارسي كه به هر حال زبان اقليتي ٣٠ – ٣٥ درصدي در ايران و همچنين زبان گروههائي در كشورهمسايه افغانستان است احترام ميگذارند و كسي معترض حقوق ملي فارسان ايران نيست. اقليت فارس حق دارد -به شرط احترام به هويت و زبان و فرهنگ ملل ديگر- در ايران آزاد و دمكرات به زبان خود بخواند و بنويسد، همچنين حق دارد كه زبان مليش فارسي به عنوان زباني رسمي در سراسر كشور و زباني دولتي در منطقه فدرال فارسستان شناخته شود. اما اين به معني آن نيست كه خلق ترك ايران و آزربايجان زبان فارسي جانشين، تحميلي و استعماري را به جاي زبان ملي، مشترك و مادري خود تركي بپذيرد و يا آنرا به عنوان زبان رابط با ديگر ملل قبول كند. فارسها مي بايد درك كنند كه زبان فارسي پس از اين، بايد داراي حقوقي متناسب با تاريخ دولتي بودن، واقعيتهاي جهان معاصر، اصول جهاني حقوق بشر و وزنه جمعيتي حاضر خود باشد و نه بيشتر از آن. فارسي نه زبان ملي و نه زبان مشترك ملل ديگر ايران است و نه زبان رابط اقلا دولت آزربايجان با ديگر دولتها خواهد بود.. زبان فارسي بعد از اين نبايد و نميتواند به جز زبان ملي و محلي قوم فارس در شرق و برخي نواحي مركزي ايران بكار رود.
گئرچه يه هو!!!
در همین زمان تاریخ نگارانی که تربیت یافته رژیم پهلوی بودند هنگام ارائه آثار دانشمندان اروپا به خوانندگان ایرانی در خصوص تاریخ ایران باستان و اقوام ساکن آن ، کاری انجام دادند که بر حسب نتیجه همان عمل اردشیر بابکان را تداعی می کرد . این به اصطلاح تاریخ نگاران ، حقایق تاریخی را بصورتی غیر واقعی ، غرض آلود و تحریف شده و بر اساس خواست اربابان و اقتضای تئوریهای شوونیستی به رشته تحریر در آوردند . آنان شروع به بدگویی و تهمت زدن به قهرمانان ، شخصیت های سلحشور و رهبران قیام های خلقی – رهبرانی که در آغوش اقوام این سرزمین پرورش یافته بودند – نمودند . شمار این قهرمانان و شخصیت های بزرگ در تاریخ همه اقوام ایرانی از دوران باستان تا دوران معاصر بسیار است . لیکن دریغا که اینان از سوی تاریخ نگاران مغرض مهر تهمت خورده و دستخوش نسیان گشته اند.
این تاریخ نگاران به سود هیات حاکمه پهلوی که مزدور و بازیچه و مطیع امپریالیزم بود قلم فرسایی کرده ، همه جانب های مثبت تاریخ ایران باستان را به حساب قوم فارس گذارده اند . اینان منکر وجود اقوام گوناگون در ایران کهن شده و اطلاعات تاریخی مربوط به این اقوام را پوشیده داشته و بدینسان مانع پدید آمدن مهم ترین عامل مورد نیاز در بیداری شعور ملی آنها شده اند . این مورخان به کتمان هویت قومی اقوامی پرداخته اند که پیش از ورود آریائیان ، در این منطقه تمدن باستان (ارتته) در ناحیه آذربایجان غربی کنونی ، تمدن (ایلام) در خوزستان ، تمدن (کاسی) در لرستان و تمدنهای (گوتی) و (لولوبی) در اطراف همدان و تمدن ماننا در آذربایجان بوجود آورده اند . تاریخ نگاران آریائیست بدون ذکر نام ، برآورندگان این تمدنها را به طور ضمنی اجداد آریائیان قلمداد کرده اند . اینان مادی ها را بالکل آریائی نژاد جلوه داده و برغم اکثر تاریخ نگاران اروپایی صراحتاً اشکانیان را آریائی می خوانند .
مضمون تمامی دهها جلد کتابی که در طول 70-60 سال اخیر در باره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر در آمده شبیه یکدیگر و تقریباً همانند است . اساساً به همین دلیل نیز هنوز تاریخ ایران باستان و بخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران ، یا اصلاً نوشته نشده و یا تحریف گشته و با واقعیت های تاریخی فاصله بسیار دارد . این شیوه نادرست تاریخ نگاری در ایران ، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی و رژیم پهلوی قرار داشت ، مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است .
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی و غرض ورزی است ، نه تنها مانعی بر سر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده و تاریخ واقعی اقوام گوناگون ایران را نهان داشته بلکه به همراه تبلیغات و ارائه اطلاعات نادرست و غرض آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات و اظهار نظرهای نادرست و غیر واقعی عده ای از محققان اروپایی در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است .
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیستی حاکم بر آن کشور ، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر و قدیم ایران مطرح کرده اند . یکی از اینها ، نظریه ای است که در صفحه 20 کتاب (تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز) به قلم شش مولف شوروی در این خصوص ارائه شده است . بدین قرار که گویا در ایران هخامنشیان تا اوایل حاکمیت ساسانیان نظام برده داری حاکم بوده است ، بحث در این مورد زیاد است اما در اینجا تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که در هیچ دوره ای از تاریخ ایران ، شرایط و زمینه های مساعد اقتصادی و جغرافیایی برای پدید آمدن نظام برده داری به شکلی که در رم باستان بوده ، وجود نداشته است.
]ادامه دارد[
ویل دورانت:
از آن زمان که تاریخ نوشته در دست است تاکنون ، لااقل شش هزار سال می گذرد ، و در نیمی از این زمان تا آنجا که بر ما معلوم است ، خاورمیانه مرکز امور و مسائل بشری بوده است ، و از این اصطلاح مبهم (خاورمیانه) منظور ما تمام جنوب باختری آسیاست که در جنوب روسیه و دریای سیاه و مغرب هندوستان و افغانستان قرار دارد ، و با مسامحه بیشتری این نام را شامل مصر نیز می دانیم ، چه این سرزمین از زمانهای بسیار دور با خاور پیوستگی داشته و با یکدیگر شبکه پیچ در پیچ فرهنگ و تمدن خاوری را ساخته اند . بر این صحنه ای که تحدید حدود آن مقدور نیست ، و بر روی آن مردم و فرهنگهای مختلف وجود داشته ، کشاورزی و بازرگانی ، اهلی کردن جانوران و ساختن ارابه ، سکه زدن و سند نوشتن ، پیشه ها و صناعات ، قانونگذاری و حکومت رانی ریاضیات و پزشکی ، استعمال مسهل و زهکشی زمین ، هندسه و نجوم ، و تقویم و ساعت و منطقه البرج ، الفبا و خط نویسی ، کاغذ و مرکب ، کتاب و کتابخانه و مدرسه ، ادبیات و موسیقی ، حجاری و معماری ، سفال لعابدار و اسبابهای تجملی ، یکتا پرستی و تک همسری ، اسباب آرایش و جواهرات ، نرد و شطرنج ، مالیات بر درآمد ، استفاده از دایه و شرابخواری و چیزهای فراوان دیگری برای نخستین بار پیدا شده و رشد کرده و فرهنگ اروپایی و آمریکایی ما در طی قرون از راه جزیره کرت و یونان و روم از فرهنگ همین خاورمیانه گرفته شده است . (آرین ها) خود واضع و مخترع تمدن نبوده اند بلکه آن را از بابل و مصر بعاریت گرفته اند ، و یونانیان نیز سازنده کاخ تمدن بشمار نمی روند ، زیرا آنچه از دیگران گرفته اند به مراتب بیش از آنست که از خود بر جای گذاشته اند . یونان در واقع همچون وارثی که ذخایر سه هزار ساله علم و هنر را که با غنائم جنگ و بازرگانی از خاور زمین به آن سرزمین رسیده بناحق تصاحب کرده است با مطالعه مطالب تاریخی مربوط به به خاور نزدیک و احترام گذاشتن به آن در حقیقت وامی را که نسبت به موسسان واقعی تمدن اروپا و آمریکا داریم ادا کرده ایم.
علم تاریخ
بر خلاف تمام ممالک جهان ، در کشور ایران علم تاریخ راهی ناهموار و فاجعه آمیز و غالباً دور از حقیقت پیموده است . این وضع اسف بار در تاریخ نگاری ایران با برآمدن هخامنشیان و بخصوص اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله ساسانی آغاز می شود.
اردشیر بابکان به قصد ستردن آثار سلسله های ترک از صفحات تاریخ ایران و زدودن یاد آنان از اذهان ، همه اسناد تاریخی تا زمان خویش را از میان برد و بوسیله تنسر موبد موبدان ، افسانه های ملی قوم فارس را جایگزین تاریخ حقیقی ایران ساخت ، بعد از اردشیر نیز دیگر شاهان ساسانی و موبدان زرتشتی با تداوم راهی که اردشیر و تنسر پیشاهنگان آن بودند ، تاریخ ایران باستان ، همین طور تاریخ برآمدن سلسله ساسانی را بصورت داستانهایی موهوم و بی معنا در آوردند و این اقدام آنها حتی مورخان واقع بین دوران اسلامی را نیز دچار اشتباه ساخته و مانع پی بردن آنان به حقایق تاریخ ایران باستان شده است.
همچنانکه ایران کنونی موطن اقوام گوناگون است ، ایران باستان نیز مسکن اقوام مختلف بود ، از این روی نابودی و تحریف تاریخ ایران باستان در حقیقت به معنی پوشیده و تاریک نگه داشتن تاریخ اقوام کنونی ایران است . بر اساس تاریخ تحریف شده ای که بر ساخته اردشیر است ، گویا تا عهد وی در ایران ، هرگز اقوام ترک حضور و حاکمیت نداشته و همواره تنها قوم فارس ساکن و حاکم بوده است . حال اینکه ایران در طول تاریخ ، معبر اقوام و طوایف مختلف و سکونت گاه بخشی از آنان بوده است که به عنوان مثال می توان به سرازیری صدها باره ترکان از جانب شرق ، آریائیان از شمال و اقوام سامی از جنوب غربی به این سرزمین اشاره نمود .
طبیعی است که بازماندگان این مهاجرت ها و یورش ها به صورت اقوام مختلف در این سرزمین ریشه انداخته ، تبدیل به ساکنان اصلی این سرزمین شده و تمدنهای گوناگونی را پی افکنده باشند . تاریخ واقعی این سرزمین نیز موید آنست که در طول تاریخ همواره چنین بوده و در نتیجه ترکیب قومی ساکنان کنونی ایران نیز متشکل از همین سه گروه قومی ترک ، آریایی و سامی است .
گر چه پادشاهان ساسانی و مغان زرتشتی مدارک مربوط به تاریخ باستان ایران را از میان بردند ، لیکن تاریخ آن دوران در آثار مورخان رومی و یونانی محفوظ ماند . ملل اروپایی از قرون وسطی به موازات گسستن زنجیر استعمار امپراتوریهای روم و غیره و کسب استقلال ملی خویش ، تاریخ باستان خود را تدوین کردند . هر یک از ملل اروپا به جستجوی و پژوهش تاریخ گذشته خویش در تواریخ روم و یونان پرداختند و در جریان این تفحص طبیعتاً با تاریخ ایران و خاور نزدیک نیز آشنا شده و در این باب آثاری بسیار پدید آوردند .
لیکن استعمارگران اروپایی تئوری نژاد برتر و قوم سرور را به نظریه سیاسی حاکم رضاخان های مزدور و هیات حاکمه وقت تبدیل کرده و در گستره وسیعی به تبلیغ نمودهای شوونیزم چون : (نژاد آریا ، رضاشاه کبیر ، کوروش کبیر ، و اینکه در ایران از دیرباز همواره فقط آریائیان وجود داشته اند و ترکان در قرون اخیر وارد ایران شده اند و ...) پرداختند و در پوشش این تبلیغات ، اقوام غیر فارس این سرزمین را از هرگونه حقوق ملی ، حتی از تحصیل به زبان مادری محروم ساختند و آثار فرهنگی و ادبی آنان به انحاء مختلف از میان برده شد .
*ادامه دارد*

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.
پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطلقاً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند.
به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود. (کذا)
مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه ی سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.
و به ناچار مردم عادی برای خواندن و فهمیدن روزنامه ها و آگهی های مجالس ترحیم بر در و دیوار شهرها، به مترجم احتیاج داشتند، بخصوص در سینماها، بی هیچ اغراقی در سینماهای تبریز قیل وقال و همهمه مترجمین غیرحرفه ای از صدای خود فیلم بلندتر بود و تنها زمان نمایش فیلم های صامت بود که همه روزه صُمت می گرفتند.
اما جنبش های مترقی قبل از 32، به صورت زیرزمینی مقدار زیادی روزنامه و نشریه و کتاب به زبان محلی منتشر می کرد که به دست جوانان و نوجوانان می رسید و این وسیله بزرگی بود در زنده نگهداشتن زبان اصلی مردم، چرا که در مقایسه زبان دهات با قصبه ها و قصبه ها با شهرهای کوچک و شهرهای کوچک با شهرهای بزرگ به رأی العین می دیدی که لغات و کلمات فارسی چگونه مثل چنگاری در حال خوردن و نابود کردن یک زبان زنده است. ادبیات مکتوب که هیچ، حتی زبان محاوره ای نیز به طور ِجدی درخطر نابودی بود. در محاوره بسیاری از "درس خوانده ها" جُز افعال و تعدادی لغات غیرقابل ترجمه، بیشتر، کلمات فارسی بود که به کار می رفت و بعضی ها شور قضیه را به آن جا رسانده بودند که خجالت می کشیدند در خانه خود و با زن و بچه خود هم به آذربایجانی حرف بزنند.
ولی ضربت کودتای 32 به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه ی پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ای؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟
این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت. کتاب او درباره ی "دستورزبان آدربایجانی" در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار .... من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود.
و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند.
با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است. و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود.
زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد.
بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها.
اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده.
یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".
ترجمه شعر شاملو، حادثه دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وررفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است. ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟
به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر!
تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته ی بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.
این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا...
ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن ها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد.
و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده ی معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟

این نوشته جهت آشنا شدن همه ملتهای ساکن غیر فارس زبان ساکن در ایران درج می شود ، چون که بنده اطمینان دارم که خیلی از مردم و شاید خیلی از دولت مردان ما نیز از چنین بندهایی که در قانون اساسی آمده است بی خبرند و شاید با خواندن این نوشته بیدار شوند و به دنبال این اصل های غیب شده قانون اساسی بگردند!
این اصل ها عبارتند از اصل ۱۵ ، ۱۹ ، ۲۱ که همه غیر فارسی زبانان ساکن در ایران در حسرت اجرای این اصول هستند که فعلاً دست نیافتنی می نماید...
----------------------------------------------------
جلسة بیست و دوم
بیست و هشتم شهریور ماه 1358 هجری شمسی
جلسه ساعت شانزده روز 28 شهریور ماه 1358 هجری شمسی برابر با بیست و هفتم شوال المكرم 1399 هجری قمری به ریاست آقای دكتر سید محمد حسینی بهشتی (نایب رئیس) تشكیل شد.
5- طرح و تصویب اصل 21 (اصل پانزدهم)
نایب رئیس (بهشتی) ـ اصل بیست ویك مطرح میشود.
اصل 21 ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی و متون و اسناد و مكاتبات رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ در این زمینه موافق و مخالفی هست؟ آقای ربانی مخالفید؟
ربانی ـ ما دو زبان داریم یك زبان فارسی و یك زبان دینی، زبان دینی ما زبان مكتب ما است كه قرآن ما است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای مشكینی بفرمائید.
مشكینی ـ شما میفرمائید اسناد و مكاتبات باید با این زبان باشد حالا یك قبالهای به زبان عربی نوشته شد چرا باید آن سندیت نداشته باشد؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ برای اینكه آن وقت در دادگاه باید یك مترجم رسمی عربی هم باشد تا بتواند آن قباله را ترجمه بكند و قضات بتوانند رویش كار بكنند. در كلانتری یا باید مأمور كلانتری عربی بداند یا یك مترجم بخواهد. آقای دكتر خالاتیان اگر مخالف هستید میتوانید صحبت بكنید.
خالاتیان ـ ارامنه كه جا و محل مشخص ندارند و در اینجا جائی برای زبان و خط اقلیتهای مذهبی مشخص نشده است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقا میگویند ارامنه محل مشخصی ندارند و حال آنكه زبانی دارند و میخواهند یك مجلهای را به زبان ارمنی منتشر كنند بنابراین اگر ما «قومی» را اضافه كنیم تكمیل میشود و چیزی هم كم نمیشود.
نمایندگان ـ اشكالی ندارد
خالاتیان ـ بجای عبارت «مطبوعات محلی» عبارت «مطبوعات خودشان» را بگذارید بهتر است، حالا كه كلمة «قومی» اضافه شده است.
(نایب رئیس (بهشتی ـ «مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» اینجا را میفرمائید؟
خالاتیان ـ بجای «محل»، «قوم» باشد
اشكالش اینست كه مطبوعات دارد ولی رسانههای گروهی ندارد.
«مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» بنده گمان میكنم بنویسیم كه «از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات هر گروه و رسانههای گروهی هر محل» زیرا وقتی میگوئیم «قومی» اصلا دیگر مشكلی ایجاد نمیكند.
عنایت بفرمائید این عبارت «هر محل» بطور كلی زاید است برای این كه ما در همین دستگاه رادیو و تلویزیون فعلی از فرستنده مركزی برنامة كردی داریم بنابراین نباید بگوئیم «هر محل» وقتی این عبارت را برداریم مشكل آقایان حل میشود.
آقای آیت بفرمائید.
دكتر آیت ـ توضحیح من اینست كه یك سوء تفاهمی ایجاد شده در حالی كه همة زبانها باید باشد.
مگر ما به زبان انگلیسی و به زبان فرانسه نمیتوانیم روزنامه منتشر كنیم؟ این مطلب كه در این اصل آمده بیشتر مربوط به تدریس و ادبیات است كه بتوانند تدریس كنند وگرنه خود بخود آزاد است.
بهشتی ـ جزو مدارس قومی است
- به هر حال این مطب باید روشن بشود.
بهشتی ـ دیگر جای بحث نیست
یكی از نمایندگان ـ بجای زبان فارسی بگذاریم برنامة فارسی ـ چون زبان اخص است
نایب رئیس (بهشتی) ـ خیر آقا زبان فارسی است یعنی از نظر فرهنگی زبان فارسی میگویند نه برنامة فارسی
خز علی ـ در این جا «خط رسمی و مشترك» نوشته شده در صورتی كه در پیش نویس قبلی «مشترك» بوده قید «رسمی» برای چیست؟
- جواب این مطلب گفته شد، آقا بحث در اینست كه زبان رسمی به آن زبانی میگویند كه در مؤسسات دولتی معمول است و احكام دولتی و امثال اینها باید با آن زبان باشد.
- وقتی گفتیم كه اینها باید به آن زبان باشد، میشود رسمی پس چرا بگذاریم رسمی.
خزعلی ـ همین رسمی كافی است
- این برای روح مطلب است این عبارت تحمیل یك چیزی بر آن گروهها است.
- ایران كه یك كشور است خود بخود زبان مشترك میخواهد این توضیح است و ضرری هم ندارد.
حائری ـ منظور از این متون چیست؟ مثلا یكنفر میخواهد مجله عربی منتشر كند یا یك كتاب عربی بنویسد
- حالا بنده توضیح میدهم، اجازه بدهید، منظور از این متون عبارت است از متن مقاوله نامهها و قراردادها مثل قانون اساسی، متن قوانین، بنابراین، این كلمة «رسمی» شامل همه میشود «متون و اسناد و مكاتبات رسمی».
منتظری ـ بنویسید متون و اسناد و مكاتبات رسمی پس «رسمی» را دنبال همه بیاوریم درست میشود بنویسیم «و اسناد و مكاتبات و متون رسمی».
- پس ملاحظه بفرمائید آقایان یادداشت كنید تبدیل شد به اینكه «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است»
- یكی از نمایندگان ـ رسمی یعنی چه؟
- زبان رسمی یعنی متون و احكام، یعنی كتابهای درسی كه به زبان فارسی است، احكامی را كه دولت صادر میكند، اسنادی را كه مبادله میكند، متون قوانین همه به زبان فارسی است.
اشراقی ـ فرمودید باید در ادارات دولتی و مكاتبات به آن زبان صحبت بشود؟
- صحبت خیر آقا، مكاتبات را عرض كردم یعنی دفاتر باید با آن تنظیم بشود «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد».
طاهری اصفهانی ـ یا ویرگول یا كاما در جای مناسب آن بگذارید
- اجازه بدهید هر رویهای كه برای بقیة اصول پیش گرفتیم در مورد این جمله هم اعمال میكنیم یك عدهای واوها را اول جمله میآورند و میگویند شیوة ما اینست و آن شیوهای را كه الان در زبانهای اروپائی معمول است نمیپذیرند و یك عدهای هم این را میپذیرند.
این را در آخر یك روال خواهیم كرد.
بشارت ـ سؤالی دارم «در كنار زبان فارسی» شامل همه است یا مال مدارس است؟ مثلا مربوط به مطبوعات و رسانههای گروهی است؟
- خیر آقا این مربوط به تدریس است. تدریس ادبیات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسی آزاد است.
بشارت ـ ممكن است اینها تمام برنامههای رسانه گروهی خودشان را به زبان خودشان منتشر بكنند
- سؤال ایشان اینست كه آیا این «در كنار» شامل رسانههای گروهی میشود؟ مثلا یك مجلهای را به زبان آذری نوشتند، آیا باید هر ورِ از این مجله یك طرفش فارسی باشد؟ آخر اینجا نوشتهایم مطبوعات
بشارت ـ رسانههای گروهی
- خوب چه عیبی دارد بنویسیم رسانههای گروهی آذربایجان فقط به زبان آذری باشد ولی رسانه گروهی تهران به زبان فارسی باشد این اشكالی ندارد؟
- بشارت ـ خطر ندارد كه مطالب دیگری را هم بیان كنند كه بعضی نفهمند؟ اگر دو تا هم باشد این خطر را دارد.
دكتر آیت ـ اگر مسائل گروهی را هم همگانی بنویسیم بهتر نیست؟
رحمانی ـ موضوع كتب درسی مدارس قدیمه و همچنین كتب درسی دانشگاهی، چه بسا این اصلا شامل همة كتب درسی میشود كه باید به زبان فارسی باشد این را توضیح بدهید تا روشن شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ سؤال آقای رحمانی سؤال واردی است و آن اینست كه وقتی میگوئید متون كتب درسی باید همه به زبان فارسی باشد این كلمة درسی شامل كتابهای دانشگاهی هم میشود در حالیكه ممكن است در دانشگاه كتاب درسی به زبان خارجی باشد و یا در حوزههای علوم اسلامی كتابها عموماً به زبان عربی است بنابراین باید یك تعبیری اینجا بیاید كه چنین معنائی را ندهد.
تهرانی ـ اگر شما این را به این شكل تصویب كنید در دبستانها هم باید در كناز زبان فارسی درس عربی بخوانند
- حالا ما هنوز به آن اصل نرسیدهایم ما در اینجا اینطور میتوانیم بگوئیم كه «متون كتب درسی تا پایان دورة دبیرستان»
- آقای حجتی بفرمائید.
حجتی كرمانی ـ زبان و خط مشترك مردم ایران فارسی است و متون و مكاتبات رسمی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مدارس و مطبوعات محلی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ چون در متن قبلی آن مسألهای كه باید متون كتابهای درسی به زبان فارسی باشد نیامده است بنابراین، این اشكال هم نیامده است.
- پس اشكال این اصل این است كه اگر اینطور تصویب شود ممكن است بعداً قانونی تنظیم كنند كه كتابهای درسی مدارس در مناطقی كه زبان محلی هست به زبان محلی باشد. شما این را تأیید میكنید؟
حجتی كرمانی ـ خیر در كنار فارسی میتوانیم بگذاریم
-ما میگوییم این عبارت اگر تكلیف كتابهای درسی را روشن نكند بر آن اساس میشود چنین تصمیمی گرفت یا قانونی تصویب كرد.
حجتی كرمانی ـ فقط «در كنار زبان فارسی» را میتوانید اضافه كنید
آقای مؤبد شهزادی بفرمائید.
مؤبد شهزادی ـ وقتی گفتیم زبان و خط رسمی مشترك مردم ایران فارسی است. یعنی بچههای مردم ایران باید فارسی درس بخوانند. بنابراین ذكر اینكه كتاب درسی هم باید با چه زبانی باشد دیگر لازم نیست.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای هاشمی نژاد بفرمائید.
هاشمی نژاد ـ این عبارت بسیار واضح نوشته شده است و هر چه به آن اضافه كنیم مغلقترش میكنیم. بنابراین اینكه كتب درسی باید با این زبان و خط باشد این معنایش این نیست كه اگر در دبیرستان یا در دانشگاه بخواهند یك برنامهای را بصورت انگلیسی تدریس كنند این جزو برنامه معمولی و كار آنها است و منافاتی با این اصل ندارد و هیچكس هم چنین منافاتی را نمیفهمد و ضرورتی هم ندارد كه چیزی بر این اصل اضافه شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ متشكرم عنایت كنید آقای رحمانی آن پاسخی كه داده میشود و بیان آقای هاشمی نژاد هم كمك میكند اینست كه وقتی میگویند كتب درسی باید به این زبان باشد معلوم میشود كتب درسی عمومی است چون بالا هم كلمه مشترك را با تعبیر آقای مؤبد داشت.
رحمانی ـ عمومی بنویسید یعنی بنویسیم «و كتب درسی عمومی»
- عدهای از نمایندگان ـ متن قبلی بهتر است و لزومی ندارد
- بنابراین بنظر عدهای از حاضرین متن اصلی مناسب است و آنرا به رأی میگذاریم. آقای ربانی بفرمائید.
ربانی شیرازی ـ كتب درسی را بردارید چون آنكه منحصراً باید به زبان فارسی باشد متون و اسناد دولتی است یعنی عربی آن عربی و انگلیسی آن انگلیسی و فارسی آنهم فارسی است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای ربانی شما چرا كم توجهی میكنید؟ یك وقتی در یك مدرسه كتاب انگلیسی تدریس میكنند معلوم است كه كتاب انگلیسی است. آیا كتاب ریاضیات یا جانورشناسی و یا گیاهشناسی را مقید میكنید كه همه جا به زبان فارسی باشد یا تجویز میكنید كه كتاب ریاضیات، جانورشناسی و یا گیاهشناسی و غیره به زبانهای مختلف باشد؟
- منتظری ـ یك وقت است كه كتاب ترجمه نشده است
- آن مورد عمومی است و اشكال ندارد.
- بنابراین بنظر اكثر دوستان عبارت كافی است آقای مكارم بفرمائید.
مكارم شیرازی ـ آقایان توجه بفرمائید كه یك حلقة اتصالی برای حفظ وحدت ملی در مملكت لازم داریم اگر بنا شود در هر منطقهای كتابهای درسی به زبان آن منطقه تنظیم بشود، از هم فاصله میگیریم.
بنابراین وحدت ملی متزلزل میشود و این جمله «كتب درسی» واجب است باشد.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای كیاوش بفرمائید.
كیاوش ـ اگر صلاح میدانید برای اینكه هیچگونه سوء استفادهای از متون كتابها نشود اضافه شود «و تدریس ادبیات آنها در مدارس طبق برنامه وزارت آموزش و پرورش در كنار زبان فارسی انجام شود».
نایب رئیس (بهشتی) ـ این كه معلوم است كه همه چیز طبق برنامة وزارت آموزش و پرورش خواهد بود. آقای مولوی عبدالعزیز بفرمائید.
مولوی عبدالعزیز ـ اگر كسی بخواهد عربی بخواند آیا دولت برای او معلم عربی میگیرد یا خیر؟ و یا اگر كسی بخواهد زبان بلوچی بخواند آیا دولت ملزم است كه برای او ملعم بلوچی بگیرد یا خیر؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ بلی دولت موظف است یعنی وقتی آنها حق داشتند این زبان را تدریس كنند دولت موظف است چیزی را كه آنها حق دارند برایشان تهیه كند.
مولوی عبدالعزیز ـ یعنی هم كتاب و هم معلم باید تهیه بكند؟
بلی، من متن را یكبار دیگر میخوانم تا نسبت به آن رأی گرفته شود: اصل 21 (اصل پانزدهم) ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است.
اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانههای گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
لطفاً گلدآنها را برای رأی ببرید.
در این هنگام رأیگیری و شمارش آرا بعمل آمده و نتیجه بشرح زیر اعلام شد:
نایب رئیس (بهشتی) ـ عده حاضر در جلسه شصت و هفت نفر كه البته آقای غفوری چند روزی است در مسافرت هستند یعنی فقط دو نفر غایب داریم. موافق شصت و دو نفر مخالف هیچ و ممتنع پنج نفر، بنابراین اصل 21 تصویب شد
.
تكبیر نمایندگان

به تازگي 287 نفر از روشنفکران آذربايجاني طي نامه سرگشاده اي تحت عنوان « فردا خيلي دير است » خطاب به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي از آنا ن خواسته اند که با توجه به خواست عمومي مردم آذربايجان براي رسميت يافتن زبان ترکي، نمايندگان مجلس با تصويب لايحه اي نسبت به« اجرائي کردن حقوق زباني » اقدام نمايند. قبل از اين نيز، صدها نامه و طومار از طرف دانشگاهيان، بازاريان، معلمان، اصناف و کارگران و سابر اقشار وطبقات براي اجراي اصول 15 و 19 قانون اساسي به سران جمهوري اسلامي نوشته شده است ولي اين بار نامه سرگشاده به نمايندگان مجلس در آستانه انتخابات دوره هشتم مجلس بمعني آن است که نمايندگان دوره هشتم بايد براي رسمي نمودن و آموزش زبان ترکي متعهد باشند.
در نامه تصريح شده است که زمان حل مساله بدست خودمان فرا رسيده است و گرنه فردا خيلي دير خواهد شد. اين جمله يبانگرانفجاري بودن شرايط ويک اعلان خطر جدي است ولي جمهوري اسلامي همچنان با زبان هاي غير فارسي در ايران برخود امنبتي دارد و رشد آگاهي ملي و تغيير شرايط منطقه اي و جهاني در وضعيت گلوباليزاسيون را در نظر نميگيرد و با توسل به زور حل مساله ملي از راههاي دموکراتيک را روز بروز مشکل تر ميسازد.
به غير از سران جمهوري اسلامي، بعضي ازروشنفکران ايراني نيز اهميت سياسي مساله زبانهاي غيرفارسي را درست درک نميکنند و بسياري از آنان مساله زبان را در ايران حل شده ميدانند و بحران زبان فارسي را قبول ندارند و از خود نميپرسند که چرا در نيم قرن اخير هيچ اثر ادبي فارسي که ارزش ترجمه شدن بزبانهاي ديگر را داشته باشد خلق نشده است ؟ و اگر« ترکان پارسي گو» نظیر رضا براهني، غلامحسين ساعدي و صمد بهرنگي نبودند، سرمايه زبان فارسي در دوران معاصر از اين هم که هست کمتر ميبود.
زبان و سياست بصورت جدانشدني بهم پيوند خوردهاند. نفي يا عدم درک اين رابطه ناگسستني توسط حکومت وبخش بزرگي از روشنفکران ايراني، يکي از عوامل تشديد بحران فرهنگي – سياسي در کشور و فاصله گيري فزاينده غيرفارسها از فارسي زبان هاست. در يک جامعه چند فرهنگي نظير ايران، تلاش براي جدا نشان دادن زبان از سياست، اگر از روي نا آگاهي نباشد، بمنظور سرپوش گذاشتن بر ستم فرهنگي موجود است.
در ظاهر امر بغير از پانایرانيست هاي افراطي، هيچکس نه در اوپوزيسيون و نه در حکومت مخالف آن نيست که اقليتهاي ملي بزبان مادري خود تحصيل بکنند ولي هيچکس هم حاضر نيست در عمل لا اقل مواد قانون اساسي فعلي را به اجرا بگذارد.
سياست گزاران فرهنگي کشور از بکار بردن اصطلاح « سياست زباني » خود داري ميکنند زيرا ميترسند که ستم فرهنگي عيان گردد و انحصارزباني از دستشان خارج شود. در حال حاضر سياست رسمي حکومت مرکزي اينست که هويت ايراني را با « زبان فارسي و مذهب شيعه » تعريف و تثبيت کند ( ايرانيت و اسلاميت ) و اين يعني نفي زبانها و اديان ديگر و در نتيجه نفي حقوق اوليه انساني و حقوق شهروندي اتباع کشور.
دولت و سياست فرهنگي آن نقش تعيين کننده در بالندگي و يا انحطاط فرهنگي کشور دارد. دستگاه دولت در دوران ما – در دوراني که آموزش و پرورش عمومي شده است – عظيم ترين نهاد فرهنگ ساز در کشور است. يک ارزيابي کارشناسانه از سياست فرهنگي – زباني تعدادي از کشور هاي جديد التاسيس نشان ميدهد که تنها با برنامه ريزي و سرمايه گذاري دولت بوده که زبان هاي، مجاري، فنلاندي، چک، استوني و هبروي اسرائيلي تجديد حيات يافته و مدرن شده اند. آخرين نمونه کردستان عراق است که طي ده سال اخير زبان کردي در آنجا به زبان دانشگاهي تبديل شده و هم اکنون کردي زبان تحصيل در دانشگاه صلاح الدين است.
سياست زباني براي زير ساختهاي دولتي، ساختار خود دولت و ارگانهاي فرا دولتي ضروري است. بدون يک سياست زباني روشن، کل نهاد هاي ياد شده ناقص و بحران زا خواهند بود.
کساني که ميخواهند اهميت زبان را تا حد يک وسيله مکالمه و ارتباط گيري ساده پائين بياورند نتايج تحقيقات روانشناسي و نوروبيولوژيک راکه در طول قرن بيستم در سراسر جهان انجام گرفته و هم اکنون نيز ادامه دارد، ناديده ميگيرند. زبان فقط چند هزار کلمه با تلفظ خاص نيست بلکه دنيائي است که موجود پيچيده اي بنام انسان در آن زندگي ميکند.
زبان هويت فرد و جامعه اي است که فرد در آن کار وزندگي ميکند، هويت جريحه دار و تحقير شده خشونت گراست، وقتي زباني از بين برده ميشود، تاريخ، فرهنگ و جامعه اي که حول آن زبان بوجود آمده بود از بين ميرود و بدينسان با از بين رفتن يک زبان، بخشي از ميراث فرهنگي تمام بشريت از بين ميرود.
زبان کارا ترين سلاح تسلط بر يک جامعه نيز ميباشد و اگر غير از اين بود ضرورت نداشت که هنگام صحبت کردن از زبان از اصطلاحات نظامي استفاده شود. يکي از سياست هاي مشخص جمهوري اسلامي از روز بقدرت رسيدن آن، مبارزه با « تهاجم فرهنگي» غرب بوده است ولي خود جمهوري اسلامي درعمل با تبعيض و سرکوب نسبت به فرهنگهاي غيرفارس در ايران، آشکار ترين نوع تهاجم فرهنگي را درداخل کشور پيش برده است.
تلاش براي ساختن يک زبان، يک ملت، يک دولت در ايران کثيرالملله با توسل بزور طي 83 سال گذشته ناموفق بوده است زيرا واقعيت تنوع زباني - فرهنگي ابران نا ديده گرفته شده است و اکنون نامه روشنفکران آذربايجاني بيانگر آنست که نفي و انکار و سرکوب نتوانسته زبان هاي غير فارسي را از بين ببرد و برعکس هرچه زمان ميگذرد حقانيت زبان مادري بيشتر ميشود و از تاريخي که به پيشنهاد بنگلادش، سازمان ملل متحد روز بيست يکم فوريه را روز زبان مادري اعلام کرده است، هر سال در چنين روزي مراسم باشکوهي در آذربايجان، کردستان، خوزستان و بلوچستان و ترکمن صحرا ترتيب داده ميشود و زبان شناسان و مورخين و جامعه شناسان سخنراني نموده و خواهان رسميت يافتن زبان مادري شان ميشوند.
ملت سازي و دولت سازي با زبان زور حتي اگر در کوتاه مدت عملي بنظر برسد در دراز مدت امکان ناپذير است. در دوره استعماري، اولين کار استعمارگران، نفي زبان و هويت مردم کشور مستعمره و ترويج زبان استعماري در ميان اهالي بومي بوده است. ملل مستعمرات را، اقوام و فرهنگ آنان را خرده فرهنگ ميناميدند. تعداد ميسيونر ها، سربازان و کارمندان مستعمرات نسبت به جمعيت بومي بسيار ناچيز بود ولي پايه هاي اداري و قضائي و آموزشي آن جوامع را با زبان استعمارگران ميگذاشتند و تسلط خود را تضمين ميکردند اما بعدا بمحض بيداري اين ملت ها، زبان ملي، کارا ترين سلاح مبارزه عليه استعمارگران ميشد.
بعنوان مثال زماني که الجزاير مستعمره فرانسه بود کتابهاي درسي بزبان فرانسه بود ودر اين کتابها مينوشتند که الجزايري ها فرانسويان مسلمان هستند و پدرانشان گلواها بوده اند و اين وارونه کردن تاريخ بود زيرا زماني که در قرون اولبه مسيحيت، جوامع کوچک و پراکنده گل ها در جنگل هاي فرانسه امروزي بصورت کاملا ابتدائي زندگي ميکردند، شمال آفريقا مرکز تمدن پيشرفته اي بود و دهها دانشمند بزرگ که افتخار يشريت هستند فقط از منطقه قبايلي الجزاير بر خاسته اند که سنت اگوستين بزرگترين فيلسوف مسيحيت يکي از آنهاست در قرون وسطي نيز ابن رشد ها و ابن خلدون ها از اين منطقه بر خاسته اند.
فرانسويها تاريخ شمال آفريقا را خوب ميدانستند ولي سياست استعماري ايجاب ميکرد که براي حفظ تسلط خودشان از مردم بومي هويت زدائي کنند. عين همين سياست را رضا شاه تحت عنوان مبارزه با خان خاني بزور سرنيزه در مورد ايرانيان غير فارس بکار بست و اکنون جمهوري اسلامي همان سياست را بويژه در مورد آذربايجان بکار ميبندد و از طريق کل سيستم آموزشي کشور ميخواهد بمردم بقبولاند که ترک نيستند و آذري آريائي هستند و اين در حالي است که صدها هزار نفر در شهر هاي آذربايجان به خيابان ها ميريزند و فرياد ميزنند "هاراي هاراي من تورکم "
بلحاظ منطقي، برسميت شناختن و تقويت زبان هاي غبر فارسي در ايران تنها را ه تقويت و نگهداري خود زبان فارسي در دراز مدت نيز ميباشد زيرا هر زباني براي بقاي خود احتياج به زبانهاي همنشين دارد تا با بده و بستان با آن زبان ها، خودرا نوسازي کند و گسترش يدهد. با لغت سازي هاي بي مورد نيز زبان تکامل نمييابد چنانکه ترجمه اصطلاحات و ابزار الکترونيکي بفارسي سره به غناي فارسي کمک نکرده و فقط توانسته است فاصله زبان فارسي را با زبانهاي همريشه اش در افغانستان و تاجيکستان بيشتر کند.
در حال حاضر در افغانستان بعلت عقب ماندگي ودر تاجيکستان بخاطرکمي جمعيت، خلاقيت فرهنگي جدي وجود ندارد تا کمکي بزبان فارسي باشد ولي زبان ترکي در کشور هاي ترک زبان و زبان عربي در کشور هاي عرب زبان در حال خلاقيت و مدرن شدن هستند وتيراژ کتابها به صد ها هزار ميرسد و نويسندگان آنان مانند اورهان پاموک در ترکيه و نجيب محفوظ در مصر جايزه ادبي نوبل ميگيرند. ترکان و اعراب ساکن ايران از اين پيشرفتها الهام ميگيرند و اگر زبان مادري شان در ايران رسميت داشته باشد و تدريس شود ميتوانند تاثيرات سازنده بر خود زبان فارسي داشته باشند چنانکه در گذشته داشته اند. کردي، بلوچي و ترکمني نيز تحت تاثير برادران همزبان خودشان در آنسوي مرزها قرار دارند و زبانشان تنها در فولکلور خلاصه نميشود بلکه علمي و مدرن ميگردد. حکومت هرگز نخواهد توانست با جمع آوري آنتن هاي ماهواره اي و فيلتر گذاشتن برارتباطات اينترنتي مانع تبادل فرهنگي غير فارس ها با همزبانان خودشان در کشورهاي همسايه گردد. انقلاب انفورماتيک و شاهراههاي ارتباطاتي مرز نميشناسند.
همه زبان هاي موجود در ايران، مهر ونشان خودرا برزبان فارسي زده اند اند زبان شناسان بيش از هشت هزار کلمه ترکي در زبان فارسي شناسائي کرده اند که بسياري از آنها کلمات کليدي زبان هستند و عربي نيز عليرغم داشتن ريشه مستقل، آنقدر با فارسي در آميخته است که فارسي را جزئي از خود کرده است چنانکه ايرج ميرزا خطاب به ادباي زبان فارسي گفته است :
آن کساني که خداي ادبند
ريزه خوار کلمات عربند
اما چرا زبان فارسي بعد از مشروطيت زبان رسمي شده و رو در روي ساير زبان هاي رايج در ايران قرار ميگيرد
و بنام زبان مشترک به زبان جانشين تبديل ميشود ؟
آشکار است که اين امر يک تصميم سياسي بوده و مطلقا به قوي و ضعيف بودن زبان ربطي نداشته است کما اينکه در آنزمان زبان ترکي در امپراطوري عثماني کاملا تکامل يافته و زبان اداري، علمي و فلسفي بود و تمام روشنفکران عصر مشروطيت بزبان ترکي مسلط بودند و شديدا تحت تاثيرجنبش مدرنيته در عثماني قرار داشتند ولي زبان فارسي در دوره سعدي و حافظ درجا زده بود. سرکوبي زبان هاي غبر فارسي با بقدرت رسيدن رضاشاه شروع شده است ولي زمينه هاي آن از دوره مشروطه فراهم شده بود، قبل از جنگ اول جهاني، ايران توسط سه امپراطوري محاصره شده بود و يکي از دلايلي که ايران مستعمره کامل نشده و ايرانيان زبان مستعمراتي نياموخته اند، رقابت قدرتهاي بزرگ با همديگر بر سر تصاحب کامل ايران بوده است. امپراطوري روس در شمال، امپراطوري عثماني در غرب و امپراطوري انگليس در جنوب و شرق قرار گرفته بودند ودولت ايران براي مصلحت سياسي زبان فرانسه را بعنوان زبان آموزش عالي انتخاب کرده بود ومعلمان فرانسوي در دارالفنون تدريس ميکردند. آموزش اين زبان در دبيرستانها و مدارس عالي تايعد از کودتاي 28 مرداد سال 1332نبز ادامه داشت چون اگر زبان يکي از قدرتهاي همسايه در برنامه آموزشي گذاشته ميشد همسايه ديگر سهم خود را طلب ميکرد، چنانکه روسها و انگليس ها با قرارداد وثوق الدوله در سال 1307 ايران را بين خود تقسيم کرده بودند.
زبان فرانسه با اينکه در دوره ناپلئون زبان دربارهاي اروپا و روسيه شد ولي شيوه آموزش اين زبان هم در خود فرانسه و هم در مستعمرات و هم در کشورهائي مانند ايران که فرانسه زبان دوم آموزشي بود، فاقد انعطاف بوده است وهر جا نفوذ پيدا کرده، با شعار روشنگري، زمينه از بين بردن زبان هاي بومي آنجا را فراهم کرده است و همين انحصار طلبي باعث عقب افتادگي تاريخي آن نسبت بزبان انگليسي شده است. زبان انگليسي از زمان آدام اسميت و ريکاردو زبان تجارت و بازار آزاد بوده و تا آنجاکه منافع تجاري ايجاب ميکرده نسبت بزبانهاي ديگرموضع خنثي داشته است و البته خوداين امرهم به سنت پلوراليسم آنگلوساکسون ها بر ميگردد در عوض ژاکوبنيسم فرانسوي در زبان تبلور يافته و قالبي براي دولت تمرکزگرا شده است و بر داشت من اينست که همراهي روشنفکران عصر مشروطه با برنامه هاي ديکتاتوري رضا شاه در رسمي کردن زبان فارسي و ممنوع نمودن زبان هاي غير فارسي بلحاظ تئوريک تحت تاثير شيوه آموزشي زبان فرانسه بوده است با اين تفاوت که اگر زبان فرانسه زبان علمي و بين المللي بود در عوض زبان فارسي، زبان شعر آنهم در محدوده معيني بوده است و آموزش اجباري آن نميتوانست براي مردم منافع علمي و اقتصادي داشته باشد. بي جهت نيست که بعضي از جامعه شناسان زبان فارسي را يکي از موانع مدرنيته در ايران ميدانند زيرا ساختار اين زبان اجازه نميدهد که به زبان علمي و فلسفي ارتقاء يابد.
بعد از انقلاب ضد سلطنتي سال 1357 با اينکه در قانون اساسي جمهوري اسلامي، آموزش زبانهاي غير قارسي پيش بيني شده است ولي طي سي سال گذشته سياست زبا ن انحصاري دوره پهلوي ها همچنان تکرار و دنبال شده است از طرف ديگر در دو دهه گذشته با رشد جنبش ملي آذربايجان و افزايش چشمگير هويت طلبان و مدافعين فرهنگ ملي آذربايجان، سياست آسيميلاسيون با مقاومت فرهنگي مواجه شده و به مانع جدي بنام زبان ترکي برخورد کرده است و هم اکنون در ميان مردم آذربايجان در رابطه با زبان فارسي قضاوت هاي متعدد وجود دارد و اين قضاوت ها در استراتژي گروههاي سياسي آذربايجاني نيز نمود پيدا ميکند.
اقشار بالاي جامعه آذربايجان و بورژوازي جديد( بازار تبريزبعلت مخالفت آن با ولايت فقيه استثناء است ) و کساني که از طرف حکومت مرکزي بخدمت گرفته شده اند عليرغم وابستگي به زبان مادري خود تسلط زبان فارسي را ميپذيرند و بتدريج آسيميله ميشوند اينان با شنيدن يک آهنگ فولکلوريک ترکي اشگ از چشمانشان جاري ميشود ولي در خانه خود با بچه ها فارسي حرف ميزنند تا بچه شان لهجه ترکي نداشته باشد براي اينکه نردبان ترقي در جامعه ايران زبان فارسي است. در تمام کشور هاي مستعمره نيز اين قشر ها متحد اشغالگران و استعمارگران بوده اند. از نظر سياسي اين قشر طرفداردولت متمرکز و حامي سياست آسيميلاسيون و ادغام فرهنگي و سياسي با فارس هاست. پان ايرانيست ها ازبعضي از خودباختگان اين قشر عليه ديگر اقشارجامعه آذربايجان سوء استفاده ميکنند. اينان تا چند سال پيش، از اينکه خود را ترک يا ترک زاده معرفي بکنند عار داشتند اما طي سال هاي اخير با رشد جنبش هويت طلبي و پبدايش خود آگاهي ملي در آذربايجان اقشار مرفه نيز نسبت بزبان ترکي علاقه نشان ميدهند.
اقشار متوسط و شهر نشين که اکثرا دو زبانه هستند و اغلب فارسي را بهتر از خود فارس ها مينويسند، چونکه فارسي را از راه نوشتن ياد گرفته اند و نه از راه شنيدن، خواهان دفاع از زبان و فرهنگ ملي بوده و نيروي اصلي جنبش ملي هويت طلبي را تشکيل ميدهند اينان ضمن احترام به زبان فارسي، ترکي را کامل تر از فارسي ميدانند و خواهان رسمي شدن زبان ترکي در سراسر ايران ميباشند. شکوفائي فرهنگي و هنري آذربايجان بعد از انقلاب مديون فرهنگ پروري و فرهنگ سازي اين قشر اجتماعي ميباشد. اين قشر يا طبقه متوسط که در سراسر جهان پايگاه اجتماعي دموکراسي نيز محسوب ميشود خواهان پايان دادن به ستم فرهنگي است و سهم برابر با فارسها را در فرهنگ و سياست طلب ميکند و از اينکه زبان و فرهنگشان تحقير ميشود رنج ميبرند.
جمهوري اسلامي با توجه به نقش روشنگر طبقه جوان وتحصيل کرده شهري، طبقه متوسط را بيشتر از همه تحت فشار گذاشته است و اغلب زندانيان سباسي و افراد شکنجه شده جنبش ملي از فعالين اين بخش از جامعه آذربايجان ميباشند
اقشار سنتي جامعه آذربايجان، روستائيان، کارگران و حاشيه نشين هاي شهرها و جوانان راديکال با زبان فارسي کلا مخالفت ميکنند و در مقابل سياست آسيميلاسيون و ستم فرهنگي عکس العمل هاي خشن از خود نشان ميدهند. بعضي از روشنفکران جوان که در رابطه مستقيم با طبقات محروم جامعه قرار دارند و ناظر روزمره مشکلات کارگران وروستائيان و افراد کم سواد يا بي سواد در رابطه با نهاد هاي حکومت مرکزي هستند راه چاره را بايکوت زبان فارسي میدانند وگاهي حتي از بکار بردن لغات مشترک ترکي – فارسي نيز اکراه دارند و ترجیح ميدهند بجاي آن لغات از لغات ترکي غيرمصطلح استفاده بکنند. رفتار اينان درست نقطه مقابل رفتار بورژوازي نوپاست.
در مجموع از خرداد ماه سال 1385 بدنبال خيزش عمومي در شهر هاي آذربايجان، جنبش ملي آذربايجان وارد فاز سياسي شده است ولي فعاليت فرهنگي متوقف نگشته و عليرغم اختناق سياسي و بسته بودن نشريات محلي خلاقيت ادبي از راههاي گوناگون بويژه از طريق اينترنت گسترش مييابد واگرحکومت مرکزي براي طولاني مدت از برسميت شناختن زبان هاي غير فارسي خودداري کند، کنترل فرهنگي کشور از دستش خارج خواهد شد. ده سال پيش ترکي نويسي فقط مخصوص شعر و فولکلور بود اما اکنون دهها سايت شناخته شده و تعداد بي شماري وبلاگ بزبان ترکي فعال هستند که بخشي از آنها به خط لاتين و بخشي ديگر با خط عربي تطبيق يافته با تلفظ ترکي روزانه خبر وتفسير منتشر ميکنند که مراجعه کنندگان به بعضي از اين سابت ها از ديدار گنندگان سايت هاي فارسي بيشتر ميباشد و نيز نوشتن رمان، نمايشنامه، خاطره، مقالات علمي و فلسفي و تحلبل سياسي بزبان ترکي روز بروز افزايش مييابد و ميدان خلاقيت ادبي را از زبان فارسي ميگيرد هرچند که تمام امکانات کشوري و بودجه دولتي در خدمت زبان فارسي است. در گذشته همه انرژي و خلاقيت غيرفارس ها در خدمت زبان فارسي بود، اکنون فاصله گيري آنان از زبان فارسي ميتواند يکي از علل افت زبان فارسي باشد.
ماشااله رزمي
غالب آثاری که تاکنون در خصوص تاریخ ایران باستان نوشته شده است ، با غرض ورزیها و گرایشهای آریا محورانه ای توام بوده که نتیجه آن نیز غیر قابل اعتماد بودن این رسالات متعدد بوده است.
شاید دیگر زمان آن فرا رسیده باشد که محققان تاریخ باستان این سرزمین دست به کنکاشی جدید در این خصوص بزنند ، چرا که دیگر نمی توان چشم به روی حقایق بزرگی که هر روز نمایان تر می شود بست و پیوسته مطالب غیر علمی پیشین را که تنها بکار دلخوشی و تفریح برخی می آید ، تکرار نمود.
تاریخ ایران نگاران غالباً تاریخ این سرزمین را از مبدا هخامنشیان آغاز می نمایند . آنان به عمد تمدنها و اقوام کهن غیر آریایی این خطه را که تا پیش از بر آمدن هخامنشیان فرهنگی متعالی پدید آورده بودند نادیده می گیرند و این حقیقتی است که برخی از مورخان نامی نیز ناگزیر از بیان آن بوده اند . به عنوان مثال جرج کامرون ضمن اشاره به این موضوع ، چنین می نویسد:
(تاریخهایی که در باره ایران نوشته شده اند علی الرسم با کوروش پارسی آغاز می شوند و عموماً با اسکندر مقدونی پایان می گیرند در حال حاضر اثر یگانه ای که به گونه ای جامع به تاریخ فلات ایران پیش از استیلای کوروش بر این سرزمین بپردازد در دست نیست . این امر بسیار مایه تاسف است .)
عبدالحسین زرین کوب نیز در این خصوص چنین نوشته است:
(تاریخ ایران نه از عهد کوروش و حتی دیااکو آغاز می شود و نه حتی از عهد ورود آریاها به فلات ایران و یا دوران جدایی ایرانیها از هندیها . گذشته از تاریخ خود آریاهای ایران ، تاریخ اقوام و نژادهایی هم که قبل از مهاجرات آریاها در این سرزمین فلات گونه می زیسته امروز از پرتو کلنگ معجزه گر باستان شناسان مکشوف است... آنچه در سیلک و حسنلو(در آذربایجان) نیز بدست آمده است ادامه این تمدنهای بدوی و کهنسال را در زمانهای قبل از ورود آریاها نشان می دهد.
ناصر پور پیرار با صراحت بیشتری به تشریح بی اعتناعی عمومی خاورشناسان به اقوام کهن ایرانی پیش از هخامنشیان پرداخته است:
(آنچه موجب شگفتی بسیار هر مورخ بی غرضی است بی اعتناعی مطلق و عمدی خاورشناسان به حضور دیرینه اقوام متعدد در این سرزمین است که پیش از حضور هخامنشیان لااقل دو هزاره استقرار ، گسترش و پیشرفت را تجربه کرده بوده اند.)
(باستان شناسی جهانی مصرانه می کوشد که تمدن ایران کهن پیش از هخامنشی ، همچنان در لایه های خاک باقی بماند و در حد داستانهای شاهنامه متوقف باشد. یافته های خیره کننده ، در گوشه های مختلف این سرزمین ، هرگز موجب گستردگی جست و جو نشده ، بل به عکس این یافته ها خود دلیلی بر توقف هر چه سریعتر این کاوشها بوده است.)
(در عین حال معتبرترین خاورشناسان پر آوازه جهان...کوشیده اند تا فرهنگ ملی ما را به یک سلسله باورهای بی اساس آلوده کنند و هویت واقعی ایران و ایرانی را تا حد تصاویر سر ستون های تخت جمشید ، نقش های قالی و دانه های پسته به سقوط بکشانند . این کوشش هدفمند خاورشناسان ، ایران کهن را به عمد فراموش می کند و در پرتو پر قدرت نورافکن هایی که بر امپراتوری هخامنشی تابانده اند ، قرار می دهد . آنها قریب 150 سال است به سود مقاصد سیاسی معاصر از هیچ شیوه ای برای انتقال تاریخ ایران به مبدا (پرافتخار) هخامنشی روی نگردانده اند)
جالب اینکه بر آورندگان تمدنهای کهن جغرافیای ایران و بین النهرین ، تا پیش از ورود آریائیان به این نواحی اساساً عبارت از دو گروه قومی سامی و آسیانیک (التصاقی زبان) بوده اند و با نادیده گرفتن آنان ، در واقع تاریخ دیرین ترکان ایران نیز نادیده گرفته می شود.
دریغ که مورخان ما نیز ، سالیان دراز تنها به باز نویسی مطالب تکراری و گاه مغرضانه برخی محققان خارجی و نسخه بدلهای داخلی آنها پرداخته اند ، بی خبر از اینکه همه تلاش آنان در راستای انکار و تحریف حقایق تاریخ دیرین این سرزمین به سود نظریات آریا محورانه بوده است.
ا.م.دیاکونوف این خصیصه پژوهشگران اروپایی را چنین متذکر گردیده است:
(نکته مهم دیگر این که تحقیقات پژوهندگان تاریخ ماد صورت یکجانبه داشته زیرا دانشمندان غرب به تقریب فقط و فقط از نظر گاه نفوذ (آریائیها) به تاریخ آن کشور اظهار علاقه می کردند . این دانشمندان از روی قصد از اهمیت این حقیقت می کاستند که پیش از ورود هندو اروپائیان صحرا نشین و خانه به دوش ، در اراضی مزبور ، فرهنگی عالی و دولتی متکامل (مثلاً در سرزمین ماننا) وجود داشته و این خود در تکامل تاریخی نورسیدگان رشدشان پست تر بود ، موثر واقع گشته .)
حقیقت این است که تحقیقات تاریخی در این عرصه از مسیر واقعی خود خارج شده و دیری است که دار سکون و توقف گردیده است . در این میان در ارتباط با تاریخ دیرین ترکان ایران ، شالوده اساسی مطالب طرح شده در تالیفات محققانی که از مبدا آریا محوری به پژوهش تاریخ پرداخته اند این است که مردم آذربایجان گویا پس از ورود ترکان به این سرزمین در عهد سلجوقیان و مغولان ترک زبان شده اند . مورخان مزبور مدعی اند که مردم این ناحیه حتی تا دوران صفویه به زبان آذری که به زعم آنان گویا لهجه ای از زبان فارسی بوده ، تکلم می کرده اند و در خصوص دیگر نواحی جغرافیای ایرانیان نیز ، به طور کلی دیرینگی حضور ترکان و پیشینه و ریشه های تاریخی چند هزار ساله آنان در سرتاسر این جغرافیا ، مورد انکار قرار گرفته است . لیکن مدارک تاریخی بوضوح حاکی از آن است که روند مهاجرت اقوام ترک به شرق میانه از جمله فلات ایران از هزاره های پیش از میلاد آغاز گردیده است . محققان با ارائه دلایل و مدارک متقن از چندین موج سرازیری اقوام ترک به این نواحی سخن می رانند . مثلاً غیاث الدین غیب الله یف از چهار جریان مهاجرت ترکان (از آسیای میانه به سوی غرب) که در ترکیب قومی مردم آذربایجان نقش داشته اند به ترتیب زیر سخن رانده است:
1-موج اقوام کاسی ، ماننایی ، مادی ، کاسپی ، آلبانی و ...(هزاره سوم پیش از میلاد).
2-موج اقوام کیمر ، اسکوتای ، ساکا ، سارماک ، دوندار و غیره (نیمه نخست هزاره اول پیش از میلاد).
3-موجی که با اتحادیه قبایل هون مربوط بوده (خزرها ، بلغارها ، قارقارها ، بچنق ها ، آوارها و غیره) (نیمه نخست هزاره اول میلادی.)
4-موجی که با طوایف سلجوق –اوغوز مربوط بود.
لیکن بر اساس یافته ها و مدارک محکم زبانشناختی ، در واقع حتی پیش از اقوام مذکور نیز ، قوم پروترک دیگری بنام هوریان در قلمرو آذربایجان ساکن بوده اند .
جالب توجه است که در ترکیب اهالی کهن آذربایجان عنصر قومی (توروکی) نیز وجود داشت و این نام در واقع همان اتنونیم (توروک – ترک) سده های متاخرتر است . نام طایفه توروکی در منابع آشوری متعلق به سده 24 ق.م قید گردیده است.
از گزارشات منابع مزبور روشن می گردد که اتحادیه طوایف توروکی هم زمان با گوتیان و لولوبیان (هزاره سوم ق.م) در عرصه تاریخ ظاهر شده اند.
توروکی ها از اوایل هزاره دوم قبل از میلاد در رخدادهای سیاسی ناحیه شمال شرق بین النهرین شرکت فعال داشته اند . نام این اتحادیه قبیله ای به کرات در منابع آشوری متعلق به سده های 13-18 ق.م قید شده است . در یک متن آشوری ، آنان به عنوان (اهالی کشور توروکی) معرفی شده اند و از سکونت گوتیان نیز در سرزمین مذکور سخن رفته است . طوایف توروکی در جنوب و جنوب شرقی دریاچه ارومیه تا اراضی ناحیه زنجان کنونی سکونت داشته اند . برخی اسامی جغرافیایی مربوط به قلمرو دولت ماننا که دارای ریشه ترکی است ، بازمانده از بان طوایف لولوبیایی ، ماننایی و توروکی است . مثلاً در سنگ نبشته های آرگیشتی اول شاه اورارتو در گزارشات مربوط به لشکر کشی وی به سرزمین ماننا از (سرزمین کوهستانی آلاته یه حش حس چذآ) در جنوب دریاچه ارومیه نام بده شده است . این نام به وضوح با نامهای (آلتای ، آلاتااو ، آلاتاوا ، آلاداغ ) و غیره رایج در فرهنگ نامهای جغرافیایی آلتای – ترک ، مرتبط می باشد و یا نام ولایت (قیزیل بوندا) در سرزمین ماننا ترکیبی از کلمات ترکی (قیزیل) به معنی سرخ و (بوندا) به معنی تپه ، کوه است.
به هر روی ، نمونه های فوق تنها اشاره ای است به مدارک تاریخی بسیاری که روشنگر منسوبیت قومی طوایف باستانی مسکون در قلمرو آذربایجان می باشد.
به جرات می توان گفت که زنده یاد پروفسور زهتابی نخستین محقق ایرانی است که با پرهیز از تکرار ادعاهایی که در طول دهه های متمادی از سوی برخی عالم نمایان مطرح شده بود با همه توان خود به پژوهش در تاریخ واقعی ترکان ایران همت گمارده است ، چنانکه می توان تالیف وی را نقطه عطفی در تاریخ نگاری ایران به شمار آورد.
بدیهی است که در بررسی و بازاندیشی تاریخی و روشن کردن گوشه های نهان و حقایق پوشیده در این عرصه ، غالباً نمی توان (سخن آخر) را گفت . مع هذا اهل فن بخوبی می دانند که این کتاب به عنوان نخستین گام در بازشناسی برخی واقعیات تاریخی اثری بسیار ارزشمند بوده و راهگشای تحقیقات بعدی و منبع و راهنمایی مهم برای محققانی است که به تحقیق در تاریخ ترکان ایران می پردازند.
"این مقدمه مترجم کتاب تاریخ دیرین ترکان اثر بی نظیر و گرانقدرزنده یاد پروفسور زهتابی می باشد این کتاب را می توانید از این آدرس به صورت یک جا و یا به علت حجم زیادش به صورت قسمت شده دریافت کنید"
آدرس دانلود کتاب تاریخ دیرین ترکان:
http://urmu.birolmali.com/?p=60
پایان.
امروز پس از گذشت 60 سال ، با مطالعه دقیق این ابیات که هنوز هم در سینۀ مردم نهفته است و همواره یاد خدا را در یادها زنده می سازد ، می توان فهمید که چقدر با دنیائی از ظرافت و لطافت و شوق و ایمان ، جوان پاک سرشت و معصوم را به سوی حق و حقیقت رهنمون می ساخت:
.jpg)
ای بیزی یوخدان یارادان تانریمیز ای خدایی که ما را از هیچ آفریدی
سن بیزه لطفونله عنایت ائیله ما را مورد لطف و عنایت خود قرار بده
بیزلری دوزگون یولا هدایت ائیله ما را به راه راست و کارهای درست
قدرت ذاتیلیه هدایت ائیله با قدرت ذاتی خود هدایت هدایت کن
وئر بیزه توفیق که تحصیل ائده ک به ما توفیق ده تا تحصیل کنیم
علم و ادبله بیزه زینت ائله با علم و ادب ما را زینت بده
خدمت ائده ک بیز آنا میز یوردونا تا به زادگاه خود خدمت کنیم
سن ده اونی حفظ و جمایت ائیله تو نیز او را حفظ و حمایت کن
پاک فکیر ، آیدین اوره ک ساغ بدن فکر پاک ، دل روشن و بدن سالم
بیزلره شانونله کرامت ائیله در شان خود به ما کرامت کن
.jpg)
بی مناسبت نیست اشاره ای داشته باشیم به اوضاع ادبی و علمی و فرهنگی سال 1325.
بعد از واقعه شهریور 1320 (1941) استعفای اجباری رضا شاه ، به علت ضعف حکومت مرکزی و وجود قوای خارجی ، برای پنج سال فشار و خفقان سابق از بین رفت و در این مدت در آذربایجان روزنامه ها و کتاب های ترکی چاپ و منتشر می شد که مهمترین آنها روزنامه های آذربایجان ، وطن یولوندا (در راه وطن) و شفق در تبریز و روزنامۀ جودت در اردبیل بود.
در این روزنامه ها ، اشعار و مقالات شعرا و نویسندگان آذربایجان جنوبی و شمالی چاپ می شد . بعلاوه در شهرها ، محافل ادبی بر پا می شد و در آنها شاعران اشعار شعرای بزرگ آذربایجان و اشعاری را که خود سروده بودند می خواندند و سپس در بارۀ آن اشعار بحث و گفتگو می شد . در این سالها دیوان و مجموعۀ اشعار شعرای گذشته نیز به چاپ می رسید.
در سال 1324 شمسی (1945 م) در تبریز فرقه دموکرات تشکیل شد و زمام امور را به دست گرفت . زبان ترکی به موازات زبان فارسی در آذربایجان رسمیت یافت و تدریس به زبان مادری در مدارس آغاز شد . ضمناً برای تدریس در مدارس ابتدائی شش جلد کتاب به نام (آنا دیلی) به زبان مادری چاپ و منتشر شد.
زبان این کتاب ها ترکی ساده و عامه فهم و بر مبنای زبان گفتگوی مردم آذربایجان بود.
در این دوره ، در تبریز (آذربایجان اونیورسیته سی) شامل رشته های طب و فلاحت و پداغوژی (زبان و ادبیات ، فلسفه ، تاریخ ، جامعه شناسی ، جغرافیا و ...) تاسیس و ایستگاه فرستنده رادیو در تبریز (تبریز استانسیاسی) (ایستگاه تبریز) به کار افتاد.
.jpg)
در این دانشگاه ، زبان و ادبیات آذربایجان تدریس می شد و از رادیو نیز به عنوان وسیله ارتباط جمعی ، برنامه ها به ترکی پخش می گردید.
روزنامه آذربایجان به عنوان ارگان فرقه دموکرات انتخاب شد و در آن اخبار و سخنرانی های دولتی و مقالات سیاسی و اجتماعی و ادبی چاپ می شد . محافل شعر و ادب ترکی رسمیت یافت . (مجلس شعرا) (شاعرلر مجلسی) به طور منظم تشکیل می شد و در آن شعرای مجرب و جوان آذربایجانی شرکت می کردند.
این مجلس را هیئت مدیره ای مرکب از سید مهدی اعتماد ، فطرت ، هلال ناصری ، (شورای ایرانی) اداره می کرد . پروفسور جعفر خندان هم که از شعرا و استادان ادبیات باکو بود با هیئت مدیره همکاری داشت . در جلسات (مجلس شعرا) اشعار شعرای بزرگ آذربایجان مانند فضولی خوانده می شد و مورد ارزیابی قرار می گرفت و موضوع های وطنی و ملی برای شعر انتخاب و اشعار شعرای تازه کار تنقید و اصلاح می شد. بیش از 50 شاعر در این مجلس شرکت می کردند که محزون ، ساهر ، حسین صحاف ، محمد بی ریا ، بالاش آذر اوغلو ، مدینه گلگون ، حکیمه بلوری ، علی توده ، ابراهیم ذاکر ، نیکنام ، عاشق حسین جوان ، کاشف ، بخشی ، یحیی شیدا ، چاووشی ، مظفر و ... از آن جمله بودند .
.gif)
بسیاری از شعرای معروف آذربایجان ، مانند ساهر و سهند (بولود قره چورلو) که در آن ایام با تخلص رازقی شعر می گفت ، اولین اشعار خود را در این پایگاه ادبی خوانده و یا اولین دوران ادبی خود را در آنجا گذرانیده اند. شرح حال و نمونه های اشعار شعرای این مجلس در مجموعه ای به نام (شاعرلر مجلسی) چاپ شده است .
دوران حکومت مزبور بیش از یک سال نپائید ، سال ها بعد در اثر فشار اولتیماتوم آمریکا ، شوروی مجبور به تخلیه ایران شد و استالین که حمایت از فرقه را سرپوشی برای نیات خود قرار داده بود در برابر وعده امتیازات نفت شمال ایران که قوام السلطنه نخست وزیر ایران گرفت . اسلحه های سنگین را از آذربایجان خارج کرد و به پیشه وری دستور داد تا در برابر ارتش حکومت تهران مقاومت نکند . در چنین شرایطی ارتش بعد از مختصر زد و خوردی در قافلانکوه وارد تبریز شد .
اغلب رهبران فرقه به آن سوی مرز رفتند و بقیه اعضای فرقه و کسانی که کوچکترین همکاری با حکومت پیشه وری کرده بودند گرفتار آمدند و از دم تیغ گذشتند . هزاران آذربایجانی به قتل رسیدند و عده زیادی هم زندانی شدند.
نمایندگان دولت مرکزی به دستور تهران ، کتاب های درسی مدارس را جمع کردند و آتش زدند . از آن پس مطبوعات و انتشارات ترکی قدغن و زبان رادیو و مدارس منحصراً فارسی شد .
.jpg)
پایان
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|